چپتر 125: فرقه تاریک (۲)
0رهبر فرقه تاریکپادشاه با لحنی آمیختهآشکار به حیرت گفت:
«این واقعاً... توجانشینی یه استعداد خاص واسهزیردست شوکه کردن آدما داری.»
- ووووووو!
انرژیای که از وجود موک گیونگون فوران کرد، تنهاپنج شوم نبود؛ بلکه به هالهی هولناک مرگی شباهت داشتمیرسید که تنها ممکن بود از کالبد مردگان احساس شود.
«این دیگه چیه؟»
آن انرژیِ لرزهافکن که حتی حس ششم اوساده را نیز تحریک کرده بود، رهبر فرقه تاریکآشکار را در بهت و حیرتی عمیق فرو برد.
او نیز طی سالیان متمادی از طریق [هنر یین روح]، انرژیوجودش یین را در وجودش انباشته بود، اما آن قدرت با انرژیحالی سرد و غمافزایی که از موک گیونگون ساطع میشد، قابل مقایسه نبود.
«کافیه؟»
موک گیونگون در حالی کهکمی واکنش رهبر فرقه تاریک راحاضر زیر نظر داشت، با خود اندیشید.
هالهی مرگی که اواگر به نمایش گذاشته بود،ساده شکل کامل آن نبود.
او آن را در سطحیمتمادی تنظیم کرده بود که موجوداتانرژی زنده قادر به درک آن باشند.
هالهی واقعی مرگ چیزی بودساده که تنها مردگان یا شیاطینپادشاه طیفی قادر به حس کردنش بودند.
- پوف.
[به نظرپنج میاد نمیخواستی تمامسسسس زورت رو بزنی.]
- خب...
موک گیونگون در پاسخمیپیوست به خندهی تمسخرآمیز روح،گرفت شانههایش را کمی بالا انداخت.
آنچه او در حال حاضرشانههایش به آن نیاز داشت، جایگاه شاگردیحاضر و جانشینی رهبر فرقه تاریک بود.
اگر تنها به دنبال عنوان یکآشکار زیردست ساده بود، به صفوف کسانی مانندوضعیت پنج پادشاه میپیوست، نه رهبر فرقه تاریک.
- سسسس...
موک گیونگون انرژیایپادشاه را که آشکارآشکار کرده بود، بازپس گرفت.
کنترل آن دشوارترخندهی از چیزی بودکمی که به نظر میرسید.
او مجبور بود در حالی کهآشکار وضعیت اوج خود را حفظ میکرد، هالهیوضعیت مرگ را در سطحی ضعیف سرکوب کند.
موک گیونگونجانشینی از رهبردنبال فرقه تاریک پرسید:
«همینقدر کافیه؟»
رهبر فرقه تاریک که ازساده هالهی مرگ موک گیونگون جا خوردهمیپیوست بود، سرانجام لب به سخن گشود.
«توی عمرم استعدادهای زیادی دیدم، ولی لنگه تو نوبره.حال انرژی یینی که تو داری حتی از چیزی کهزیردست با هنر یین روح به دست میاد هم تاریکتره...»
این منظرهای نادر بود.
راههای زیادی برای یکسالیان مرد وجود نداشت که بتواندروح انرژی یین را تهذیب کند.
بیشتر روشها یاعنوان افراطی بودند و یاکسانی برای بدن مردانه مرگبار.
حتی کسانی که با انرژی یین متولد میشدند، اغلب ازحاضر بیماریهایی مانند [نصفالنهارهای مسدود شده یین آسمانی] رنج میبردند کهصفوف درمانناپذیر بود و طول عمرشان را به شدت کاهش میداد.
رهبر فرقهشاگردی تاریک بااگر کنجکاوی پرسید:
«چطوری اینجانشینی انرژی رودنبال تهذیب کردی؟»
موک گیونگون لحظهای درنگ کرد وآشکار سپس توصیهای را که روح درمجبور گوشش زمزمه کرده بود، به زبان آورد.
