چپتر 74: رهبر دسته (۱)
0«یعنی ممکنه؟»
'یوم گا' از 'جوسالگوک' ابروهایش'نقاب را در هم کشید وچرا احساس ناآرامی در وجودش رخنه کرد.
واکنشی که پس از شنیدن سخنانچرا 'موک گیونگون' درباره آرایش شمشیر نشانوقتی داد، به هیچ وجه عادی نبود.
اگر آن مسئله نبود،حقیقت محال بود چنین واکنشیامیدهای از خود بروز دهد.
«امکان نداره.»
'یوم گا'حال در دلشامیدهای انکار کرد.
آرایش شمشیر، همانطور کهجدی از نامش پیداست، آرایشی بودشمشیره که با شمشیر اجرا میشد.
آرایشها نیازمند مجموعهای از قوانین خاص و الگوهای پیچیده'نقاب بودند تا در هم قفل شوند، و دستیابی بهخونسردی چنین چیزی تنها با فنون شمشیر «نه راز» دشوار بود.
این بدان معنا بود که فرد باید الگوهای «نه راز» رانظر اعمال میکرد، اما حتی با وجود «نه راز»، تجسم چنین آرایشی تقریباًشمشیرها غیرممکن بود؛ مگر آنکه فرد به سطح قابلتوجهی از استادی رسیده باشد.
«اون یاروحال واقعاً انقدر توی'نقاب شمشیرزنی مهارت داره؟»
دستکم برای تشخیص این سطح از مهارتفکر تنها از روی «نه راز»، فرد بایدچقدر استاد شمشیرزنی همتراز با پدرش، ارباب 'جوسالگوک'، میبود.
به همین دلیل بود کهنداشته 'یوم گا' مذبوحانه امیدوار بودشیطان' این موضوع حقیقت نداشته باشد.
با این حال، برخلاف امیدهایجوری او، 'نقاب شیطان' با لحنیباشه جدی از 'موک گیونگون' پرسید:
«چرا فکرحال میکنی اینامیدهای یه آرایش شمشیره؟»
'موک گیونگون'شیطان' با خونسردیجدی پاسخ داد:
«وقتی میبینم فنون شمشیر چقدر محکم روی اصول اولیه بنا شدنلحنی و جوری چیده شدن که مسیر حرکتشون با هم تداخل نداشتهچقدر باشه، به نظر میاد میشه یه آرایش شمشیر باهاشون اجرا کرد.»
«مسیرهایی که تداخل ندارن...»
چشمان 'نقاب شیطان' باریک شد.
حتی اگر کسی بارها فنون شمشیر را اجرامیکنی کرده یا میتوانست شمشیرها را در ذهن خود مجسماولیه کند، ترسیم مسیرهای یک آرایش شمشیر بسیار دشوار بود.
این کار بهموضوع چیزی فراتر از مشاهدهبرخلاف حرکات خود نیاز داشت.
«هوم.»
'نقاب شیطان'حال چانهاش راامیدهای لمس کرد.
صادقانه بگویم، باورش سخت بود.
آیا یک نوجوان ۱۷ یا ۱۸ ساله میتوانست بینشی'نقاب همتراز با کسی داشته باشد که به اوج شمشیرزنیخونسردی رسیده است؟ البته، اگر استعداد ذاتی داشت، ممکن بود.
اما...
«اون دست...»
نگاه 'نقاب شیطان'لحنی بر کف دستچرا 'موک گیونگون' افتاد.
آن دستِامیدوار یک شمشیرزنحقیقت ماهر نبود.
شست، انگشت اشاره و انگشت کوچکچیده یک شمشیرزن به طور طبیعی در اثرمیشه نگه داشتن طولانیمدت شمشیر تغییر شکل میدادند.
اما دست 'موکبرخلاف گیونگون' حتی رویشیطان' شستش پینه نداشت.
«با شمشیر تمرین نکرده.»
و با این حال، چنیننداشته بینشی؟ منطقیتر بود اگر یک استادلحنی شمشیرزنی او را راهنمایی کرده باشد.
اما چنیناولیه شخصی در 'درهجوری خون' وجود نداشت.
این موضوعحال معما راامیدهای پیچیدهتر میکرد.
