چپتر 298: هیولای شیطانی (۱)
0«چونما. اسمم چونماست (شیطان آسمانی).»
«!؟»
هنوز کلام موک گیونگون بهمیگفت پایان نرسیده بود که لبخنداوه مهربان بر لبان استاد گونگجیون خشکید.
«چون... ما؟ هه.»
استاد گونگجیون نسبت به واژهمردم «ما» (شیطان) که در پیجاودانه آن آمده بود، واکنش نشان داد.
از میان تمام نامها، چرا بایدارادهت چنین واژه شومی مانند «ما» (شیطان)خودت را به نام خود ضمیمه میکرد؟
اگر معنای تحتاللفظی آن در نظر گرفته میشد، به معنای «شیطانی از آسمان» بود. این نامنسل بهطرز عجیبی دلهرهآور مینمود، اما هیچ قانونی وجود نداشت که استفاده از واژه «ما» را درحکیم نام ممنوع کند، و دلیلی هم نبود که صرفاً بهخاطر این واژه، آن را نشانهای شوم پنداشت.
«حتماً دلیلی دارهدومیش که چنین اسمیخاطره به این شاگرد دادن.»
استاد گونگجیون چهرهاش را گشود و گفت: «هاهاها. آمیتابا. چونما... حقیقتاً نامپدربزرگت خارقالعادهیه. در آیین بودا، شهرت و آوازه چیزی جز گرد و غبارورودی نیست، ولی امیدوارم آوازه این شاگرد صد سال، حتی هزار سال باقی بمونه.»
«ممنون از لطفتون. منم امیدوارمبذاری همینطور بشه، همونطور که راهب پیرنامی گفت. پدربزرگم هم حرف مشابهی میزد.»
«حرف مشابه؟»
«بله. میگفت دودومیش راه برای جاودانگیخاطره انسان وجود داره.»
«جاودانگی؟ اوه؟ چی میگفت؟»
«اولیش اینه که نوادگانی به جا بذاری که ارادهتکنن رو نسل به نسل منتقل کنن. دومیش هم اینه کهجاودانه نامی از خودت بذاری که تو خاطره مردم زنده بمونه.»
«هاهاها. حقیقتاً که سخنان خردمندانهایه.میگفت جز این، چی میتونه جاودانهاوه باشه؟ پدربزرگت واقعاً حکیم بوده.»
با شنیدن ایندومیش کلمات، لبخندی آرام برمردم لبان موک گیونگون نشست.
حین گفتگو،نامی سرانجام به ورودیمردم غار هانگما رسیدند.
غار هانگما درستاینه در کنار غارارادهت میونبیوک قرار داشت.
رهبر فرقه هانگما کهبله زودتر برای آمادهسازی رفتهجاودانگی بود، آنجا انتظارشان را میکشید.
«آمیتابا. رسیدید؟»
«آمیتابا. آمادهسازیهانامی تموم شده،خاطره رهبر فرقه؟»
«آره. به راهبان شیطانی نگهبان غار دستورنسل دادم که محض احتیاط هوشیار باشن. یه راهبزنده تازهکار هم همراهت میاد، پس جای نگرانی نیست.»
«اگه چیزی هستمشابه که باید مراقبشراه باشم، میشه بهم بگید؟»
«بله، حتماً.»
رهبر فرقه هانگما نگاهی بهمردم موک گیونگون انداخت و سپسجاودانه به سمت غار هانگما اشاره کرد.
«شاگرد، وقتی وارد غار بشی، چندین ورودی مسدود شده به غارهاینامی دیگه میبینی. با اینکه ورودیها مهر و موم شدن، راهبان شیطانیواقعاً اونجا ایستادن و وردهای سرکوب شیطان رو میخونن. نباید مزاحمشون بشی.»
«پس فقطمیزد بدون دخالتبله رد میشم.»
«دقیقاً.»
«غاری که تو واردش میشی، داخلیترین و عمیقترین غاره. داخلش یه هیولای شیطانی خیلی درنده هست... این هیولا از کوهنشست کوچک هاهام در شمال داهامسان گرفته شده. قدرتش عظیمه و انرژی شیطانیش اونقدر قویه که حتی راهبان آرهات هم بسیجمیکشید شدن و مجبور شدیم از آرایش آتش یشم سبز و سی و شش طلسم قدرتمند شیطانی برای رام کردنش استفاده کنیم.»
