چپتر 233: آزمون بخش گارد (۲)
0«چطور ممکنه اون تازهکارا بتوننباورش هیولایی رو شکست بدن کهچیز حتی ریشسفیدها هم حریفش نمیشن؟»
«چی؟»
جانگ چان، کاتب رتبه ششم موسسه هانلیم، نمیتوانستجوون کلمات تکاندهندهای را که از دهان بئوم سوگام،دیدن خواجه انبار غربی خارج شده بود، باور کند.
اگرچه مدت زیادی از خدمت او به عنوان دستیار پادشاهچشمان گیونگ نمیگذشت، اما شنیده بود که بئوم سوگام یکی از پنجواکنشی رزمیکار برتر در میان تمام خواجههای انبارهای شرقی و غربی است.
او اصطلاحات آنها را کاملاً درک نمیکرد، اما میدانست که انرژی درونیچنین بئوم سوگام در اوج شگفتانگیزی قرار دارد، به طوری که حتی درنشناخته میان رزمیکاران نیز کمتر کسی یارای ایستادن در برابر او را داشت.
با این حال، بئوم سوگام میگفتدرونی کسی هست که نمیتواند شکستش دهد؟رزمیکاران داشت در مورد چه چیزی حرف میزد؟
تازه، این بهاصطلاح شاگردان مرحلهآره آخر، فقط جوانانی بودند کهآخه به سختی بیست سال سن داشتند.
جانگ چانمثل پرسید: «بئوم سوگام،ناباوری نکنه اشتباه میکنی؟»
«اشتباه؟»
«آره. این شاگردهای مرحله آخر فقط یهاوج مشت جوون خامن. آخه چطور یه مشتکمتر جوجه میتونن حریف کسی مثل تو بشن؟»
بئوم سوگام بااشتباه دیدن ناباوری جانگشاگردهای چان آهی کشید.
حتی خود او که ماجراناباوری را با چشمان خودش دیدهچشمان بود، باورش برایش سخت بود.
برای کسی که هیچدیده چیز نمیدانست، چنین واکنشیبرای طبیعی به نظر میرسید.
ولی الاندرک وقت توضیحمیدانست دادن نبود.
«هنوز من رو نشناخته.
باید سریع جیم بشم.»
او باید فوراًمشت این موضوع را بهجوجه پادشاه گیونگ گزارش میداد.
هرچند امیدوار بود دیگر هرگز با آن شیطان روبرو نشود،دیده اما از آنجا که آن اهریمن در کاخ ظاهر شدهطبیعی بود، باید به نحوی آماده میشدند و واکنش نشان میدادند.
پادشاه هنوز از وقایع آن روز ناآرامباورش بود و اگر دوباره آن اهریمن را میدید،واکنشی ممکن بود هرگز از شوک آن بهبود نیابد.
بئوم سوگام به آرامی گفت: «بعداً همه چیسخت رو توضیح میدم. اگه هنوز باور نمیکنی، خودتنظر باهاشون مبارزه کن. ولی درگیر شدن با اونا...»
او حرفششاگردهای را نیمهکارهجوون قطع کرد.
جانگ چاندیدن پرسید: «چراآهی حرفت رو خوردی؟»
«آه...»
«هوم؟»
جانگ چان که از چهره درهمرفتهآخه بئوم سوگام گیج شده بود، به سمتیناباوری که او خیره شده بود نگاه کرد.
«!؟»
اخمهایش در هم رفت.
در میان کسانی که روبرویشان ایستادهباورش بودند، تنها یک نفر سرش رانمیدانست برگردانده و به آنها نگاه میکرد.
در فاصلهای حدودمشت سی قدمی، این تقارنیجوجه عجیب به نظر میرسید.
اما برای بئومناباوری سوگام، این هیچخود شباهتی به تصادف نداشت.
«یه هیولا.»
حتی از چنین فاصلهای،خودش او حضور بئوم سوگامسخت را حس کرده بود.