آیا بینش این بچه واقعاًپرسید میتوانست با کسی که بهخونسردی اوج شمشیرزنی رسیده رقابت کند؟
'نقاب شیطان' که باحقیقت دقت به 'موک گیونگون'امیدهای خیره شده بود، پرسید:
«اگه بخوای این آرایش شمشیر روچیده با "نه راز" اجرا کنی، چند نفرمیشه لازمه تا بیشترین بازدهی رو داشته باشه؟»
صرف تشخیصحال آرایش شمشیرامیدهای تحسینبرانگیز بود.
اما آیا واقعاً میتوانست این را هم بفهمد؟ اگرشمشیره این یکی را هم درست میگفت، بدان معنا بود کهشدن بینش او در شمشیرزنی حقیقتاً با یک استاد برابری میکند.
پس ازامیدوار لحظهای سکوت، 'موکنداشته گیونگون' پاسخ داد:
«هشت نفر.»
چشمان 'نقابحال شیطان' ازامیدهای علاقه درخشید.
او حداقل تعداد لازمجدی برای اجرای آرایش رامیکنی دقیق بیان کرده بود.
اما سپس 'موک گیونگون' افزود:
«شونزده نفر،اولیه و حتی سیودوجوری نفر هم ممکنه.»
«......»
'نقاب شیطان'شیطان' آهی کوتاه ازپرسید سر شگفتی کشید.
گفتن عدد هشت به اندازه کافی تأثیرگذار بود،امیدهای اما او حتی اعدادی که میتوانستند آرایش شمشیرمیکنی را شکل دهند، به درستی تشخیص داده بود.
«بیشتر از این سخت میشه؟»
'موک گیونگون' پاسخ داد:
«وقتی آرایش اجرالحنی بشه، الگوها شروع میکننفکر به تداخل با هم.»
با شنیدن این حرف،حقیقت 'نقاب شیطان' صادقانه زبانش را'نقاب به نشانه تحسین صدا داد.
[آرایش هشتاولیه کتیبه آسمانشدن و زمین].
این نامِ این آرایش بود.
این یک آرایش شمشیر بود که توسط رهبر پیشین 'انجمن آسمانپاسخ و زمین' بر اساس تغییرات هشت تریگرام خلق شده بود و بهحرکتشون شانزده یا سیودو شمشیرزن اجازه میداد یک حمله ترکیبی را اجرا کنند.
«این بچه...»
او حتیاولیه این را همجوری درست گفته بود.
آیا واقعاً چشمان و بینش یکشیطان' استاد شمشیرزنی را داشت؟ اگر چنینمیکنی بود، او حقیقتاً وسوسه شده بود.
«......»
برایش اصلاً مهم نبودحقیقت که 'موک گیونگون' ازامیدهای یک خاندان رزمی کوچک است.
'نقاب شیطان' که بهشدن 'موک گیونگون' خیره شدهحرکتشون بود، لبهایش را لیسید.
میخواست فوراً طمع خود را ارضاشیطان' کند، اما اکنون زمانش نبود، چرامیکنی که آزمونها هنوز در جریان بودند.
تاپ!
'نقاب شیطان' چیزیموضوع به سوی 'موکحال گیونگون' پرتاب کرد.
'موک گیونگون' آن را گرفت و کف دستشحرکتشون را باز کرد تا پلاکی نقرهای را ببیندندارن که عدد «۲» روی آن حک شده بود.
'نقاب شیطان' گفت:
«دومین جایگاهشیطان' برتر همجدی مال توئه.»
پچپچ، همهمه!
پسرانی که شاهد اینشدن صحنه بودند، با هیجانحرکتشون شروع به پچپچ کردند.
پس از گرفتن جایگاه اول،'نقاب 'موک گیونگون' اکنون دومین جایگاهچرا برتر را نیز تصاحب کرده بود.
طبیعتاً، این موضوعلحنی تبدیل به بحثچرا داغ جمع شد.
این یارو واقعاً کی بود؟ از کجابرخلاف آمده بود که توانسته بود همین حالاچرا دو جایگاه برتر را از آن خود کند؟
قرچ!
'یوم گا' ازبرخلاف 'جوسالگوک' دندانهایش راشیطان' به هم سایید.
او طبیعتاً فرض کرده بود که دومینفکر جایگاه برتر متعلق به اوست، اما انتظارچقدر نداشت که اینطور از چنگش ربوده شود.
او یکی از آیندهدارترینحقیقت استعدادهای سه فرقه بزرگ در'نقاب این آزمون 'دره خون' بود.
