---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 6: اپیزود ۲: فرقه شمشیر یون‌موک (۳) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 6: اپیزود ۲: فرقه شمشیر یون‌موک (۳)

0

مردی میانسال در دهه پنجم‌چنین​ زندگی، با چهره‌ای زرد و‌واقعاً​ نزار بر بستر بیماری افتاده بود.

نفس کشیدن برایش‌سال‌های​ عذابی الیم بود و‌عجیبی​ سرفه‌هایش لحظه‌ای قطع نمی‌شد.

هر بار که طبیب پیر‌کوچیکه​ پارچه‌ای بر لبانش می‌کشید، خون‌بسیار​ سیاه آن را رنگین می‌کرد.

«آه...»

آهی از‌سال‌های​ لبان طبیب‌طبابتش​ پیر خارج شد.

وضعیت رو به‌سال‌های​ وخامت می‌رفت و‌چنین​ پایان کار نزدیک می‌نمود.

با وجود اینکه تمام دانش و تجربه خود را برای‌بسیار​ درمان او به کار گرفته بود، این نخستین باری بود‌چهارده​ که در سال‌های طولانی طبابتش با چنین بیماری عجیبی مواجه می‌شد.

«یعنی واقعاً‌دوسش​ کاری از‌پسر​ دستم برنمیاد؟»

به عنوان طبیب مخصوص فرقه شمشیر‌عجیبی​ یون‌موک، می‌توانست آشوبی را که در‌دستم​ پی این ماجرا رخ می‌داد، پیش‌بینی کند.

نبردی خونین میان برادران درمی‌گرفت.

«ارباب جانگ‌جو،‌دوسش​ آخه چرا‌پسر​ جانشین تعیین نکردی؟»

ارباب جانگ‌جو‌دوسش​ جانشینی انتخاب‌پسر​ نکرده بود.

در نتیجه، حتی ملازمان و‌چنین​ بزرگان خاندان نیز تنها می‌توانستند‌واقعاً​ با ناامیدی نظاره‌گر وضعیت موجود باشند.

این حقیقتی‌باری​ بود که بر‌طبابتش​ همگان آشکار بود.

«اگه این‌قدر دوسش‌داشتی​ داشتی، چرا پسر‌کوچک‌ترین​ کوچیکه رو جانشین نکردی؟»

ارباب جانگ‌جو، کوچک‌ترین‌داشتی​ پسرش، موک یو-چون‌کوچک‌ترین​ را بسیار گرامی می‌داشت.

استعداد او چنان شگرف بود‌چنین​ که شاید در هر سه‌واقعاً​ نسل یک‌بار هم دیده نمی‌شد.

او در چهارده سالگی بر هنرهای‌چنین​ رزمی خاندان مسلط شده و به‌کاری​ سطح یک استاد درجه یک رسیده بود.

اکنون در شانزده سالگی،‌پسر​ در آستانه رسیدن به‌موک​ قلمرو اوج قرار داشت.

استعداد بی‌نظیرش چنان بود که‌کوچیکه​ او را یکی از ده‌بسیار​ نخبه برتر در میان هم‌نسلانش می‌دانستند.

علاوه بر این،‌طولانی​ شخصیت او شباهت بسیاری‌مواجه​ به ارباب جانگ‌جو داشت.

«ارباب جوان موک یو-چون.»

اگر ارباب جانگ‌جو آشکارا از او حمایت‌پسرش​ می‌کرد، ملازمان برای تثبیت جایگاهش پیش‌قدم می‌شدند،‌چنان​ حتی اگر او پسر یک صیغه ساده بود.

البته، انجام چنین‌داشتی​ کاری خشم بانوی‌کوچک‌ترین​ بزرگ را برمی‌انگیخت.

«این یه‌سال‌های​ مشکل بزرگه،‌طبابتش​ خیلی بزرگ.»

