---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 208: کارما (۵) • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 208: کارما (۵)

0

روح آبی.

بر اساس «کتاب کوه‌ها و دریاها»، گفته می‌شود که‌شتاب​ این موجود شبیه به ناله‌ای فراموش‌نشدنی از کینه است؛ یک‌کوفتیه​ روح باستانی که بیش از سیصد سال دوام آورده است.

زمانی که یک روح به سطح «روح آبی» می‌رسد، آن‌چنان‌خروشان​ خطرناک محسوب می‌شود که می‌تواند با اهریمن‌های طیفی سطح بالا یا‌چون​ هیولاهای شیطانی رقابت کند و از موجودات روحانی معمولی فراتر رود.

این موجود در اصل یک‌رنگی​ فاجعه‌ی متحرک کوچک است که‌خون​ جن‌گیری آن تقریباً غیرممکن می‌باشد.

— هووووف!

باران سیل‌آسا تماماً به رنگ‌تاب​ سرخ درآمده بود و جهان‌هنگام​ را با رنگی خونین پر می‌کرد.

بوی تهوع‌آور خون با امواج‌بوی​ سرخِ خروشان درآمیخته بود و وحشتی‌درآمیخته​ استخوان‌سوز در دل تمام حاضرین می‌کاشت.

حتی خبرگانی همچون سئوپ‌جهان​ چون و مونگ مویاک نیز‌تهوع‌آور​ از این قاعده مستثنی نبودند.

آن‌ها مبهوت ایستاده بودند،‌بیاورد​ ناتوان از درک واقعیتی که‌کردن​ در برابر چشمانشان رقم می‌خورد.

آیا این‌می‌توانست​ یک توهم بود؟‌تاب​ یا واقعیت داشت؟

تک‌تک حواس پنج‌گانه‌شان‌خونین​ فریاد می‌زد که‌تهوع‌آور​ این حقیقت محض است.

«اه...»

— شالاپ.

«آه، بانوی جوان!»

اگر حتی این جنگجویان کارکشته شوکه شده بودند، وو-هیانگ، دختر صاحب عمارت که دختری معمولی‌حاضرین​ بود، چطور می‌توانست چنین منظره‌ای را تاب بیاورد؟ مرد تنومندی که با شتاب او را هنگام‌بودند​ غش کردن گرفته بود نیز چهره‌ای وحشت‌زده داشت و حتی جرأت نمی‌کرد نگاهش را بالا بیاورد.

«این دیگه چه کوفتیه؟»

راهب سقوط‌کرده، جا گوم‌جونگ، دارای دید روحانی‌شتاب​ بود که به او اجازه می‌داد مردگان‌نمی‌کرد​ و موجودات ماورایی را با چشمان خود ببیند.

اما حتی او‌چنین​ نیز هرگز شاهد‌بیاورد​ چنین منظره‌ای نبود.

محیط غرق در خون تنها یک توهم نبود...‌امواج​ به نظر می‌رسید قدرت روحانیِ روح سرگردان، کنترل‌می‌کاشت​ کامل این فضا را به دست گرفته است.

«این یه‌درآمده​ روح سرگردان‌جهان​ معمولی نیست...»

تنها حجم قدرتی که کل فضا را در‌هنگام​ بر گرفته بود، کافی بود تا مرز بین‌دیگه​ خطرناک بودن و فاجعه‌بار بودن را رد کند.

برای اولین بار پس از سقوط‌بیاورد​ از مقامش، نزدیک بود بدون اینکه‌گرفته​ متوجه شود زیر لب بگوید «آمیتابا».

— هوووو.

از میان استخر خون روی زمین، روح آبی‌بوی​ که کاملاً تجلی یافته بود، پیپ را از‌استخوان‌سوز​ لب‌هایش برداشت و ابری غلیظ از دود بیرون داد.

سپس با پیچشی‌تاب​ شوم بر لب‌هایش،‌تنومندی​ لب به سخن گشود.

— چه حس نابی.