اما حالا،اولیه مثل یک احمقجوری به نظر میرسید.
«......موک گیونگون.»
آن نام اکنونلحنی محکم در ذهنشچرا حک شده بود.
احساس میکرد تا زمانیحقیقت که تقاص این تحقیرامیدهای را نگیرد، آرام نخواهد گرفت.
«فقط صبر کن.»
وقتی قفلهای طلایی که انرژی درونیشان رالحنی مهر و موم کرده بود برداشته میشدند،خونسردی مطمئن میشد که 'موک گیونگون' تقاص پس بدهد.
در حالی که اینجدی افکار را در سر میپروراند،شمشیره 'نقاب شیطان' دوباره سخن گفت:
«تبریک میگم به هر هشتاد نفری که آزمون دوم'نقاب رو پشت سر گذاشتین. شما حالا صلاحیت این روخونسردی پیدا کردین که جنگجویان میانرده 'انجمن آسمان و زمین' بشین.»
«جنگجویان میانرده!»
با این کلمات،برخلاف هیجان چشمان برخی ازلحنی پسران را پر کرد.
هرچه باشد، جنگجویان میانردهجدی در 'انجمن آسمان ومیکنی زمین' رفتار بهتری دریافت میکردند.
کسانی که مهارت کافی از خود نشان میدادند، حتی'نقاب میتوانستند یک دسته از جنگجویان رده پایین را رهبریخونسردی کنند و لقب «رهبر دسته» را به دست آورند.
با وجود خستگی،بنا چشمانشان برقی زد کهمسیر 'نقاب شیطان' ادامه داد:
«واسه اینکه یه جنگجوی میانرده بشین، باید توانایی رهبری یه دسته و اجرای آرایشخونسردی شمشیر رو داشته باشین. همونطور که شنیدین، فنون شمشیری که روی پرچمها حک شده، "نهباشه راز" مربوط به یه آرایش شمشیره که واسه اجراش حداقل به هشت نفر نیاز داره.»
با شنیدن این،لحنی چشمان همه ازچرا درک موضوع درخشید.
آزمونها فقط چالشهای افراطی نبودند.
دلیل اینکه از ابتدا درجوری تیمهای هشت نفره گروهبندی شدهباشه بودند، دقیقاً برای همین هدف بود.
«حالا، اونایی که ذهنامیدهای تیزی دارن باید بتوننجدی حدس بزنن آزمون سوم چیه.»
«......»
«آهای تو.» ماسک شیطانی بانداشته دست اشاره کرد و پسرکیشیطان' به سرعت از جا برخاست.
«بله!»
«فکر میکنی آزمون سوم چیه؟»
«امم... خب...»
«واضح حرف بزن.»
«اینکه... با هشتبنا عضو جوخه، یهچیده آرایش شمشیر اجرا کنیم!»
با شنیدن سخنانبرخلاف پسرک، بیشتر آنهاشیطان' سر تکان دادند.
این تنها نتیجهگیری منطقی بود.
ماسک شیطانی به پسرک اشاره کرد تا بنشیند و سپسشیطان' گفت: «درسته. آزمون سوم اینه که هر جوخه هشتنفره، یه آرایشمیبینم شمشیر رو بینقص اجرا کنه و هدفش رو از بین ببره.»
با شنیدن این حرف،شدن پسرها در دل نفسیحرکتشون از سر آسودگی کشیدند.
آزمونهای اول و دوم آنها را درلحنی برابر یکدیگر قرار داده و هم ازخونسردی نظر روحی و هم جسمی فرسودهشان کرده بود.
هرگز نمیخواستندشیطان' دوباره آن تجربهپرسید را تکرار کنند.
«ولی، شرطامیدوار و شروط ونداشته محدودیتهایی هم هست.»
'شرط و شروط و محدودیت؟'
«اول اینکه، یه روز استراحت بهتون داده میشه. تویپرسید این مدت، باید یه رهبر جوخه انتخاب کنید. البته، بایدمحکم یه جوخه هشتنفره هم تشکیل بدید که رهبر هم جزوشونه.»
'هان؟' پسرهاشیطان' با شنیدن اینپرسید حرف اخم کردند.
این بدان معنا بود که هشتحال نفری که از پرچمها دفاع کردهجدی بودند، لزوماً نباید در یک جوخه باشند.
