---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 372: شمشیر و شمشیر (۳) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 372: شمشیر و شمشیر (۳)

0

پیرمردی با ریش خاکستری و چهره‌ای تکیده که‌گرفت​ ردپای گذر زمان بر آن نقش بسته بود،‌نداره​ با دیدگانی تهی به نقطه‌ای خیره مانده بود.

نام پیرمرد «گو مون-هیوک» بود.

او آهنگری پرآوازه بود‌نفر​ که شهرت مهارتش در‌راستی​ شمشیرسازی به دوردست‌ها می‌رسید.

«چه بلایی سر اینجا اومده؟»

تالار عظیمی که انتظار می‌رفت برای مراسم‌نبضش​ تاج‌گذاری غرق در شکوه و هیاهو باشد،‌سخت​ اکنون در دریایی از خون غوطه می‌خورد.

اجساد تکه‌تکه شده در‌نبضی​ هر گوشه و کنار بر‌بربسته​ روی هم انباشته شده بودند.

نزدیک به صد‌نزدیک​ نفر، بی‌جان بر‌زمین​ زمین افتاده بودند.

به راستی‌توجه​ چه اتفاقی‌اندام‌ها​ رخ داده بود؟

«چه خبر شده بانو ریو؟»

چشمان گو مون-هیوک از شدت وحشت‌حرارت​ گشاد شد؛ او مبهوت از این‌جایگزین​ فاجعه هولناک به اطراف تالار نگریست.

سپس سراسیمه‌بودند​ به سوی‌نفر​ نقطه‌ای خاص دوید.

درست در مرکز تالار،‌اندام‌ها​ بانوی زیبارویی در جامه‌ای سرخ‌نگاه​ و پرزرق‌وبرق به چشم می‌خورد.

رنگ از‌قرار​ رخسارش پریده و‌کند​ چشمانش بسته بود.

او کسی نبود جز «بانو ریو»... همان شمشیرزنی که‌بربسته​ پیرمرد مدتها در جستجویش بود؛ «ریو سو-ول» از وُل‌مِک،‌آغاز​ که قرار بود امروز مراسم تاج‌گذاری را برگزار کند.

گو مون-هیوک خم‌نزدیک​ شد و بی‌درنگ‌زمین​ نبضش را گرفت.

با لمس دست‌خشکی​ او، چهره‌اش درهم‌نعشی​ رفت و سخت شد.

«این... امکان نداره.»

نبضی نمی‌زد.

حرارت بدنش رخت‌نزدیک​ بربسته و سرمای مرگ‌افتاده​ جایگزین آن شده بود.

با توجه به‌خشکی​ خشکی اندام‌ها، جمود‌نعشی​ نعشی آغاز گشته بود.

نگاه ناامید گو مون-هیوک که‌کند​ به جسم بی‌جان ریو سو-ول دوخته‌چهره‌اش​ شده بود، به سمت سینه‌اش لغزید.

«قلبش؟»

ابتدا به خاطر خون‌آلود بودن لباس متوجه‌افتاده​ نشده بود، اما وقتی جامه را اندکی کنار‌شدت​ زد، حفره‌ای خالی در میان سینه‌اش نمایان شد.

گویی قلبش را‌خشکی​ با خشونت از‌نعشی​ جا کنده بودند.

دستانش مشت شد.

آخر چه خبر بود؟

صرف‌نظر از زن بودن، ریو‌بی‌جان​ سو-ول یکی از برترین رزمیکارانی بود‌خبر​ که او در دنیای رزمی می‌شناخت.

او حتی از‌خشکی​ «اهریمن دیوار» نیز‌نعشی​ پیشی گرفته بود.

چطور ممکن بود‌امروز​ شخصی در سطح او،‌نبضش​ این‌چنین فجیع جان ببازد؟

«بانو ریو...»

صدای وزوزی از جعبه‌نفر​ چوبی که بر پشت‌راستی​ حمل می‌کرد، به گوش رسید.

گو مون-هیوک‌توجه​ زیر لب‌اندام‌ها​ زمزمه کرد:

«... تو هم حسش کردی؟»

با صدایی خفه،‌نداره​ جعبه چوبی را‌حرارت​ بر زمین گذاشت.

درِ جعبه را گشود و شمشیری سفید‌افتاده​ و خالص، لبریز از سرزندگی، همچون نوزادی‌چشمان​ که تازه متولد شده باشد، نمایان شد.