«گرفتنش باید حسابی دردسر داشته.»
با شنیدن سخنان موک گیونگون، رهبرراه فرقه هانگما یک ابرویش را بالااینه انداخت، گویی به غرورش برخورده بود.
اما سپسکنن آهی کشیدنامی و گفت:
«هووف. حتی راهبان تازهکاری که با شیاطین بیشماریخردمندانهایه روبرو شدن هم نمیتونن تنهایی از پس این یکیکلمات بربیان. غرش شیطانیش بیش از حد قوی و خشونتباره.»
«همچین جونور خطرناکی، بانوادگانی این حال گرفتینش و آوردینکنن اینجا. بهتر نبود همونجا میکشتینش؟»
«آمیتابا. کشتن آخرین راه حله. به عنوانبرای شاگردان بودا، چطور میتونیم بدون اینکه اولبذاری سعی کنیم هدایتش کنیم، دست به کار بشیم؟»
«پس زندانیشکنن میکنین و هیخودت براش سوترا میخونین؟»
«بله.»
«تا حالا هیچاینه شیطانی با اینارادهت روش هدایت شده؟»
«......»
رهبر فرقه هانگمادومیش پاسخی نداد، کهخاطره خود انکاری آشکار بود.
راهبان شیطانی شب و روز به نوبت وردهای سرکوبمیتونه شیطان را میخواندند تا غرش شیطان را تضعیف کنند،لبخندی اما ذات واقعی هیچکدام از شیاطین هرگز تغییر نمیکرد.
در حقیقت، بسیاری از شیاطین پیش ازنسل آنکه ۱۰۸ ورد کامل شود، میمردند، چرامردم که انرژی شیطانیشان همراه با غرششان تضعیف میشد.
در واقعیت، هدایتمشابه و روشنبین کردنراه شیاطین غیرممکن بود.
بنابراین با اینکه راهبان همچنانخودت تلاش میکردند، در اعماق قلبشان باورمیتونه داشتند که این کار شدنی نیست.
«اون اعتماد بهخودت نفس بهزودی دودزنده میشه و میره هوا.»
موک گیونگون که خود نیز در نیروی دارمامنتقل تبحر داشت، میتوانست انرژی شیطانی آن هیولای عجیبسخنان را که در میدان آرهات سقوط کرده بود، بسنجد.
او اذعان داشت که آن موجود بسیار قویترجاودانگی از شیاطین معمولی است، اما چیزی که قرارنسل بود ببیند، در سطحی کاملاً متفاوت قرار داشت.
آن موجود نهتنها قدرتمند و خشن بود، بلکه آنقدرسخنان هوش داشت که با انسانها بازی کند؛ و بهشنیدن همین دلیل بود که در عمیقترین غار حبس شده بود.
«خب، زندانینامی کردنش به نظرمردم خیلی فایدهای نداره.»
کنایه نیشدار موک گیونگون با واکنش رهبرنسل فرقه هانگما روبرو شد که دستانش را بهزنده حالت دعا روی هم گذاشت و پاسخ داد:
«آمیتابا. پس شاگرد، ثابت کن کهراه میتونی با هنرهای شیطانی که فراتر ازنوادگانی اصول معمولیه، اون شیطان رو کنترل کنی.»
«متوجه شدم.»
موک گیونگون بهاینه راهنمایی رهبر فرقهارادهت هانگما وارد غار شد.
- ووووووم!
به محض اینکه قدمنامی به داخل گذاشت، اخمهایزنده موک گیونگون در هم رفت.
«چرا اینطوری شدی؟»
روح آبی پرسید.
«... خیلی شبیه وقتیهبله که اولین بار انرژیجاودانگی حقیقی ذاتی رو لمس کردم.»
«انرژی حقیقیکنن ذاتی؟ نکنهنامی داخل غار...»
«نیروی دارمانامی اینجا خیلیخاطره قویتر از بیرونه.»
موک گیونگوناولیش دلیلش را رویبذاری دیوارهای غار یافت.
تمامی دیوارها با وردهای سرکوب شیطان کهبرای با طلا نوشته شده بودند، پوشیده شده بودارادهت و فضا را از نیروی دارما لبریز میکرد.
با این حال، به نظر میرسید این نیروی دارما باخردمندانهایه انرژی مرگ و انرژی شیطانی درون بدن موک گیونگون درلبخندی تضاد است و باعث شده بود انرژیهای درونیاش به تلاطم بیفتند.
