---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 416: نبرد مهارت‌ها (۴) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 416: نبرد مهارت‌ها (۴)

0

سه چشم موجودی جاودانه نبود، اما با‌رتبه‌ای​ انتقال از کالبدی به کالبد دیگر و زیستن‌انسانی​ در میزبان‌های بی‌شمار، به حیات خود ادامه می‌داد.

برخلاف سایر اهریمن‌های طیفی،‌رتبه‌ای​ این موجود از همان آغاز،‌گشت​ عجیب و شوم تلقی می‌شد.

او قدرتمند زاده‌آن‌گونه​ نشده بود؛ در لحظه‌جاه‌طلبی​ تولد، بی‌نهایت ضعیف بود.

با این حال، با انتقال به اجساد‌گشت​ متعدد و بلعیدن قدرت، خاطرات و تجربیات آن‌ها،‌گرفت​ روز به روز سریع‌تر و استوارتر رشد کرد.

پس از گذشت سال‌های بسیار، سه چشم به سطحی نزدیک‌خویش​ به یک «هیولای شیطانی» رسید که در میان اهریمن‌های طیفی‌گرفت​ رتبه‌ای والا محسوب می‌شد و به قدرت خویش مغرور گشت.

با جذب خاطرات و‌رتبه‌ای​ احساسات انسانی، امیال نیرومندی‌مغرور​ در وجودش شکل گرفت.

او همه چیز‌آن‌گونه​ را می‌خواست و‌کند​ در پی سلطه بود.

با این وجود، هرچقدر هم‌خویش​ که قدرتمند می‌شد، نمی‌توانست همه‌انسانی​ کارها را به تنهایی انجام دهد.

نگاه این موجود سرانجام‌شیطانی​ به انسان‌هایی افتاد که به‌محسوب​ عنوان میزبان خدمتش کرده بودند.

انسان‌ها تمام انرژی‌های جهان را دریافت‌محسوب​ می‌کردند و استعداد بالقوه‌شان استثنایی بود، هرچند‌امیال​ عمر کوتاه‌شان محدودیت‌های آشکاری را رقم می‌زد.

آن‌ها از خرد و وقار‌حکمرانی​ برخوردار بودند، اما نژادی بهتر از‌شکست​ آن‌ها برای کنترل کردن وجود نداشت.

اگر می‌توانست از این موجودات‌خویش​ کوته‌عمر بهره ببرد، قادر بود آن‌گونه‌امیال​ که می‌خواهد بر جهان حکمرانی کند.

اما جاه‌طلبی عظیم سه چشم با یک شوک‌والا​ ناگهانی در هم شکست و او را مجبور‌امیال​ کرد تا نقشه‌هایش را برای مدتی طولانی سرکوب کند.

«امکان نداره...»

اگرچه او جاه‌طلبی را به دست آورده بود،‌عظیم​ اما سه چشم می‌دانست که خط قرمزی وجود‌سرکوب​ دارد که هرگز نباید از آن عبور کند.

آن خط قرمز، قلمرو نزدیک به موجودات‌گشت​ الهی، یعنی «شش شیطان» بود؛ کسانی که‌شکل​ به عنوان شش پادشاه اهریمن‌های طیفی شناخته می‌شدند.

این موجودات حقیقتاً متعالی بودند، بنابراین تصور‌رتبه‌ای​ می‌شد که هرچقدر هم که کسی قدرت‌احساسات​ جذب کند، رسیدن به قلمرو آن‌ها غیرممکن است.

اما او‌رسید​ وقوع آن را‌والا​ به چشم دید.

در میان شش شیطان—که گمان می‌رفت دست‌نیافتنی‌جاه‌طلبی​ باشند—یکی که به عنوان قوی‌ترین شناخته می‌شد،‌مدتی​ با دستان خالی در برابر یک انسان می‌جنگید.

نبرد آن‌ها کوه‌ها را لرزاند،‌خویش​ رودخانه‌ها را طغیان داد و‌انسانی​ چهره زمین را دگرگون ساخت.

این به‌نزدیک​ راستی نبرد‌شیطانی​ خدایان بود.

آن منظره مطلقاً وحشتناک بود.