با وجود افراد زیادی که در اطراف بودند وحریف هیچکس انرژیاش را بیرون نریخته بود، شناسایی یک نفرچشمان در آن فاصله بدون دقت و تمرکز شدید دشوار بود.
با این حال،ناباوری آن شخص داشت مستقیمماجرا به او نگاه میکرد.
حس روحانی آن شخص چقدر تیز و دوربردبرایش بود؟ آیا این تفاوت میان کسانی بود که ازنظر «مرز» عبور کرده بودند و کسانی که نکرده بودند؟
«ولی احتمالاًماجرا هنوز منخودش رو نشناخته.»
فاصلهشان نسبتاً زیاد بود و ظاهر اوجوجه در آن زمان در مسافرخونه و زیرآهی باران شدید، با الان بسیار تفاوت داشت.
لباسهایش و آرایشناباوری مخصوص خواجهها، همهخود چیز تغییر کرده بود.
اگر اینجا واکنشیماجرا نشان نمیداد، طرفدیده مقابل او را نمیشناخت.
«!!!!!»
در آنشاگردهای لحظه، مردمکهای بئومخامن سوگام دیوانهوار لرزید.
او که مدت زیادی خواجه بود، درماجرا لبخوانی مهارت یافته بود و میتوانست بابرای نگاه کردن به دهان دیگران بفهمد چه میگویند.
اگرچه از این فاصلهچشمان دشوار بود، اما ازبرایش یک چیز مطمئن بود.
[هنوز زندهای.]
بئوم سوگامشاگردهای حس کرد پاهایشخامن سست شده است.
آن اهریمندیدن او راآهی کاملاً شناخته بود.
«هنوز زندهای.»
«ارباب؟»
موک گیونگون ناگهان به جایی نگاهخود کرد که باعث شد سئوپ چون ازسخت روی کنجکاوی نگاهی به آن سو بیندازد.
دو مقام رسمی در فاصلهای دورتر ایستاده بودندبرایش و یکی از آنها لنگلنگان، انگار که درطبیعی حال فرار باشد، با عجله به سمتی میرفت.
سئوپ چون متوجه ماجرا نشد.
«به نظرشاگردهای میاد یهجوون خواجه باشه.»
«منظورتون چیه؟»
«همون مقامخود رسمی که دارهخودش اونجا لنگ میزنه.»
«میشناسیدش؟»
«تو همشاگردهای باید بشناسیش،جوون سئوپ چون.»
«من؟»
«همون نو گوسو، همونیچشمان که تو مسافرخونه روستابرایش دیدیمش، وقتی میخواستیم قایق بگیریم.»
«اوه! منظورتون اون نو گوسوی آبزیرکاهه کهبرایش از اون پسربچه محافظت میکرد؟ صبر کن ببینم،طبیعی یعنی میگید نو گوسو یه خواجه سلطنتی بود؟»
«ردای قرمز انبارمشت غربی تنش بود،آخه پس احتمالاً آره.»
موک گیونگوندیدن با بیتفاوتیآهی پاسخ داد.
با شنیدن اینماجرا حرف، مونگ مو-یاک اخمباورش کرد و زمزمهکنان گفت:
«ارباب... اگه اینطور باشه، زنی که اونبرایش بهش خدمت میکرد شاید فقط دختر یهواکنشی نجیبزاده نباشه، بلکه عضوی از خاندان سلطنتی باشه.»
«خاندان سلطنتی؟»
«بله. خواجهها فقط به خاندان سلطنتیخود خدمت میکنن. و اگه همچین محافظبرایش قدرتمندی داشته، حتماً آدم مهمی بوده.»
سئوپ چون با تعجبچشمان گفت: «امکان نداره. یعنیبرایش اون دختره... شاهزاده خانم بود...؟»
«هیس!»
مونگ مو-یاکشاگردهای جلوی بلند شدنخامن صدایش را گرفت.