تعصب بانوی بزرگ نسبت به پسر‌چنین​ اولش، موک یونگ-هو، تزلزل‌ناپذیر بود، حتی اگر‌دستم​ همه او را یک هرزه بی‌سروپا می‌خواندند.

به همین دلیل، پسران‌پسر​ دوم و سوم کم‌کم طمع‌چون​ خود را آشکارا نشان می‌دادند.

لحظه‌ای که ارباب جانگ‌جو آخرین‌کوچیکه​ نفسش را می‌کشید، فرقه شمشیر‌بسیار​ یون‌موک به خون برادران آغشته می‌شد.

«آخر و‌سال‌های​ عاقبت این ماجرا‌چنین​ چی میشه؟ هعی...»

به عنوان یک‌سال‌های​ طبیب ساده، او‌چنین​ نمی‌توانست دخالتی کند.

درست در همان لحظه‌پسر​ که آه می‌کشید، در‌موک​ اتاق ارباب جانگ‌جو باز شد.

«کیه؟»

چهره طبیب پیر‌طولانی​ درهم رفت و‌عجیبی​ سرش را برگرداند.

زنی میانسال با چهره‌ای پوشیده از پودر سفید، لبانی‌می‌شد​ که با سرخاب به قرمزی می‌زد و غرق در‌شمشیر​ جواهرات و جامه‌ای فاخر، در آستانه در ایستاده بود.

غرور از چشمانش می‌بارید؛ او‌کوچیکه​ کسی نبود جز بانو سوک،‌بسیار​ بانوی بزرگ فرقه شمشیر یون‌موک.

طبیب پیر‌دوسش​ سرش را‌پسر​ خم کرد.

«بـ... بانوی بزرگ.»

«همون‌طور که انتظار می‌رفت.»

با شنیدن سوال او،‌پسر​ طبیب پیر با آهی‌موک​ خفیف سری تکان داد.

«انگار سواد پزشکی‌داشتی​ من قد نمیده، دیگه‌پسرش​ کاری از دستم برنمیاد.»

«فهمیدم. پس با‌طولانی​ دارو و دوا‌عجیبی​ نمیشه نجاتش داد.»

«همش تقصیر بی‌عرضگی منه. من...»

بانو سوک دستش را تکان‌کوچیکه​ داد، به این معنی که نمی‌خواهد‌گرامی​ بیشتر بشنود و سپس آهی کشید.

«همه طبیبای معروف این اطراف، از جمله خودت،‌موک​ میگین حتی نمی‌تونین بیماری رو تشخیص بدین و‌شاید​ بهش میگین یه ناهنجاری عجیب. فقط یه راه مونده.»

«بانو!»

با شنیدن این حرف‌ها، ریش‌طبابتش​ سفید طبیب پیر لرزید و‌یعنی​ به بانو سوک خیره شد.

زن با نگاهی سرد‌پسر​ به طبیب پیر چشم دوخت‌چون​ و لب به سخن گشود.

«جون شوهرم به یه‌پسر​ مو بنده، اونوقت فکر‌موک​ کردی وقت ناز کردنه؟»

«ولی اون هنر شیطانی فقط یه‌عجیبی​ سری ورد و جادوی مسخره‌ست که فالگیرا‌برنمیاد​ استفاده می‌کنن. چطور می‌تونیم به همچین خرافاتی...»

«خودت گفتی‌باری​ بیماری شوهرم‌طولانی​ یه ناهنجاریه.»

«درسته، ولی...»

«پس چرا مخالفت می‌کنی که یه تهذیب‌گر‌پسرش​ بیارم که کارش همین چیزای عجیب‌غریبه؟ می‌خوای‌چنان​ دست رو دست بذارم تا شوهرم بمیره؟»

«منظورم این نبود...»

«نمی‌خوام چیزی بشنوم. من قبلاً یه تهذیب‌گر‌عجیبی​ رو به عمارت فرعی احضار کردم، پس‌برنمیاد​ تو باید بکشی کنار و مرخص شی.»

«بانو!»