این شمشیر‌توجه​ او بود،‌اندام‌ها​ «سون‌یون» (عشق مطیع).

ریو سو-ول شخصاً این نام را بر آن‌گرفت​ نهاده و از او خواسته بود که پس‌نداره​ از تکمیل، آن را برای مراسم تاج‌گذاری بیاورد.

«بهترین شمشیری‌امکان​ که تا‌نبضی​ حالا ساختم.»

در میان انبوه شمشیرهایی‌نفر​ که ساخته بود، این یکی‌اتفاقی​ از شاهکارهایش به شمار می‌رفت.

گو مون-هیوک به امید دیدن چهره شادمان‌آغاز​ او هنگام دریافت شمشیر آمده بود، اما‌سینه‌اش​ اکنون جز پوچی و تلخی چیزی احساس نمی‌کرد.

صاحب شمشیر بی آنکه‌برگزار​ حتی آن را لمس‌گرفت​ کند، جان باخته بود.

شمشیر ناله‌ای خفیف‌نداره​ سر می‌داد، گویی از‌بدنش​ این واقعه آگاه بود.

گو مون-هیوک‌بودند​ لب پایینش را‌بی‌جان​ با لرزش گزید.

در دنیای رزمی که روزانه ده‌ها یا صدها‌گشته​ نفر می‌میرند، هیچ‌کس تضمینی برای زنده ماندن در فردای‌ابتدا​ خود ندارد، اما این واقعه... فراتر از درک بود.

«کار کیه؟»

چه کسی‌امکان​ می‌توانست چنین جنایتی‌نمی‌زد​ را مرتکب شود؟

ریو سو-ول یکی از قدرتمندترین‌های دوران خود بود و با‌داده​ توجه به عظمت «انجمن آسمان و زمین»، هر کسی که دست‌هولناک​ به این کشتار زده بود، باید نیرویی هم‌تراز با آنها می‌داشت.

گو مون-هیوک برخاست‌خشکی​ و به بررسی اجساد‌آغاز​ در تالار بزرگ پرداخت.

خاندان او نسل‌درنسل برای ساخت شمشیر، تکنیک‌های اساتید‌گرفت​ شمشیرزنی را مطالبه می‌کردند، از این رو او‌نداره​ به دانش بی‌نظیر خود در این زمینه می‌بالید.

«بیشتر زخم‌ها کار‌نداره​ شمشیره. اگه دقت کنم‌بدنش​ باید سرنخی پیدا بشه.»

احتمالاً دشمن گروهی‌نزدیک​ مخالف انجمن آسمان‌زمین​ و زمین بود.

به احتمال‌توجه​ زیاد یکی از‌جمود​ «نه فرقه شیطانی»...

ناگهان، ابروهای‌قرار​ گو مون-هیوک‌برگزار​ در هم رفت.

او مشغول بررسی رد شمشیر بر‌حرارت​ روی اجساد بود، اما بسیاری از‌جایگزین​ آنها نشانی از تکنیک شمشیرزنی خاصی نداشتند.

«این... نمیشه که.»

همچنان که اجساد‌خشکی​ را وارسی می‌کرد،‌نعشی​ شوکه شده بود.

او طبیعتاً فرض کرده بود که این‌نبضش​ یک درگیری گروهی بوده است، اما به‌سخت​ نظر می‌رسید اکثر زخم‌ها کار یک نفر باشد.

آنچه حیرت‌انگیزتر بود،‌نداره​ عدم استفاده از‌حرارت​ هیچ تکنیک خاصی بود.

شمشیر صرفاً‌بودند​ تاب خورده‌نفر​ و بریده بود.

«قدرت مطلق. تیزی مطلق...»

این چیزی‌قرار​ بود که رد‌کند​ شمشیرها نشان می‌داد.

شمشیر تنها یک بار‌نبضی​ فرود آمده بود، اما هیچ‌چیز‌بربسته​ نتوانسته بود سد راهش شود.

اگر شمشیر دفاع‌نزدیک​ شده بود، سلاح دفاع‌کننده‌افتاده​ تمیز بریده شده بود.

سرنوشت اکثر زخم‌ها با یک ضربه واحد‌آغاز​ تعیین شده بود که هم سلاح و‌سینه‌اش​ هم بدن را دو نیم کرده بود.

«یه هیولا.»