آنها اینجا تنها نبودند.
مونگ مو-یاک با نگرانی گفت: «ارباب،دیده اگه اون زن واقعاً مقام سلطنتی بالایینمیدانست داشته باشه، باید برای آینده آماده بشیم.»
مونگ مو-یاک فرضچشمان را بر این گذاشتهبرایش بود که آنها مردهاند.
اما اگر از آن هرجومرج جان سالم بهمیتونن در برده بودند، نفرت و میل به انتقامشانخود علیه موک گیونگون و دیگران ممکن بود شدید باشد.
این میتوانست مأموریت آنها درکشید کاخ را مختل کند ودیده آنها را به دردسر بیندازد.
«آمادگی... ضرریخود نداره. مونگ مو-یاک،خودش از پسش برمیای؟»
«من؟»
«آره، خودتشاگردهای گفتی بایدجوون آماده بشیم.»
«... بله.»
«پس میسپرمش به تو.»
«اطاعت میشه.»
چشمان مونگشاگردهای مو-یاک ازجوون عزم راسخ درخشید.
مشخص بود کهناباوری موک گیونگون داردخود تواناییهای او را میسنجد.
برخلاف سئوپ چون که پیشتر سوگند وفاداری یادبرایش کرده بود، مونگ مو-یاک اکنون باید خود راطبیعی ثابت میکرد تا اعتماد اربابش را به دست آورد.
همانطور که او در سکوت اینباورش عهد را میبست، یک چونهوی زخمخورده ازچنین گارد طلایی به عنوان ممتحن جلو آمد.
او خطاب به هرجوون دو طرف که درمیتونن فاصله منتظر بودند صحبت کرد.
«دیگه نمیتونیم صبر کنیم. از اونجاییخود که ناظرها دیر کردن، آزمون کلاسبرایش پیشرفته رو بدون معطلی شروع میکنیم.»
مبارزه زیاد طول نکشید.
در کمتر ازمشت نیم ساعت، تمامآخه مسابقات تمام شد.
نتیجه، یکدیدن پیروزی قاطعآهی و یکطرفه بود.
چونهوی زخمخورده گارد طلایی، مِک ها-گیون نامباورش داشت؛ یک چونهو از اوسئونبو که مسئولچنین مخفیترین مأموریتها در میان شش خط بود.
به عنوان ممتحن،چشمان مِک ها-گیون در دلشبرایش زبان به تحسین گشود.
«واقعاً با آمادگی کامل اومدن.»
شاگردانی که با نفوذ صیغه سلطنتی غربی آمده بودند، اولین گروهباورش از شاگردان مرحله آخر بودند که توسط انجمن آسمان و زمینمیرسید فرستاده شده بودند، بنابراین او داوطلب شد تا سطح آنها را بسنجد.
اما سنجش سطحماجرا آنها از طریقدیده این مبارزه بیمعنی بود.
شکاف قدرتماجرا بیش ازخودش حد عمیق بود.
آن چهار نفری که توسط پادشاه گیونگ توصیهمیتونن شده بودند، در بهترین حالت رزمیکاران درجه دوخود یا درجه یک بودند، بنابراین اصلاً حریف آنها نمیشدند.
عیار آنها درناباوری حد کارآموزان سطحخود پایین بخش گارد بود.
در مقابل، شاگردان مرحله آخر انجمندیده آسمان و زمین آنقدر مهارت داشتندچیز که بلافاصله به گارد طلایی بپیوندند.
حتی خود مِک ها-گیونخودش هم تخمین دقیق قدرتسخت رزمی آنها را دشوار مییافت.
حس روحانی آنهامشت تقریباً برابر یا حتیجوجه برتر از او بود.
بنابراین مِک ها-گیون معتقد بود کهخود انجمن آسمان و زمین این بار عمداًسخت شاگردان مرحله آخر خود را فرستاده است.
