چپتر 335: مغز متفکر (2)
0[چی شد؟ پدربزرگتغییر موننو و اونگیج شخص چی شدن؟]
در پاسخ به سوال «یهکنم سونگآ»، رئیس «خاندان تانگ»، تانگاوضاع اینهه، با لحنی بیخیال جواب داد:
[همونطور که گفتی خبرشون کردم.
خوشبختانه انگار قبلمنظور از اینکه اونمرتدانی آدما پیداشون کنن، رسیدن.]
[آخیش، واقعاً خیالم راحت شد.]
[نگفتم الکی نگران نباش؟ صدقهکنم سر هشدار بهموقع تو، ازاوضاع یه فاجعه قسر در رفتیم.]
[آره... درسته.]
[ولی چرا به بقیهچنان مومنان خبر ندادی؟ مثلاًپاسا مادربزرگت یا مقامهای بالای فرقه؟]
با شنیدن اینتغییر سوال، یه سونگآگیج سرش را تکان داد.
سپس با صداییمنتقل که با آهوقتی آمیخته بود، گفت:
[...
قدرتی که مادربزرگم بهمچنان داد... چون اون بهپاسا ارادهی «سونگهوا» خیانت کرد.]
[ارادهی سونگهوا؟]
[آره.
اگه یه مومن، فارغ ازممکن رتبهش، به اراده سونگهوا خیانتباشد کنه، باید تاوانش رو پس بده.]
[تاوان...
پس واسهنظرش همین گفتی بهحالی مادربزرگت چیزی نگم؟]
[آره.
نمیدونم چرا مادربزرگ به انتظارات سونگهوا خیانت کرد،نظرش ولی قطعاً پاش رو از گلیمی که نباید،ببینیمشون درازتر کرده و باعث همه این اتفاقا شده.]
«خطی کهعبور نباید ازچنان آن عبور کرد...»
منظور چه بود؟
او چنان شیفتهی مرتدانیفکر شده بود که ازآسیاب «پادشاهی پاسا» آمده بودند.
یعنی ممکن بودبودند اکنون که پیر شده،پیر نظرش تغییر کرده باشد؟
در حالی که گیجچنان شده بود، یه سونگآپاسا با احتیاط از او پرسید:
[ولی رئیس خاندان، کیباشد میتونیم ببینیمشون؟ پدربزرگ موننوپرسید و اون شخص رو؟]
[ها؟ کی؟ خب،منتقل فعلاً که به یهآبها جای امن منتقل شدن.
فکر کنم وقتی آبهایعنی از آسیاب افتاد ونظرش اوضاع آروم شد بتونیم برگردونیمشون.]
[میشه بدونم کجا منتقل شدن؟]
در برابر اصرار او، تانگ اینههگیج بیآنکه متوجه شود آهی کشید وجای با رگههایی از کلافگی پاسخ داد:
[فرستادیمشون منطقه «سئو»، واسهفکر همین حتی خود منمآسیاب جای دقیقشون رو نمیدونم.]
با شنیدن این جواب،یعنی یه سونگآ لحظهای بانظرش بدگمانی به او نگریست.
تانک اینهه که متوجه اینشیفتهی نگاه شد، حالت چهرهاش رابودند تغییر داد و با ملایمت گفت:
[ممکنه جای دقیقشون لو بره،حالی واسه همین حتی اونایی کهببینیمشون بردنشون هم به من چیزی نگفتن.
ولی وقتی جاشونمنتقل امن شد، زودوقتی میفهمیم، نگران نباش.]
به نظرآمده میرسید غائلهیعنی ختم شده باشد.
اما شک که درچنان دل جوانه بزند، بهپاسا این سادگیها خشک نمیشود.
پس از آن، یه سونگآحالی بارها به دیدن تانگ اینههببینیمشون میآمد و مدام پیگیر اخبار بود.
تانگ اینههامن منتظر لحظهیفکر مناسب بود.
در اصل قصد داشت به شکلی طبیعیپیر به او خبر دهد که آنها نتوانستهاندپرسید از تعقیب «محفل مخفی» بگریزند و جان باختهاند.
اما چون یه سونگآ با یکمرتدانی اشتباه به او مشکوک شده بود،ممکن مدام این کار را به تعویق میانداخت.
چهرهی تانگ اینههمنتقل درهم رفت و نتوانستآبها شرمساریاش را پنهان کند.