«راستش رو بخواین، خودمم نمیدونم. هر بار کهانداخت انرژی درونیم رو تهذیب میکردم، این انرژی تاریکاگر توی بدنم جمع میشد. شاید بهخاطر ساختار بدنیم باشه.»
«ساختار بدنی؟»
«بله.»
«هوم.»
با شنیدن اینخندهی حرف، چشمان رهبرکمی فرقه تاریک باریک شد.
«اجازه میدیپنج یه لحظه بدنتسسسس رو معاینه کنم؟»
رهبر فرقه تاریک میخواستدنبال برای اطمینان، بدن موکصفوف گیونگون را بررسی کند.
باور اینکه مردی بدون اختهسسسس شدن بتواند چنین انرژی ییندشوارتر عظیمی داشته باشد، دشوار بود.
موک گیونگونپاسخ بیدرنگ دستشتمسخرآمیز را دراز کرد.
رهبر فرقه تاریک انگشتانش را روی مچبازپس موک گیونگون گذاشت و انرژی یین خوداوج را به داخل مریدینهای او هدایت کرد.
- سسس...
انرژی یین از طریقمیپیوست مریدینها به درون بدنگرفت موک گیونگون جریان یافت.
«کنترل... کنترل کن...»
موک گیونگون ذهن خودمیپیوست را متمرکز کرد وگرفت هالهی مرگ را تنظیم نمود.
امکان نداشت رهبر فرقه تاریک بتواند هالهی مرگ را تشخیص دهد، اماپادشاه او باید محتاط میبود تا مبادا انرژی درونی رهبر فرقه تاریک، کهحفظ آن هم مبتنی بر یین بود، با انرژی خودش تداخل پیدا کند.
«نکنه پراکنده بشه؟»
اگر انرژی درونی از نوعشانههایش یانگ بود، در برخورد باحال هالهی مرگ موک گیونگون متلاشی میشد.
این موضوع نگرانکننده بود،میپیوست اما موک گیونگون چندانگرفت به خود نگرانی راه نداد.
او همیشه میتوانستاگر راهی برای مقابلهزیردست با آن پیدا کند.
- سسس...
در همان لحظه، رهبرتمسخرآمیز فرقه تاریک انگشتانش را ازآنچه روی نبض موک گیونگون برداشت.
سپس لبهایش لرزید ومیپیوست با چهرهای که رضایتگرفت در آن موج میزد، گفت:
«برخلاف نگرانیهام،شاگردی مریدینهات قوی ودنبال اندامهای داخلیت سالمن.»
رهبر فرقه تاریکبرد نگران وضعیت جسمانیطریق موک گیونگون بود.
اگر بدن او به دلیل انرژی یینِکسانی بیشازحد، در وضعیت نامناسبی قرار داشت یابازپس تعادلش به هم میخورد، تهذیب آن بیمعنی میشد.
«چه شانسی!»
طبیعتاً رهبرشاگردی فرقه تاریک سردنبال از پا نمیشناخت.
حتی اگر کسی در سنینمتمادی پایین اخته میشد، باز همانرژی کینهای در دل نگه میداشت.
او فکر میکرد موکزیردست گیونگون در هفده سالگی هرگزپنج چنین چیزی را نخواهد پذیرفت.
او تصور کرده بودشانههایش پیدا کردن یک شاگردآنچه واقعی کاری دشوار خواهد بود.
اما با این انرژی یین ذاتی، موک گیونگون پتانسیلصفوف آن را داشت که در [هنر یین روح]، [تکنیک شمشیرکنترل روح پرنده] و [تکنیک پنجه سایه روح] به استادی برسد.
«و اگهفرو همهچیز خوبسالیان پیش بره...»
با پذیرفتن موک گیونگون به عنوان شاگرد ومانند مطالعهی بدن او، شاید حتی میتوانست راهی برای تثبیتدشوارتر انرژی یین بدون نیاز به اخته شدن پیدا کند.
این شانسِخندهی ناگهانی حقیقتاًشانههایش اتفاقی خجسته بود.
با این حال، رهبراگر فرقه تاریک هیجان خود راصفوف بروز نداد و تنها گفت:
«چه تصادفی. انتظارش رو نداشتم،عنوان ولی به نظر میرسه با اومدنپنج تو بخت به من رو کرده.»