مدت‌ها بود که قدرت روحانی‌اش را‌تهوع‌آور​ تمام و کمال آزاد نکرده و‌وحشتی​ فرم واقعی‌اش را آشکار نساخته بود.

درون «انجمن آسمان و زمین»، او هاله‌اش‌می‌کرد​ را سرکوب کرده و خود را پنهان ساخته‌وحشتی​ بود، اما اینجا نیازی به چنین خویشتن‌داری‌ای نبود.

احساس می‌کرد از‌تاب​ تمام قید و‌تنومندی​ بندها رها شده است.

موک گیونگ‌ون‌می‌توانست​ نیشخندی به او‌تاب​ زد و پرسید:

«از پسش‌رنگی​ برمیای دیگه،‌می‌کرد​ روح آبی؟»

— مگه واسه‌بود​ همین من رو صدا‌می‌کرد​ نزدی؟ هه هه هه.

او پیش از آنکه نگاهش را به روح سرگردانی که صاحب عمارت‌وحشت‌زده​ را تسخیر کرده بود بدوزد، با آرامش خندید. صاحب عمارت در مقابل تالار‌مردگان​ اصلی ایستاده بود، جایی که باران خونین تمام نورها را خاموش کرده بود.

وقتی نگاه روح سرگردان‌منظره‌ای​ با چشمان او تلاقی‌تنومندی​ کرد، بی‌اختیار به خود لرزید.

تفاوت قدرت‌رنگی​ میان آن‌ها‌می‌کرد​ فاحش بود.

یکی روح آبی بود، روحی‌رنگی​ سرگردان که کینه‌ای بیش از‌خون​ سیصد ساله را به دوش می‌کشید.

دیگری روح سبز‌تاب​ بود که کینه‌هایش تنها‌شتاب​ صد سال قدمت داشت.

«چطور ممکنه‌می‌توانست​ همچین موجودی‌منظره‌ای​ وجود داشته باشه؟»

روح سبزی که صاحب عمارت‌بوی​ را تسخیر کرده بود، در درون‌درآمیخته​ خود گیج و مبهوت مانده بود.

او حتی حضور چنین‌جهان​ موجود قدرتمندی را در‌بوی​ قلمرو خود حس نکرده بود.

این موضوع کاملاً گیج‌کننده بود.

روح سبز‌می‌توانست​ با تلاشی بسیار‌تاب​ دهان باز کرد.

— موجودی مثل تو چطور‌بوی​ ممکنه همراه با انسان‌های فانی‌خروشان​ به چنین جایی نزول کنه؟

— به تو ربطی نداره.

— ........

روح سبز جرأت‌چنین​ نداشت احساساتش را‌بیاورد​ به راحتی بروز دهد.

شکاف قدرت میان آن‌ها بیش‌بوی​ از حد عمیق بود؛ هر اقدام‌درآمیخته​ نسنجیده‌ای می‌توانست به فاجعه منجر شود.

— شالاپ!

در آن لحظه، روح سرگردانی که یی‌شتاب​ مون‌هه، تهذیب‌گر شیطانی را تسخیر کرده بود،‌نمی‌کرد​ در استخر خون زانو زد و گفت:

«ای روح سرگردان عالی‌رتبه، اگرچه ما به‌مرد​ خاطر کینه‌هامون تو این دنیا موندیم، ولی‌وحشت‌زده​ به قلمرو یا غم‌های همدیگه تجاوز نمی‌کنیم.»

— تجاوز؟

«اینجا بیش از صد ساله‌رنگی​ که قلمرو بانو هایون بوده. لطفاً‌امواج​ به کینه ایشون احترام بذارید و...»

— چقدر بی‌ادبه‌تاب​ که یه بچه‌تنومندی​ بپره وسط حرف بزرگترها.

— سوووش!

روح آبی با تکان دستش،‌بوی​ دست‌هایی لرزان و ساخته‌شده از‌خروشان​ خون را از استخر احضار کرد.

— کررراک!

دست‌های خونین، روح سرگردانی را که‌تنومندی​ یی مون‌هه را تسخیر کرده بود‌وحشت‌زده​ گرفتند و دست‌ها و پاهایش را چسبیدند.