او حتی دچار سردردیخاطره شد که پیش ازخردمندانهایه آن خبری از آن نبود.
«فکر میکنی بتونی تحملش کنی؟»
«کم و بیش.»
اگرچه انرژیاش ناپایدار شدهنامی بود، اما آنقدر دردناکزنده نبود که او را بکشد.
فقط حضورنامی در آنخاطره فضا ناخوشایند بود.
علاوه بر آن،
- اهم سومانی سومانی هوممیگفت آریهانا آریهانا هوم آریهانا بانایا هوماولیش بانایا هوم بابام بارا هوم باتاک.
همانطور که رهبر فرقه هانگما هشدار داده بود، راهبان شیطانیخردمندانهایه در ورودی هر غار داخل غار هانگما مشغول خواندن وردهایلبخندی سرکوب شیطان بودند که باعث میشد گوشها به درد آیند.
موک گیونگون با تحملخاطره این ناراحتی، به سمت عمیقترینمیتونه بخش غار هانگما پیش رفت.
در طولاولیش مسیر، رهبرنوادگانی فرقه هانگما گفت:
«تمام سی و شش غار پشت شائولینبرای به هم متصلن. اگه از مسیر اصلیبذاری خارج بشی، ممکنه گم بشی. لطفاً مراقب باش.»
«ممنون بابت تذکر.»
«و وقتی رسیدی، اگه مشکلی پیش اومد، بلند دادمیتونه بزن. با اینکه پاهای شیطان با ابزارهای دارما بستهلبخندی شده، ولی قدرتش اونقدر زیاده که هنوزم میتونه خطرناک باشه.»
«فهمیدم.»
سرانجام، آنها بهمشابه داخلیترین غار درراه مجموعه غارهای هانگما رسیدند.
ورودی آنکنن بسیار بزرگترنامی از بقیه بود.
دروازه آهنی که آن را مهر وسخنان موم کرده بود نیز با وردهای سرکوبحکیم شیطان به رنگ طلایی منقوش شده بود.
-اوم سومانی سومانی هوم آریهانابذاری آریهانا هوم آریهانا بانایا هومدومیش بانایا هوم بابام بارا هوم باتاک.
یک راهب دیوبند دربله ورودی ایستاده بود وجاودانگی اوراد را تلاوت میکرد.
وقتی آنها رسیدند، راهب مکثخودت کرد و دستانش را بهخردمندانهایه نشانه احترام به هم چسباند.
«آمیتابا. تشریف آوردید، رهبر فرقه؟»
«مگه نگفتم ذکر گفتن رو تمومارادهت کن و تو اتاق نزدیک منتظرخودت بمون؟ اینجا چه غلطی میکنی، دوکسو؟»
«تسبیحم دم در افتاد... فکر کردم دیوبرای از خستگی خوابش برده، ولی بیدار شدبذاری و شلوغکاری کرد، واسه همین داشتم آرومش میکردم.»
«هوم.»
با شنیدن این حرف،خاطره رهبر فرقه هانگما با نگرانیمیتونه به دهانه غار چشم دوخت.
با وجود تماماینه هشدارها، دیوِ داخلارادهت غار واقعاً خطرناک بود.
آنها برنامه ریخته بودند که موک گیونگون را زمانیانسان به داخل بفرستند که قدرت دارما در اوج خود باشددومیش و دیو بر اثر اوراد، بیشترین خستگی را داشته باشد.
اگر دیو بیدار شدهنامی بود و شر به پاسخنان میکرد، اوضاع میتوانست خطرناک شود.
اگر کارها طبق برنامهخاطره پیش نمیرفت، ممکن بودخردمندانهایه به راحتی آسیب ببینند.
رهبر فرقهاولیش هانگما بانوادگانی احتیاط گفت:
«شاگرد، لطفاً یه لحظه صبرمیگفت کن. باید یکم بیشتر ذکراوه بگیم تا دیو آروم بگیره.»
موک گیونگونکنن سرش رانامی تکان داد.
«واقعاً فرقینامی هم میکنه؟ فقطمردم بذار برم تو.»
«شاگرد... این واسه امنیت خودته. هرارادهت چقدر هم بخوای خودت رو ثابتخودت کنی، نمیتونم بذارم تو خطر بیفتی.»
«نگرانیت رومیزد میفهمم، ولیبله وقت نداریم.»