این نخستین باری بود که‌حکمرانی​ سه چشم انسانی به این‌ناگهانی​ قدرتمندی می‌دید؛ هیولایی غیرقابل تصور.

پس از مشاهده این صحنه، سه چشم برای‌جذب​ نخستین بار در طول وجودش، تمام اراده خود‌همه​ را برای آرزو کردن یا رویاپردازی از دست داد.

زمان گذشت.

سه چشم بعدها دریافت که آن انسان ترسناک‌مغرور​ و هیولاوار، موجودی زاده شده از انرژی‌های آسمان‌شکل​ و زمین و محصول شانس و سرنوشت بوده است.

چنین موجوداتی که خارج از‌حکمرانی​ نظم طبیعی متولد می‌شدند، نمی‌توانستند‌ناگهانی​ مدت زیادی در دنیا باقی بمانند.

و همان‌طور که انتظار می‌رفت، آن انسان‌گشت​ هیولاوار به زودی ناپدید شد و سه‌شکل​ چشم بار دیگر جاه‌طلبی سرکوب‌شده‌اش را بیدار کرد.

زمان گذشت‌نزدیک​ و او‌شیطانی​ قدرتمندتر شد.

طبق برنامه، انسان‌های بسیاری را‌والا​ زیر پرچم خود کشید و آن‌ها‌احساسات​ را وادار به پرستش خود کرد.

با این شتاب، به‌می‌خواهد​ نظر می‌رسید که جاه‌طلبی‌اش‌عظیم​ به زودی محقق خواهد شد.

اما خیلی‌رتبه‌ای​ زود، به دیوار‌خویش​ دیگری برخورد کرد.

این مانع انسان‌هیولای​ نبود، بلکه خودِ‌میان​ شش شیطان بودند.

بیشتر شش شیطان‌میان​ آن‌قدر قدرتمند بودند که‌خویش​ توجهی به انسان‌ها نداشتند.

اما در میان آن‌ها، یکی‌حکمرانی​ وجود داشت که از نظر‌ناگهانی​ عاطفی به انسان‌ها متصل بود.

این موجود اصالتاً یک اهریمن طیفی‌مغرور​ نبود، بلکه از پنج روح به‌نیرومندی​ نام «پنج روح طبیعت» زاده شده بود.

در میان آن ارواح، یکی به‌میان​ اژدها بدل شد اما پیش از‌گشت​ رسیدن به «طریقت»، در فساد سقوط کرد.

آن موجود جایگاهی در میان‌والا​ شش شیطان یافت و اهریمن‌های طیفی‌احساسات​ او را «پادشاه اهریمن اژدها» نامیدند.

پادشاه اهریمن اژدها که مدت‌ها پیش توسط جاودانگان مهر‌شوک​ و موم شده بود، از بند رها شد و‌نداره​ اهریمن‌های طیفی بی‌شماری را برای نابودی جهان به حرکت درآورد.

به طور معمول، تنها کسانی که قادر به متوقف‌احساسات​ کردن چنین موجودی بودند، جاودانگان بودند، اما تا آن‌می‌خواست​ زمان، آن جاودانگان دنیای فانی را ترک کرده بودند.

به نظر می‌رسید که‌شیطانی​ جهان محکوم به نابودی‌والا​ به دست این اهریمن اژدهاست.

با این حال، به طرزی کنایه‌آمیز،‌محسوب​ کسی که در برابر این پادشاه‌انسانی​ اهریمن اژدها ایستاد، یک انسان بود.

نه کسی که از انرژی‌های آسمان و زمین یا‌شوک​ شانس و سرنوشت زاده شده باشد، بلکه موجودی که‌نداره​ با سختی‌های بی‌شمار و انباشت پتانسیل قدرتمند شده بود.

«آاااه!»

با دیدن سقوط پادشاه اهریمن اژدها‌میان​ به دست یک انسان، سه چشم‌گشت​ در دریایی از تفکر غرق شد.

انسان‌ها ممکن بود‌میان​ اندک باشند، اما‌محسوب​ پتانسیل آن‌ها بی‌پایان بود.