«چـ-چی؟!»

— گم شو، بچه.

همین که‌درآمده​ روح آبی مشتش‌رنگی​ را گره کرد،

— هووووف!

«نـــــــــــه!»

روح سرگردان همراه با بدن یی‌تهوع‌آور​ مون‌هه به اعماق استخر خون کشیده شد،‌استخوان‌سوز​ گویی توسط پرتگاهی بی‌پایان بلعیده شده باشد.

حتی صدایی هم باقی نماند.

«؟!»

هایون، روح سبزی که‌منظره‌ای​ صاحب عمارت را تسخیر کرده‌شتاب​ بود، از شوک خشکش زد.

حتی در میان ارواح سرگردان،‌بوی​ هرچه قدیمی‌تر و قدرتمندتر بودند،‌خروشان​ بیشتر به یکدیگر احترام می‌گذاشتند.

ارواح رده‌بالاتر، عقل و‌جهان​ خودآگاهی‌ای فراتر از غریزه‌بوی​ و کینه صرف داشتند.

اما این روح آبیِ‌بیاورد​ مقابل او هیچ‌گونه احترامی نشان‌کردن​ نمی‌داد؛ بلکه آشکارا خصومت می‌ورزید.

— ای روح سرگردان عالی‌رتبه.

من و‌رنگی​ تو هیچ کینه‌ای‌بوی​ از هم نداریم.

چرا به قلمرو‌بود​ من تجاوز کردی و‌می‌کرد​ چنین دشمنی‌ای نشون میدی؟

— دشمنی؟‌منظره‌ای​ فکر می‌کنی‌بیاورد​ این دشمنیه؟

— اگه دشمنی نیست، پس‌تاب​ چرا دخالت می‌کنی؟ این کارماییه که‌کردن​ گناهان خاندان وو به بار آورده.

— گمونم همین‌طور باشه.

موجودی مثل‌درآمده​ تو بی‌دلیل‌جهان​ کاری نمی‌کنه.

هایون یک روح‌تاب​ سبز رده‌بالا، روحی‌تنومندی​ کهن و باستانی بود.

اینکه چنین موجودی بدون کینه‌ی شخصیِ مستقیم،‌مرد​ تمام یک خاندان را نفرین کند، بدین‌وحشت‌زده​ معنا بود که اتفاقی خارق‌العاده رخ داده است.

اما اگر قرار بود به‌بوی​ تک‌تک این موارد توجه کنند،‌خروشان​ هرگز نمی‌توانستند دست به عمل بزنند.

پس چونگ‌ریونگ پاسخ داد:

«منم دلایل خودم رو دارم.»

«دلایل؟»

«آره. به احترام اینکه صاحب این قلمرویی،‌خون​ بهت یه نصیحتی می‌کنم: همین الان تمومش‌تمام​ کن. اون بدن رو فوراً ول کن.»

چشمان هایون از لحن تحقیرآمیز‌رنگی​ و نگاه از بالا به پایینِ‌امواج​ روح آبی، سرد و بی‌روح گشت.

اینجا قلمرو او بود.

اعمال خاندان وو خشم بی‌شمار ارواح را‌مرد​ در این منطقه برانگیخته بود و خشم‌وحشت‌زده​ جمعی آنان در وجود او تجلی یافته بود.

دخالت گستاخانه‌ی یک‌خونین​ غریبه در این‌تهوع‌آور​ میان، خشم‌آور بود.

«آهای روح رده‌بالا.»

«...»

«فقط چون یکی‌چنین​ زورش بهت می‌رسه می‌تونی‌مرد​ کینه‌ت رو ول کنی؟»

کینه.

این تنها‌درآمده​ دلیل وجود‌جهان​ ارواح سرگردان بود.

درخواست از یک روح برای‌مرد​ رها کردن کینه‌اش، تفاوتی با‌گرفته​ درخواست برای نابودی وجودش نداشت.

با شنیدن‌می‌توانست​ این سخن، چونگ‌ریونگ‌تاب​ آهی خفیف کشید.

