چپتر 308: تجدید دیدار (۱)
0موک گیونگون به نظارهی پشت سر سربازان امپراتوری نشست که درحالت تعقیب هیولای شیطانی، «هیومون»، میتاختند تا آنکه از نظر ناپدید شدند؛مویاک پوزخندی بر لبش نشست و گفت: «درست همونطور که انتظار داشتم.»
سئوپ چون در حالی که نگاهشاین به سربازان بود، نوچنوچی کرد و گفت:ارتش «همونطور که فکر میکردم، کمین کرده بودن.»
پس از شکست «آرایش صد وگومجونگ هشت آرهات»، استاد مو-سونگ از شائولین، بیسروصداارباب شکست را پذیرفت و سپس ناپدید شد.
او گمان میبرد که موک گیونگون وپرسید گروهش چنان درگیر شائولین هستند که متوجهبره او نخواهند شد، اما این پنداری باطل بود.
از آنجا که آنها نیمنگاهی بهداشتند تعقیب مداوم ارتش امپراتوری داشتند، با دقتراهب گریختن استاد مو-سونگ را زیر نظر گرفتند.
حالت چهرهی آن راهب سرشاراما از دسیسه بود؛ سیمای کسی رانیمنگاهی نداشت که با شکست عقبنشینی میکند.
مونگ مویاک با خرسندی گفت: «داره دنبال اونشراب پرندهی عجیب به سمت شرق میره، پس میتونیمنداره واسه یه مدت از شر تعقیبکنندهها خلاص شیم.»
اگر میتوانستند از تعقیب ارتش امپراتوریکشید بگریزند، میتوانستند ادعا کنند که بیش ازکنیم هشتاد درصد مأموریتشان را به انجام رساندهاند.
در همان لحظه، راهب سقوطکرده، جا گومجونگ، بطری شراب تندی را سر کشیدراهب و پرسید: «هیک! ارباب، مطمئنی اشکالی نداره اون پرندهی عجیب رو ول کنیم بره؟پرندهی حتی اگه بالهاش زخمی باشه و نتونه ما رو ببره، حیفه همینجوری ولش کنیم.»
زمانی که به او گفته بودند پرنده را در شائولین رها کند، اوارتش بهسختی جنگیده بود تا آن را همراه بیاورند، بنابراین اکنون که به نظرنداشت میرسید از آن به عنوان طعمهای برای فریب دشمنان استفاده میکنند، گیج شده بود.
موک گیونگون با خونسردی پاسخ داد: «نگران نباش. اون روحِ غذا با من پیوندمطمئنی سرنوشت داره، پس حتی اگه دور هم باشه، راه برگشت رو پیدا میکنه. تازه،ولش به نظر میاد یه کم طول بکشه تا بالهاش با قدرت روحانی خوب بشه.»
جا گومجونگ با آسودگی دستیتندی به سر تراشیدهاش کشید ومطمئنی گفت: «اگه اینطوره که هیچی.»
سئوپ چون تکخندی زدمداوم و گفت: «انگار بهگریختن همین زودی دلبستهاش شدیا.»
«هومف. دلبسته؟هستند نه بابا، فقطاما سواریش راحت بود.»
«هه هه هه.»
«این خندهتگومجونگ اصلاً بهشراب دلم نمیشینه.»
«مگه من چیزی گفتم؟»
مونگ مویاک که آن دو را به حال مشاجرهشان رها کردهنیمنگاهی بود، به سمت جنوب غربی اشاره کرد و گفت: «ارباب، بایدسرشار عجله کنیم. حتی اگه الان گول خورده باشن، ممکنه زود متوجه بشن.»
موک گیونگون رو به سئونگهوا یونگجوگومجونگ کرد و گفت: «درسته. پس دستهیک از لجبازی بردار و سوار شو.»
سئونگهوا یونگجوگومجونگ با چهرهای نگرانتندی نگاهش را دزدید.
پشت سرآنها او، هیولای شیطانیارتش «آل-یو» ایستاده بود.