«یعنی منپنج رو بهمیپیوست شاگردی قبول میکنین؟»
«البته. راستش حتی اگهتمسخرآمیز اینطور هم نبود، شاید بهآنچه عنوان شاگرد موقت قبولت میکردم...»
- تق! تق!
پیش از آنکه رهبر فرقه تاریکزیردست جملهاش را تمام کند، کسی باپادشاه عجله به درِ اتاق تمرین کوبید.
رهبر فرقه تاریک به سمت درآشکار آهنی رفت و در پاسخ ضربهایمجبور زد که صدایی مشابه ایجاد کرد.
تنها تفاوت اینخندهی بود که اوکمی فقط یک بار کوبید.
- تق!
سپس،
- قیژژژ!
در آهنی بازخندهی شد و مردی میانسالبالا با سبیل وارد شد.
«رهبر فرقه.»
«نایب رئیس یون. چی شده؟»
مرد میانسال که نایب رئیس یون خطاب شده بود، نگاهیدشوارتر به موک گیونگون انداخت و مردد به نظر میرسید، گوییپرسید میخواست گزارش خود را در گوش رهبر فرقه تاریک زمزمه کند.
رهبر فرقه تاریکخندهی سرش را تکانکمی داد و گفت:
«نیازی نیست انقدر محتاطشانههایش باشی. از همین الان،آنچه این پسر شاگرد منه.»
«شاگرد؟»
با شنیدن اینبرد حرف، چشمان نایبطریق رئیس یون گرد شد.
«منظورتون شاگرددنبال موقت نیستزیردست که، بلکه...»
«آره. شاگرد رسمی.»
«آه...»
نایب رئیس یون بلافاصله روی یکطریق زانو زانو زد، دستانش را مشتانباشته کرد و با صدای بلند گفت:
«رهبر فرقه،پنج گرفتن شاگرد جدیدسسسس رو تبریک میگم!»
«اوهوهوهو.»
رهبر فرقه تاریک دستشمیپیوست را تکان داد وگرفت خوشحالیاش را ابراز کرد.
موک گیونگون بااگر دیدن این صحنه، سرشساده را کمی کج کرد.
او تفاوت بینپادشاه شاگرد موقت وآشکار شاگرد رسمی را نمیفهمید.
نگهبانان بیرون اتاق تمرین نیزشانههایش در حال پچپچ بودند، گوییحال این موضوع بحث مهمی بود.
در همان لحظه، نایب رئیسسسسس یون نیز دستانش را مشت کردمیرسید و به موک گیونگون تعظیم نمود.
«نایب رئیس یون باکدنبال به شاگرد رسمیِ رهبرصفوف فرقه ادای احترام میکنه.»
«من موک گیونگون هستم.»
موک گیونگون که غافلگیرتمسخرآمیز شده بود، متقابلاً دستانش راآنچه مشت کرد و تعظیم نمود.
همه چیز کمی اغراقآمیز بهسسسس نظر میرسید، اما حدس میزددشوارتر که باید مسئلهی مهمی باشد.
نایب رئیس یوناگر که نمیتوانست هیجانشزیردست را کنترل کند، گفت:
«واقعاً تصمیمت رو تحسین میکنم، اربابطریق جوان. کاملاً درک میکنم که گرفتنانباشته همچین تصمیمی واسه یه مرد چقدر سخته.»
«ها؟»
موک گیونگونخندهی با شنیدن اینکمی حرف اخم کرد.
داشت در مورد چی حرفدنبال میزد؟ نکند فکر میکرد موک گیونگونمانند برای شاگرد شدن اخته شده است؟
- هاهاهاها!
روح چنان بیمهاباعنوان میخندید که گوییصفوف شکمش را گرفته بود.
حتی موک گیونگون که معمولاً بیتفاوت بود،انداخت نتوانست جلوی نیشخند کوچکی را که ازجانشینی پوچیِ این ماجرا بر لبانش نشست، بگیرد.
