چپتر 389: بازگشت (۳)
0فضایی تاریک کهوصل تنها سایهها درهمون آن جولان میدادند.
در آن مکان، مردی باطبق صورتی که به طرزی وحشتناکحالا زخمخورده بود، چهارزانو نشسته بود.
او فرستادهی «فرقه بزرگان» بود کهروند خود را «یولمیونگ» مینامید و نزدحرکت ارباب بزرگ، «نا یولریانگ» فرستاده شده بود.
سرانجام یولمیونگخواسته لب بهکنه سخن گشود:
«این یکی رو اصلاً نخونده بودم. بعد از اون همه سگدوکاربلدن زدن واسه پیدا کردن راه مخفی و آمادهسازی، همه چی دودکشتار شد رفت هوا. عمراً فکر نمیکردم صاف از در اصلی بیان تو.»
از دل تاریکی،اربابش صدای خشن پیرمردیخواسته به گوش رسید:
«پس طرف خیلیبرخلاف باهوشه، نه؟ نکنه ازسمت قبل بو برده بود؟»
«فکر نکنم. شاید فقط ترسیدهچیزایی که ازش استفاده کنن و بعدیعنی مثل یه مهره سوخته دورش بندازن.»
«مهره سوخته؟»
«آره دیگه. چون گروگانه، احتمالاً یه مهرهی یکبارکنه مصرفه. ولی چون کلهش کار میکنه، محتاط شده.ممکنه صدقه سر اون پیرزن، تونست وارد جلسه بشه.»
«خب، رفت پیش رهبر فرقه؟»
«نه.»
«نه؟»
«نه، برخلاف انتظارمون،اربابش کالسکه رو روندخواسته سمت فرقه تاریک.»
«فرقه تاریک؟ رفت پیش اربابش؟»
«آره.»
«پس فقط یه مهرهباشه نیست که طبق خواستههنرهای رهبر فرقه حرکت کنه.»
«از چیزایی کهاربابش تا حالا دیدیم،خواسته به نظر همینطور میاد.»
«این یعنی...»
«ممکنه به یه نیروی سوم وصل باشه.دیدیم مثلاً همون گروه هنرهای شیطانی که اونقدر کاربلدنوصل که ارواح سرگردان رو مثل برده احضار میکنن.»
«منظورت هموناییه که اجسادباشه زنده رو کنترل میکردن؟هنرهای همون فرقه کشتار خون؟»
«آره.»
«میگفتن کهرهبر اونا رقیبانتظارمون تو هستن؟»
«کاربران هنر شیطانی زیادیکنه نیستن که بتونن قدرت نفرینهمینطور من رو به خودم برگردونن.»
«هوم.»
«حالا باید چه غلطی بکنیم؟ فعلاً به خاطر قضایای رهبر فرقهدیدیم و اینکه نمیدونیم این نیروی سوم تا کجا نفوذ کرده، بیخیالشهمون شدم. ولی حالا که اون پیرزن اینجاست، نمیتونیم همینطوری ازش بگذریم.»
با نگرانی یولمیونگ، حضورِانتظارمون درون تاریکی نالهی خفیفیاربابش سر داد، گویی تایید میکرد.
سپس گفت:
«موضوع فوری اونوصل پیرزنه. بعدش فوراًهمون میریم سراغ فرقه تاریک...»
«فعلاً دستسمت نگه دار، سراغطبق فرقه تاریک نرو.»
«دست نگه دارم؟»
«با اینکه بعیده، ولیکنه ممکنه تلهای باشه کهنظر رهبر فرقه برامون پهن کرده.»
«رهبر فرقه؟ اون آدم الان...»
«شما بزرگان بهتر میدونید. اگه اینخواسته یه تله باشه و منتظر باشن ماهمینطور حرکتی بزنیم، ممکنه بدجور چوبش رو بخوریم.»