در اصل، جثهاش کمی بزرگتر از یک ساختمانباطل دو طبقه بود، اما به عنوان یک اهریمن طیفیزیر سطح بالا، میتوانست مانند هیومون اندازهاش را تغییر دهد.
اکنون درست به اندازهایلحظه بود که بتواند مانند یکتندی اسب، انسانی را حمل کند.
اگرچه همه میتوانستند از مهارت سبکسازی بدن برای حرکت سریعمطمئنی استفاده کنند، اما بدنهای پیرشان حتی راه رفتن عادی را کندببره میکرد، بنابراین به سئونگهوا یونگجو گفته بودند که سوار آل-یو شود.
اما با وجود اندازه کوچکترش، این هیولادقت هنوز هم وحشتناک به نظر میرسید، از ایندسیسه رو او مدام از سوار شدن امتناع میکرد.
«واقعاً نمیخوای سوار شی؟»
پیرزن سرش را به نشانهیسقوطکرده نفی تکان داد و محکمکشید گفت: «ترجیح میدم پیاده بیام.»
آل-یو که با چشمانی نیمهباز به اوپرسید خیره شده بود، با آزردگی زیر لب غرولندحتی کرد: «کیریریک. آدمای پیر چقدر ادا اطوار دارن.»
هنوز حرفش تمام نشده بود که خز قرمزشگریختن به رنگ قهوهای درآمد، شاخهایش جمع شد وسیمای شکلش به تدریج به قامت یک اسب تغییر یافت.
«اوه! نیگا کن.»
«این هیولارساندهاند جادوی تغییرلحظه شکل هم بلده؟»
سئوپ چون و جا گومجونگ کهکشید از تغییر شکل هیولای شیطانی شگفتزدهنداره شده بودند، شروع به سروصدا کردند.
آل-یو که احساس غرور میکرد،ارتش خرناسی کشید، گلویش را صافگرفتند کرد و دمش را تکان داد.
مونگ مویاک دستانش را روی سینه گرهپنداری زد و با نوچنوچی از سر نارضایتی گفت:دقت «این هیولای شیطانی هم لنگه بقیهشونه، همونقدر موذی.»
به لطف تغییر شکل آل-یو به اسب، آنها توانستندتندی سئونگهوا یونگجو را سوار کنند و با شتاب بهبره سمت جنوب غربی، به سوی کوه سونگ حرکت کردند.
حدود چهار روز گذشت.
برای فرار از تعقیب ارتشاما امپراتوری، گروه بدون استراحت به حرکتنیمنگاهی در جهت جنوب غربی ادامه داد.
اما همین که وارد بخش شمالیگومجونگ استان هوبی شدند، بارش باران آغازهیک شد و سفر را دشوار ساخت.
آنها میتوانستند به راهشراب خود ادامه دهند، اماهیک مشکل سئونگهوا یونگجو بود.
برای او، پیرزنی که در هنرهایداشتند رزمی تمرین نکرده بود، سفر تا همینراهب جا هم تمام توانش را گرفته بود.
حتی با وجود اینکه گروهاما مرتباً به او انرژی درونی منتقلنیمنگاهی میکردند، باز هم شرایط دشوار بود.
اگرچه اسبسواری — یا بهتر بگوییم، سواری بر هیولای شیطانی آل-یو —هیک شاید آسان به نظر برسد، اما حتی سوارکاران یا سوارهنظامهای کارکشته نیزنتونه پس از یک روز کامل سواری، دچار درد در باسن و رانها میشوند.
برای سئونگهوا یونگجو که عضلاتش باکشید بالا رفتن سن ضعیف شده بود،نداره این کار حتی سختتر هم بود.
باران دمای بدنشنیمنگاهی را پایین آورد ودقت وضعیتش را وخیمتر کرد.
«هاا... هاا... سرم گیج میره.»
سئوپ چون پس از بررسیسقوطکرده دقیق نبض او گفت: «فکرکشید کنم دیگه براش غیرقابل تحمل شده.»