ارواح رده‌پایین ممکن بود تحت‌بوی​ فشار تسلیم شوند، اما یک روح‌درآمیخته​ سبز با کینه‌ای ریشه‌دار متفاوت بود.

حتی با آگاهی از شکاف قدرت،‌خونین​ به آسانی تسلیم نمی‌شد؛ به‌ویژه روحی‌سرخِ​ قلمروطلب که به زمین خود وابسته بود.

«پس چاره‌ای‌منظره‌ای​ نیست. مجبورم‌بیاورد​ زورت کنم.»

هایون با‌می‌توانست​ خشم نگریست‌منظره‌ای​ و پاسخ داد:

«قبول دارم که قدرتت از من بیشتره.‌خون​ ولی کل این منطقه قلمرو منه. واقعاً فکر‌حاضرین​ کردی زورِ قدرت روحانیت اینجا به من می‌رسه؟»

هنوز سخنش‌درآمده​ به پایان‌جهان​ نرسیده بود که...

بوم!

رعد غرید‌می‌توانست​ و باران‌منظره‌ای​ خون شدت گرفت.

آذرخش در سرتاسر محیطِ آغشته به‌تهوع‌آور​ خون جرقه زد و فضا چنان‌وحشتی​ لرزید که گویی در حال شکافتن بود.

موک گیونگ‌ون پرسید: «چه خبره؟»

چونگ‌ریونگ با خونسردی پاسخ داد:

«تصرف قلمرو.»

«تصرف قلمرو؟»

«ارواح سرگردان با رتبه روح سبز یا بالاتر‌بوی​ می‌تونن با قدرت روحانی‌شون قلمرو خودشون رو بسازن،‌استخوان‌سوز​ حتی خارج از مناطقی که به کینه‌شون گره خورده.»

«آها... یه قلمرو ارواح.»

او از‌می‌توانست​ این موضوع‌منظره‌ای​ آگاه بود.

قلمرو ارواح توسط‌خونین​ اراده‌ی شدید یک‌تهوع‌آور​ روح رده‌بالا شکل می‌گرفت.

«اینجا لبریز از کینه‌ست.‌جهان​ قلمرو اون داره با‌بوی​ قلمرو من شاخ‌تو‌شاخ میشه.»

در حالی که چونگ‌ریونگ قلمرو خود را با قدرت روحانی شکل داده‌وحشت‌زده​ بود، قلمرو هایون تمام منطقه‌ای بود که در کینه‌ی او غرق شده‌می‌داد​ بود؛ یک قلمرو طبیعی که قدرت او در آن به اوج می‌رسید.

اووووووه!

اوووووووه!

ناله‌های بی‌شمار‌درآمده​ ارواح از هر‌رنگی​ سو طنین‌انداز شد.

با نگاهی به اطراف، لشکری غیرقابل‌شمارش از‌شتاب​ ارواح گرد آمده بودند که تعدادشان حتی از‌نگاهش​ صخره‌های دره خون و اجساد نیز فراتر بود.

مگر چند‌می‌توانست​ نفر در اینجا‌تاب​ جان باخته بودند؟

«لعنتی. خیلی زیادن.»

جا گوم‌جونگ که می‌توانست‌جهان​ آن‌ها را مستقیم ببیند،‌بوی​ با ناباوری نچی کرد.

فضا چنان از ارواح انباشته‌مرد​ بود که تشخیص اینکه اینجا‌گرفته​ دنیای انسان‌هاست یا جهنم، دشوار می‌نمود.

وضعیت وخیم شده بود.

آیا او واقعاً‌خونین​ می‌توانست از پس‌تهوع‌آور​ این ماجرا برآید؟

درست زمانی که‌بود​ شک و تردید‌خونین​ در دلش رخنه کرد...

«آهای روح رده‌بالا. حرف‌های خودت رو‌تنومندی​ به خودت برمی‌گردونم. الان از اینجا‌وحشت‌زده​ برو و هیچ آسیبی بهت نمی‌رسه.»

«خیلی از خودراضی حرف می‌زنیا.»