«می‌خوای بدم بندازنت بیرون؟»

در نهایت، طبیب پیر مجبور‌چنین​ شد جوری عقب‌نشینی کند که‌واقعاً​ انگار او را بیرون انداخته‌اند.

دیگر کاری‌باری​ از دستش‌طولانی​ ساخته نبود.

هنگامی که پا به بیرون گذاشت، با‌پسرش​ حسرت نوچ‌نوچی کرد و به ساختمان اصلی‌چنان​ که بستر بیماری در آن بود، نگاهی انداخت.

«آوردن یه تهذیب‌گر برای درمان ناهنجاری؟‌کوچک‌ترین​ هعی. انگار کمر بستن که یه شیاد‌استعداد​ بیاد و کار ارباب رو تموم کنه.»

«... اینم‌باری​ از وضعیت فعلی‌طبابتش​ فرقه شمشیر یون‌موک.»

«چه خاندان جالبی.»

«جالب؟»

گو چان‌سال‌های​ از واکنش موک‌چنین​ گیونگ‌ون جا خورد.

چطور می‌توانست بعد از شنیدن وضعیت‌چنین​ متزلزلش، آن را جالب بداند؟ موک گیونگ‌ون‌دستم​ به نوعی در خطرناک‌ترین موقعیت قرار داشت.

اگر لو می‌رفت که او‌کوچیکه​ یک بدل است، نه تنها پسران‌گرامی​ دیگر، بلکه ملازمان خاندان تکه‌تکه‌اش می‌کردند.

با این حال، حتی‌پسر​ پس از شنیدن این‌موک​ حرف‌ها، خم به ابرو نیاورد.

«نمی‌فهمم تو کله‌ش چی می‌گذره.»

اگر او جای موک‌طولانی​ گیونگ‌ون بود، سعی می‌کرد‌مواجه​ هر طور شده فرار کند.

این وضعیتی‌دوسش​ بود که هیچ‌کوچیکه​ راه حلی نداشت.

حتی ارشد او، گام‌پسر​ هو-وی، داشت آماده می‌شد‌موک​ تا او را رها کند.

در نهایت، او‌طولانی​ را بازیچه می‌کردند‌عجیبی​ و سپس حذف می‌شد.

«... حتی اگه با سم‌طبابتش​ منو گیر انداخته باشه، بازم‌یعنی​ کاری از دستم برنمیاد. گندش بزنن.»

فعلاً چاره‌ای جز اطاعت نداشت.

با این حال، هیچ قصدی‌کوچیکه​ برای کمک به موک گیونگ‌ون‌بسیار​ برای رسیدن به جانشینی نداشت.

بنابراین، برخی‌سال‌های​ اطلاعات را‌طبابتش​ مخفی کرد.

اگر حقیقت هفت قسمت بود،‌طبابتش​ او حدود سه قسمت مربوط‌یعنی​ به خودشان را پنهان کرد.

«هعی. فقط‌دوسش​ صبر کن‌پسر​ و ببین.»

اگر می‌توانست پادزهر‌داشتی​ سم را پیدا کند،‌پسرش​ یه جوری تلافی می‌کرد...

- قورت!

گو چان با گره‌طولانی​ خوردن نگاهش به چشمان‌مواجه​ موک گیونگ‌ون به خود لرزید.

فقط نگاه کردن‌داشتی​ به چشمانش، لرزه‌کوچک‌ترین​ بر ستون فقراتش می‌انداخت.

از اینکه این‌طور ترسیده بود احساس حقارت‌پسرش​ می‌کرد، اما چیزی متفاوت در او وجود داشت،‌شگرف​ چیزی که باعث می‌شد مردم از او بترسند.

«یه حرومزاده شیطانی.»

بله، این مناسب‌ترین توصیف بود.

هنوز نمی‌توانست‌دوسش​ آن چشمان شوم‌کوچیکه​ را فراموش کند.

«محافظ گو چان.»

«بله، بله.»