دیدن تولد چنین هیولاهایی که نزدیک به فراتر‌عظیم​ رفتن از قوانین طبیعی بودند، آن هم در‌سرکوب​ میان موجودات کوته‌عمر، دیدگاه او را تغییر داد.

«سلطه؟»

خودِ پتانسیل‌نزدیک​ انسان‌ها خطرناک‌شیطانی​ به نظر می‌رسید.

آیا می‌شد‌رسید​ به این‌رتبه‌ای​ سادگی کنترلشان کرد؟

شاید بهتر بود‌آن‌گونه​ انسان‌ها را به‌کند​ کلی حذف می‌کرد.

اما اگر در حین آن حذف‌سازی، موجود دیگری‌جذب​ برمی‌خاست که با او مخالفت می‌کرد، در نهایت‌همه​ اشتباهات آن دو عضو شش شیطان را تکرار می‌کرد.

بنابراین سه چشم تصمیم گرفت قدرتش‌میان​ را افزایش دهد و انسان‌ها را‌گشت​ با دقت بیشتری زیر نظر بگیرد.

همان‌طور که‌رسید​ مشاهده می‌کرد،‌رتبه‌ای​ متوجه حقیقتی شد.

«پس قضیه اینه.»

آن دو موجودی که‌محسوب​ با شش شیطان روبرو‌جذب​ شدند، استثناهای نادری بودند.

چنین انسان‌هایی‌نزدیک​ به آسانی‌شیطانی​ ظاهر نمی‌شدند.

اگر او تنها کسانی را که حتی‌خویش​ ذره‌ای از آن پتانسیل را داشتند حذف‌نیرومندی​ می‌کرد، مطمئناً می‌توانست بقیه را کنترل کند.

و اگر لازم‌آن‌گونه​ می‌شد، نابود کردن‌کند​ آن‌ها نیز آسان‌تر بود.

نخستین اهداف در میان انسان‌های دارای‌مغرور​ پتانسیل، کسانی بودند که خون آن‌نیرومندی​ دو موجود استثنایی را در رگ‌هایشان داشتند.

با حرکاتی همچون باد،‌رتبه‌ای​ فرم جدید موک گیونگ‌ون‌مغرور​ به سه بخش تقسیم شد.

با دیدن این‌آن‌گونه​ صحنه، سه چشم‌کند​ بلافاصله حس کرد.

آن تکنیک‌رتبه‌ای​ بی‌تردید هنر مخفی‌خویش​ «قلعه موسانگ» بود.

«چطور اون‌نزدیک​ رو به‌شیطانی​ دست آوردن؟»

قلعه موسانگ پس‌میان​ از روز فاجعه‌محسوب​ بزرگ ناپدید شده بود.

تصور می‌شد که‌آن‌گونه​ تمام خطوط خونی مرتبط‌جاه‌طلبی​ با آن نابود شده‌اند.

پس آن‌ها‌رتبه‌ای​ چطور آن تکنیک‌خویش​ را آموخته بودند؟

اما این تمام ماجرا نبود.

کرک! کرک!

هنگامی که موک گیونگ‌ون به سه قسمت‌جاه‌طلبی​ تقسیم شد و تنفسش را تنظیم کرد،‌مدتی​ انرژی محیط گرد آمد و به گردش افتاد.

عضلاتش محکم‌تر متورم شد،‌محسوب​ بدنش به سرخی گرایید‌جذب​ و بخار از وجودش برخاست.

ووووش!

با دیدن این منظره، سه چشم آن‌خویش​ خاندان هیولاوار را به یاد آورد که‌نیرومندی​ از خاندان تانگ و سرزمین‌های ممنوعه محافظت می‌کردند.

[من یوموجوک هستم.

من اینجا‌رتبه‌ای​ زندگی می‌کنم، می‌خورم‌خویش​ و نگهبانی می‌دهم.

ولی تو... تو‌هیولای​ انسان نیستی، مگه نه؟‌رتبه‌ای​ چطور وارد اینجا شدی؟]

اگرچه فرض بر این بود که نوادگان،‌خویش​ حتی با داشتن آن خون، ضعیف‌تر باشند،‌نیرومندی​ اما این خاندان همچنان قدرتی هیولایی داشت.