واژه «توقف‌ناپذیر»‌امکان​ برازنده این‌نبضی​ صحنه بود.

اگر ریو سو-ول با‌نفر​ چنین هیولایی روبرو شده‌راستی​ بود، هیچ شانسی نداشت.

حتی خود او هم‌اندام‌ها​ ترجیح می‌داد با چنین‌گشته​ حریف قدرتمندی روبرو نشود.

اما ناگهان—

«هوم؟»

چشمانش با‌بودند​ بررسی ردپاها‌نفر​ باریک شد.

برخی از اجساد...

با غرشی مهیب، تالار بزرگ‌کند​ لرزید، گویی زلزله‌ای رخ داده باشد،‌چهره‌اش​ و صداهایی از بیرون طنین‌انداز شد.

نکند عامل‌امکان​ این کشتار‌نبضی​ هنوز اینجا بود؟

گو مون-هیوک پس از لحظه‌ای‌بی‌جان​ تردید، انرژی درونی‌اش را در‌داده​ نقطه «چشمه اژدها» متمرکز کرد.

با فشاری تیز،‌خشکی​ بدنش از کف‌نعشی​ زمین کنده شد.

هرچند سوسوی ترسی از عامل این‌بی‌درنگ​ رد شمشیرها در دلش افتاده بود،‌درهم​ اما به سرعت بر خود مسلط شد.

با خود اندیشید که حتی اگر نتواند‌بدنش​ با چنین هیولایی مقابله کند، باید دست‌کم‌خشکی​ به خاطر بانو ریو بفهمد قاتل کیست.

به محض قدم گذاشتن به بیرون‌زمین​ از تالار بزرگ، چهره گو مون-هیوک‌بانو​ در دم تیره و تار شد.

لرزی سرد‌توجه​ بر ستون‌اندام‌ها​ فقراتش نشست.

«این... دیگه چیه؟»

واکنشش فراتر از صرفاً‌نبضی​ حس کردن انرژی بود؛ وجودش‌بربسته​ مقهور هاله‌ای وحشتناک شده بود.

هرچه رزمیکار ماهرتر می‌بود،‌نفر​ حس کردن انرژی آزاد‌راستی​ شده برایش آسان‌تر می‌شد.

ولی این هاله‌ی خشن و اهریمنی همه‌آغاز​ جا را فرا گرفته بود، محیط اطراف‌سینه‌اش​ را پوشانده بود و تخمین وسعتش دشوار بود.

به نظر می‌رسید ده‌ها،‌برگزار​ بلکه صدها فرسنگ از‌گرفت​ زمین را پر کرده باشد.

چطور ممکن بود‌نداره​ انسانی چنین انرژی‌حرارت​ عظیمی داشته باشد؟

تمامی بدنش‌بودند​ زیر این فشار‌بی‌جان​ به لرزه افتاد.

گو مون-هیوک در حالی که نفس‌نفس می‌زد، سعی‌گشته​ کرد بر خود مسلط شود، ولی هاله‌ی درنده‌ای که‌ابتدا​ فضا را پر کرده بود، تمرکز را دشوار می‌ساخت.

او منشأ انرژی را‌برگزار​ می‌دانست، اما پاهایش از‌گرفت​ حرکت باز ایستاده بودند.

اگر در تیررس نگاه آن‌نمی‌زد​ هیولا قرار می‌گرفت، شاید پیش‌سرمای​ از آنکه بفهمد، جان می‌باخت.

ناگهان، آن هاله‌ی خشن که‌بی‌جان​ منطقه را در خود غرق کرده‌خبر​ بود، شروع به محو شدن کرد.

«چی؟»

گو مون-هیوک عرق پیشانی‌اش را‌کند​ با آستین پاک کرد و‌دست​ به سمت منشأ انرژی پرواز کرد.

فاصله زیادی نداشت؛ حدود دو‌نمی‌زد​ لی در شمال غربی مقر‌سرمای​ اصلی انجمن آسمان و زمین.

وقتی رسید، چشمان‌نزدیک​ گو مون-هیوک از‌زمین​ شدت شوک گرد شد.

آسمان پوشیده از ابرهای تیره‌جمود​ بود و حفره‌ای عظیم در‌ناامید​ میان آن دهان باز کرده بود.

نوری سرخ‌فام از آن‌برگزار​ بیرون می‌ریخت و زمین را‌لمس​ همچون غروب خورشید روشن می‌کرد.