گو چان با‌سال‌های​ سلام نظامی سریع‌چنین​ و خشکی پاسخ داد.

فارغ از افکار درونی‌اش، غرایزش‌کوچیکه​ به او می‌گفتند که بی‌قیدوشرط‌بسیار​ از سخنان موک گیونگ‌ون پیروی کند.

«پس موک گیونگ‌ون واقعی و گام هو-وی نقشه‌موک​ کشیده بودن منو طعمه کنن تا پسر اول،‌شاید​ موک یونگ-هو، بیاد و موک اون‌پیو‌نگ رو بکشه.»

«... درسته.»

این بهترین‌باری​ نقشه اولیه‌ی‌طولانی​ آن‌ها بود.

نقشه‌ای که «ماهی‌داشتی​ گرفتن از آب‌کوچک‌ترین​ گل‌آلود» نام داشت.

آن‌ها ترتیب داده بودند که زنی بدکاره ذهن موک یونگ-هو را‌گرامی​ با اراجیف پر کند تا باور کند طعمه را کشته است، و‌رزمی​ سپس او را وادار کنند از پشت به موک اون‌پیو‌نگ ضربه بزند.

«واقعاً خوب‌سال‌های​ روش فکر‌طبابتش​ کرده بودن.»

موک گیونگ‌ون تکخندی زد.

نقشه معقول بود.

اگر نقشه را بدین شکل‌کوچیکه​ اجرا می‌کردند، بانوی بزرگ و‌بسیار​ خاندان مادری‌اش نمی‌توانستند دخالت چندانی کنند.

این برای‌سال‌های​ آن‌ها مایه ننگ‌چنین​ و رسوایی می‌شد.

«خیلی عالی می‌شد، ولی‌طولانی​ من شدم اون گره‌ای‌مواجه​ که فکرش رو نکرده بودن.»

اکنون درمی‌یافت چرا‌داشتی​ آن‌ها سعی در‌کوچک‌ترین​ تغییر جبهه داشتند.

گام هو-وی‌دوسش​ به او‌پسر​ اعتماد نداشت.

اگر به او اعتماد داشت یا باور‌مواجه​ می‌کرد که می‌تواند کاملاً کنترلش کند، بهترین‌عنوان​ نقشه را اندکی تغییر می‌داد و اجرایش می‌کرد.

اما اعتمادی‌باری​ در کار نبود،‌طبابتش​ پس چنین نمی‌کرد.

در نهایت، تغییر عقیده گام هو-وی‌کوچک‌ترین​ و وضعیت حاکم بر این خاندان،‌می‌داشت​ تنها می‌توانست به ضرر او تمام شود.

«فقط یه نتیجه میشه گرفت.»

او یا باید گام‌طبابتش​ هو-وی را می‌کشت، یا او‌یعنی​ را به جبهه خود می‌آورد.

اما هر‌باری​ دو گزینه‌طولانی​ دشوار بودند.

دومی سخت بود زیرا گام هو-وی هیچ اعتمادی‌موک​ به او نداشت، و اولی دشوار بود زیرا برخلاف‌نسل​ گو چان، گام هو-وی قطعاً از او قوی‌تر بود.

بنابراین، کشتن‌دوسش​ او چالشی‌پسر​ بزرگ محسوب می‌شد.

«محافظ گو چان.»

«... بله.»

«گام هو-وی‌دوسش​ چقدر از‌پسر​ تو قوی‌تره؟»

«در مقایسه با من؟»

«آره.»

«... گام هو-وی یه استاد‌طبابتش​ درجه‌یکه، پس احتمالاً دو یا‌یعنی​ سه برابر قوی‌تر از منه.»

گو چان مهارت‌های‌داشتی​ یک رزمیکار درجه‌کوچک‌ترین​ دو را داشت.

در مقابل،‌دوسش​ گام هو-وی استادی‌کوچیکه​ درجه یک بود.

