---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 367: شمشیر (۶) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 367: شمشیر (۶)

0

«این پیرمرد عاجزانه طلب‌صدای​ بخشش داره. هر کاری بخوای‌نیز​ می‌کنم، پس لطفاً رحم کن.»

«!!!!!!»

برای لحظه‌ای،‌شعله​ سکوتی سنگین بر‌کنید​ فضا حاکم شد.

همگان با چهره‌هایی مالامال‌خشم​ از بهت و حیرت به‌حال​ ارباب عمارت، «گو چون‌مو»، نگریستند.

چطور چنین چیزی ممکن بود؟ ارباب «عمارت کوهستانی یونگ‌گوم»، که به عنوان مکان مقدس‌گرفته​ شمشیر شناخته می‌شد و یکی از «شش آسمان» — اوج دنیای رزمی — به‌تمومش​ شمار می‌رفت، نه تنها بازوی خود را قطع کرده، بلکه به زانو درآمده بود.

«... این درست نیست.»

«واقعاً همش بخاطر پسر دومشه؟»

«این رسماً اعلام شکست نیست؟»

تنها در آن لحظه بود‌کوبیده‌شدن​ که اساتید شمشیر عمارت کوهستانی یونگ‌گوم‌فرود​ و حتی مهمانان دچار سردرگمی شدند.

هرچقدر هم که فرزند برای انسان عزیز باشد،‌رسماً​ غیرقابل تصور بود که کسی که قله رزمیکاران‌سردرگمی​ خوانده می‌شود، این‌گونه خفت‌بار آبروی خود را بریزد.

آیا ممکن بود به این نتیجه‌خشم​ رسیده باشد که فارغ از انتخابش،‌جلوی​ هیچ راهی برای پیروزی وجود ندارد؟

در حالی که همه در بهت و سکوت فرو رفته‌جلوی​ بودند، جوان‌ترین پسر، «گو یون‌سو»، شتابان جلو آمد و زانو‌زمین​ زد: «ارباب شعله مقدس، منم التماس می‌کنم. لطفاً رحم کنید!»

اساتید شمشیر عمارت با‌صدای​ خشم بر سر گو‌وونگ‌هوانگ​ یون‌سو فریاد کشیدند: «ارباب جوان!»

دیدن ارباب در آن حال‌بخاطر​ جلوی مهمانان به اندازه کافی زجرآور‌لحظه​ بود، این دیگر چه مسخره‌بازی‌ای بود؟

اما او تنها نبود.

با صدای کوبیده‌شدن زانو بر زمین،‌کشیدند​ نایب ارباب «گو وونگ‌هوانگ» نیز جلو آمد،‌زجرآور​ زانو زد و سر تعظیم فرود آورد.

او با صدایی گرفته و جدی گفت: «اگه کنترل خشمتون سخته، من‌آورد​ به عنوان جانشین این عمارت، سرم رو همین‌جا جلوی همه تقدیم می‌کنم تا‌ماجرا​ ماجرا تموم شه. خواهش می‌کنم، التماس می‌کنم رحم کنید و همین‌جا تمومش کنید.»

«نه؟»

«چرا حتی نایب‌منم​ ارباب هم داره‌خشم​ این‌طوری رفتار می‌کنه؟»

تماشاگران نمی‌توانستند ناامیدی‌کنید​ و کلافگی خود‌کشیدند​ را پنهان کنند.

چگونه ارباب گو چون‌مو، که در شمشیرزنی تقریباً بهترین‌نیز​ در جهان شناخته می‌شد، و خاندانش می‌توانستند چنین تحقیری را‌خشمتون​ تحمل کنند و خود را مقابل این شخص خوار سازند؟

آن‌ها اساتید شمشیر مغروری بودند و شمشیر ارباب، بهترین در‌شکست​ جهان محسوب می‌شد؛ به همین دلیل بود که اینجا جمع‌انسان​ شده بودند و این مکان را سرزمین مقدس شمشیر می‌نامیدند.

دیدن کسی که تا این حد برایش احترام قائل‌جوان​ بودند در حالی که داوطلبانه چنین خفتی را تحمل می‌کرد،‌نبود​ چیزی بود که نه می‌توانستند درک کنند و نه بپذیرند.

کلنگ! ووش!

مهمانان نیز‌اما​ شمشیرهایشان را از‌کوبیده‌شدن​ غلاف بیرون کشیدند.

