چپتر 262: سرنخ (۲)
0< سرنخدربارهی فصل ۷۲حتی (۲) >
«ههیونگ یاکسون».
نامی که در کنار «هوهتا میونگوی»، بهحرف عنوان برترین طبیب دوران شناخته میشد؛ شهرهاسم به دانشی بیهمتا در طبابت و داروشناسی.
ههیونگ یاکسون با مهارتهای پزشکیمیزنی خارقالعاده و تسلطش بر گیاهان دارویی،اسم جانهای بیشماری را نجات داده بود.
نقطهی عطفی وجود داشتحتی که نام او را درزندگی سراسر دشتهای مرکزی پرآوازه کرد.
این اتفاق در جریان شورش «ارتشهای سرخ ومیکند سفید» در بیش از سی سال پیش رخمیزنی داد، زمانی که تلفات بیشماری بر جای ماند.
اجساد در هر کوی و برزن چونحرف کوه روی هم انباشته شده بودند واسم با فسادشان، طاعونی هولناک و ناشناخته را میپراکندند.
این بیماری چنان به سرعت گسترش یافت که تنهاباید در یک هفته، سراسر منطقه «شانشی» را فرا گرفتپیشانی و آن دیار را در هرجومرج و ناامیدی فرو برد.
خوشبختانه، طاعوندربارهی به خارج ازعدهی شانشی سرایت نکرد.
و دلیل آن، داروییکمی بود که ههیونگ یاکسون برایواقعیاش درمان این بلا ابداع کرد.
از آن لحظه به بعد، ههیونگ یاکسون کهمیزنی تا پیش از آن گمنام بود، همتراز بابوده هوهتا میونگوی به مقام بزرگترین طبیب زمانه رسید.
با وجود چنینازش شهرتی، اطلاعات اندکی دربارهیباشه او در دست بود.
حتی عدهی کمی میدانستندحتی او کجا زندگی میکندکجا یا نام واقعیاش چیست.
«... اگه اون "مونو"یی که ازش حرفزندگی میزنی همونی باشه که ما میشناسیم، بایدازش بگم این اسم قدیمی ههیونگ یاکسون بوده.»
«!؟»
با شنیدن سخنانازش «گیومچانگ»، چین برهمونی پیشانی موک گیونگون افتاد.
منطقی به نظر میرسید؛حتی مونو نام پدربزرگی بود کهزندگی او را بزرگ کرده بود.
از آنجا که پدربزرگش توسط «شمشیر شبح»زندگی کشته شده بود، او این سوال را پرسیدهحرف بود تا شاید این سازمان چیزی دربارهاش بداند.
اما پاسخیچیست که شنید،اون کاملاً غیرمنتظره بود.
«منظورت... چیه؟»
«همونطور که گفتم. اون مونویی کهکمی ما میشناسیم، فقط اسمیه که ههیونگچیست یاکسون خیلی قدیم ازش استفاده میکرد.»
«یعنی اسم قدیمی ههیونگ یاکسون؟»
«... مطمئنی؟»
«اگه تشابه اسمی نباشه،حرف اون مونویی که مامیشناسیم میشناسیم فقط همون یک نفره.»
با شنیدن ایندست کلمات، چشمان موککمی گیونگون باریک شد.
چه خبر بود؟ او برای یافتن دشمنیزندگی که پدربزرگش را کشته بود پا بهازش دنیای بیرون گذاشته و چیزهای زیادی آموخته بود.
یکی ازچیست آنها طبیعتاً شهرت"مونو"یی ههیونگ یاکسون بود.
موک گیونگون با شناختن ههیونگ یاکسون،همونی صرفاً فکر میکرد او پزشکی مشهور استبوده که بیشتر از پدربزرگش درباره گیاهان میداند.
او اهمیت زیادی به اینعدهی موضوع نداده بود و فکرمیکند میکرد ربطی به انتقامش ندارد.
ولی اینحتی اطلاعات کاملاًکمی غیرمنتظره بود.
«پدربزرگ همون ههیونگ یاکسون بوده؟»
ذهن موک گیونگون آشفته شد.