انرژی درونی او نزدیک به سی سال بود، بنابراین از‌واقعاً​ نظر عددی بیش از دو برابر محسوب می‌شد، اما با در‌ماجرا​ نظر گرفتن روشنگری و مهارت، این تفاوت به سه برابر می‌رسید.

این تفاوت معمول‌سال‌های​ میان درجه دو‌چنین​ و درجه یک بود.

«فکر می‌کنی‌دوسش​ می‌تونم گام‌پسر​ هو-وی رو بکشم؟»

«چی؟»

«همون‌طور که گفتم.‌طولانی​ به نظرت از‌عجیبی​ پس کشتنش برمیام؟»

گو چان‌باری​ با شنیدن این‌طبابتش​ سوال اخم کرد.

آیا او پس از آگاهی از وضعیت خاندان‌موک​ تصمیم به کشتن گام هو-وی گرفته بود؟ اما این‌نسل​ مرد هنوز نمی‌دانست که آن‌ها قصد تغییر جبهه دارند.

یا شاید‌دوسش​ بر اساس اطلاعات‌کوچیکه​ پراکنده حدس می‌زد؟

قورت دادن آب دهان!

اگر چنین‌باری​ بود، بینش او‌طبابتش​ حقیقتاً شگفت‌انگیز بود.

این دیگر چه جور آدمی بود؟‌کوچک‌ترین​ در زمینه‌ی دسیسه‌چینی، او در سطحی کاملاً‌استعداد​ متفاوت از موک گیونگ‌ون واقعی قرار داشت.

«سوال سختی بود؟ تو‌پسر​ با من جنگیدی، پس باید‌چون​ یه چیزایی دستگیرت شده باشه.»

با شنیدن سخنان موک‌طبابتش​ گیونگ‌ون، گو چان لحظه‌ای تردید‌یعنی​ کرد و سپس پاسخ داد.

«با اینکه شما قوی و چابک هستید، ولی‌مواجه​ مهارت‌های فنی و انرژی درونی یه استاد درجه‌مخصوص​ یک اصلاً قابل مقایسه با کسی مثل من نیست.»

«پس نتیجه‌دوسش​ اینه که‌پسر​ نمی‌تونم ببرم.»

«... بله.»

«نترس، راحت‌سال‌های​ باش. خودمم همین‌چنین​ فکر رو می‌کنم.»

«...»

اگر می‌دانست، پس چرا می‌پرسید؟ در‌کوچک‌ترین​ حالی که او در عجب بود،‌می‌داشت​ موک گیونگ‌ون سوال را تغییر داد.

«حالا اگه هنرهای‌داشتی​ رزمی یاد بگیرم،‌کوچک‌ترین​ شانسم تغییر می‌کنه؟»

«چی؟»

«اگه هنرهای‌باری​ رزمی یاد‌طولانی​ بگیرم چی؟»

با شنیدن سوال موک‌پسر​ گیونگ‌ون، گو چان نزدیک‌موک​ بود از خنده منفجر شود.

او قبول داشت که این‌کوچیکه​ مرد از او قوی‌تر است‌بسیار​ و با افراد عادی فرق دارد.

اما یادگیری‌سال‌های​ هنرهای رزمی مسئله‌ای‌چنین​ کاملاً جداگانه بود.

گو چان توانست‌سال‌های​ حالت چهره‌اش را‌چنین​ کنترل کند و گفت.

«... ارباب جوان،‌داشتی​ پایه و اساس هنرهای‌پسرش​ رزمی، تهذیب انرژی درونیه.»

«تهذیب انرژی درونی؟»

«بله. تهذیب انرژی درونی شامل تنفسه، یعنی استفاده‌می‌شد​ از تکنیک جذب چی برای به گردش درآوردن‌فرقه​ انرژی طبیعت توی بدن و ذخیره کردن انرژی درونی.»

«و بعدش؟»

«وقتی انرژی‌دوسش​ درونی جمع بشه،‌کوچیکه​ آدم قوی‌تر میشه.»