یکی پس‌نیست​ از دیگری‌همش​ فریاد برآوردند:

«ارباب عمارت! اگه این کار برای محافظت از‌کشیدند​ پسرتون و کساییه که اینجان، همین الان تمومش‌دیگر​ کنید. ما هم رزمیکاریم. ما هر لحظه آماده مرگیم!»

«درسته! اگه ارباب‌کنید​ رهبری کنه، همه‌کشیدند​ ما پاش وایمیستیم!»

«جلوی دشمن ضعف نشون ندید!»

«آره! بذارید‌نیست​ ما بازوی‌همش​ ارباب باشیم!»

«فقط تماشا نکنید... بیاید به ارباب‌خشم​ گو کمک کنیم و با دستای‌جلوی​ خودمون از دره شمشیر محافظت کنیم!»

«هیاااااا!!!»

اساتید شمشیر و مهمانان، لبریز‌کوبیده‌شدن​ از خشم و روحیه‌ای آتشین، با‌فرود​ فریادهای بلند به یکدیگر روحیه می‌دادند.

«مو یونگ‌هک»، بازرس اعزامی از «اتحاد عدالت» که از‌اعلام​ دور نظاره‌گر اوضاع بود، نتوانست هیجانش را پنهان کند‌هرچقدر​ و گفت: «این وضعیت... ما هم باید کمک کنیم؟»

با شنیدن حرف او، «جونگ میونگ» از‌فریاد​ فرقه هانگ‌سان، با چهره‌ای جدی پاسخ داد: «...‌زجرآور​ فکر نمی‌کنم کمک کردن دردی رو دوا کنه.»

«منظورت چیه؟ پسر ارباب گو گروگان گرفته‌جوان​ شده و توسط اون عضو فرقه آتش‌دیگر​ تحقیر میشه، اونوقت پیشنهاد میدی فقط تماشا کنیم؟»

«آمیتابا. مو یونگ، واقعاً‌صدای​ نمی‌فهمی چرا ارباب گو‌وونگ‌هوانگ​ داره این‌طوری رفتار می‌کنه؟»

«ها؟»

«ارباب گو این‌منم​ کار رو بخاطر‌خشم​ پسرش یا مهمونا نمی‌کنه.»

«منظورت چیه؟»

«... امیدوارم قضاوتم اشتباه باشه، ولی به‌نایب​ نظر میاد ارباب گو باور داره حتی اگه‌جدی​ با اون شخص بجنگه هم هیچ امیدی نیست.»

«!؟»

با شنیدن این‌منم​ حرف، چشمان مو یونگ‌هک‌فریاد​ از حدقه بیرون زد.

این دیگر چه صیغه‌ای بود؟ ارباب خاندان گو، یکی از شش استاد بزرگ‌زجرآور​ که «شش آسمان» خوانده می‌شدند — اوج دنیای رزمی — بدون حتی تلاش‌آورد​ برای مبارزه، سرش را مقابل یک تازه‌وارد ناشناس خم کرده بود؟ باورکردنی نبود.

حتی اگر آن شخص قوی بود، محال‌نایب​ بود که با اختلاف فاحشی قوی‌تر از ارباب‌جدی​ گو باشد که به قله شمشیرزنی رسیده بود.

ارباب گو باید حاضر‌همش​ می‌شد برای حفظ شرافتش‌رسماً​ جانش را به خطر بیندازد.

حتی اگر دشمن قدرتمند بود، استادی در‌فریاد​ حد و اندازه ارباب گو باید تا‌کافی​ پای جان می‌جنگید تا غرورش را حفظ کند.

غرور یک‌التماس​ رزمیکار کجا‌خشم​ رفته بود؟

«بعضی‌ها مشخصاً ناامید شدن.»

«جیوائه»، که با دستان گره‌کرده‌بخاطر​ در پشتش اوضاع را رصد‌شکست​ می‌کرد، در دل نچ‌نچی کرد.

نتیجه همین بود.

با شهرت گو چون‌مو و احترامی که میان‌دیدن​ مردم دشت مرکزی داشت، چطور چنین وضعیتی پیش‌اما​ آمده بود؟ با این حال، اتفاق افتاده بود.

«در نهایت، گو‌نبود​ چون‌مو چیزی جز‌زمین​ یه صنعتگر نبود.»

مهارت رزمی‌نیست​ گو چون‌مو‌همش​ انکارناپذیر بود.

اینکه در زمینه شمشیرزنی تقریباً‌کنید​ بهترین در جهان خوانده شود،‌دیدن​ یعنی در بالاترین جایگاه قرار داشت.