آنها ویژگی مشترکی در دانش عمیق گیاهان وکجا طبابت داشتند، ولی آیا همین به تنهایی میتوانستازش ثابت کند ههیونگ یاکسون و پدربزرگش یک نفرند؟
موک گیونگون زانویش را روی سینه گیومچانگ فشار دادواقعیاش و گفت: «مونو بیش از هفده سال تو اعماقباشه کوهستان گوشهنشین بود. چطور ممکنه همچین آدمی ههیونگ یاکسون باشه...؟»
«الان گفتی هفده سال؟»
«آره.»
این مدتزمانی بوددست که او باکمی پدربزرگش زندگی کرده بود.
ولی...
«همین هفده سالاگه مطمئنترم میکنه کهازش اون خود ههیونگ یاکسونه.»
«ها؟»
«ههیونگ یاکسون تقریباً هجده سال پیش بدون هیچکجا ردی ناپدید شد. اگه اون مونویی که میشناسی اینهمهحرف مدت مخفی شده بود، پس حتماً خود ههیونگ یاکسونه.»
«...»
هرچه لحن گیومچانگاگه مطمئنتر میشد، افکار موکحرف گیونگون بیشتر گره میخورد.
«یعنی ههیونگ"مونو"یی یاکسون واقعاًحرف پدربزرگ منه؟»
فکر میکرد دانش بالای پدربزرگش درکمی گیاهان دارویی صرفاً بهخاطر زندگی طولانی دراگه کوهستان به عنوان یک گیاهشناس ساده است.
ولی وقتی خوب فکر میکرد، کمترکجا کسی بیرون از آنجا به اندازهاون پدربزرگش از گیاهان سر در میآورد.
«آه...»
تا الان فقط به فکر پیدا کردنباشه دشمنش بود و هرگز به ذهنش خطورشنیدن نکرده بود که دربارهی گذشتهی پدربزرگش تحقیق کند.
تازه، تا به حالحتی کسی را ندیده بودکجا که نام مونو را بشناسد.
گیومچانگ با دیدن سکوت موکمیدانستند گیونگون پس از فهمیدن اینچیست حقیقت ناشناخته، مخفیانه لبهایش را لیسید.
«مونو...»
آنها مدتها بهازش دنبال ردپای ههیونگهمونی یاکسون گشته بودند.
حالا، کاملاً اتفاقی،دست به کسی برخورده بودندمیدانستند که میدانست او کجاست.
واقعاً تصادف عجیبی بود.
«چه حیف.»
اگر در اینازش وضعیت نبود، میتوانستهمونی دستاورد بزرگی باشد.
ولی حالا،دربارهی همه چیز بیمعنیعدهی به نظر میرسید.
«ههیونگ یاکسون...»
خاطرات گفتگو با «باکاون ساها»، پادشاه سم جزیره، درهمونی ذهن موک گیونگون جرقه زد.
[پس واقعاً"مونو"یی نمیدونی شمشیرحرف شبح کیه؟]
[آره.
چیزایی که اونکوه پیرمرد از مبارزهشده باهاش فهمیده بود...]
[اینکه ههیونگ یاکسون، بزرگتریناون داروساز دوران، اون رومیزنی به شدت زخمی کرده.
فقط همین رو میدونه؟]
[...
اولش باورش سخت بود.
هیچکس نمیدونستدربارهی ههیونگ یاکسونحتی هنرهای رزمی بلده.
اون فقط یه داروساز بود.]
[شاید پنهانش میکرده.]
[آره، ممکنه.
ولی یه چیز قطعیه: اگه ههیونگ یاکسونباشه واقعاً شمشیر شبح رو زخمی کرده باشه، مهارتهایسخنان سمشناسیش باید خیلی فراتر از اون پیرمرد باشه.]
با یادآوری ایندست مکالمه، موک گیونگون آرامآراممیدانستند افکارش را مرتب کرد.
پی برد کهعدهی واقعاً پدربزرگش راکجا خوب نمیشناخته است.
و با این حال، کورکورانه فقطازش روی انتقام تمرکز کرده و تمامباید فکر و ذکرش یک علامت خاص بود.
احساس حماقت میکرد.
«شهرت... هنرهای رزمی...»
چرا پدربزرگش تمام اینها را پنهانکجا کرده بود؟ پدربزرگی که او میشناختاون نسبت به چنین چیزهایی بیتفاوت بود.