«به نظر که همین‌طوره.»

موک گیونگ‌ون هرگز‌طولانی​ کسی قوی‌تر از‌عجیبی​ خودش ندیده بود.

اما کسانی که‌سال‌های​ هنرهای رزمی تمرین‌چنین​ می‌کردند متفاوت بودند.

«ولی این انرژی‌داشتی​ درونی رو نمیشه‌کوچک‌ترین​ یه شبه جمع کرد.»

«زمان می‌بره؟»

«بله. واسه هر کسی فرق داره و هر تکنیک تنفسی هم متفاوته، ولی‌برنمیاد​ انرژی درونی با تمرین طولانی‌مدت شکل می‌گیره و جمع میشه. مگه میشه یه شبه‌میان​ با یاد گرفتن هنرهای رزمی به گرد پای کسی رسید که سال‌ها تمرین کرده؟»

«تازه شما دیگه دیر کردین.»

سن مناسبی هم‌داشتی​ برای شروع تهذیب‌کوچک‌ترین​ انرژی درونی وجود داشت.

بین پنج تا نه سالگی مناسب‌کوچک‌ترین​ بود، زیرا در سن پایین بدن منعطف‌استعداد​ است و مریدین‌ها با ناخالصی مسدود نشده‌اند.

در سن موک گیونگ‌ون، ناخالصی‌ها‌چنین​ به شدت انباشته شده و‌واقعاً​ مریدین‌ها را تنگ کرده بودند.

«پس تو کوتاه‌مدت سخته.»

«بله.»

«نه، حتی اگه‌داشتی​ یه عمر هم یاد‌پسرش​ بگیری سخت خواهد بود.»

گو چان‌سال‌های​ این حقیقت را‌چنین​ به زبان نیاورد.

او نیازی به گفتن آن نمی‌دید و‌عجیبی​ فکر می‌کرد گفتنش فقط باعث ناراحتی او می‌شود‌عنوان​ و ممکن است به ضرر خودش تمام شود.

«دست و پا‌داشتی​ زدن بی‌فایده‌ست. حالا‌کوچک‌ترین​ وضعیتت رو می‌فهمی؟»

ارباب فرقه‌دوسش​ در آستانه‌پسر​ مرگ بود.

پزشک مخصوص فرقه شمشیر یون‌موک‌چنین​ و سایر طبیبان مشهور گفته‌واقعاً​ بودند که درمانش دشوار است.

بیماری چنان مرموز بود که‌طبابتش​ آن را یک ناهنجاری می‌نامیدند‌یعنی​ و هیچ علت شناخته‌شده‌ای نداشت.

وقتی ارباب فرقه جان می‌باخت،‌کوچیکه​ هر چقدر هم که تقلا می‌کرد،‌گرامی​ کار این شیاد هم تمام بود.

«فقط صبر کن. وقتی‌پسر​ اون لحظه برسه، تقاص همه‌چون​ این تحقیرها رو پس می‌گیرم...»

تپ!

در آن‌باری​ لحظه، موک گیونگ‌ون‌طبابتش​ از جا برخاست.

سپس به‌دوسش​ گو چان اشاره‌کوچیکه​ کرد و گفت.

«بریم.»

«کجا؟»

آیا قصد فرار‌سال‌های​ داشت؟ اگر چنین‌چنین​ بود، انتخابی احمقانه بود...

«منو ببر‌دوسش​ جایی که‌پسر​ ارباب فرقه هست.»

«چی؟ چرا‌دوسش​ یهو پیش‌پسر​ ارباب فرقه؟»

موک گیونگ‌ون‌سال‌های​ تکخندی زد‌طبابتش​ و پاسخ داد.

«جون من به مرگ و زندگی‌چنین​ این ارباب فرقه وصله، واسه همین می‌خوام‌دستم​ با چشمای خودم ببینم اوضاع چقدر وخیمه.»

ناولها | novelha.net