---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 377: آن روز (۴) • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 377: آن روز (۴)

0

ریشه‌ی «رگه‌های آسمان، زمین‌اما​ و ماه» به دوران‌کتابخانه‌ی​ نابودی «نه دنیای رزمی» بازمی‌گردد.

پس از آن روزِ فاجعه‌بار، صدها فرقه‌جویای​ از صفحه‌ی روزگار محو شدند و شمار‌انتخاب​ رزمیکارانِ جان‌باخته از حد و حصر گذشت.

با این حال، آنان که به سختی‌حتی​ از آن روز شوم جان سالم به در‌مشامش​ بردند، ریشه‌های دنیای رزمی کنونی را شکل دادند.

در آغاز، شاخه‌های آسمان،‌دژی​ زمین و ماه، همگی‌ناپدید​ از یک سرچشمه نشئت می‌گرفتند.

«یانگ بیریو»، محافظ راز رزمی، مردی با مهارت‌های رزمی استثنایی بود‌حتی​ که مدیریت مخفی‌ترین اسرار رزمی را بر عهده داشت؛ رازی که‌غلیظ​ برای گروهی که جویای هنر رزمی خالص بودند، بیشترین ارزش را داشت.

دلیل انتخاب او به عنوان محافظ، تنها قدرت بی‌نظیرش‌خالص​ نبود؛ بلکه او خواجه‌ای مقطوع‌النسل بود که فرزندی نداشت،‌بی‌نظیرش​ و نابینایی که توان دیدن پیش رویش را نداشت.

او به عنوان محافظ پنهان راز رزمی در گروه‌باید​ خود، در اعماق زمین می‌زیست و تنها هر شش‌غلیظ​ روز یک‌بار، برای یک روز استراحت به سطح زمین می‌آمد.

«در حقیقت،‌عمارت​ اون اونجا‌دژی​ زندگی می‌کرد.»

«همین‌طوره.»

یانگ بیریو که از راز رزمی پاسداری‌جویای​ می‌کرد، طبق معمول برای روز استراحتش بیرون‌انتخاب​ آمد، اما با واقعیتی تکان‌دهنده روبرو شد.

کتابخانه‌ی عظیم اسرار رزمی، عمارت‌عظیم​ و حتی دژی که باید روی‌می‌بود​ زمین می‌بود، همگی ناپدید شده بودند.

تنها بویی که مشامش را می‌آزارد، بوی غلیظ‌ناپدید​ خون بود؛ تعفنی کریه که هرگز پیش از‌تعفنی​ آن حس نکرده بود، آمیخته با بوی خاکستر سوخته.

او که توان مهار بهت و حیرتش را نداشت، سه‌عمارت​ شبانه‌روز به دنبال بازماندگان گشت، اما سرانجام دریافت که تنها‌می‌آزارد​ بازمانده‌ی آن ویرانی است و آن مکان را ترک کرد.

اگرچه او توان داشتن فرزند نداشت و نابینا و‌خالص​ خواجه به دنیا آمده بود، اما به این گروه بزرگ‌نبود​ که او را پناه داده بودند، سوگند وفاداری خورده بود.

حقیقت بیش از حد هولناک بود،‌عمارت​ اما او نمی‌توانست در جایی بماند‌ناپدید​ که هیچ‌کس در آن باقی نمانده بود.

پس از ترک آن ویرانه و‌روی​ اندیشیدن بسیار، یکی از کتابچه‌های راهنمای‌می‌آزارد​ مخفی گروه را با خود برداشت.

این تنها اثر باقی‌مانده و یکی از مهم‌ترین‌کتابخانه‌ی​ متون مخفی گروه بود و او تاب آن‌ناپدید​ را نداشت که بگذارد این میراث نابود شود.

او تمام عمر در جهان سرگردان‌گروهی​ شد، با این عزم که اگر روزی‌دلیل​ بازمانده‌ای یافت، امانت را به او بسپارد.

اما حتی پس‌روبرو​ از گذشت ده سال،‌حتی​ هیچ بازمانده‌ای پیدا نشد.

در حین جستجو برای یافتن هم‌کیشانش، در‌می‌بود​ دهکده‌ای فقیر به سه یتیم برخورد که در‌خون​ آستانه‌ی مرگ از گرسنگی بودند و نجاتشان داد.

از آن لحظه به‌اما​ بعد، آن‌ها را زیر‌کتابخانه‌ی​ پر و بال خود گرفت.

«نکنه همون سه نفر باشن؟»

«آره. اونا سه‌روبرو​ بنیان‌گذار شاخه‌های آسمان،‌عمارت​ زمین و ماه هستن.»

آن‌ها کودکانی از دهکده‌ای‌دژی​ فقیر بودند، بدون نام خانوادگی‌شده​ و تنها با نام کوچک.