«انجمن آسمان و زمین...چشمان واقعاً شایسته عنوان یکی ازسخت سه قدرت بزرگ دنیای رزمیه.
حتی ضعیفترینشوننکنه هم درمیکنی اوج استادیه.»
موک گیونگون، آنطور که صدایش میزدند، درکشید میان آن سه نفر ضعیفترین به نظر میرسید،سخت اما چهره زیبایش تأثیر عمیقی بر جای میگذاشت.
اگرچه مبارزه بهخودش سرعت پایان یافت، اماسخت انتظارات را بالا برد.
آزمون بخش گارد برای انتخاب گاردهای طلایی شامل برخی ازدارد شاگردان مرحله آخر مشهور از دنیای رزمی صالح، مانند گوم جونگ-هیونحال از فرقه جونگنام و نامگونگ چونگ-هیون از خاندان نامگونگ نیز میشد.
بنابراین همه کنجکاواشتباه بودند که نتیجهشاگردهای چه خواهد شد.
در زمین تمرینخودش «بخش گارد»، سیصدبرایش کارآموز مشغول تمرین بودند.
اما آموزش همزماننمیکرد به چنین جمعیتدرونی زیادی دشوار بود.
به همین دلیل، آنها بهآره سه گروه صد نفره تقسیم شدهجوجه بودند: رده بالا، متوسط و پایین.
طبیعتاً گروه ردهبالابشن از بهترین کارآموزانآهی تشکیل شده بود.
مهارتهای رزمی اکثرخودش آنها حداقل دربرایش سطح «درجه یک» بود.
بیشتر این کارآموزاننمیکرد ردهبالا هدفشان تبدیل شدناوج به «گاردهای طلایی» بود.
«هوف، هوف.»
حتی در اواخر بعدازظهر، کارآموزانناباوری ردهبالا به شدت تمرین میکردند وخودش عرق از سر و رویشان میریخت.
دلیل اینچشمان تلاش بیوقفه،دیده آزمون فردا بود.
از میان صد نفر، در نهایت تنها هشت نفر به عنوانطوری گارد طلایی انتخاب میشدند و از آنجا که برخی از قبلمیگفت انتخاب شده بودند، بقیه باید با تمام توان خود را آماده میکردند.
رقابت بسیار شدید بود.
همانطور که کارآموزان سختدیدن مشغول تمرین بودند، ناگهان نگاههایشانماجرا همزمان به سمت خاصی چرخید.
- قدم، قدم، قدم!
نگاهها بهدرک سمت سکویمیدانست تمرین بود.
مربی بخش گارد، «گوانجو سوک جوناونگ»،شاگردهای به آن سمت گام برمیداشت ومیتونن سه چهره ناآشنا به دنبالش بودند.
«هه! اونا رو ببین.»
«اون یاروها دیگه کیان؟»
واکنش کارآموزان اصلاً خوب نبود.
ناخشنودی بهوضوحنکنه در چهرههایشانمیکنی موج میزد.
این واکنشی طبیعی بود.
آزمون فردا شروع میشد وباورش ناگهان سه چهره ناشناس باچیز لباس کارآموزان ردهبالا ظاهر شده بودند.
کارآموزان قدیمی حدس میزدندمیدانست که این چه معنایی داردقرار و طبیعتاً احساس مقاومت میکردند.
- تالاپ!
گوانجو سوک جوناونگ کهدیدن جلوی سکو ایستاده بود،خود لب به سخن گشود.
«خبردار!»
هرچند او این دستور راانرژی داد، اما تمام کارآموزان ردهبالادارد از قبل به او نگاه میکردند.
سوک جوناونگ صدایش رامیکنی بالا برد و به سهخامن نفر پشت سرش اشاره کرد.
«این سه نفر همین امروزناباوری ترفیع گرفتن. از سمت چپ، موکخودش گیونگون، سئوپ چون و مونگ مویاک.»