با اینشاگردی حال، نیازی ندیددنبال که توضیحی بدهد.
«اوهوهو. به نظر میادسالیان یه سوءتفاهمی شده. قراریین نیست این پسر اخته بشه.»
══════════════════════════════════════════════════
«چی؟»
با شنیدن این حرف،اگر چهره معاون رهبر یونساده درهم رفت و گیج شد.
او که سالهای زیادی به رهبر فرقه تاریک خدمتروح کرده بود، بهتر از هر کسی میدانست که اخته شدنقابل برای تسلط بر هنرهای رزمی منحصربهفرد رهبر، امری ضروری است.
ولی اگر قرار نبود موکساده گیونگون اخته شود، چرا بهپادشاه عنوان شاگرد رسمی پذیرفته شده بود؟
رهبر فرقه تاریک لبخندی زد وبالا توضیح داد: «میشه گفت که اونجایگاه با انرژی یین به دنیا اومده.»
«انرژی یین؟»
با شنیدن این، معاونسالیان رهبر یون ناخودآگاه نگاهییین به موک گیونگون انداخت.
سپس، انگار که متوجه چیزیساده شده باشد، با تعجب فریاد زد:میپیوست «رهبر، اون شمشیر... نکنه همون باشه؟»
دلیل تعجب او، شمشیرشانههایش سیاهی بود که به کمرحال موک گیونگون آویزان شده بود.
به عنوان کسی کهاگر دستیار رهبر فرقه تاریک بود،صفوف طبیعتاً آن شمشیر را میشناخت.
«آه، آره.فرو اون شمشیر رومتمادی من بهش دادم.»
«شمشیر رو؟»
«آره.»
«ولی اون شمشیر که...»
صدای معاون رهبربرد یون ضعیف شد وهنر حرفش را قورت داد.
آن شمشیر بیش از حد خطرناک و غیرقابل کنترلپنج بود، به همین دلیل به یک تهذیبگر سپرده شدهمیرسید بود تا انرژی شیطانیاش را مهر و موم کند.
[به هر حال قصد داشتمکمی برای بازرسی به دره خونحاضر سر بزنم، پس خوب شد.]
آن تهذیبگر، شاگرد سوم رهبردنبال وونسالگاک، یون ههپیونگ بود که مسئولیتمانند دره خون را بر عهده داشت.
'مطمئن نیستمفرو این کارسالیان درستی باشه.'
معاون رهبر یونعنوان با نگرانی بهصفوف شمشیر سیاه نگاه کرد.
آن یک شمشیر شیطانی بود.
نه تنها رهبر فرقه تاریک، بلکه زیردستانش وساده حتی کسانی که هنرهای رزمی او را به ارثبازپس برده بودند نیز در کنترل آن شکست خورده بودند.
آیا واقعاً عاقلانه بود کهمتمادی چنین شمشیری به شاگردی کهانرژی تازه پذیرفته شده، داده شود؟
رهبر فرقه تاریک که نگرانی او راکسانی دید، با لحنی اطمینانبخش گفت: «نگران نباش.بازپس شمشیر اون رو به عنوان اربابش انتخاب کرده.»
«چی؟ واقعیت داره؟»
«فکر میکنیشاگردی من بهت دروغدنبال میگم، معاون؟ اوهوهوهو.»
«واو.»
با شنیدن این حرف، معاونساده رهبر یون با شگفتی بین موکمیپیوست گیونگون و شمشیر سیاه نگاه میکرد.
رهبر فرقهخندهی تاریک درباره چنینکمی چیزی دروغ نمیگفت.
اگر حقیقتشاگردی داشت، واقعاًاگر تصادفی حیرتانگیز بود.
شمشیر سیاه تنها ششسالیان روز پیش به دستیین رهبر فرقه تاریک رسیده بود.
و حالا، شاگردی را انتخابساده کرده بود که تازه در مراسممیپیوست ورودی دره خون شرکت کرده بود...
'یعنی سرنوشته؟'
این تنهاشاگردی توضیح منطقیاگر به نظر میرسید.