عجیب‌تر آنکه چندین قله کوه بریده شده بودند‌رخت​ و صخره‌های شکسته عظیمی در هوا شناور بودند؛‌جمود​ گویی تمام منطقه متعلق به دنیایی دیگر بود.

چه اتفاقی اینجا افتاده بود؟

گو مون-هیوک که محو‌اندام‌ها​ تماشای این منظره باورنکردنی بود،‌نگاه​ خیلی زود متوجه چیزی شد.

مردی روی یکی‌امروز​ از صخره‌های عظیم‌بی‌درنگ​ شناور ایستاده بود.

ردایی سیاه بر تن داشت که‌حرارت​ در باد به اهتزاز درآمده بود و‌توجه​ موهای بلندش در پشت سرش موج می‌زد.

شمشیری در دست داشت.

شمشیری تیره رنگ بود و لحظه‌ای‌نعشی​ که چشم گو مون-هیوک به آن‌دوخته​ افتاد، دهانش از حیرت باز ماند.

به عنوان یک‌امروز​ صنعتگر، نمی‌توانست مجذوب‌بی‌درنگ​ چنین سلاح نفیسی نشود.

«... بی‌نقص.»

در آن لحظه،‌نزدیک​ گو مون-هیوک مسحور‌زمین​ شکل شمشیر شده بود.

فرمی ایده‌آل‌تر از هر شمشیری داشت‌نعشی​ که او به عنوان یک استاد‌دوخته​ آهنگر تا آن روز تصور کرده بود.

چه کسی‌قرار​ می‌توانست چنین‌برگزار​ شمشیری بسازد؟

گو مون-هیوک که غرق‌نبضی​ در افکارش بود، ناگهان سیلی‌بربسته​ محکمی به صورت خود زد.

«دارم چه غلطی می‌کنم؟»

الان وقت‌توجه​ پرت شدن حواس‌جمود​ به شمشیر نبود.

باید چهره مرد را به‌کند​ دقت می‌دید تا انتقام مرگ‌دست​ ناعادلانه ریو سو-وول را بگیرد.

سپس...

منظره‌ای خیره‌کننده رقم خورد.

شمشیری که مرد در دست داشت شروع‌آغاز​ به باز شدن کرد و به شکل‌سینه‌اش​ حلقه‌ای درآمد که دور بازویش قرار گرفت.

چهره گو‌قرار​ مون-هیوک درهم رفت‌کند​ و شوکه شد.

این دیگر چه بود؟

چطور ممکن بود یک شمشیر‌بی‌جان​ سالم از هم باز شود‌داده​ و به یک حلقه تبدیل گردد؟

چطور چنین چیزی امکان داشت؟

با وجود نسل‌ها مهارت خاندانش‌کند​ در صنعتگری، هرچه فکر می‌کرد‌دست​ نمی‌توانست این تکنیک را درک کند.

در همان‌امکان​ حال که‌نبضی​ گیج شده بود...

ناگهان گو‌بودند​ مون-هیوک با‌نفر​ وحشت عقب رفت.

مرد سرش را‌خشکی​ چرخاند و مستقیم‌نعشی​ به او خیره شد.

گو مون-هیوک پنهان شده بود و‌بی‌درنگ​ انرژی‌اش را تا حد ممکن سرکوب کرده‌رفت​ بود، اما اکنون کاملاً دستپاچه شده بود.

آیا قرار بود‌نداره​ به دست این‌حرارت​ مرد کشته شود؟

درست در‌بودند​ لحظه‌ای که‌نفر​ مردد مانده بود...

غرشی رعدآسا برخاست.

پرتوی نوری کورکننده از حفره‌کند​ سرخ میان ابرها به پایین شلیک‌چهره‌اش​ شد و به زمین برخورد کرد.

نور چنان شدید بود‌نبضی​ که گو مون-هیوک مجبور‌رخت​ شد لحظه‌ای چشمانش را ببندد.

با صدایی‌بودند​ مهیب، بدنش به‌بی‌جان​ عقب پرتاب شد.

به فکر محافظت از خود، انرژی دفاعی‌اش‌آغاز​ را بالا آورد اما به شدت به‌سینه‌اش​ این سو و آن سو کوبیده شد.

به چندین مانع‌امروز​ برخورد کرد و ناله‌ای‌نبضش​ از درد سر داد.

پس از چندین برخورد،‌نبضی​ سرانجام موج ضربه فروکش‌رخت​ کرد و او متوقف شد.