ولی دلیلی داشت که حتی از او هممیزنی پنهانش کند؟ شاید میدانست چنین روزی فرا میرسدبوده و همه چیز را مخفی نگه داشته بود.
«... عجیبه.»
ولی اگر پدربزرگش واقعاًحتی ههیونگ یاکسون بود، بعضی چیزهازندگی با هم جور در نمیآمد.
«ارباب باک ساها گفتکمی که شمشیر شبح، ههیونگمیکند یاکسون رو شکست داده.»
این یعنی هنرهای رزمی پدربزرگ حتیازش از یکی از هشت ستاره، برترینباید اساتید دوران، هم قویتر بوده است.
آیا چنین مردی ممکنحرف بود به این سادگیمیشناسیم توسط شمشیر شبح کشته شود؟
البته غیرممکن نبود.
ممکن بود شمشیر شبح هفدهمیدانستند سال بیوقفه تمرین کرده وچیست از پدربزرگش پیشی گرفته باشد.
«این امکانش هست.»
هرچند، او هرگزازش ندیده بود پدربزرگشهمونی هنرهای رزمی تمرین کند.
با اینکه اساتید سطح بالا ممکن است ازکجا طریق مدیتیشن یا تمرینات ذهنی قدرتشان را حفظازش کنند، ولی او هرگز شاهد چنین چیزی نبود.
اگر یک طرف تمرین کرده باشدکجا و طرف دیگر ثابت مانده یااون ضعیف شده باشد، شکست ممکن بود.
ولی یکچیست چیز دیگر هم"مونو"یی باید تایید میشد.
«اینکه شمشیر شبح روی بدن پدربزرگ علامت گذاشته، یعنیباید قطعاً با هم جنگیدن. ولی این یارو گفت شمشیرپیشانی شبح روی بدن کسایی که میکشه هیچ ردی باقی نمیذاره.»
چندین حدس به ذهنش رسید.
یکی اینکه این مرد دروغمیدانستند گفته باشد و شمشیر شبح پدربزرگاگه را کشته و علامت گذاشته است.
ولی چرا باید روی بدن"مونو"یی کسی که مرده علامت بگذارد؟باشه این با عقل جور در نمیآمد.
حدس دیگر این بود که پدربزرگش پیر ومیشناسیم ضعیف شده بود و بعد از مبارزه باگیومچانگ شمشیر شبح، از شدت خستگی جان داده است.
ولی آیا استادی در حدعدهی و اندازهی «شمشیر شبح» مرتکب چنینواقعیاش خطایی میشد؟ بعید به نظر میرسید.
آنگاه...
«... شمشیر شبح با پدربزرگم جنگید وحرف ضعیفش کرد، بعد سروکلهی یه نفر سوماسم پیدا شد تا کارش رو تموم کنه.»
فشرده شدن مشت!
مشت موک گیونگون فشرده شد.
این محتملترین سناریو بود.
تنها در این صورت منطقی بود کهحرف چرا رد به جا مانده از شمشیراسم شبح روی بدن پدربزرگش باقی مانده است.
موک گیونگون که افکارش را نظم بخشیده بود،میشناسیم خیره به گیومچانگ نگاه کرد و پرسید: «رابطهی سازمانچین شما با موننو... یا بهتره بگم، ههیونگ یاکسون چیه؟»
«... منظورت چیه...؟»
«خودت رو به خری نزن. تو اسم واقعی ههیونگواقعیاش یاکسون رو میدونی، اسمی که هیچکس تو دنیا ازشباشه خبر نداره. تازه، ههیونگ یاکسون توسط شمشیر شبح کشته شد.»
«چی؟»
«ههیونگ یاکسون"مونو"یی به دست شمشیرمیزنی شبح کشته شد.»
«امکان نداره.»
«چی امکان نداره؟ نشونی کهمیدانستند شمشیر شبح به جا گذاشتهچیست بود، مربوط به طرفِ سازمان شماست.»
با شنیدن این حرف، گیومچانگ اخم کرد و گفت:همونی «مگه نگفتم؟ چرا شمشیر شبح باید چنین ردی بهسخنان جا بذاره؟ تازه، ههیونگ یاکسون کسیه که سازمان باید زنده...»
ناگهان، گیومچانگ ساکت شد.
او قصد داشت اطلاعات اندکیعدهی بدهد اما هرچیزی که بهمیکند سازمان مربوط میشد را قطع کند.
