چپتر 79: گام تاریک (۲)
0گام تاریک.
این نام سازمانی مخفی بودگفته که توسط «اتحاد عدالت»، هستهدست مرکزی درستکاری، پایهگذاری شده بود.
تنها عدهای انگشتشمار در اتحاد عدالت ازگویی زمان دقیق تأسیس آن آگاه بودند وبزنیم حتی افراد کمتری میدانستند آنها دقیقاً چه میکنند.
کسانی که از وجودگویی گام تاریک باخبر بودند، آنهابدنامون را سایههای اتحاد عدالت مینامیدند.
آنها وظایفی را بر عهده میگرفتند که هرگزدهند نباید رنگ روز را میدیدند و به همینداد دلیل، هرگز نمیتوانستند در انظار عمومی ظاهر شوند.
حتی در درونبزنیم گام تاریک نیزمیشد گروهی خاصتر وجود داشت.
فراتر از واحدهای معمولی — واحد الفگویی (بازرسی داخلی)، واحد ب (جاسوسی) و واحدبزنیم ج (ترور) — «واحد د» وجود داشت.
[هیولاها.]
حتی در میان مأمورانخود گام تاریک نیز آنها راانگشتانش با این نام خطاب میکردند.
این لقب نه تنها معیاری برای قدرتهفت آنها بود، بلکه به این دلیل بودخدشهدار که آنها با انسانهای عادی تفاوت داشتند.
«نونگهوایانگ»، معاون فرمانده دسته سیزدهم ازداد واحد د، یکی از سه مأموربدنامون اعزام شده برای این مأموریت بود.
[این درخواستی از طرف واحدمیخواست ب است. قدرت واحد دحرف را به آنها نشان دهید.]
مأموریت در «دره خون» چندینفرستاده بار تحت نظر واحد بحالتی با شکست مواجه شده بود.
بنابراین، واحد د این بار مأمورانمیشد خود را فرستاده بود تا درموضوع زمینه جاسوسی نیز خودی نشان دهند.
نونگهوایانگ انگشتانش را با حالتی اغواگرانهداد به سمت موک گیونگون تکان داد،بدنامون گویی میخواست او را به دام بیندازد.
«بیا با بدنامون حرف بزنیم.»
'موک گیونگون.' گفته میشدخود هفت مأمور جانشان را بهانگشتانش خاطر او از دست دادهاند.
این موضوعحرف شهرت آنها راگفته خدشهدار کرده بود.
[مریدینهاش رو قطعموک کن و دانتیانشداد رو نابود کن.]
کار سختی نبود.
تخصص اومواجه همیشه ترورخود مهرههای کلیدی بود.
بهویژه مردان —بزنیم کار با آنهامیشد حتی آسانتر بود.
کمی دلبریسمت کافی بود تاتکان در آغوشش بیفتند.
میتوانست کمی خوش بگذراندگویی و سپس به عنوانبیا پرده آخر، جانشان را بگیرد.
'خیلی خوشتیپه.'
این اولین باریبزنیم بود که اومیشد را از نزدیک میدید.
چهرهاش فراتر ازموک صرفاً خوشقیافه بودداد — زیبایی خیرهکنندهای داشت.
لبخند میزد، اما نوعی انحطاط خاصدام در وجودش موج میزد، از آن'موک نوع چهرههایی که زنان عاشقش میشدند.
'حیف شد.'
تأسفبار بود که بعد ازگفته فقط یک دور خوشگذرانی، اودست را تبدیل به یک چلاق کند.
ولی برایسمت مأموریت، چارهگیونگون دیگری وجود نداشت.
نه تنها مأموران به خاطرمیخواست او مرده بودند، بلکه او بزرگترینبزنیم مانع برای مأموریتهای آینده محسوب میشد.
بوم!
در همان لحظه، موک'موک گیونگون دری را کهجانشان کمی نیمهباز بود بست.
او آرام جلو آمدگیونگون و گفت: «منظورت ازمیخواست حرف زدن با بدن چیه؟»
نونگهوایانگ در حالی که روی تخت نشسته بودبیا و پاهایش را کمی روی هم انداخته بود،جانشان با لحنی عشوهگرانه گفت: «خودت میدونی، چرا میپرسی؟»
موک گیونگونمواجه خندید و بهفرستاده او نزدیک شد.