زنی که از موهبتیعنی پیشگویی برخوردار بود، آن فردتغییر ناشناس را «آن شخص» مینامید.
چطور چنین چیزی ممکن بود؟
چرا «آن شخص» باید اینجاحالی ظاهر میشد و با «خاندانببینیمشون یو»، محافظان خاندان تانگ، میجنگید؟
چشمان تانگ اینهه لرزید.
«نکنه چیزی میدونن؟»
نه، غیرممکن است.
آنچه یه سونگآ از آن میهراسید،گیج این بود که فردِ موسوم به «آنامن شخص» در پیشگویی، ضعیف توصیف شده بود.
اما آیا این ضعف بود؟
نه، حتی جایبودند سوال بود که آنهاپیر اصلاً چطور زنده ماندهاند.
تنها محافظش، پدربزرگمنظور موننو، با «سم نامرئی»پادشاهی از پا درآمده بود.
او حتی عمداً از خودحالی ردی به جا گذاشت تاببینیمشون محفل مخفی را گمراه کند.
آن شخص باید قطعاًفکر میمرد، پس چطور سرآسیاب از اینجا درآورده بود؟
تانگ اینهه تنهابودند کسی بود کهاکنون حقیقت را میدانست.
او به تنهایی اقدام کردهشیفتهی بود تا راز سر به مهریعنی بماند، بنابراین هیچکسِ دیگر خبر نداشت.
تنها یک نفر درگیر ماجرا شد، امااحتیاط او هم با سم نامرئی مسموم شد وفکر از صخره سقوط کرد، پس عملاً مرده بود.
پس چرا آن شخص اینجاست؟
در میان اینبودند حیرت، صدای یهاکنون سونگآ به گوش رسید.
«رئیس خاندان؟»
«...»
با صدایامن او، ذهن تانگکنم اینهه آشفتهتر شد.
در اینآمده وضعیت چهیعنی باید میکرد؟
با دیدن اینکه «آن شخص»، یا بهترپادشاهی بگوییم آن هیولا، چنان وحشیانه با محافظپیر میجنگید، مشخص بود که هدفش خاندان تانگ است.
اما خاندان تانگتغییر کینهی خاصی باگیج آن شخص نداشت.
این بدان معنا بود که...
«یه چیزی میدونن.»
وگرنه دلیلیعبور نداشت اینطورچنان به اینجا بیایند.
دستان تانگ اینهه کمی لرزید.
او به شدت مضطرب بود.
اگرچه تکنیک سم نامرئی پس از سه نسل تقریباًتغییر کامل شده بود، اما حریفش هیولایی بود که بهجای سطح «استاد بزرگ»، فراتر از دیوار محدودیت رسیده بود.
حتی با وجود برتریچنان سم، هیچ اطمینانی بهپاسا شکست دادن چنان هیولایی نداشت.
اگر آننظرش هیولا تصمیم بهحالی کشتن او میگرفت...
قورت!
تانگ اینهه آب دهانش را به سختی قورت داد،تغییر سپس به آرامی سر چرخاند و به افسران وجای رزمیکاران خاندان تانگ که کنار دیوار ایستاده بودند، نگاه کرد.
به نظر میرسیدمنظور آنها از خطریمرتدانی که تهدیدشان میکرد، بیخبرند.
طبیعی بود، چراتغییر که از اصلگیج ماجرا خبر نداشتند.
«...
شاید جای شکرش باقییعنی بود که اون هیولانظرش رو فرستادم اتحاد عدالت.»
تمام نیروهایعبور خاندان تانگچنان اینجا حضور نداشتند.
طبق توافقنامهی اتحاد، هر فرقه و خاندان رزمیپرسید موظف بود حدود ۳۰ درصد از نیروهایش راکنم به دفاتر اصلی و شعبههای «اتحاد عدالت» بفرستد.
به همین دلیل، پسرش «تانگ اینوک» کهآبها از نسل جوان خاندان تانگ بود و برادربدونم کوچکترش «تانگ یو-این»، همگی در اتحاد عدالت بودند.
غریچ!
تانگ اینهه در حالیچنان که به رزمیکاران خاندان تانگآمده نگاه میکرد، لبش را گزید.
«متاسفم.»
هر چقدر فکرمنتقل میکرد، تنها دووقتی راه پیش رو داشت.