گو مون-هیوک چشمانش را‌نفر​ باز کرد و گیج‌راستی​ و منگ به اطراف نگریست.

باید ده‌ها‌توجه​ پا به عقب‌جمود​ پرتاب شده باشد.

نگاهی به جایی‌امروز​ انداخت که پرتو‌بی‌درنگ​ نور برخورد کرده بود...

صدایی گفت: «هیچی اونجا نبود.»

«هیچی؟»

«آره. جد بزرگم با عجله رفت اونجا، ولی صخره‌های‌نگاه​ شناور و دامنه‌های بریده کوه ناپدید شده بودن. منطقه‌خاطر​ مثل یه دشت صاف شده بود. واقعاً عجیب بود.»

کافی بود‌قرار​ تا مو بر‌کند​ تن سیخ شود.

گو مون-هیوک، جد بزرگِ ارباب‌نمی‌زد​ جانگ‌جو گو چون‌مو، گفته بود که‌مرگ​ احساس می‌کرد انگار خواب دیده است.

حفره سرخ میان‌نزدیک​ ابرها و اجسام شناور،‌افتاده​ همگی ناپدید شده بودند.

موک گیونگ‌ون‌توجه​ پرسید: «اون‌اندام‌ها​ مرده چی؟»

مردی با موهای‌امروز​ بلند که شمشیر تیره‌نبضش​ را در دست داشت.

طبق سوابق به جا مانده از جد بزرگ ارباب‌بربسته​ جانگ‌جو، او احتمالاً همان مجرمی بود که قلب چونگ‌ریونگ‌آغاز​ را بیرون کشیده و باعث آن فاجعه شده بود.

«غیبش زد.»

«غیبش زد؟»

«آره. جد بزرگم حتی بازمانده‌های انجمن‌بی‌درنگ​ آسمان و زمین رو بسیج کرد تا‌رفت​ سه شبانه‌روز بگردن، ولی هیچی پیدا نکردن.»

«... فقط اطراف رو گشتن؟»

«نه. قیافه مرد رو از روی حافظه‌اش نقاشی کرد‌اتفاقی​ و داد به بقیه. تا مدتی، انجمن آسمان و‌مبهوت​ زمین دنبال مظنون ناشناسی می‌گشت که فکر می‌کردن مجرم اصلیه...»

پیش از‌توجه​ آنکه جمله‌اندام‌ها​ تمام شود...

جیغی تیز و گوش‌خراش کارگاه‌کند​ را لرزاند و اشیاء بی‌شماری انگار‌چهره‌اش​ که منفجر شده باشند، متلاشی شدند.

موک گیونگ‌ون‌امکان​ سرش را به‌نمی‌زد​ سمت چونگ‌ریونگ چرخاند.

اخم‌هایش در هم رفت.

خون اطراف او را لکه دار‌نعشی​ کرده بود و انرژی روحانی‌اش به‌دوخته​ طرزی دلهره‌آور در حال اوج گرفتن بود.

«این دیگه چیه؟»

ارباب جانگ‌جو، گو‌نداره​ چون‌مو با نگاهی‌حرارت​ نگران به او نگریست.

گرچه چشمی برای دیدن ارواح نداشت، اما‌افتاده​ لرزشی را حس می‌کرد، شاید به دلیل‌چشمان​ انرژی روحانی که به سرعت بالا می‌رفت.

شمشیرش را کشید.

موک گیونگ‌ون با صدایی آرام کف دستش را به‌لمس​ سمت او بالا آورد و اشاره کرد که بایستد،‌نمی‌زد​ و سپس از طریق انتقال صدا با چونگ‌ریونگ صحبت کرد.

«چونگ‌ریونگ، فعلاً آروم باش.»

«نمی‌فهمم... کی... کی مجرم واقعیه؟»

تخته‌های چوبی کف زمین ترک خوردند‌نعشی​ و همچون خارهایی بلند شدند، گویی‌دوخته​ به انرژی روحانی کینه‌توزانه او پاسخ می‌دادند.

چشمان موک‌قرار​ گیونگ‌ون چیز غیرعادی‌ای‌کند​ را شکار کرد.

چشمان او دید که‌نبضی​ انرژی روحانی فزاینده‌اش، آرام‌آرام‌رخت​ به رنگ بنفش درمی‌آمد.

ناولها | novelha.net