حتی اگر در اوج قدرت‌حکمرانی​ خود نبودند، می‌توانستند سه چشم‌ناگهانی​ را وادار به عقب‌نشینی کنند.

ولی اکنون‌رتبه‌ای​ زمان درنگ‌محسوب​ در گذشته نبود.

در میان معدود موجوداتی که طی سالیان‌رتبه‌ای​ متمادی تحت کنترل نگه داشته بود، موک گیونگ‌ون‌انسانی​ چگونه بر هنرهای مخفی آنان مسلط گشته بود؟

قروچ!

«عجب مرتیکه رو مخیه.»

با این حال، اگر‌محسوب​ اینجا بیش از حد‌جذب​ خشمگین می‌شد، کار خراب می‌شد.

اگر سه چشم می‌توانست آن بدن را تصاحب کند، قادر‌خویش​ بود از پیوند با ریو سوول بهره جسته و به‌گرفت​ طبع دریابد که او چگونه بر آن فنون تسلط یافته است.

هوووش!

سه چشم نشان شمشیرش را‌حکمرانی​ به عقب پرتاب کرد و‌ناگهانی​ دست راستش را دراز نمود.

شمشیری که رها کرده‌محسوب​ بود، به هوا برخاست و‌احساسات​ دوباره به میان دستانش بازگشت.

سپس، با تقلید‌هیولای​ از حرکت رو‌میان​ به بالای نشان شمشیر...

غرررش! غرررش!

تمام شمشیرها، چاقوها و سلاح‌هایی که بر‌جاه‌طلبی​ کف میدان نبرد افتاده بودند، به لرزه‌مدتی​ درآمده و به سوی آسمان اوج گرفتند.

گرچه فاقد انرژی خام یک رزمیکار بودند،‌گشت​ اما آن سلاح‌ها قدرت انرژی ماورایی را‌شکل​ با خود حمل می‌کردند و شتابشان سهمگین بود.

شااااشاااا!

شمشیرهای برخاسته بسان باران‌رتبه‌ای​ تیر به سوی سه پیکر‌گشت​ تقسیم‌شده‌ی موک گیونگ‌ون هجوم بردند.

یکی از سه فرم‌می‌خواهد​ شمشیر، نشان شمشیر خود‌عظیم​ را تاب داد و...

پانگ! پانگ! پانگ!

سلاح‌ها ناگهان در میان زمین و آسمان‌رتبه‌ای​ متوقف شدند، گویی سدی نامرئی راهشان را‌احساسات​ بسته باشد، و سپس بر زمین فرو ریختند.

با دیدن این‌میان​ صحنه، سه چشم‌محسوب​ با ناخرسندی نوچه‌ای کرد.

«قطع کردن کنترل شمشیرهایی که با‌کند​ انرژی ماورایی هدایت میشن، اونم با‌مجبور​ تکنیک جذب... تطبیق‌پذیری این یارو شوخی‌بردار نیست.»

با این حال، سه چشم‌خویش​ پنداشت که این تنها تدبیری‌انسانی​ گذرا برای ایجاد فاصله است.

آن تکنیک نیازمند فضا‌شیطانی​ بود، پس زمین‌گیر کردن حریف‌محسوب​ در یک نقطه کفایت می‌کرد.

هوووش!

تق! تق!

با وجود مهارت در هنرهای شیطانی،‌مغرور​ علائم به کار رفته ساده بودند، اما‌وجودش​ این تکنیک نیازمند مهرهای دستی کامل بود.

لحظه‌ای که‌نزدیک​ مهر را‌شیطانی​ شکل داد...

تکان!

نگاه موک گیونگ‌ون تیز شد؛‌حکمرانی​ افزایش قدرت سه چشم با‌ناگهانی​ پیش از آن قابل قیاس نبود.

گویی سه چشم بدون‌محسوب​ ذره‌ای اهمیت به عواقب کار،‌احساسات​ تمام توانش را بیرون می‌کشید.

آیا قصد داشت‌هیولای​ همه چیز را‌میان​ فدای پیروزی کند؟

غرررش!