یانگ بیریو که آن‌ها را پناه داده بود، از سر‌عمارت​ تنهایی آن‌ها را همچون فرزندان خود بزرگ کرد و حتی برای‌بوی​ محافظت از جانشان، هنرهای رزمی مخفی خود را به آنان آموخت.

با وجود آموزش هنرهای رزمی، یانگ بیریو‌جویای​ هرگز نام تکنیک‌ها را فاش نکرد، چرا‌انتخاب​ که نمی‌توانست منشأ خود را برملا سازد.

اگرچه او کودکان را به سرپرستی گرفته‌حتی​ بود، اما مدت‌ها سرگردان ماند و در‌بویی​ نهایت هرگز هیچ بازمانده‌ای از گروه اصلی نیافت.

او سرانجام در دهکده‌ای کوچک،‌باید​ بر اثر کهولت سن و‌بویی​ بیماری مزمن از دنیا رفت.

از آنجا که مرگش ناگهانی بود و وصیتی‌کتابخانه‌ی​ از خود بر جای نگذاشته بود، سه برادری‌ناپدید​ که بزرگ کرده بود در سردرگمی عمیقی فرو رفتند.

یانگ بیریو اسرار بسیاری داشت و چیز زیادی‌هنر​ به آن‌ها نگفته بود، بنابراین آن‌ها حتی نمی‌دانستند‌تنها​ او تمام عمر به دنبال چه کسانی می‌گشته است.

پس از بحث‌های‌روبرو​ بسیار، توافق کردند‌عمارت​ که وسایلش را بسوزانند.

آن‌ها به این خواسته احترام گذاشتند که‌می‌بود​ حتی روح پدرخوانده‌شان را، که هرگز جرأت‌غلیظ​ دست‌درازی به حریمش را نداشتند، آزرده نکنند.

ولی...

توافق آن‌ها‌عهده​ طبق برنامه‌رازی​ پیش نرفت.

«یعنی تهش‌تکان‌دهنده​ همه‌چی زیر‌کتابخانه‌ی​ سر طمع بود؟»

«واسه کسایی که رزمی یاد گرفته بودن، اون مثل بزرگ‌ترین گنج‌مشامش​ دنیا بود. تازه بعد از مرگ یانگ بیریو بود که اونا‌سوخته​ واسه اولین بار محتویاتش رو دیدن و نتونستن جلوی طمعشون رو بگیرن.»

«پس واسه‌بیرون​ همین از‌اما​ هم جدا شدن؟»

«آره. هر کدوم یکی از حروف نام یانگ بیریو رو به عنوان‌ارزش​ نام خانوادگی خودشون برداشتن و شدن بنیان‌گذاران شاخه‌های آسمان، زمین و ماه،‌نداشت​ و مدت‌ها برای تصاحب اون کتابچه راهنمای مخفی با هم دشمنی کردن.»

با بالا گرفتن‌روبرو​ درگیری میان آن‌ها،‌عمارت​ دشمنان خارجی پدیدار شدند.

نسل‌های بعدی به این نتیجه رسیدند‌روی​ که جنگیدن سه شاخه‌ای که ریشه‌ی‌می‌آزارد​ مشترک دارند، بی‌معناست و پیمانی بستند.

آن پیمان،‌بیرون​ «پیمان رقابت‌اما​ رزمی اتحاد» بود.

سه شاخه‌ی جدا شده باید دوباره در قالب‌هنر​ یک انجمن متحد می‌شدند و کسی که رهبری آن‌قدرت​ را به دست می‌گرفت، صاحب کتابچه راهنمای مخفی می‌شد.

آن کتابچه راهنمای‌روبرو​ مخفی، همان «تکنیک‌های‌عمارت​ هشت فکرشکن» بود.

روز رقابت نهایی رزمی‌اما​ برای تعیین رئیس انجمن‌کتابخانه‌ی​ به سرعت فرا رسید.

قرار بود این رقابت‌رازی​ در زمین تمرین رزمی‌هنر​ شاخه‌ی ماه برگزار شود.

برای ارباب «ریو گانگ»،‌کتابخانه‌ی​ رئیس شاخه‌ی ماه، این‌دژی​ روز معنای ویژه‌ای داشت.

تنها هشت سال پیش، تصور می‌شد که شاخه‌ی‌ناپدید​ آسمان همه چیز را تصاحب خواهد کرد و‌تعفنی​ او تمام انگیزه‌اش را از دست داده بود.

ولی اکنون، همه «ریو سوول»‌واقعیتی​ از شاخه‌ی ماه را به عنوان‌حتی​ محتمل‌ترین گزینه برای ریاست انجمن می‌دیدند.

«عزیزم. هون.‌عهده​ سوول، اون بچه‌برای​ خیلی قد کشیده.»