معبد شائولینکنن به پایتخت امپراتوریخودت کاملاً نزدیک بود.
اگر کاخ نیروخودت یا ردیاب میفرستاد،زنده خیلی زود میرسیدند.
بنابراین موکاولیش گیونگون بایدنوادگانی عجله میکرد.
«حداقل میتونیمیزد این یه قلممیگفت رو بیخیال شی؟»
«اگه خیلی خطرناکدومیش شد، داد میزنم.خاطره فقط بذار برم تو.»
«هااا.»
رهبر فرقه هانگما نوچنوچینوادگانی کرد اما بعد به سمتکنن قفلهای دروازه آهنی بزرگ رفت.
چون دروازهمیزد بسیار بزرگ بود،میگفت پنج قفل داشت.
او کلیدیکنن از کمرشنامی برداشت و گفت:
-کلنگ!
«شاگرد، این دروازه از فولاد آبدیدهست. هر چقدرمنتقل هم تو هنرهای رزمی ماهر باشی، نمیتونی ببریشسخنان یا بشکنیش. پس اگه خطرناک شد، فوراً فریاد بزن.»
«باشه.»
-چریک!
رهبر فرقه هانگما همه قفلها را باز کرد جزمیتونه یکی از قفلهای غیرعادی و دراز، و مشعلی رالبخندی که روی دیوار آویزان بود به موک گیونگون داد.
«اون تو تاریکه، این روبذاری ببر. داخل غار قلابهایی هستدومیش که بتونی مشعل رو آویزون کنی.»
«فهمیدم. ولیمیزد چرا قفل آخریمیگفت رو باز نمیکنی؟»
«واسه مواقع اضطراری.»
«اضطراری؟»
«این قفل مخصوصاً جوری ساختهبذاری شده که دروازه فقط بهدومیش اندازه عبور یه نفر باز بشه.»
«آهان.»
«اگه بیشتر باز بشه، ممکنه دیوخاطره فرار کنه. این دیو نه تنهاجاودانه وحشیه، بلکه حیلهگر هم هست. مراقب باش.»
«حواسم هست.»
«پس به سلامت برو. آمیتابا.»
-قیژژژژ!
دروازه آهنی عظیم باز شد و تنها شکافزنده باریکی باقی گذاشت که فقط به اندازه ردحکیم شدن یک نفر به صورت کج جا داشت.
موک گیونگوننامی مشعل بهخاطره دست وارد شد.
به محض اینکه پایشنوادگانی را داخل گذاشت، راهبانمنتقل بیرون دروازه را بستند.
-قیژژژ! کوب!
با اینکه تا حد امکان باخاطره احتیاط آن را بستند، اما بهجاودانه خاطر ابعاد دروازه، صدا همچنان بلند بود.
موک گیونگون بیتوجه به سرمردم و صدا، مشعل را بالا گرفتباشه تا فضای غار را روشن کند.
«بزرگه.»
محوطه غارمیزد بسیار بزرگتر ازمیگفت حد انتظار بود.
آنقدر وسیع بود کهنامی نور مشعل نمیتوانست تمامزنده فضا را روشن کند.
بخشهایی ازنامی غار در سایهمردم فرو رفته بود.
-تپ!
موک گیونگون مشعل را بهمیگفت سمت سایهها نبرد، بلکه آناوه را روی قلابی کنار دروازه آویخت.
سپس به تاریکی خیره شد.
حتی بدون جستجو کردن، میتوانستمردم انرژی شیطانی نیرومندی را کهجاودانه از آنجا ساطع میشد، حس کند.
«میبینیش؟»
«آره. میبینم. چشمان اونبله هیولای شیطانی داره سوسوجاودانگی میزنه و نگام میکنه.»
درخشش سرخ درون آننامی چشمها نشان میداد کهزنده هیولا باید چقدر عظیمالجثه باشد.
«کیککیککیککیک.»
از میاناولیش سایهها خندهای دلهرهآوربذاری به گوش رسید.
صدا اصلاً شبیه انسان نبود،میگفت بیشتر شبیه این بود کهاوه کسی داشت گلویش را میخراشید.
موک گیونگون طلسمی رانامی در دست راستش فشردزنده و جادویش را آماده کرد.
گفته بودند نود و نه روز اورادسخنان دیوبند خواندهاند تا غرش دیو را کنترل کنند،بوده اما انرژی شیطانیاش هنوز قوی به نظر میرسید.