«از روی احترام نصیحتت می‌کنم.‌بوی​ بکش عقب. خاندان وو باید‌خروشان​ تقاص کارهاشون رو پس بدن.»

بوم!

رعد و برق‌تاب​ آسمان خونین را شکافت‌شتاب​ و محیط را لرزاند.

دریای ارواح‌می‌توانست​ گویی هر لحظه‌تاب​ آماده‌ی یورش بود.

آنگاه، چونگ‌ریونگ پوزخندی زد.

با خنده‌ای تمسخرآمیز گفت:

«واقعاً فکر کردی‌تاب​ حد و حدود‌تنومندی​ قلمرو من همین‌قدره؟»

«کل این منطقه‌چنین​ قلمرو منه. مهم‌بیاورد​ نیست چقدر قدرت روحانی...»

پیش از آنکه سخنش را به‌تهوع‌آور​ پایان رساند، ابرهای سیاهی که آسمان را‌استخوان‌سوز​ تیره کرده بودند، به رنگ زرشکی درآمدند.

باران خون که پیش از این به تالار اصلی محدود‌خون​ بود، در یک چشم بر هم زدن در تمام روستا‌حتی​ گسترش یافت و صدها گز را به رنگ سرخ درآورد.

«ا... این دیگه چیه...؟»

هایون نتوانست‌می‌توانست​ شوک خود‌منظره‌ای​ را پنهان کند.

این سرزمین از‌خونین​ کینه‌ی او و ارواح‌خون​ بی‌شمار اشباع شده بود.

با این حال، چونگ‌ریونگ‌جهان​ آن را کاملاً با‌بوی​ قلمرو خود بازنویسی کرده بود.

و ماجرا‌منظره‌ای​ به همین‌بیاورد​ جا ختم نشد.

چونگ‌ریونگ چپقش را بالا برد.

دونگ! دونگ!

باران سیل‌آسای‌درآمده​ خون ناگهان‌جهان​ متوقف شد.

قطرات بی‌شمار زرشکی در‌بیاورد​ میان زمین و آسمان معلق‌کردن​ ماندند؛ منظره‌ای وهم‌آور و فراواقعی.

سپس با چرخش چپقش...

هووووش!

قطرات تغییر جهت دادند، به سمت بالا‌می‌کرد​ شلیک شدند و سپس بر سر لشکر‌درآمیخته​ ارواحی که عمارت را محاصره کرده بودند، باریدند.

بنگ! بنگ! بنگ!

پیکر ارواح که توان‌منظره‌ای​ تحمل آن قدرت روحانی عظیم‌شتاب​ را نداشتند، از هم پاشید.

آنان وحشت‌زده‌رنگی​ به هر‌می‌کرد​ سو گریختند.

...!!!!!!

چهره‌ی هایون‌منظره‌ای​ در ناامیدی‌بیاورد​ درهم رفت.

«... حتی می‌تونه‌چنین​ یه قلمرو طبیعی‌بیاورد​ رو نادیده بگیره؟»

این فراتر‌رنگی​ از قدرت‌می‌کرد​ مطلق بود.

حتی برای یک‌بود​ روح آبی، این امر‌می‌کرد​ فراتر از تصور بود.

چونگ‌ریونگ با‌منظره‌ای​ پوزخند به‌بیاورد​ او نگریست.

«حالا چی؟‌می‌توانست​ کل این‌منظره‌ای​ منطقه مال منه.»

«...»

هایون پاسخی نداشت.

شکاف میان آن‌ها پرناشدنی بود.

آنگاه، موک‌می‌توانست​ گیونگ‌ون لب‌منظره‌ای​ به سخن گشود:

«وقت نداریم. تمومش کن.»

«بسیار خب.»

نگاه لرزان‌منظره‌ای​ هایون به سمت‌مرد​ موک گیونگ‌ون چرخید.

این انسان که بود؟ چگونه‌تاب​ یک روح رده‌بالا از یک‌هنگام​ فانی اطاعت می‌کرد؟ هیچ معنایی نداشت.

ناولها | novelha.net