این به آنهابنا اجازه میداد جوخههایشانچیده را سازماندهی مجدد کنند.
'عالیه!' برخی ازبرخلاف آنها آشکارا فریادشیطان' شادی سر دادند.
در میان آنها، یومجدی گا از جوسالگوک ومیکنی موک یو-چون نیز دیده میشدند.
در واقع، بیشتر پسرانی که درحال دل از همگروه شدن دوباره با موکپرسید گیونگون وحشت داشتند، واکنش مشابهی نشان دادند.
«همچنین، کسی که رهبر جوخه بشه، فارغمسیر از موفقیت یا شکست آرایش شمشیر، بهباهاشون صورت خودکار در آزمون سوم قبول میشه...»
- سوویش!
ماسک شیطانی لوحلحنی چوبی مربعیشکلی راچرا از جیبش بیرون کشید.
روی آنامیدوار کلمات «رهبر جوخه»نداشته حک شده بود.
'هان؟ نکنه...'
'لوح رهبر جوخه؟'برخلاف چشمان پسرها رویشیطان' لوح متمرکز شد.
ماسک شیطانی تکخندی زد وپرسید ادامه داد: «و صلاحیت یهخونسردی رهبر جوخه رسمی رو دریافت میکنه.»
'!!!!!!' با شنیدن این حرف،نداشته پسرها با اینکه دهانشان بسته بود،لحنی نتوانستند هیجان خود را پنهان کنند.
تنها تعداد انگشتشماری از رزمیکارانجوری سطح متوسط صلاحیت تبدیل شدنباشه به رهبر جوخه را داشتند.
و اکنون،حال این تصمیم در'نقاب اینجا گرفته میشد.
اما ناگهان، سوالی در ذهن همه شکل گرفت. 'پس مگه همه نمیخوان رهبر جوخهچقدر بشن؟' چه کسی در میان کسانی که تا اینجا آمده بودند، نمیخواست رهبر باشد؟میشه با درک این موضوع، پسرها آهی از سر ناامیدی آمیخته با ناله سر دادند.
فکر کرده بودند این آزموننداشته قابلتحمل خواهد بود، ولی بهشیطان' نظر میرسید باید دوباره بجنگند.
'لعنت بهش.'
'ما هشتاد نفرین،برخلاف پس فقط هشتشیطان' نفر صلاحیت پیدا میکنن.'
'تازه اونم قطعی نیست.'
'اگه کسی سرِ جایگاهحقیقت رهبری جوخه بمیره، کلامیدهای جوخه رد صلاحیت میشه.'
اگر حتی برای یک نفرجوری اتفاقی میافتاد، هفت نفر دیگرباشه همراه با او رد صلاحیت میشدند.
این آزمون بهبرخلاف هیچ وجه آسانترشیطان' از دومی نبود.
در حالی که مشغول این افکارچرا بودند، ماسک شیطانی دوباره لب بهوقتی سخن گشود: «حالا، محدودیتها رو توضیح میدم.»
«...»
«محدودیت اینه: کشتن ممنوع.»
'!؟' همه مبهوت شدند.
آیا این بدان معنا بود که نمیتوانستندفکر یکدیگر را بکشند؟ همه با گیجی به ماسکمحکم شیطانی نگاه کردند و انتظار توضیحات بیشتری داشتند.
ولی او گفت: «همین.»
'همین؟'
'یعنی باید بدون کشتن همدیگه رهبر جوخهلحنی رو انتخاب کنیم؟' این محدودیت ساده اماخونسردی متفاوت، همه را در بهت فرو برد.
در همین حین،لحنی موک گیونگون باچرا ناامیدی نوچنوچی کرد.
او فکر کرده بود میتواند مثل آزمونبرخلاف دوم از این مرحله لذت ببرد، ولیچرا با ممنوعیت کشتن، تفریحش خراب شده بود.
'.... این یارو.
چرا ناامید شد؟' پسرهایامیدهای نزدیک او در دلجدی با تعجب به او نگریستند.
مگر نباید خوشحال میشدند؟جدی دستکم جانشان در اینمیکنی آزمون در خطر نبود.
- کلنگ!
در آن لحظه، رزمیکاران پرچم سرخچیده شروع به بیرون کشیدن ابزارهای فلزیمیاد عجیبوغریبی از یک جعبه چوبی کردند.