اگر دست سرنوشت یاری میکردممکن و رزمیکار محافظ خاندان یو پیروزحالی میشد، همه چیز بدون دردسر میگذشت.
اما اگر عکس آنچنان رخ میداد، خاندان تانگ باآمده بدترین دشمن خود روبرو میشد.
در آن صورت،تغییر ممکن بود باگیج نابودی کامل مواجه شوند.
باید انتخاب میکرد: یا جانش را به خطر بیندازد و همراهآروم این افراد با آن هیولا بجنگد، یا آرام منتظر بماند وآهی زمانی که هیولا هنوز درگیر مبارزه با محافظ است، به تنهایی بگریزد.
اگر آن هیولا برای انتقامممکن خون پدربزرگ موننو آمده باشد،باشد شاید هیچکس در اینجا زنده نماند.
چرخش نگاه
تانگ اینههنظرش به سمتباشد یه سونگآ برگشت.
او انتخابش را کرده بود.
«رئیس بیرونی. سونگآبودند رو ببر ویلا وپیر حواست به اوضاع باشه.»
«اطاعت میشه!»
«چه دردسری.»
تانگ اینهه در حالی که یهاکنون سونگآی بیهوش را که رگهایش مسدودگیج شده بود داخل کالسکه میگذاشت، نوچ زد.
او بوی توطئهمنظور به مشامش خوردهمرتدانی و قصد فرار داشت.
پس چارهاینظرش جز بیهوشباشد کردنش نمانده بود.
«بگیر بخواب. بیدارمنتقل باشی فقط کار روآبها خرابتر میکنی. بزن بریم!»
تانگ اینهه سوار جایگاهیعنی کالسکهران شد و خودشنظرش افسار را به دست گرفت.
خوشبختانه راهزنان جنگل سبز همگی عقبنشینیمرتدانی کرده بودند، بنابراین بیشتر نیروهای خاندانممکن تانگ در دروازه اصلی جمع شده بودند.
از آنجا که تمام محافظانحالی باقیمانده به پیشقراولی فرستاده شده بودند،فعلاً دیگر بیمی از دیده شدن نمیرفت.
باید هرچهامن زودتر ازفکر این مهلکه میگریخت.
تاپتاپ! تاپتاپ!
دانگ این-هه کالسکهمنظور را از دروازه پشتیپادشاهی به بیرون هدایت کرد.
هنوز کالسکه مسافتی بیشباشد از ده ژانگ راپرسید طی نکرده بود که...
تاپتاپ! تاپتاپ!
ناگهان صدای کوبیده شدن سمهایممکن سنگین و چرخش چرخهای کالسکهایباشد دیگر از سویی به گوش رسید.
«چه خبره؟»
در همان حین که دانگ این-هه غرق در حیرت بود، بوتهزار بهجای لرزه درآمد و اسبی تنومندتر از اسبهای معمولی نمایان شد. سپس مردیبرگردونیمشون که سیمایش به راهبان سرگردان میمانست، افسار کالسکه را در دست داشت.
دانگ این-هه ابتدا مبهوت ماند،کنم اما بیدرنگ کوشید با کشیدناوضاع افسار تغییر مسیر دهد. ولی...
«هوی!»
کالسکهای که از دل بوتههاشیفتهی بیرون جسته بود نیز چرخیدبودند و راه را سد کرد.
دانگ این-هه که خشمگین شده بود،گیج خواست بر سر کالسکهران فریاد بکشد،جای اما ناگهان چهره در هم کشید.
«اون یارو... نکنهمنتقل همون راهب دیوانه،وقتی جا گومجونگ باشه؟»
او را از ظاهرش بازشناخت. «سه دیوانه» چناننظرش بدنام بودند که اکثر رزمیکاران چهرهشان را میشناختندببینیمشون و دانگ این-هه نیز از این قاعده مستثنی نبود.
«جا گومجونگعبور اینجا چهچنان غلطی میکنه؟»
در میان سه دیوانه، یکی نسبتاً معتدل بود، اما دوتایببینیمشون دیگر به رفتارهای شنیع شهره بودند؛ از این رو اکثر رزمیکاراناوضاع آنان را همچون مرتدین میپنداشتند. دانگ این-هه نیز چنین عقیدهای داشت.
پس از راهزنان جنگل سبز، حالوقتی نوبت این راهب دیوانه بود کهبتونیم سبز شود. به راستی چه خبر بود؟
در آن لحظه،بودند چند نفر ازاکنون کالسکه پایین پریدند.