«واقعاً نمیدونم.»
«داری ادای پخمههاموک رو درمیاری؟ یا عمداًگویی میخوای حرصم رو دربیاری؟»
«هوم.»
موک گیونگونمواجه درست در دوفرستاده قدمی او ایستاد.
نونگهوایانگ گوشهحرف لبش را'موک بالا برد.
کدام مردی بود که خام زنی باگویی چنین اندامی که آنجا برهنه ایستاده، نشود؟بزنیم فکر میکرد او هم تفاوتی نخواهد داشت.
هوووش!
نونگهوایانگ به شکلی طبیعیخود یکی از پاهایش را بهانگشتانش سمت موک گیونگون دراز کرد.
نوک انگشتان پایش به'موک سمت پایین تنه او نشانهخاطر رفته بود تا تحریکش کند.
در همان لحظه،موک موک گیونگون انگشتانداد پای او را گرفت.
او زانو زد و بهمیخواست آرامی مچ پای زن راحرف به سمت بالا نوازش کرد.
چشمان نونگهوایانگ درخشید.
'پس پخمه نیست، ها؟'
فکر کرده بود باگیونگون وجود ظاهر خوبش، شایدمیخواست هنوز پسربچهای بیتجربه باشد.
اما بهتکان نظر نمیرسیدگویی اینطور باشد.
اگر بیتجربهمواجه بود کهخود خوش نمیگذشت.
میخواست در حینبزنیم حذف کردن هدفش،میشد کمی هم لذت ببرد.
«آاااه.»
او عمداًتکان نفسی سنگینگویی و کشدار کشید.
امکان نداشت فقط با نوازش مچزمینه پا تحریک شود، اما درآوردن چنینسمت صداهایی راهی برای تحریک مردان بود.
هوووش!
دست موک گیونگون از مچ پایشداد بالا رفت، از ساق پا گذشت، بهحرف زانو رسید و سپس به رانش رسید.
وقتی دستش بهداد ران او رسید، چشمانبیندازد زن برق عجیبی زد.
به نظر میرسیدبنابراین واقعاً میتواند اززمینه این کار لذت ببرد.
'واسه تو هم بد نمیشه.'
پیش از اینکه ناقص شود،تکان میتوانست زنی مثل او را دربیا آغوش بگیرد — معامله عادلانهای بود.
او با صداییداد هوسآلود گفت: «تودام هم لباسات رو دربیار.»
موک گیونگون بابنابراین شنیدن حرفهای اوزمینه لبخند ملایمی زد.
سپس، به جای اینکه به نوازش رو به بالا ادامهدست دهد، انگشت اشاره و میانیاش را روی هم گذاشت و آنهاسختی را مثل پاهایی که راه میروند، روی ران زن حرکت داد.
صورت نونگهوایانگ گل انداخت.
این پسر، باداد اینکه جوان بود، بهبیندازد نظر میرسید تجربههایی دارد.
بیشتر مردان بدون هیچ مقدمهای شیرجه میزدند،خودی اما این یکی انگار راه و رسمگیونگون رفتار با یک زن را بلد بود.
موک گیونگونحرف گفت: «خوشمزه'موک به نظر میرسه.»
«آااه... خوشمزه به نظر میرسه؟تکان پس عجله کن و بخورش.بیندازد لازم نیست جلوی خودت رو بگیری.»
«نباید آروم آروم مزهاش کرد؟میخواست چیزای خوشگل باید یواش یواش داغبزنیم بشن تا طعم واقعیشون بیاد بیرون.»
«آااه... تو... ازت خوشم میاد.»
«منم ازت خوشم میاد. فقط فکرمیشد کردن به جیغهایی که وقتی کاملاًموضوع داغ شدی از لبهات بیرون میاد، هیجانانگیزه.»
با حرفهایسمت موک گیونگون، نونگهوایانگتکان واقعاً داغ شد.