«پس پیشنهادت چیه؟»
«نظرت چیه کاریحرکت کنیم خودشون باحالا پای خودشون بیان بیرون؟»
«خودشون بیان بیرون؟»
«آره. برادر کوچیکتری که همراه اونخواسته تو فرقه شمشیر یونموک گروگان گرفتهنظر شده بود، الان تو چنگ "میونگدووانگ" اسیره.»
«اوه.»
یولمیونگ با لحنی معنادار گفت:
«مهره باشه یاوصل نباشه، نادیده گرفتنهمون پیوند خونی کار سختیه.»
«کسی که مقابلبرخلاف چشمات ایستاده، اربابروند واقعی شعله مقدسه.»
«!!!!!»
با شنیدن این کلمات از زبان «ارباب شعلههنرهای مقدس»، رهبر فرقه تاریک، «هوان یاسئون»، چنان حیرتزده شدهموناییه که نمیتوانست نگاهش را از صورت «موک گیونگون» بردارد.
این دیگر چه صیغهای بود؟ موکخواسته گیونگون، کسی که او تصور میکرد بههمینطور فرقه خیانت کرده، ارباب شعله مقدس بود؟
ارباب شعله مقدس.
آن وجود، تجسمحرکت آتشی بود که آنهادیدیم مدتها انتظارش را میکشیدند.
«این دیگه چه...»
«هوی!»
تا همین چند لحظه پیش، هوانروند یاسئون محتاط بود و فکر میکردحرکت ممکن است جاسوسانی در بیرون مراقب باشند.
ولی شوک وارده چنانکنه عظیم بود که ناخودآگاه اربابهمینطور شعله مقدس را صدا زد.
«ارباب شعلهسوم مقدس... اینباشه واقعیت داره؟»
«احترام بگذار.»
با صدای باصلابتبرخلاف ارباب شعله مقدس،روند چشمان هوان یاسئون لرزید.
محال بود او که وحیچیزایی شعله مقدس را دریافت کرده،میاد سخنی بیهوده بر زبان بیاورد.
ناگهان افکارسوم بسیاری ازباشه ذهنش عبور کرد.
«آه...»
سرعت هیولاوار پیشرفت هنرهای رزمی اوروند و هوش سرشارش... همه هدایایی بودندحرکت که از تجسم آتش بودن نشأت میگرفتند.
پس از خیرهحرکت شدن طولانی، هوانحالا یاسئون سرانجام زانو زد.
دستانش را روی سینهاش ضربدری کردهمون و بر شانههایش گذاشت؛ او آیینارواح «فرقه بههوا» را به جا آورد.
- تالاپ!
با اینکه او همیشه هویتش را پنهان میکرد و با جاسوسان سرحرکت و کله میزد و بیش از هر کس دیگری مشکوک بود، اماوصل در تضادی عجیب، وفاداری و ایمانش به فرقه از همه عمیقتر بود.
از این رو، در چشمانشچیزایی در حالی که زانو زدهمیاد بود، احساسات پیچیدهای موج میزد.
حتی چشمانش سرخ شده بود.
«ارباب یاسئون...»
با دیدن اینبرخلاف صحنه، نگاه اربابروند شعله مقدس متلاطم شد.
او وقایع همینحرکت دو هفته پیشحالا را به خاطر آورد.
همه در تالاراربابش مهمانان «عمارت کوهستانیخواسته یونگگوم» جمع شده بودند.
«چطور... چطور ممکنه؟»
با نگاه به تکهی شکستهی جواهر، که نماد اصلی وحیمیاد ارباب شعله مقدس بود، هم ارباب شعله مقدس و همهنرهای نوهاش، «یه سونگ-آه»، نتوانستند گیجی و سردرگمی خود را پنهان کنند.
آنها پیش از این هممثلاً از اینکه هیچ اشارهای بهاونقدر جواهر نشده بود، متعجب بودند.