تاپتاپتاپ!
سه تن بودند: مارا-هیون با نقابیگیج بر چهره، سئوپ چون و مونگجای مو-یاک؛ همگی تحت فرمان موک گیونگون.
جا گومجونگ نیز ازفکر جایگاه کالسکهران برخاست وآسیاب لب به سخن گشود:
«این واقعاً همونبودند رئیس خاندان تانگهاکنون که ارباب میخواد بگیرتش؟»
«رئیس خاندان تانگ، همین؟»
دانگ این-ههنظرش از این کلامحالی گستاخانه مبهوت ماند.
هرچند آن راهب به عنوان یکی از سه دیوانه بدناماوضاع بود، اما او خود رهبر خاندان بزرگ تانگ سیچوان ومتوجه یکی از «هشت ستاره» برتر دنیای رزمیکاران به شمار میرفت.
فارغ از مسائل سیاسی،یعنی جایگاه و مرتبهاش درنظرش سطحی کاملاً متفاوت قرار داشت.
اما...
«... چی؟»
دانگ این-هه بامنتقل نگاه به مارا-هیونِ نقابدار،آبها چهره در هم کشید.
مشکل اصلیآمده آن راهبیعنی دیوانه نبود.
او تا حد ممکن انرژیاش را پنهانپادشاهی کرده بود، اما هرطور که مینگریست، به نظرنظرش میرسید آن مرد از «دیوار» عبور کرده است.
در این سطح،تغییر او با بزرگان ارشداحتیاط فرقههای بزرگ برابری میکرد.
افزون بر آن...
«اون دوآمده نفر دیگه همممکن آدمای معمولی نیستن.»
هر دو استادانی بودندچنان که به «اوج قلمروپاسا نهایی» دست یافته بودند.
نگاه دانگنظرش این-هه رنگ احتیاطحالی به خود گرفت.
اگر تنها با جا گومجونگکنم طرف بود، میتوانست با قدرت رزمیآروم برتر خود او را سرکوب کند.
اما حضور کسی که پاممکن به قلمرو فراانسانیِ آن سوی دیوارحالی گذاشته بود، شرایط را دگرگون میساخت.
«شما دیگه چه جونورایی هستید؟»
هووووم!
دانگ این-هه عامدانه انرژی درونیاش را آزادآبها کرد و لب به سخن گشود. قصد داشتبدونم با ارعاب، آنان را وادار به عقبنشینی کند.
رویارویی با یک استاد در قلمرو دگرگونی و سهتغییر استاد در اوج، دردسرساز بود؛ اما او که به قلهامن هنرهای سمی رسیده بود، اطمینان داشت که از پسشان برمیآید.
«... واقعاً کهمنظور برازنده لقب یکیمرتدانی از هشت ستارهست.»
سئوپ چون درتغییر برابر حضور سنگینگیج دانگ این-هه، نچنچی کرد.
رتبه حریف درمنتقل سطحی متفاوت ازوقتی او قرار داشت.
اما ترسیآمده به دلیعنی راه نداد.
چرا که آنانمنظور در خدمت یکمرتدانی هیولای حقیقی بودند.
هالهای که موک گیونگونباشد پیشتر به نمایش گذاشتهپرسید بود، هرگز از یاد نمیرفت.
آن هاله،امن خودِ مرگفکر و وحشت بود.
در قیاس با آن، هاله دانگاکنون این-هه، ملقب به «دست هزار سم»، گرچهاحتیاط پوست را میگزید، اما قابل تحمل بود.
سپس دانگعبور این-هه دوبارهچنان لب گشود:
«حرفم رو دوبار تکرار نمیکنم.حالی اگه جونتون رو دوست دارید،ببینیمشون همین الان گورتون رو گم کنید.»
جیززز! جیززز!
این هشداری مرگبار بود.
در برابر هاله خردکننده دانگ این-هه کهپادشاهی همچون موجی سهمگین پیش میآمد، آنان نیز انرژینظرش خود را بالا بردند و گارد مبارزه گرفتند.
دانگ این-ههنظرش در دلباشد کلافه شده بود.
با وجود چنین هشدارفکر صریحی، آنان هیچ نشانهایآسیاب از عقبنشینی بروز نمیدادند.
«اینا دیگه چه کوفتیان؟»
فششش!