ماسک شیطانی به آنها اشاره کردشیطان' و گفت: «قبل از رفتن به اقامتگاهِشمشیره اونطرف کوه، قفلهای طلایی رو باز میکنیم.»
'آخیش!' چهره همهلحنی با شنیدن اینچرا حرف روشن شد.
آنها مانده بودند که تا کیحال باید قفلهای طلایی را تحمل کنند،جدی ولی حالا بالاخره از شرشان خلاص میشدند.
محدودیت استفاده از انرژیشدن درونی بیشتر از آنچهحرکتشون انتظار داشتند آزارشان داده بود.
'بالاخره.' لبهایحال یوم گاامیدهای از جوسالگوک لرزید.
او مدتها منتظر ماندهجدی بود و حالا محدودیتمیکنی انرژی درونیاش بالاخره برداشته میشد.
او به پشت سرحقیقت موک گیونگون که جلویشامیدهای ایستاده بود، خیره شد.
با برداشتهاولیه شدن محدودیت، وضعیتجوری حالا متفاوت بود.
'کاری میکنم چهار دست و پاشیطان' از لای پاهام رد شی.' حتیمیکنی با وجود ممنوعیت کشتن، مهم نبود.
تا زمانی کهلحنی کسی را نمیکشت،چرا هر کاری مجاز بود.
این فکر چنان خوشحالشحقیقت کرد که گوشه لبهایشامیدهای به لبخندی شوم کج شد.
در آن سویبرخلاف کوه، اقامتگاههایی برایشیطان' استراحت وجود داشت.
ساختار اتاقها دو نفرهجدی بود، بنابراین پسرها به سرعتشمشیره همراهی یافتند و مستقر شدند.
روز استراحتی که به آنهانداشته داده شده بود، پسرها راشیطان' به دو گروه تقسیم کرد.
گروه اول با تنقلات موجود درچیده اتاق شکمشان را سیر کردند و بلافاصلهمیشه تمرین تکنیکهای گردش چی را آغاز نمودند.
آنها که شبی را در نبردی خونین گذرانده بودند،پرسید از نظر روحی و جسمی فرسوده شده و میخواستندچقدر تا حد امکان بدنشان را به حالت عادی بازگردانند.
گروه دوم متفاوت بودند.
با اینکه آنها هم میخواستند استراحتحال کنند، تصمیم گرفتند بهتر است اولجدی اعضای جوخه خود را قطعی کنند.
آنها به سراغ پسرانی رفتند کهچیده در جوخههای قبلی با آنها بودندمیاد یا کسانی که زیر نظر داشتند.
میدانستند که رقابت بهامیدهای زودی بالا میگیرد، پس میخواستندپرسید زودتر دست به کار شوند.
و سپسشیطان' گروه سومیجدی هم وجود داشت.
- تق!
یوم گا از جوسالگوک، پسجوری از سیر کردن شکمش، بدنشباشه را کش و قوسی داد.
اگرچه میخواست روی تخت بنشیند وشیطان' مثل بقیه گردش چی تمرین کند،میکنی حس میکرد الان وقت عمل است.
'این فرصتشه.'شیطان' هدف اوجدی موک گیونگون بود.
تا زمانی که او را نمیکشت،حال میتوانست او را فلج کند و دیگرپرسید نگران او در آزمونهای پیش رو نباشد.
بقیه کهاولیه در حد وجوری اندازهی او نبودند.
ولی آن یارو،برخلاف با تکنیکهای عجیبش،شیطان' بدجوری دردسرساز بود.
'پس من اول ضربهجدی میزنم.' با برداشته شدنمیکنی محدودیت، اعتماد به نفس داشت.
حتی اگر موک گیونگون چند تکنیک عجیب یادامیدهای گرفته بود، یوم گا به اوج مهارتهایش رسیدهمیکنی و تکنیکهای مخفی جوسالگوک را نیز استاد کرده بود.
'پس بذار شکار رو شروع کنیم.'چیده یوم گا پس از نرمش، دستگیرهمیاد در را گرفت و بازش کرد.
ولی ناگهان،
'!؟'
موک گیونگون بیرونموضوع در ایستاده بودحال و لبخند میزد.
«تو...»
«آه، به نظر میادامیدهای فکرمون یکی بوده.» لبخندشجدی سرشار از خباثت بود.
در آن لحظه، یوم گا کهچرا لبریز از اعتماد به نفس بود،وقتی لرزهای را در ستون فقراتش حس کرد.