آنگاه، دست مهر‌ساز سه چشم به شدت‌جاه‌طلبی​ لرزید، رگ‌هایش متورم گشت و بی‌توجه به فشار‌طولانی​ وارده بر جسم، ذره‌ذره‌ی قدرت را بیرون کشید.

در همان‌رتبه‌ای​ دم، صدایی در‌خویش​ ذهنش طنین‌انداز شد.

«می‌خوای دور بندازیش؟»

«مگه توافق نکردی؟»

«حیفه. همچین‌قادر​ بدنی سخت‌می‌خواهد​ پیدا میشه.»

«نه به اندازه بدن من.»

«دقیقاً. لجبازیت داره تموم میشه. وقتی‌میان​ چیزی که می‌خوای رو به دست‌گشت​ آوردی، باید روی نقشه بزرگ تمرکز کنی.»

«سر قولم می‌مونم.»

«خوبه.»

در اصل، هدف‌والا​ بدن ارباب جوان‌مغرور​ بزرگ، نا یول‌ریانگ بود.

هرچند خون رگ آسمانی را در‌میان​ خود نداشت، اما استعدادش حتی از‌گشت​ رهبر فرقه عصر حاضر نیز فراتر بود.

اگر آن بدن را تصاحب‌والا​ می‌کرد، نه تنها طرح بزرگ، بلکه‌احساسات​ پیوندی دوباره با "او" میسر می‌شد.

به عنوان‌قادر​ برادران قسم‌خورده، پیوندها‌حکمرانی​ حتی نزدیک‌تر می‌گردید.

از همین‌رتبه‌ای​ رو خواهان‌محسوب​ آن بدن بود.

ولی اکنون،‌نزدیک​ شرایط تغییر‌شیطانی​ کرده بود.

«حتی بهترم شد.»

هیچ‌کس نمی‌دانست چگونه او به روحی وابسته بدل‌عظیم​ گشته و پیوند برقرار کرده بود، اما آن دو‌امکان​ برای انتقام و غلبه بر سختی‌ها متحد شده بودند.

دیگر نیازی نبود با‌محسوب​ تصاحب بدن نا یول‌ریانگ،‌جذب​ پیوندهای نزدیک را حفظ کند.

تنها با تصاحب آن بدن، قلب‌میان​ سوول به طور طبیعی و بدون‌گشت​ دستکاری خاطرات، از آن او می‌شد.

گوشه‌ی لب‌های سه چشم به‌والا​ طرزی خوفناک تا بناگوش کشیده‌جذب​ شد و جنون در چشمانش درخشید.

قلب زنی که در پایین نبرد‌کند​ بود و با نگرانی تجدید قوا‌مجبور​ می‌کرد... اکنون از آن او می‌شد.

نقش این بدن تعیین‌محسوب​ شده بود: نمایش یأس‌جذب​ و برجسته‌تر کردن دشمن.

فشووو! فشووو!

با بیرون کشیدن تمام انرژی‌والا​ ماورایی‌اش، رگ‌ها ترکیدند و کانال‌های انرژی‌احساسات​ در بدن نا یول‌ریانگ پاره شدند.

با این‌قادر​ حال، سه‌می‌خواهد​ چشم اهمیتی نمی‌داد.

حیف بود، اما دلبستگی‌ای به بدنی‌مغرور​ که تنها برای یک بار استفاده‌نیرومندی​ و سپس دور انداخته می‌شد، نداشت.

بنگ!

در همان دم، سه‌رتبه‌ای​ پیکر تقسیم‌شده‌ی موک گیونگ‌ون همزمان‌گشت​ به سوی او پرواز کردند.

سه چشم‌قادر​ کف دستش را‌حکمرانی​ گشود و کوبید.

شپپلق!

بی‌درنگ، تمام انرژی پراکنده در اطراف‌میان​ گرد آمد و به سنگینی بر‌گشت​ فضای پیرامون موک گیونگ‌ون فشار آورد.

گووووو!

«این دیگه چیه؟»

فشار انرژی بر فضا چنان سهمگین بود که حرکات موک گیونگ‌ون‌امیال​ به شدت کند شد، گویی در اعماق آب فرو رفته باشد؛‌نمی‌توانست​ حتی این حس را القا می‌کرد که زمان نیز کند شده است.