این قطعی بود.

با این حال، جیوائه که مدت زیادی‌نایب​ را اینجا صرف مشاهده ارباب گو کرده بود،‌جدی​ معتقد بود او فاقد دو چیز حیاتی است.

یکی از آن‌ها...

«فقدان تجربه مبارزه واقعی.»

در میان شش آسمان، یعنی‌فریاد​ برترین اساتید رزمی، گو چون‌مو احتمالاً‌اندازه​ کم‌تجربه‌ترین فرد در نبرد واقعی بود.

عمارت کوهستانی یونگ‌گوم بیشتر شبیه‌کوبیده‌شدن​ یک فرقه بی‌طرف بود و‌تعظیم​ در امور اصلی دخالتی نداشت.

آن‌ها بیشتر روی نقش‌همش​ خود به عنوان صنعتگر‌رسماً​ تمرکز کرده بودند تا جنگجو.

به همین دلیل، هرگز‌التماس​ واقعاً نجنگیده بودند یا با‌جوان​ فرقه‌های دیگر دشمنی نکرده بودند.

«نهایتاً با مهمانان دره‌خشم​ شمشیر مبارزه تمرینی داشتن یا‌حال​ توی مسابقات شمشیرزنی شرکت می‌کردن.»

در طول نسل‌ها، آن‌ها تکنیک‌های شمشیر مخفی‌نایب​ و کتابچه‌های راهنمای شمشیر بسیاری را جمع‌آوری‌گرفته​ کرده و درک خود را بالا برده بودند.

بنابراین در مبارزات تمرینی‌همش​ یا رقابت‌های شمشیرزنی، به‌رسماً​ شکل چشمگیری قدرتمند بودند.

اما آنان هرگز حتی‌التماس​ برای یک‌بار، با گرو گذاشتن‌جوان​ جان خویش نبرد نکرده بودند.

با این وجود، ارباب گو را یکی از «شش آسمان» می‌خواندند؛ چرا‌کافی​ که جونگ هیون‌مون، رهبر «اتحاد عدالت» و یکی دیگر از شش آسمان،‌تعظیم​ پس از یک دوئل، استادی او در شمشیرزنی را به رسمیت شناخته بود.

بدین‌سان، دنیای رزمی او‌صدای​ را به عنوان یکی‌وونگ‌هوانگ​ از شش آسمان پذیرفته بود.

اما...

«او فاقد‌شعله​ غرور یک‌التماس​ جنگجوی حقیقی بود.»

یک رزمیکار‌التماس​ تنها در‌خشم​ تئوری مهارت نداشت.

آنان تمرین می‌کردند تا‌صدای​ از خود محافظت کنند‌وونگ‌هوانگ​ و با دیگران بجنگند.

در نهایت، رزمیکار کسی‌همش​ بود که بتواند دشمنانش‌رسماً​ را از دم تیغ بگذراند.

با این حال، ارباب گو چون‌مو و خاندان گو در‌دیدن​ عمارت کوهستانی یونگ‌گئوم، اگرچه حس وظیفه و غرور آشکاری به عنوان‌کوبیده‌شدن​ صنعتگر داشتند، اما فاقد روحیه جنگندگی برای رویارویی با دیگران بودند.

بدون روحیه جنگندگی،‌کنید​ غروری برای یک‌کشیدند​ رزمیکار وجود نخواهد داشت.

«آه، ارباب گو...‌نبود​ بالاخره حد و‌زمین​ مرزت رو نشون دادی.»

جیوائه با ناامیدی آهی کشید.

او به شکلی مبهم فقدان روحیه‌خشم​ جنگندگی را حس کرده بود، اما‌جلوی​ اکنون همه چیز آشکار گشته بود.

«او تنها‌التماس​ نیمی از‌خشم​ یک مرد بود.»

جیوائه سرش را تکان‌صدای​ داد و نگاهش را‌وونگ‌هوانگ​ از ارباب گو گرفت.

زمانی که در اینجا صرف شکستن تکنیک‌های شمشیر کرده بود‌شکست​ تلف نشده بود، اما او علاقه خود را به کسی‌انسان​ که چنین محدودیت‌هایی از خود نشان داده بود، از دست داد.

دیگر دلیلی‌شعله​ برای علاقه‌التماس​ وجود نداشت.

به‌ویژه آنکه کسی ظاهر شده‌فریاد​ بود که می‌توانست حقیقتاً روحیه‌جلوی​ جنگندگی ارباب گو را برانگیزد.

سووت!