ولی زبانش لغزیده بود.
«زنده دستگیر بشه...اگه پس پای نفرازش سومی در میون بوده.»
«چی؟»
گیومچانگ که ازدست حرفهای موک گیونگونکمی گیج شده بود، پرسید.
نفر سوم؟حتی این دیگرکمی چه معنایی داشت؟
موک گیونگون گفت: «بیخیالاون اون. چرا سازمانتون میخوادمیزنی ههیونگ یاکسون رو زنده بگیره؟»
گیومچانگ بدون"مونو"یی تردید پاسخحرف داد: «نمیدونم.»
«جواب ندادن کمکی بهت نمیکنه.»
«واقعاً نمیدونم. فقطعدهی دستور داشتم شخصاًکجا خودش رو بگیرم.»
«میدونی این چیه؟»
«چی...؟»
کراک!
«آاااااه!»
صدای شکستن استخوان ترقوهاون بلند شد و فریادمیزنی گیومچانگ به هوا رفت.
شکستن استخوان در هر جای بدنهمونی دردناک است، اما او انتظار نداشتقدیمی شکستن ترقوه تا این حد زجرآور باشد.
در حالی که او از شدت درد به خود میپیچید،میکند موک گیونگون در گوشش زمزمه کرد: «حالا میتونم بفهمم چیزی رومیشناسیم مخفی میکنی یا نه. امیدوارم مجبورم نکنی ده بار دیگه بشکنمت.»
«اوووه...»
«جواب نمیدی، نه؟ این دفعه ترقوه چپت رومیزنی بشکنم؟ نه، این کافی نیست. شاید باید خردبوده و خاکشیرش کنم. بیا با همون راست شروع کنیم...»
«بـ-بس کن!»
«این اوندربارهی جوابی نیستحتی که میخوام.»
تق!
«آااااه! شنیدم ههیونگاگه یاکسون چیز مهمیازش رو مخفی کرده.»
بالاخره کلمات"مونو"یی از دهانحرف گیومچانگ بیرون ریخت.
«اون چیز چیه؟ چی؟»
«آاااه... واقعاً نمیدونم. فقط میدونم کهکجا اون شخص رو فریب داده و قبل"مونو"یی از ناپدید شدن یه چیزی رو دزدیده...»
«چیزی رو دزدیده؟»
آیا چیزی بود که برای سازمان اهمیت داشت؟ ولی مگر پدربزرگشاسم چیزی داشت که ارزش پنهان کردن داشته باشد؟ او تمام وسایل خانهنظر را به یاد میآورد، اما هیچچیزِ به خصوص مهمی به نظر نمیرسید.
«واقعاً نمیدونی؟»
«واقعاً. خواهش میکنم باور کن.»
گیومچانگ صادقانه التماس کرد.
«هوم. نمیدونم چرا بهتحرف اعتماد ندارم. اگه بچلونمت، شایدباید یه چیزی از توش دربیاد.»
انگشتان موک گیونگون بهحتی پهلو حرکت کرد وکجا در گوشت او فرو رفت.
گیومچانگ با وحشت سریع گفت: «من فقط یهمیکند افسر میانرده تو "درجه دو" هستم. ولی شمشیرمیزنی شبح که متعلق به "درجه یک" هست، شاید بدونه.»
«درجه یک؟»
برای لحظهای، چهرهیازش گیومچانگ خشک شدهمونی و در هم رفت.
«آاااه...»
گیومچانگ با افشای سیستمکمی رتبهبندی سازمان، اکنون دیگرمیکند واقعاً تسلیم شده بود.
حالا که اینقدراگه اطلاعات داده بود،ازش دیگر پنهانکاری فایدهای نداشت.
موک گیونگون پرسید:ازش «درجه یک بالاترینهمونی رتبه تو سازمانتونه؟»
«... آره.»
«رتبههای سازمان به ترتیبکمی درجه یک، درجه دو،میکند درجه سه... همینطوری میره پایین؟»
«... آره.»
«کلاً چند تا رتبه هست؟»
«پنج تا.»
«اوه.»
افسر میانرده دراگه «درجه دو» بودن،ازش رتبهی بالایی محسوب میشد.
کسی با چنینازش مهارت رزمیای نمیتوانستهمونی جایگاه پایینی داشته باشد.