«تکنیک ته‌گونگ بونگ‌چون!»

این تکنیک، طلسمی باستانی و ممنوعه بود‌خویش​ که توسط کسانی که به سطوح بالا‌نیرومندی​ رسیده و جانشان را گرو می‌گذاشتند، اجرا می‌شد.

شرایط چنان سخت و خطر چنان‌کند​ مهلک بود که هیچ هنرمند شیطانی در‌نقشه‌هایش​ واقعیت قادر به استفاده از آن نبود.

اما نه برای سه چشم.

یک جسد‌نزدیک​ مرده، تنها بدنی‌رسید​ برای تعویض بود.

«حتی "پادشاه قاتل دریا"ی متکبر هم جلوی این‌مغرور​ تکنیک زانو زد. با اینکه ناقصه، ولی تو،‌شکل​ یه انسان فانی، عمراً بتونی ازش فرار کنی.»

یک شرط دیگر‌آن‌گونه​ برای تکمیل این‌کند​ طلسم وجود داشت.

اما هدف سه‌والا​ چشم حبس ابدی‌مغرور​ موک گیونگ‌ون نبود.

تنها خریدن‌نزدیک​ زمان برای‌شیطانی​ تعویض بدن بود.

بشکن!

همین که سه چشم دستش را‌کند​ تکان داد، مه غلیظی برخاست و‌مجبور​ دید را در هر جهت کور کرد.

چونگ‌ریونگ که از مه ناگهانی غافلگیر‌مغرور​ شده بود، در حالی که نبرد‌نیرومندی​ را تماشا می‌کرد با نگرانی برخاست.

«آهای زنده!»

در میان مه، سه‌رتبه‌ای​ چشم خزید و به‌مغرور​ سوی موک گیونگ‌ون پرواز کرد.

مهم نبود موک گیونگ‌ون از چه فرم‌ها یا تکنیک‌هایی‌شوک​ استفاده می‌کرد؛ از آنجا که تکنیک ته‌گونگ بونگ‌چون با‌نداره​ جان اجراکننده مهر شده بود، فرار از آن محال می‌نمود.

دیری نپایید که دو پیکر‌خویش​ موک گیونگ‌ون محو شدند و‌انسانی​ تنها یک بدن باقی ماند.

سه چشم‌نزدیک​ به آن‌شیطانی​ بدن نزدیک شد.

اکنون که در طلسم گرفتار شده و‌خویش​ قادر به حرکت نبود، سه چشم تنها‌نیرومندی​ نیاز داشت در همان لحظه جابجا شود.

شششش!

سه چشم‌رتبه‌ای​ لبخندی خوفناک‌محسوب​ بر لب آورد.

«اون بدن مال منه.»

دست چپش را به سوی سر موک گیونگ‌ون‌مغرور​ و دست راستش را به سمت کره چشمی‌شکل​ که در پیشانی خودش کاشته شده بود، حرکت داد.

هوووش!

لحظه‌ای که دست‌والا​ چپش سر موک‌مغرور​ گیونگ‌ون را لمس کرد...

کرک!

«اوه!»

دور از انتظار، دست موک‌حکمرانی​ گیونگ‌ون چون صاعقه بیرون جهید‌ناگهانی​ و گلوی سه چشم را گرفت.

سه چشم سراسیمه تلاش کرد خود‌مغرور​ را عقب بکشد، اما پنجه‌ی موک‌نیرومندی​ گیونگ‌ون آهنین بود و ذره‌ای تکان نمی‌خورد.

موک گیونگ‌ون چگونه‌هیولای​ قادر بود درون‌میان​ طلسم حرکت کند؟

درست همان‌طور‌رسید​ که سه چشم‌والا​ در حیرت بود...

«یه قبیله‌ی رقت‌انگیز که‌می‌خواهد​ هنوز چشمش دنبال چیزاییه‌عظیم​ که مال خودش نیست.»

با شنیدن آن صدا،‌محسوب​ کره چشم در پیشانی‌جذب​ سه چشم دیوانه‌وار لرزید.

ناولها | novelha.net