«چقدر قوی به نظر میاد؟»
«به نظرمیزد میاد حداقل یهمیگفت هیولای شیطانی باشه.»
«هیولای شیطانی؟»
«آره.»
«واقعاً ممکنهاولیش یه هیولاینوادگانی شیطانی باشه؟»
نامگذاری موجودات عجیب یابله شیاطین طیفی بسته بهجاودانگی سطح خطرشان تغییر میکرد.
پایینترین رتبه «حیوان درنده» بود،خودت سپس «جانور عجیب»، و بالاترخردمندانهایه از آن «هیولای شیطانی» قرار داشت.
حتی جانور روحانی، «هیومون»، یکمردم جانور عجیب محسوب میشد، اماجاودانه انرژی شیطانی اینجا بسیار قویتر بود.
از میان سایهها دوبارهنوادگانی صدای خنده آمد، همراهمنتقل با صدایی که سخن میگفت.
«کیککیککیککیک. راهبهای لعنتی، باید ازم تشکر کنید. بعدجاودانگی از نود و نه روز حبس اینجا و خوندنمنتقل اون سوتراهای خستهکننده، بالاخره یه غذای لذیذ برام آوردید.»
مایه شگفتی بوددومیش که آن موجود میتوانستمردم با صدایش سخن بگوید.
آن صدای خراشیده گلوخاطره ترسناک بود، اما معناخردمندانهایه را به وضوح منتقل میکرد.
-بوم!
صدای قدمهاییمیزد در سراسربله غار پیچید.
-بوم!
زمین لرزید.
سپس، دراولیش محدوده نور مشعل،بذاری هیولا نمایان شد.
«ها؟»
روی سرشکنن شاخهایی شبیهنامی اژدها داشت.
خزش سرخرنگ بود و بدنش ترکیبیزنده از سگ و گاو نر بهپدربزرگت نظر میرسید، اما سمهایی مانند اسب داشت.
جثهاش آنقدر عظیم بود که موکارادهت گیونگون مجبور شد سرش را بالاخودت بگیرد تا تمام قدش را ببیند.
با دیدن اینمشابه صحنه، روح آبیراه (چونگریونگ) با تعجب گفت:
«شاگرد... این آلیوئه.»
«آلیو؟»
«وقتی گفتی کوه کوچک هاهام، باورمارادهت نشد، ولی اون راهبهای دیوونه واقعاًخودت یه هیولای شیطانی گرفتن و حبس کردن.»
روح آبیمیزد مات وبله مبهوت مانده بود.
حتی تهذیبگران ماهر هنرهای شیطانیخودت هم برای مقابله با چنین هیولایمیتونه شیطانیای به دهها نفر نیاز داشتند.
اینکه شائولین قدرت دستگیری ومردم زندانی کردن یکی از آنهاجاودانه را داشت، مسئله کوچکی نبود.
اما وضعیت جدی بود.
«... اوضاع خیطه. هیولاهایبله شیطانی جدا از زورجاودانگی بازو، عقل هم دارن.»
«اول باید رامش کنیم.»
چه برای کنترل کردنش ومردم چه برای استفاده به عنوان جانورباشه روحانی، باید آن را مطیع میکردند.
تنها جای شکرش این بود که انرژینسل شیطانی این هیولا، بدترین چیزی نبود کهمردم موک گیونگون اخیراً با آن روبرو شده بود.
شاید به این خاطر بودمیگفت که قبلاً با بدتر از اینهااولیش دست و پنجه نرم کرده بود.
در همان لحظه،
«کیککیککیککیک!»
-بوم! بوم!
هیولای شیطانی، آلیو، که آراممیگفت قدم برمیداشت، ناگهان با سرعتاوه به سمت موک گیونگون خیز برداشت.
«واسه همچینکنن هیکل گندهاینامی خیلی سریعه.»
موک گیونگون فرم بدنش را تغییرزنده داد تا فاصله بگیرد و آماده شدواقعاً تا «آرایش شش جهت» را شکل دهد.
اما آلیو کهاینه در حال یورشارادهت بود، ناگهان متوقف شد.
-پات!
سپس عقبکنن رفت و چشمانخودت لرزانش را گشود.
«کیریریریک. تو... تو دیگهخاطره چه کوفتی هستی؟ چرا بویمیتونه اون روباه هیولا رو میدی؟»
«!؟»