یا شاید این جواناربابسالیان صرفاً مورد لطف بختیین و اقبال قرار گرفته بود.
اگر قابل کنترل بود، آن شمشیر کهکسانی سلاحی شیطانی محسوب میشد، میتوانست بهترین تیغهی ساختهگرفت شده توسط شمشیرساز بزرگ، گو یاجا، نامیده شود.
با این حال،
'مطمئن نیستم فکر خوبی باشه.'
معاون رهبر یون شخصاً به دستور رهبر فرقهیین تاریک شمشیر را بازیابی کرده بود و افرادغمافزایی دیگری هم بودند که طمع تصاحب آن را داشتند.
او نگراندنبال بود که اینساده موضوع دردسرساز شود.
علاوه بر این، حالا که این جوانارباب به یک شاگردحاضر رسمی تبدیل شده بود، ممکن بود باعث برانگیختن کینه درصفوف میان کسانی شود که احساس میکردند بیشتر شایسته آن شمشیر هستند.
'امیدوارم اتفاقی نیفته.'
هرچند نگران بود،برد اما راهی برایطریق پیشبینی آینده وجود نداشت.
در حالدنبال حاضر، موضوع فوریتریساده در میان بود.
«آه! رهبر،خندهی باید فوراً بریدکمی به تالار اصلی.»
«موضوع چیه؟»
«یه خبر فوریبرد از جوخه نوزدهمطریق دسته ییمینگ رسیده.»
با شنیدن این، رهبرزیردست فرقه تاریک که لبخندمانند بر لب داشت، اخم کرد.
'دسته ییمینگ؟ کاخ امپراتوری؟'
اصل اساسیشاگردی اطلاعات، استفاده ازدنبال کلمات رمز بود.
تمام ارتباطات از طریق رمزمتمادی منتقل میشد، اما رهبر فرقهانرژی تاریک همه آنها را حفظ بود.
تنها با شنیدن کلمهای مرتبطساده با ده ساقه آسمانی، اوپادشاه میتوانست مکان دقیق را شناسایی کند.
معاون رهبر یون نگاهی به موک گیونگونانداخت انداخت و زمزمه کرد: «به نظر میادجانشینی پیداش کردن. خزانه طلای زیرزمینی، پرستش آتش...»
«هیس!»
رهبر فرقهفرو تاریک بلافاصله حرفشمتمادی را قطع کرد.
اگرچه موک گیونگون اکنون یک شاگردصفوف رسمی بود و باید اسرار فرقه تاریکآشکار را میآموخت، اما این مورد استثنا بود.
«تو تالارخندهی اصلی درشانههایش موردش حرف میزنیم.»
«آه... متوجه شدم.»
همینطور که معاون رهبر یون سر تکانهنر میداد، رهبر فرقه تاریک رو به موکقدرت گیونگون کرد و با لحنی پوزشطلبانه پرسید:
«همینجا منتظر میمونی؟ زود برمیگردم.ساده آه، خوب میشه اگه توپادشاه این فاصله این رو حفظ کنی.»
رهبر فرقه تاریکتمسخرآمیز چیزی را ازبالا آستینش بیرون کشید.
یک طومار لولهشدهجانشینی بود که رویعنوان سطحش نوشته شده بود:
[تکنیک پنجه سایه شبح]
این یکی از کتابچههایزیردست راهنمای هنرهای رزمی مخفیمانند رهبر فرقه تاریک بود.
موک گیونگونخندهی آن را گرفتکمی و تعظیم کرد.
«متوجه شدم.»
«پس زود برمیگردم.»
با گفتن این حرف، رهبرساده فرقه تاریک همراه با معاون رهبرمیپیوست یون اتاق تمرین را ترک کرد.
پس از رفتن آنها و بسته شدنانداخت در آهنی، موک گیونگون گزارشی را کهجانشینی معاون یون پیشتر داده بود، مرور کرد.
'پرستش آتش؟'
آن چی بود؟ چه چیزی پیدا کرده بودند؟ اگر منظورانرژی پرستش آتش بود، یعنی تعظیم به آتش؟ گزارش قطع شدهمقایسه بود، پس به نظر میرسید ماجرا پیچیدهتر از این حرفهاست.