نگاهش به طور‌واقعاً​ طبیعی به سمت‌پسر​ موک گیونگ‌ون چرخید.

موک گیونگ‌ون نگاهی به ارباب گو‌خشم​ که زانو زده بود و دو‌جلوی​ پسرش انداخت، سپس پوزخندی زد و گفت:

«به نظر میاد اونایی که‌فریاد​ پشت سرت وایسادن، دلشون می‌خواد‌جلوی​ ارباب گو با من بجنگه.»

در این هنگام،‌نبود​ ارباب گو سرش را‌نایب​ بلند کرد و گفت:

«افراد من و مهمانان، دیگر‌بخاطر​ دخالت نکنید. این مسئله بین‌شکست​ من و این شخص است.»

«ارباب عمارت!‌شعله​ چطور می‌تونید‌التماس​ همچین حرفی بزنید؟»

«ما حاضریم‌التماس​ سر جونمون‌خشم​ قمار کنیم...»

«بس کنید!»

با فریاد رعدآسای‌واقعاً​ او، اساتید شمشیر و‌دومشه​ مهمانان، وحشت‌زده ساکت شدند.

با سکوت آنان،‌منم​ ارباب گو بی آنکه‌فریاد​ نگاهشان کند ادامه داد:

«شمشیر روی صخره حتی از حد توان من‌دیدن​ هم خارجه. وقتی من نمی‌تونم حتی لمسش کنم، شما‌نبود​ چطور می‌خواید جونتون رو وسط بذارید؟ دیگه دخالت نکنید.»

«...»

اساتید شمشیر و مهمانان‌همش​ در برابر اراده راسخ‌رسماً​ او سکوت اختیار کردند.

پس از آنکه ارباب چنین قاطعانه‌خشم​ سخن گفت، پیش قدم شدن دشوار‌جلوی​ بود، اما چشمانشان نشان از ناامیدی داشت.

آنان به خاطر‌کنید​ احترام به او‌کشیدند​ گرد هم آمده بودند.

حتی اگر مهارت کافی نداشتند،‌کوبیده‌شدن​ اگر او رهبری می‌کرد، حاضر‌تعظیم​ بودند با جان و دل بجنگند.

اما دیدن اینکه او غرور خود را به‌رسماً​ عنوان یک رزمیکار رها کرده و تحقیر و‌سردرگمی​ شکست را برگزیده بود، اراده‌شان را در هم شکست.

ارباب گو بی‌توجه به آنان، دوباره‌خشم​ سر تعظیم فرود آورد و گفت: «هر‌اندازه​ کاری بخواید انجام میدم. لطفاً رحم کنید.»

«آه.»

موک گیونگ‌ون به مردی که‌کوبیده‌شدن​ خود را تماماً خوار کرده بود‌فرود​ خیره شد و لبانش را لیسید.

او کنجکاو بود ببیند ارباب گو پس از قطع شدن‌شکست​ دست [پسرش] چه واکنشی نشان خواهد داد، اما اوضاع به‌انسان​ گونه‌ای که انتظارش را نداشت تغییر کرد و علاقه‌اش فروکش نمود.

نه غروری به عنوان یک‌کنید​ رزمیکار وجود داشت و نه‌دیدن​ مهر پدری نسبت به فرزند.

- حالا چه نقشه‌ای داری؟

در آن لحظه،‌نبود​ صدایی شفاف در گوش‌نایب​ موک گیونگ‌ون طنین‌انداز شد.

موک گیونگ‌ون شانه‌ای بالا انداخت.

- دیگه‌شعله​ چی؟ قال‌التماس​ قضیه رو می‌کنم.

- اگه قراره‌کنید​ تمومش کنی، چرا‌کشیدند​ انقدر بهشون فشار آوردی؟

- خب، واسه جلوگیری‌صدای​ از دردسرهای بعدی، کار‌وونگ‌هوانگ​ از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه...

کنجکاو بودم ببینم کسی تو این‌پسر​ سطح چطور واکنش نشون میده، حتی‌اساتید​ با اینکه از «طریقت بی‌عملی» خبر داره.

- ...

مگه جنگیدن‌التماس​ با اون‌خشم​ دائوئیست کافی نبود؟

- با رو در رو‌کوبیده‌شدن​ شدن با یکی از «شش‌تعظیم​ آسمان» واقعی، می‌تونم بفهمم عیارم چقدره.

- ها؟

چونگ‌ریونگ زبانش بند آمده بود.