این پسر بلدداد بود چطور یک زنبیندازد را به هیجان بیاورد.
حرکت دادن انگشتانش به آن شکل وخودی همزمان تحریک تخیلش با آن کلمات —گیونگون خیلی وقت بود چنین حس خوبی نداشت.
هوووش!
دست موک گیونگون کهگیونگون به سمت بالا حرکت میکرد،دام به شکم صاف او رسید.
نونگهوایانگ لبهایشتکان را لیسید، کمیمیخواست احساس نارضایتی میکرد.
میخواست او رابنابراین حتی بیشتر تشنه کند؟خودی این پسر استاد بود.
'بد نیست.'
کنجکاو بود ببیندموک کار این دیوانهداد به کجا میکشد.
اما او خیلی دقیقگویی بود و میدانست چطوربیا با یک زن رفتار کند.
دست موک گیونگون که بهفرستاده آرامی شکمش را نوازش میکرد، حالااغواگرانه به سمت سینه برجستهاش حرکت کرد.
«آااه.»
نفس عمیقی کشید.
موک گیونگون باداد لبخند گفت: «قشنگدام داری داغ میشی.»
«کنجکاوم وقتی تمامبنابراین پوستت رو کندم چهخودی قیافهای به خودت میگیری.»
«من کهحرف لختم. دیگه چیگفته رو میخوای بکنی؟»
هوووش!
«همینجاست.»
موک گیونگونمواجه پوست اوخود را گرفت.
با اینحرف حرف، نونگهوایانگ'موک کمی اخم کرد.
این دیگر چهموک مزخرفاتی بود؟ فکر میکردگویی این حرفها تحریکش میکند؟
«شوخی خوبی بود. هاهاها.»
«شوخی نیست.»
«... چی؟»
نونگهوایانگ لحظهای خشکش زد.
موک گیونگون گوشه لبش را به گوش زن نزدیکبدنامون کرد و گفت: «از همون لحظهای که دیدمت، دلم میخواستدادهاند تمام پوستت رو بکنم و ببینم اون تو چه خبریه.»
«... داریمواجه اینا رو میگیفرستاده که تحریکم کنی؟»
«مگه تحریکت نمیکنه؟»
«مسخرهبازی درمیاری؟»
«یه بار پوست یه یارو رو که دهنش قرص بود کندم و'موک مجبورش کردم دل و روده خودش رو ببینه. اونقدر جیغ زد تا غشقطع کرد. منظره رگها و عضلاتی که تو هم پیچیده بودن واقعاً زیبا بود.»
«!؟» چهره نونگهوایانگ یخ زد.
ابتدا گمان میکرد او تنهاگفته برای گرم کردن فضا ودست پیشنوازی با کلمات اغراق میکند.
اما آن لبخندموک شرورانه و آنداد چشمان... کاملاً جدی بودند.
او واقعاًتکان میخواست پوستشگویی را بکند.
لرزش!
در یک لحظه،بزنیم سرمایی استخوانسوز ازمیشد ستون فقراتش عبور کرد.
او همیشه مردانی را که درداد دام آغوشش میافتادند، همچون ملکه عنکبوت میکشتحرف و همواره از این فرایند لذت میبرد.
تماشای زجر کشیدنداد آنها، حواس کرختشدهاشدام را دوباره زنده میکرد.
«این پسره... نکنه لنگه خودمه؟»فرستاده فکر میکرد خودش دیوانه است،حالتی اما این یارو انگار دیوانهتر بود.
یک زن زیبا برهنه در حال اغوایهفت او بود، و او میخواست پوستش راخدشهدار بکند تا زجر کشیدنش را تماشا کند.
لرزه!
«عجب روانیای.» نظرش عوض شد.
پیش از این میخواست ببیند خوشبختی درخودی آغوشش به ناامیدی تبدیل میشود، اما حالاگیونگون میخواست ببیند این دیوانه برای جانش التماس میکند.
نونگهوایانگ لبخند درخشانی زد.
«منم دلمسمت میخواد صدایگیونگون جیغهات رو بشنوم.»
تق!