ولی چه کسیاربابش حدس میزد کهخواسته اینطور شکسته باشد؟
«حالا بایدرهبر چه خاکیانتظارمون تو سرمون بریزیم؟»
ذهن اربابخواسته شعله مقدسکنه در آشوب بود.
توانایی دریافت وحی، تهدیدهای بیشماری از سویگروه دشمنان برایشان به ارمغان آورده بود، امااحضار در عین حال از آنها محافظت میکرد.
ولی حالا که جواهرنیست شکسته بود، محافظت آنهاکنه عملاً از بین رفته بود.
حتی اگر قدرت خودش را از دست میداد،اربابش امیدوار بود نوهاش، یه سونگ-آه، که آن قدرتدیدیم را به ارث برده بود، در امان بماند.
او تنها کسیحرکت نبود که ازحالا این موضوع نگران بود.
«سئوپ چون» باوصل دیدن این وضعیت،همون با نگرانی گفت:
«ارباب... اگه جواهری که وحیهایطبق پیشگویانه رو نشون میداد شکسته،حالا سرنوشت ماموریت ما چی میشه؟»
«این دقیقاًرهبر به معنیانتظارمون شکست نیست.»
«چی؟ منظورتون چیه؟»
«ماموریت ما چی بود؟»
«ماموریتمون؟ خب...»
ماموریت مخفی آنها فراریانتظارمون دادن ارباب شعله مقدساربابش از زندان زیرزمینی امپراتوری بود.
اگر ظاهر قضیهحرکت را در نظرحالا میگرفتند، شکست نخورده بودند.
ولی هدف از گرفتن ارباب شعلههمون مقدس قطعاً به توانایی مرموز اوارواح در پیشبینی آینده گره خورده بود.
آیا رهبرسمت فرقه ایننیست وضعیت را میپذیرفت؟
تلاش فوقالعادهی او برای فراریکالسکه دادن پیرزن، به نظر میرسیدطبق که به نقشههای خودش مربوط باشد.
سئوپ چون با احتیاط گفت:
«حتی اگه شکست نباشه، اگه ماموریت کاملگروه انجام نشه، ممکنه اون قول و قرار شکستهمیکنن بشه. اونوقت جایگاه شاگرد چهارم از دست میره...»
پیش از آنکه حرفشنیست تمام شود، «مونگ مویاک»کنه لب به سخن گشود:
«اصلاً چه نیازیبرخلاف هست که دو دستیسمت به اون جایگاه بچسبیم؟»
«چی؟»
«ارباب همین الانش هم به سطحیهمون رسیده که میتونه با شش آسمان،ارواح یعنی اوج دنیای رزمی، رقابت کنه.»
«صبر کنسمت ببینم مویاک،نیست منظورت چیه؟»
«انجمن آسمان و زمین از اولش هم تابع قانون بقای قویترینها بود. ولی ازچیزایی یه جایی به بعد، "چونمک" مثل پادشاهها بر انجمن حکومت کردن. حالا وجودی ظاهر شدههنرهای که از چونمک هم فراتر رفته. واقعاً دلیلی هست که بخوایم به اون جایگاه بچسبیم؟»
به عنوان رئیسحرکت بخش اطلاعات، اوحالا همیشه منطقی بود.
ولی تغییر نگرش اوباشه باعث شد سئوپ چونهنرهای با صدای بلند نوچنوچ کند.
او حتماً مجذوباربابش موک گیونگون وخواسته قدرت او شده بود.
با این حال...
«حرف حساب میزنی. ولی هر چقدرحالا هم که هدف انجمن بقای قویترینهاممکنه باشه، این قضاوت خیلی عجولانهست. حداقل...»
«میخوای بگی یه توجیه لازمه؟»
«... آره. با اینکهنیست خودت هم میدونی، بازمکنه این حرف رو میزنی؟»
موک گیونگون هر چقدر هم قوی میشد، برایاربابش رهبری این انجمن عظیم آسمان و زمین، به دلیلینظر نیاز داشت که ارزش پیروی کردن را داشته باشد.