تنها این فانی جرأت می‌کرد خود را‌جوان​ در برابر یکی از شش آسمان، که‌دیگر​ قله دنیای رزمی محسوب می‌شدند، محک بزند.

چنین جسارتی از اعتماد‌صدای​ به نفس او نسبت‌وونگ‌هوانگ​ به قدرتش ناشی می‌شد.

«...

وقتش رسیده.»

چونگ‌ریونگ بروز‌التماس​ نداد، اما‌خشم​ هیجانش فزونی گرفت.

هرچقدر هم که این فانی‌کوبیده‌شدن​ با استعداد بود، او گمان می‌کرد‌فرود​ انتقام حداقل ده سال زمان می‌برد.

اما این هیولا آن‌همش​ مدت را به طرزی‌رسماً​ باورنکردنی کوتاه کرده بود.

تنها در عرض نیم سال، او‌خشم​ به سطح شش آسمان رسیده یا‌جلوی​ حتی از آنان پیشی گرفته بود.

«شاید حالا ممکن باشه.»

او همین حالا هم پایگاه قدرت مستحکمی‌نایب​ درون «انجمن آسمان و زمین» داشت و‌گرفته​ پیروانش در بیرون نیز افراد عادی نبودند.

اکنون، انتقامی که‌واقعاً​ آرزویش را داشت‌پسر​ شاید ممکن می‌شد.

نه، این فانی‌منم​ ممکن بود آن‌خشم​ را محقق سازد.

«دیگه چیزی نمونده.»

او نمی‌توانست‌اما​ هیجانش را‌صدای​ پنهان کند.

سپس موک گیونگ‌ون انرژی‌ای را‌بخاطر​ که برای کندن زبان گو وونگ‌سونگ‌لحظه​ به کار گرفته بود، عقب کشید.

با خروج انرژی‌منم​ از زبانش، گو وونگ‌سونگ‌فریاد​ روی زمین ولو شد.

«اوووق...»

«زود باشید خونریزی‌نبود​ رو بند بیارید. ممکنه‌نایب​ از شدت خونریزی بمیره.»

با این کلمات، معاون ارباب، گو وونگ‌هوانگ به سمت گو‌شکست​ وونگ‌سونگ شتافت، زخم را فشار داد تا خونریزی بند بیاید‌انسان​ و با عجله بازوی قطع شده را با پارچه‌ای پاره بست.

با دیدن اینکه گو وونگ‌سونگ‌کنید​ به زحمت نجات یافته بود، ارباب‌حال​ گو چون‌مو ناخودآگاه نفس راحتی کشید.

هر چه‌التماس​ باشد، فرزند‌خشم​ هنوز فرزند بود.

موک گیونگ‌ون رو به او‌کوبیده‌شدن​ کرد و گفت: «گفتی هر کاری‌فرود​ می‌کنی. تا کجا حاضری پیش بری؟»

«!؟»

با شنیدن این حرف،‌التماس​ حالت چهره ارباب گو‌کشیدند​ به شکلی نامحسوس تغییر کرد.

او تقریباً از ترس شدیدش نسبت به موک گیونگ‌ون‌حال​ تسلیم شده بود، اما با شنیدن این جمله، از‌صدای​ درخواست‌هایی که ممکن بود در پی باشد به هراس افتاد.

«اگه در‌اما​ توانم باشه،‌صدای​ هر کاری می‌کنم.»

او خط قرمزی تعیین‌همش​ کرد و از قطع کردن‌اعلام​ دوباره بازویش سر باز زد.

دست‌کم منظورش این‌منم​ بود که چیزی‌خشم​ بخواهد که بتواند بپذیرد.

«هر کاری که‌کنید​ بتونی... پس نباید‌کشیدند​ خیلی سخت باشه.»

«اگه دستور ساخت شمشیر‌صدای​ دارید، می‌تونم بهترین شمشیری‌وونگ‌هوانگ​ که برازنده‌تون باشه رو بسازم...»

«نه. همین شمشیر کافیه.»

موک گیونگ‌ون با کف دست ضربه‌ای به‌فریاد​ دو شمشیر یشمی که به کمر بسته‌کافی​ بود زد و با لحنی بی‌تفاوت گفت:

«پس ارباب عمارت و‌خشم​ عمارت کوهستانی یونگ‌گئوم باید‌دیدن​ به من سوگند وفاداری بخورن.»

«!!!!!!!»

در آن لحظه،‌واقعاً​ همه به گوش‌های‌پسر​ خود شک کردند.

ناولها | novelha.net