مونگ مویاک نگاهی به اطراف انداخت و گفت: «ارباب، حالامطمئنی که کار به اینجا کشیده، نظرت چیه تو یکی از شعبههایببره انجمن آسمان و زمین که همین نزدیکیاست یه استراحت کوتاه بکنیم؟»
«شعبه؟»
«بله. طبق نقشهی اصلی، یه پایگاه بین راهی هست که قرار بود برای گزارش دادندقت اونجا توقف کنیم. میخواستیم بریم سمت غرب به طرف سیچوان، ولی بارون کار رو سختمویاک کرده. بهتره یه کم مسیر رو کج کنیم، تو شعبه استراحت کنیم و یه کالسکه بگیریم.»
موک گیونگون نگاهی به سئونگهوا یونگجو انداختبطری که لبهایش کبود شده بود و میلرزید،مطمئنی سپس سری تکان داد و گفت: «کالسکه...»
آشکار بود کهبطری او به مرزکشید توانش رسیده است.
آنها حدود نیمی از روز به سمت جنوب سفر کردندگرفتند و خیلی زود به روستای کوچکی با حدود سی خانوار رسیدندمونگ که شعبهی انجمن آسمان و زمین در آن واقع شده بود.
مونگ مویاک، تنها کسی که ازاین مکان شعبه خبر داشت، به چند خانهیارتش مخروبه در ضلع غربی روستا اشاره کرد.
«اونجاست.»
«غافلگیرکننده است.»
«بله. بخش شمالی هوبی به قلمروداشتند فرقههای عادل نزدیکه، واسه همین تا جاییراهب که میشد نزدیک خونههای مردم عادی ساختنش.»
«فهمیدم. پس بریم.» باید پیش از آنکهپنداری سئونگهوا یونگجو از پا درآید، هرچه سریعترداشتند خود را از زیر باران نجات میدادند.
برخلاف ظاهر مخروبهی بیرونی،شراب فضای داخلی شعبه مرتب وارباب به طرز شگفتآوری دنج بود.
«بزرگتر، یهآنها کم چای دمارتش کردم. لطفاً بنوشید.»
سئونگهوا یونگجو در حالی کهاما کنار اجاق نشسته بود و فنجاننیمنگاهی را با سپاسگزاری میپذیرفت، گفت: «ممنونم.»
به لطف اعضای گروه که به نوبت بهشراب او انرژی درونی منتقل میکردند، او هنوز زندهنداره بود؛ وگرنه ممکن بود از سرمازدگی جان سپرده باشد.
با اینکه آتش گرمش میکرد،تندی اما هنوز از سرما میلرزید واشکالی چهرهی رنگپریدهاش نشانی از بهبود نداشت.
مونگ مویاک گفت:نیمنگاهی «باید حداقل نصفداشتند روز استراحت کنه.»
«همینطوره.»
«کاش تورساندهاند این مدتلحظه بارون بند بیاد...»
- گوممم! -
صدای رعد غرید ومداوم آذرخش درخشید، که نشانگریختن میداد چنین چیزی بعید است.
از آنجا که تهیه کالسکه هم بهپنداری هر حال بیش از نیمی از روزداشتند زمان میبرد، استراحت کامل بهترین گزینه بود.
سپس مسئول میانسال شعبه باسقوطکرده احتیاط پرسید: «شام به زودیکشید حاضر میشه. چیز دیگهای لازم ندارید؟»
جا گومجونگ با اشتیاق پاسختندی داد: «گلوم خشک شده. یهمطمئنی کم شراب دارویی گرم میخوام.»
«آه، میتونمآنها مقداری باکجو (شرابارتش سفید) گرم کنم...»
«باکجو؟ چیز دیگهای ندارین؟»
«اتفاقاً یه مقدار شرابلحظه زرد (هوانگجیو) داریم که ازتندی جیانگنان آوردیم. براتون گرمش میکنم.»