با این تصمیم، پاهایشخود را همچون ماری به دورانگشتانش بازوی موک گیونگون حلقه کرد.
سپس با پاهایشبزنیم به گردن ومیشد کمر او فشار آورد.
اگر حرکت اشتباهی میکرد، آرنجشتکان در یک لحظه خرد میشد،بیندازد پس نباید توان مقاومت میداشت.
کراک!
«بهتره تکون نخوری.بنابراین اگه مقاومت کنی، ممکنهخودی استخوان آرنجت بزنه بیرون...»
خرچ!
«ها؟» این دیگر چه بود؟ موکداد گیونگون در حالی که او هنوزبدنامون بهش چسبیده بود، از جا برخاست.
او به اوج قدرت خود رسیده بود و تقریباًبدنامون نیروی شش ستاره را در پاهایش ریخته بود تا «تکنیکدادهاند مار طلایی» را اجرا کند، و او داشت مقاومت میکرد؟
«این مرتیکه!» سعی کرد زورشفرستاده را بیشتر کند تا آرنجحالتی موک گیونگون را خرد کند.
ولی بازویحرف موک گیونگون'موک تکان هم نخورد.
بوم!
موک گیونگونتکان او را محکممیخواست به تخت کوبید.
تخت درهم شکستبنابراین و بدن اوزمینه در آن فرو رفت.
اما او همچنان مثل'موک انگل به بازوی موک گیونگونخاطر چسبیده بود و رها نمیکرد.
نونگهوایانگ لبخند تلخی زد.
«فایده نداره.تکان من دردگویی رو حس نمیکنم.»
بیشتر اعضای «واحد دی»، چهارمین سازمانِ «گامخودی تاریک»، یا داوطلب بودند یا یتیمهایی که آزمایشهاتکان و تغییرات بیشماری را پشت سر گذاشته بودند.
نرخ بقای اینبزنیم آزمایشها تنها یکمیشد از ده بود.
کسانی که زنده میماندند، بدنهایی کاملاًداد متفاوت با مردم عادی داشتند و اوحرف بدنی داشت که هیچ دردی حس نمیکرد.
«و تازه...»
خراش!
پاپ!
ناخنهایش بلندتر شدموک و در مچ دستگویی موک گیونگون فرو رفت.
او توانایی پنهان کردن و بلند کردنبیندازد ناخنهای تیزش را داشت که با محلولیمیشد خاص جهشیافته بود، درست مثل یک درنده.
«این چیه؟»
«فکر کردیحرف همینجوری لخت'موک و بیدفاعم؟»
«ساختار بدنی جالبی داری.»
«جالبه؟ پستکان حسابی ازشگویی لذت ببر.»
«بهزودی دیگه نمیتونی تکونخود بخوری.» ماده جهشیافته رویدهند ناخنهایش یک عامل فلجکننده بود.
هرکس که با آن زخمیگفته میشد، حسش را از دستدست میداد و قادر به حرکت نبود.
وقتی متوجهسمت میشدند، دیگرگیونگون دیر بود.
کراک!
فشار رانهایش را بیشتر کرد.
ولی همان لحظه،
«این بو... خیلی آشناست.»
«چی؟»
«میخک... چوب صندل... نعناعخود هندی... پینلیا، شیرینبیان، عود...دهند آقونیطون خام... عامل فلجکنندهست؟»
«!؟» چی؟ این پسره چیگفته گفت؟ او اجزای ناخنهای جهشیافتهاش رادادهاند فقط از روی بو تشخیص داد؟
نونگهوایانگ برایسمت لحظهای ماتگیونگون و مبهوت ماند.
بیشتر مردم فقط بعد از اینکه فلج میشدندبیا میفهمیدند چه اتفاقی افتاده، وحشت میکردند و میپرسیدندجانشان که آیا از سم فلجکننده استفاده کرده است.
ولی این مرد... او دیگر چهزمینه بود؟ واقعاً میتوانست اجزا را فقطسمت با استشمام بوی ضعیف تشخیص دهد؟
و اینکه،حرف «چرا زورش کمگفته نمیشه؟» عجیب بود.
بازویش باید بیحسموک میشد و قدرتشداد را از دست میداد.