اما اگر حتی او هم بهکمی تمام اطلاعات دسترسی نداشت، سازمان باید بهاگه شدت به صورت شبکهی سلولی اداره میشد.
«یعنی اطلاعات برایعدهی یه افسر میانردهیکجا درجه دو انقدر محدوده؟»
«هاااه... هاااه...چیست افسر میانرده بودن"مونو"یی چیز زیادی نیست.»
«میفهمم. پس"مونو"یی افسرای ردهبالای درجهمیزنی یک بیشتر میدونن؟»
«حداقل بیشتر از من.»
«پس بایدحتی از افسرایکمی ردهبالا بپرسم.»
«...»
«خیلی خب. حالا کجا میتونم اون افسرباشه ردهبالا، یعنی شمشیر شبح رو ببینم؟ اگهشنیدن هویتش رو بهم بگی خیلی کمک میکنه.»
«واقعاً نمیدونم. من فقط یه افسر درجهمیدانستند دو هستم. چطور ممکنه هویت یا مکاناون یه افسر مافوق درجه یک رو بدونم؟»
«نمیفهمم. پسحتی گزارش مأموریتهات رومیدانستند به کی میدی؟»
با شنیدن ایناگه حرف، گیومچانگ لحظهایازش زبانش بند آمد.
سوال بهجایی بود.
حتی یک سازمان سلولی همعدهی باید کسی را برای گزارشدهیمیکند و رابطی برای عملیات داشته باشد.
اینکه بگویدحتی هیچکس نیست،کمی بیمعنی بود.
«بگو. به کی گزارشاون میدی؟ همون کسیه کهمیزنی قبلاً بهش گفتی "اون شخص"؟»
«چـ-چرت نگو. کسی مثل من نمیتونه مستقیم به اونباید شخص گزارش بده. اون شخص انقدر والامقامه که حتیپیشانی ما که تو درجه دو هستیم هم نمیتونیم ملاقاتش کنیم.»
«والامقام؟»
موک گیونگون سرش را کج کرد و پرسید: «این شخص والامقام کیه؟اون نه، چون حتی شمشیر شبح هم نمیدونه، حدس میزنم منم نخواهم فهمید.بوده پس به اون شخص چی میگین؟ فقط که صداش نمیکنین "اون شخص"، ها؟»
«خب...»
گیومچانگ لحظهای تردید کرد.
او تقریباً همهچیزدست را به اینکمی مرد گفته بود.
حتی اگر میگفت که آنمیدانستند شخص را چه مینامند، کمکی بهاگه موک گیونگون برای پیدا کردنش نمیکرد.
موک گیونگون با دیدناون تردید او گفت: «اگهمیزنی داری صبرم رو امتحان میکنی...»
«د-داشتم میگفتم. ما اینطوریحرف صداش میکنیم. دقیقاً نمیدونممیشناسیم چرا، ولی سومین... گوووهک!»
در همان لحظه، پیش از آنکهکمی بتواند حرفش را تمام کند، رگهایچیست گردن و صورت گیومچانگ بیرون زد.
«!؟»
موک گیونگون که متوجه شد اوضاعازش خراب است، سر و صورت او رابگم گرفت تا رگهای متورم را آرام کند.
ولی چیزی غیرعادی بود.
این پسزنیِ معمولدست انرژی یا هجومکمی ناگهانی خون نبود.
این...
کراک!
در یک چشمازش به هم زدن،همونی سر گیومچانگ منفجر شد.
زمانی برای واکنش نبود.
دستها، صورت وعدهی لباسهای موک گیونگونکجا آغشته به خون شد.
تالاپ! تولوپ!
موک گیونگون جسد راحرف به کناری هل دادمیشناسیم و چشمانش تیز شد.
مرگ درست هنگام تلاش برای گفتن چیزی،میدانستند به این معنا بود که نفرینی برایاون منعِ صحبت کردن روی او گذاشته شده است.
اما اینحتی یک نفرینِکمی رزمی نبود.
انرژی پلید و شومیاون که از جسد گیومچانگ برمیخاست،همونی قدرت یک طلسم نفرین بود.
این فقط یک معنی داشت.
«نفرینی کهدربارهی توسط هنرحتی شیطانی گذاشته شده.»