«هه هه، خوبه.»
جا گومجونگ نوشیدن را آغاز کرده بود تاگریختن درد دیدن چیزهایی که نباید میدید را تسکین دهد،کسی و اکنون بدون شراب قادر به ادامه زندگی نبود.
پس از رفتن مسئولنخواهند شعبه، گویی چیزی ناگهانباطل به خاطر موک گیونگون آمد.
«چه موقعیت خوبی.»
کیسه کوچکیگومجونگ از جیبششراب بیرون کشید.
نگاه همهآنها به آنمداوم دوخته شد.
درون آن، قرصهای احیاینخواهند کوچک (سوهوان دان) بودباطل که شائولین داده بود.
موک گیونگون همه را یکجا برداشتهگومجونگ بود، اما در هیاهوی فرار از تعقیب،ارباب همه وجود آنها را فراموش کرده بودند.
«سوهوان دان...
میگن بین همه اکسیرها،مداوم این تنها چیزیه که موقعزیر گردش انرژی هیچ هدررفتی نداره.
راسته یعنی؟»
اکسیرهای مشهور بسیاری غیر از سوهوان دانبطری وجود داشتند، مانند «هوازو دان» از فرقهمطمئنی کوه هوا یا «تائهچونگ دان» از فرقه مودانگ.
اما شهرت اکسیرهای شائولین به اینکشید دلیل بود که برخلاف دیگر موارد،نداره تقریباً هیچ اتلاف انرژی درونی نداشتند.
اتلاف به معناینیمنگاهی انرژیای است که هنگامدقت جذب اکسیر پراکنده میشود.
معمولاً حتی بهترین اکسیرهانخواهند نیز به ندرت بهباطل طور کامل جذب میگردند.
ولی سوهوان دان و داهوان دانِ شائولین،بطری فارغ از بنیه یا طالع ستارهای فرد،مطمئنی نرخ جذبی نزدیک به صد در صد داشتند.
به همین دلیلبطری لقب بهترین اکسیرهاکشید را یدک میکشیدند.
سئوپ چونآنها با دیدن کیسهارتش لبهایش را لیسید.
میخواست یکی درخواست کند چون پاداشهایاین فردی بودند، اما از آنجا کهمداوم ارباب آنها را برداشته بود، احتیاط میکرد.
بقیه همرساندهاند همین حسلحظه را داشتند.
موک گیونگون پنج قرص سوهوان بیرون آوردپرسید و گفت: «به هر کدومتون یکی میدم.بره بگیرید و انرژیتون رو به گردش دربیارید.»
«ا... ارباب!» سئوپ چونمداوم در برابر موک گیونگونگریختن زانو زد، غرق در سپاسگزاری.
میترسید ارباب طمع کندنخواهند و قرصها را تقسیم نکند،آنجا بنابراین این غافلگیری لذتبخشی بود.
«تا آخررساندهاند عمرم نوکریتونلحظه رو میکنم!»
موک گیونگون بابطری طعنه گفت: «مگهکشید همیشه همینطور نبوده؟»
«معلومه که بوده!نیمنگاهی همیشه آماده بودمداشتند جونم رو فداتون کنم.»
واکنش خجالتزده سئوپ چون باعثاما شد موک گیونگون تکخندی بزندآنها و قرصی به سمتش پرتاب کند.
- پات! -
سئوپ چون آنبطری را با دقتکشید گرفت، گویی گنجی گرانبهاست.
«بعدی، مونگ مویاک.»
- پات! -
مونگ مویاک که معمولاًلحظه ساکت بود، پس ازشراب گرفتن قرص لبخند کمرنگی زد.
پس از سوگند وفاداریشراب به موک گیونگون، بالاخرههیک احساس میکرد پاداش گرفته است.
سپس موکآنها گیونگون، ما را-هیونارتش را صدا زد.
«... بله، ارباب.»
«بگیرش.»