با اینکه بیش از ده سال از رفتن آن‌ها از‌روی​ این دنیا می‌گذشت، چرا این‌قدر دلتنگشان بود؟ او به سمت‌تعفنی​ تالار فرعی که لوح‌های یادبودشان در آنجا قرار داشت، رفت.

به محض‌عمارت​ ورود، با‌دژی​ تعجب ایستاد.

دلیلش این بود‌آمد​ که شخصی داخل‌تکان‌دهنده​ تالار حضور داشت.

«تویی؟»

او «بی‌تکان‌دهنده​ یونگ‌هیون»، رئیس‌کتابخانه‌ی​ شاخه‌ی آسمان بود.

انتظار می‌رفت که او در‌باید​ حال آماده‌سازی برای رقابت نهایی‌بویی​ فردا باشد، پس چرا اینجا بود؟

در حالی که ریو گانگ متعجب‌تکان‌دهنده​ بود، بی یونگ‌هیون با دندان‌های به‌دژی​ هم فشرده به چیزی خیره شده بود.

«اه!»

سپس بی یونگ‌هیون‌روبرو​ بیرون آمد و‌عمارت​ با او روبرو شد.

«ارباب.»

«اینجا چی‌کار می‌کنی؟»

«اومدم برادر هون رو ببینم.»

«آه، که این‌طور.»

پیش از ریو‌حتی​ سوول، رئیس قبلی‌روی​ «ریو هون» بود.

بی یونگ‌هیون چندین بار با‌واقعیتی​ او مبارزه کرده بود و‌عمارت​ رفاقتی بینشان شکل گرفته بود.

ارباب ریو گانگ با‌رازی​ دانستن این موضوع، سری‌هنر​ به نشانه درک تکان داد.

ولی لوح‌های یادبود در آن جهت نبودند،‌حتی​ پس چرا رئیس شاخه‌ی آسمان در حالی‌بویی​ که به جای دیگری نگاه می‌کرد، خشمگین بود؟

«من دیگه میرم تالار مهمان.»

«بسیار خب.»

پس از بدرقه‌داشت​ کردن او، ارباب ریو‌جویای​ گانگ آهی آرام کشید.

«آه...»

چیزی که بی یونگ‌هیون به آن‌روی​ خیره شده بود، چیزی نبود جز پرتره‌های‌بوی​ ریو سوول و مردی که دوستش داشت.

او پرتره‌های آن‌ها را‌اما​ آویخته بود تا به همسر‌عظیم​ و فرزند مرحومش نشان دهد.

دیدن این صحنه‌داشت​ حتماً او را‌گروهی​ عمیقاً غمگین کرده بود.

علاوه بر این، در پرتره، ریو سوول‌حتی​ لباس عروس به تن داشت که اگرچه‌بویی​ ناخواسته بود، اما درد آن را بیشتر می‌کرد.

«چه غم‌انگیز.»

ارباب ریو گانگ به‌اما​ خوبی می‌دانست که بی یونگ‌هیون‌عظیم​ به ریو سوول علاقه‌مند است.

احتمالاً به همین دلیل‌رازی​ بود که رئیس شاخه‌ی‌هنر​ آسمان چنان پیشنهادی داده بود.

ولی آن‌ها...

«هیچ پیوندی بینشون نیست.»

حتی اگر بی یونگ‌هیون در‌واقعیتی​ رقابت نهایی پیروز می‌شد، هرگز نمی‌توانست‌حتی​ قلب سوول را به دست آورد.

احساسات او همین‌قدر تزلزل‌ناپذیر بود.

«آاااااااااه!»

ریو سوول فریاد کشید‌اما​ و در حالی که به‌عظیم​ آسمان نگاه می‌کرد، غرش کرد.

همه در سمت‌داشت​ غربی شاخه‌ی ماه با‌جویای​ غرش او هورا کشیدند.

دلیلش این بود که‌کتابخانه‌ی​ او سرانجام در رقابت‌دژی​ نهایی پیروز شده بود.

رقابت نفس‌گیر بود.

رئیس شاخه‌ی آسمان، بی یونگ‌هیون نیز‌تکان‌دهنده​ درست مانند او در عرض یک‌دژی​ سال دیوار محدودیت را شکسته بود.

اگر او یک سال‌رازی​ تمام آن‌طور سخت تلاش نکرده‌خالص​ بود، ممکن بود شکست بخورد.

ولی پس از نزدیک‌کتابخانه‌ی​ به دو ساعت نبرد‌دژی​ شدید، او پیروز میدان شد.

«بردم... واقعاً بردم...»

ریو سوول‌بیرون​ از خوشحالی در‌واقعیتی​ پوست خود نمی‌گنجید.

ناولها | novelha.net