اما زورش همانطور مانده بود.
چرا؟
در همان لحظه،
خرچ!
موک گیونگون کهداد هنوز او را نگهداشتهبیندازد بود، ناگهان حرکتی کرد.
قورت!
«!!!!!!!» در یک چشم'موک بر هم زدن، نمیتوانستجانشان چشمانش را باور کند.
موک گیونگون گردنش را با فشار چرخاندگویی و دندانهایش را در عضله سمت مخالفبزنیم زانو، یعنی پشت ران او فرو کرد.
با اینکه دردی حسگویی نمیکرد، اما میتوانست فرورفتنبیا دندانهای او را حس کند.
و جاییمواجه که گاز گرفتهفرستاده بود خطرناک بود.
اگر مراقب نمیبود،بزنیم ممکن بود دیگرمیشد نتواند راه برود.
تق!
نونگهوایانگ فشار پاهایش راگویی رها کرد و لگدیبیا به سر موک گیونگون زد.
بدن موک گیونگون عقب رفت.
همانطور که روی زمین'موک میافتاد، نفس خشنی کشید وخاطر به پشت زانویش نگاه کرد.
بخشی ازسمت آن کندهگیونگون شده بود.
پیچ!
زانوی چپش درستبنابراین راست نمیشد—انگار عضلهزمینه پاره شده بود.
«حرومزاده...»
جویدن!
در لحظه، زبانش بند آمد.
موک گیونگون داشت عضلهایخود را که از راندهند او کنده بود میجوید.
با لبهایی آغشته به'موک خون، آن را جویدجانشان و سپس قورت داد.
قورت!
همانطور که قورت میداد،گویی موک گیونگون خون رویبیا لبهایش را با زبان لیسید.
لیس!
«هوم. طعمحرف خونش خوبه، ولیگفته گوشتش یکم سفته.»
«این... این روانی...»موک نونگهوایانگ لحظهای زبانشداد بند آمده بود.
حتی در «واحد دی»، او یکی از دیوانهترینها محسوببدنامون میشد و خودش هم به خاطر ذائقه منحرفی کهدست با بدن بدون دردش همراه بود، این را قبول داشت.
ولی این...مواجه فراتر ازخود آن بود.
این فقط دیوانگی نبود—انگار'موک یک روح خبیث یاجانشان غریزه کشتار خالص بود.
در یک لحظه، ترس شدیدیتکان وجودش را گرفت و بیآنکهبیندازد بفهمد، قدمی به عقب برداشت.
«آه، نه. نمیتونی بری.»
به محضمواجه اینکه اینخود را گفت،
هووووم!
چیزی دور تمامموک بدنش پیچید وداد حرکاتش را قفل کرد.
«ا-این دیگه چیه...؟» وحشتزدهگویی سعی کرد زورش رابیا جمع کند تا آزاد شود.
ولی موک گیونگون انگشتشخود را روی لبش گذاشتدهند و علامت سکوت داد.
«اوغ!» نمیتوانستحرف دهانش را'موک باز کند.
ناتوان از جیغ زدنگیونگون یا انجام هر کاری،میخواست رنگ از رخسارش پرید.
موک گیونگون به او نزدیک شد و گفت: «گفتی درد روبزنیم حس نمیکنی؟ چه خوب. من اینجا یه سری تکنیکهای شرقی دارم. کنجکاوکرده بودم ببینم وقتی پوستت لایه لایه کنده میشه چه واکنشی نشون میدی.»
همانطور که حرف میزد،خود گوشههای لب موک گیونگوندهند تا بناگوش باز شد.
شبیه خدای مرگ شده بود.
«این یارو... جدیه... کاملاً جدیه.»
تپ! تپ! تپ! تپ! تپ!
قلبش دیوانهوارمواجه میکوبید وخود دیگر فرمان نمیبرد.
«ه... ه... ه...»
نفسهای بریدهبریدهای کشید، سپسگیونگون دهانش کف کرد و چشمانشدام سفید شد و بالا رفت.
«اوه؟» موکتکان گیونگون ناامیدگویی به نظر میرسید.