- پات! -
ما را-هیون قرص رامداوم گرفت و چشمان آبیاشگریختن رنگ تعجب به خود گرفت.
برخلاف دیگران، او تازه زیردست شده بود و شایدآنجا به خاطر وضعیت «سئونگهوا یونگجو» هنوز کاملاً به موکگرفتند گیونگون اعتماد نداشت، بنابراین فکر میکرد شاید سهمی نبرد.
اما موک گیونگون بدون تردیدسقوطکرده و سخاوتمندانه آن را بخشید،کشید که عجیب به نظر میرسید.
«حتی اگه همهشونبطری رو خودش میخوردکشید هم کسی شکایتی نمیکرد.»
چه مرد مرموزی.
آیا فقط به کسانینخواهند که جزو افراد خودشباطل میدانست سخاوت نشان میداد؟
موک گیونگون دو قرص باقیماندهسقوطکرده را در دست گرفت وکشید جا گومجونگ را صدا زد.
«جا گومجونگ.»
همه گیج شده بودند.
او قبلاً قرصها را رد کرده بودپنداری و حتی به یکی از سه استاد شائولین،دقت استاد فضیلت بزرگ «گیه یولون» ضربه زده بود.
آیا واقعاًرساندهاند میخواست سهمش راسقوطکرده به او بدهد؟
«هاه؟»
موک گیونگون واقعاًنیمنگاهی قرصی به سمتداشتند جا گومجونگ انداخت.
اما جا گومجونگمتوجه با عجله دستشاین را تکان داد.
«این راهب نیازی بهش نداره.»
«نیاز نداری؟»
«کسایی که باید ظرف وجودشون روداشتند پر کنن شاید لازمش داشته باشن، ولیراهب چیزی که من نیاز دارم روشنگریه، ارباب.»
سئوپ چونهستند اخم کردنخواهند و متوجه نشد.
«داری لطف اربابهمان رو رد میکنی؟گومجونگ بعداً پشیمون نشیا، بگیرش.»
«هه هه.گومجونگ خودش میگهشراب لازم نداره.»
«داری شانسآنها خوبی رومداوم از دست میدیها...»
موک گیونگون تکخندی زد واما گفت: «نه، حق با جاآنها گومجونگه. اکسیر واسه اون بیمعنیه.»
«هاه؟»
سئوپ چونگومجونگ با گیجی سرشتندی را کج کرد.
موک گیونگون میدانست که جا گومجونگ بر توانایی برتر «تکنیک تراکمحالت چی» مسلط شده است که به او اجازه میدهد هر زمانمویاک بخواهد از محیط انرژی جذب کند، بنابراین اکسیر برایش بیاستفاده بود.
موک گیونگون به سئونگهوا یونگجواما نگاه کرد که دو قرصآنها باقیمانده را در دست داشت.
پیرزن سرش را تکان داد و گفت: «اینشراب اکسیرها بیشتر به درد کسایی میخوره که هنرهای رزمیکنیم یاد گرفتن. نیازی نیست حروم پیرزنی مثل من بشه.»
با رد کردن او،شراب دو قرص در دستهیک موک گیونگون باقی ماند.
سئوپ چون گفت: «ارباب، اینارتش اکسیرها رو شما به دست آوردین.حالت لطفاً هر دو رو خودتون بردارین.»
«حق با سئوپمتوجه چونه. ارباب بایداین همهشون رو برداره.»
مونگ مویاک هم تایید کرد.
هرچه موک گیونگونبطری قویتر میشد، برایکشید آنها هم بهتر بود.
ناگهان موکآنها گیونگون به آنهاارتش نگاه کرد و—
- پات! پات! -
دو قرص باقیمانده رالحظه به سمت سئوپ چونشراب و مونگ مویاک پرتاب کرد.
آنها که غافلگیربطری شده بودند، باکشید ناباوری خیره شدند.
«ارباب، چرا؟»
«چرا ایناهستند رو دادیننخواهند به ما؟»
«من لازمشون ندارم.»