دانگ این-هه که مبهوت مانده بود، انرژیاحتیاط سمی بنفشرنگی را از هر دو دستمنتقل جاری ساخت و با لحنی تهدیدآمیز گفت:
«واقعاً که ازمنتقل جونتون سیر شدید.وقتی به دست من...»
«ارباب این راهب دیوانه اونقدرممکن ترسناکه که حتی نوچههاش هم فرارحالی میکنن، اونوقت تو اینقدر زبونت درازه؟»
«...»
پوزخند تمسخرآمیز جا گومجونگ کلامش راگیج برید و دانگ این-هه را لحظهایجای مات و مبهوت بر جای گذاشت.
ماهیت این افرادمنتقل چه بود؟ نکند بهآبها آن هیولا مربوط میشدند؟
«مگه اونها هم زیردست داشتن؟»
به راستی چه خبر بود؟
مگر نگفته بودند کهباشد «پدربزرگ موننو» تنها با یکمیتونیم نفر در انزوا زندگی میکند؟
پس اینامن جماعت کنارفکر او چه میکردند؟
ذهن دانگآمده این-هه بیش ازممکن پیش آشفته شد.
ناگهان صدای مهیبی ازچنان پشت سر برخاست وپاسا حواسش را جمع کرد.
بوووم!
اگر بیدرنگ نمیگریخت، چهبسافکر به چنگ آن هیولا میافتادافتاد و راهی دیار باقی میشد.
دانگ این-ههآمده دست بهیعنی کمر برد.
در میان تکنیکهای مخفی خاندانشیفتهی تانگ، فنون بسیاری برای نبردبودند با چندین حریف طراحی شده بود.
یکی ازنظرش آنها «بارانباشد گل آسمانی» بود.
اگر «باران گل آسمانی» راکنم با انرژی سمی خود درمیآمیخت،اوضاع میتوانست آنان را موقتاً زمینگیر کند.
باید از آن فرصتیعنی بهره میجست تا همراهنظرش با «یه سونگ-آه» بگریزد.
«حتی با وجود اختلافچنان قدرت رزمی، باید بتونمپاسا از دستشون در برم.»
دانگ این-هه پس از تصمیمگیری،حالی درست در لحظهای که میخواست سوزنهافعلاً را از کمر بیرون کشد، ناگهان...
ویززز!
پیکر مارا-هیون تاربودند شد و دراکنون دم ناپدید گشت.
و در چشممنظور برهمزدنی، درست مقابلمرتدانی دانگ این-هه ظاهر شد.
«این دیگه چه سرعتیه؟»
دانگ این-هه چنانمنتقل غافلگیر شد که سرشآبها را به عقب کشید.
شترق!
درست از جاییمنظور که صورتش قرار داشت،پادشاهی لگدی سهمگین عبور کرد.
تکنیک پایینظرش به غایتباشد سریع بود.
دانگ این-هه مشت سوزنهایی را که در دستآسیاب داشت رها کرد و بیدرنگ ضربهی کفی آغشتهکجا به سم روانه کرد تا مارا-هیون را عقب براند.
هوووف!
مارا-هیون در هوا معلق زدشیفتهی و با چرخشی به عقب،بودند از ضربه جا خالی داد.
تاپ! تاپ!
دو بار پا برفکر زمین کوبید و آمادهآسیاب اجرای تکنیکی دقیق بود که...
«دست نگه دار!»
کسی فریادعبور زد و مارا-هیونشیفتهی را متوقف ساخت.
دانگ این-هه که میخواست به اینگیج صدای آشنا واکنش نشان دهد، نگاهشجای را به سمت منبع صدا چرخاند.
صدا از کسی نبود جزکنم سرنشین همان کالسکهای که آناوضاع گروه با خود آورده بودند.
در همانآمده لحظه، دریعنی کالسکه گشوده شد.
قیژژژ!
مردی حدوداً سی و پنجحالی ساله، در حالی که عصاییببینیمشون مارشکل در دست داشت، نمایان شد.
گرچه چهرهاش ناآشنا مینمود، اماکنم چشمان دانگ این-هه به محضاوضاع دیدن عصا، از حدقه بیرون زد.
«!!!!!!»
آن «عصای مار هشت سم»شیفتهی متعلق به گو یانگ-سو، رئیس خاندانیعنی گو یانگ و رقیب دیرینهاش بود.