چرا تدابیر امنیتی حتی درساده اطراف یک شاگرد رسمی مثلپادشاه او اینقدر سفت و سخت بود؟
خب، بهزودی میفهمید.
خشخش...
موک گیونگون طوماری راسالیان که رهبر فرقه تاریک بهروح او داده بود، باز کرد.
از آنجا که گفته بود زود برمیگردد،کسانی موک گیونگون فکر کرد میتواند زمان رابازپس با مطالعه کتابچه [تکنیک پنجه سایه شبح] بگذراند.
با اینخندهی حال، زمانشانههایش زیادی طول نکشید.
پس از یکجانشینی مرور سریع، موکعنوان گیونگون سر تکان داد.
«تکنیک جالبيه.»
این تکنیک شامل یک روش گردشصفوف چی و نمودارهای دقیقی از حالتها بودآشکار که او بلافاصله آنها را درک کرد.
روح زبانشخندهی را به نشانهکمی تحسین تکان داد.
- از چیزای دیگهاگر خبر ندارم، ولی بهساده این ذهن خارقالعادهت حسودیم میشه.
«اینطوره؟»
موک گیونگون از کودکی همینطورساده بود، بنابراین این موضوع برایشپادشاه چندان خاص به نظر نمیرسید.
در عوض، او به تجسمکمی نحوه اجرای تکنیکها فکر کرد، انگارنیاز که این نسخه اصلی کتابچه بود.
به او گفته شدهاگر بود آن را حفظ کند،صفوف اما یاد گرفتنش ضرری نداشت.
همینطور که موک گیونگون کتابچه راطریق میخواند و وارد حالت مراقبه میشد،انباشته کمتر از نیم ساعت گذشته بود که...
بوم!
در آهنی اتاقتمسخرآمیز تمرین با صدایبالا بلندی باز شد.
'ها؟'
موک گیونگون که تجسمسالیان ذهنیاش تقریباً تمام شدهیین بود، چشمانش را باز کرد.
سرش را به سمت ورودی چرخاند و دو پسر راپادشاه دید که به نظر میرسید حدود هجده یا نوزده سالهوضعیت باشند و یک مرد جوان که در اواسط بیست سالگی بود.
مرد جوان که ظاهری تیز وبالا برنده داشت، خشمگین به نظر میرسیدجایگاه و صورتش از عصبانیت سرخ شده بود.
همینطور که وارد میشد، موک گیونگون رازیردست برانداز کرد، سپس متوجه شمشیر سیاه دورمیپیوست کمرش شد و دندانهایش را به هم سایید.
قروچه!
یکی از پسرهاعنوان که چانه برجستهایصفوف داشت، با ناباوری گفت:
«چطور ممکنه؟ برادر ارشدشانههایش جونش رو واسه آوردن اونحال شمشیر سیاه به خطر انداخت!»
«برادر کوچیک راست میگه. اوندنبال شمشیر باید مال برادر ارشد باشه.مانند چطور تونستید بدیدش به یه غریبه؟»
«نمیتونم تحملفرو کنم. همینسالیان الان پسش میگیرم!»
با گفتن این حرف، پسری که چانهکسانی برجسته داشت پایش را به زمین کوبیدبازپس و به سمت موک گیونگون یورش برد.
هوووف!
با دیدن حمله ناگهانی،اگر موک گیونگون سرش راساده کمی کج کرد و سپس...
کراک!
«ها؟»
موک گیونگون با یک دست بهبالا سادگی تکنیک پسر را دفاع کردجایگاه و با سرعتی برقآسا گردنش را گرفت.
فشار!
«غهه!»
پسر که حتی موفق نشده بودصفوف یک تکنیک اجرا کند، فوراً زمینگیرسسسس شد و چهرهاش پر از شوک بود.
موک گیونگون با چهرهای بیتفاوت به او خیره شدحال و با صدایی یکنواخت گفت: «خیلی دل و جرئتزیردست داری که به کسی که تازه دیدیش حمله میکنی.»