«ارباب، میدونم هنرهای رزمیتون پیشرفت کرده، ولیپرسید دو تا قرص سوهوان معادل بیست سالبره انرژی درونیه. چرا همچین فرصتی رو حروم...»
«عیبی نداره. فکرنیمنگاهی کنم شما دوداشتند تا بیشتر لازمش دارین.»
«چطور؟»
«میخوام بیشتر به درد بخورین.»
با شنیدن حرفهای موکشراب گیونگون، چشمان سئوپ چونهیک و مونگ مویاک لرزید.
آنها حتی بخشنیمنگاهی «بیشتر به دردداشتند بخور بودن» را نشنیدند.
همین که نفریمتوجه یک قرص گرفتهاین بودند سپاسگزار بودند.
حالا دریافت دو قرص دیگر کهگومجونگ عملاً سهم خود ارباب بود، واقعاًهیک آنها را تحت تأثیر قرار داد.
«ارباب واقعاً هوامون رو داره.»
«کدوم اربابی همچین گنجهایی روارتش میده به زیردستاش؟ سنش ازگرفتند ما کمتره ولی دل بزرگی داره.»
آنها تنهاهستند کسانی نبودندنخواهند که تعجب کردند.
ما را-هیون و جا گومجونگ نیز بابطری دیدن اینکه او چقدر راحت اکسیرهای گرانبها رااشکالی میبخشد، با نگاه متفاوتی به موک گیونگون نگریستند.
اکثر آنها ناخواسته دنبالهرو موک گیونگون شدهپرسید بودند و همیشه نگران بودند که موردبره سوءاستفاده قرار بگیرند و دور انداخته شوند.
اما پس از دیدن اینکه چگونه حتی ازگریختن یک پرنده عجیب در شائولین محافظت کرد وسیمای سخاوتمندانه اکسیرهای کمیاب را بخشید، تصورشان تغییر کرد.
نگاهشان نسبتهستند به موکنخواهند گیونگون مثبتتر شد.
چونگریونگ آرام خندید.
«از قصد بود؟»
«اگه بگم همشنیمنگاهی از روی مهربونیداشتند بود، باور میکنی؟»
«واقعاً فکرهستند کردی همچیننخواهند کاری میکنه؟»
موک گیونگون درهمان برابر حرفهای اوگومجونگ شانهای بالا انداخت.
ممکن بود دمدمیمزاجبطری باشد، اما مهربانیکشید سبک او نبود.
«به هر حال، چیزی روارتش که لازم نداشتم دادم بهشونگرفتند تا وفاداریشون بره بالا. همینش میارزه.»
برای موک گیونگون که قدرتش بر پایهپنداری انرژی مرگ استوار بود، اکسیرهای شائولین کهداشتند انرژی حیات را پرورش میدادند، هیچ ارزشی نداشتند.
بنابراین او فقطهمان از اکسیرهای بیاستفادهگومجونگ به خوبی بهره برد.
«هرچی کارتهای بهبطری درد بخور بیشتریکشید داشته باشی، بهتره.»
چونگریونگ از حرفهاینیمنگاهی او در دلداشتند احساس رضایت کرد.
آیا اینهستند فانی متوجه تغییراما خودش شده بود؟
او حتی بیشتر از خود چونگریونگ کهبطری یک روح سرگردان بود به انسانها بیاعتمادمطمئنی بود، بنابراین روابط نقطه ضعفش محسوب میشد.
اما به تدریج داشتشراب یاد میگرفت پیوند ایجاد کندارباب و گروهی را رهبری نماید.
انتقام شاید هنوز اولویتمداوم اولش بود، اما اینگریختن یک تغییر مثبت آشکار بود.
ناگهان، بدن چونگریونگ خشک شد.
اون چی بود همین الان؟
فراتر از افتخاربطری به تغییر او،کشید حسی ناآشنا بالا آمد.
حسی بود کهنیمنگاهی تنها زمانی که زندهدقت بود تجربهاش کرده بود.