- دست!
به محض اینکهنمیکرد حرفش تمام شد، کسیاوج دستش را بالا برد.
با دیدن این صحنه،میکنی سوک جوناونگ آهی کوتاهجوون کشید، گویی انتظارش را داشت.
بسیاری از کارآموزان ردهبالادیدن فرزندان مقامات عالیرتبه بودند وماجرا ابایی از بیان نظراتشان نداشتند.
«بگو.»
«من کارآموز لی چونگ هستم. ترفیع نهایی پنج روز پیشدارد تموم شد. اینکه یه روز قبل از آزمون یهو کارآموزایاین جدید ترفیع بگیرن، خیلی بوداره و عمدی به نظر میاد.»
کارآموز دیگرینکنه ایستاد ومیکنی فریاد زد:
«لی چونگ راست میگه. ما نمیدونیم اینا کیخود هستن، ولی ترفیع یهویی آدمای تأیید نشده اونمبرای اینشکلی، اصلاً سابقه نداره. لطفاً تجدید نظر کنید.»
بسیاری باچشمان زمزمههای تأییدآمیزدیده موافقت کردند.
سوک جوناونگدرک نفس عمیقیمیدانست کشید و گفت:
«ساکت!»
همهمه زمین تمرینبشن فروکش کرد وآهی سکوت حاکم شد.
او ادامه داد: «اونها آزمون ترفیعبرایش رو زیر نظر مستقیم «چونهوی گارد طلایی»واکنشی گذروندن. میخواید تصمیم ایشون رو انکار کنید؟»
«چونهوی گارددرک طلایی ازشونمیدانست تست گرفته؟»
«واقعاً؟»
کارآموزان دوبارهمثل شروع بهدیدن زمزمه کردند.
معمولاً آزمون ترفیعخودش زیر نظر مربیبرایش بخش گارد انجام میشد.
اما از آنجا که شخصِ چونهوی گارداوج طلایی آنها را آزموده بود، درخواست تجدید نظرکسی به معنای رد کردن تصمیم گارد طلایی بود.
سوک جوناونگنکنه با قاطعیتمیکنی اضافه کرد:
«در ضمن، اونا شاگردان ارشدناباوری «انجمن آسمان و زمین» هستن.چشمان هیچ شکی در مهارتشون نیست.»
«انجمن آسمان و زمین؟»
با شنیدن این کلمات، برخی کهدرونی پیش از آن علاقه چندانی نشان ندادهنیز بودند، نگاهشان را به سمت سکو چرخاندند.
آنها شاگردان ارشد ازمیکنی دنیای رزمی بودند که تحتخامن نظارت «اتحاد عدالت» قرار داشتند.
پس از معرفی کارآموزان ترفیعیافته،باورش سوک جوناونگ صحنه را ترکچیز کرد، گویی کارش تمام شده بود.
پس ازدرک رفتن او، جوانرژی عجیبی حاکم شد.
«انجمن آسمان و زمین» یکی از سه قدرتجوون بزرگ دنیای رزمی بود، اما با «اتحاد عدالت»دیدن که مرکز دنیای رزمی درستکار محسوب میشد، اختلافاتی داشت.
در میان کارآموزانبشن ردهبالا، بسیاری ازآهی جناحهای درستکار بودند.
از آنجا که آنها جو رابرایش هدایت میکردند، کارآموزان بهطور طبیعی نگاههایچنین محتاطانهای به موک گیونگون و گروهش میانداختند.
«پس جو اینطوریه.»
موک گیونگون پوزخندی زد.
از آنجا که او فقط در داخلکشید انجمن آسمان و زمین بوده، نمیدانست رزمیکارانبرایش درستکار چه دیدگاهی نسبت به آنها دارند.
ولی اهمیتچشمان زیادی بهدیده این نگاهها نمیداد.
آنها اهمیتی نداشتند.
افراد واقعاً مهم کسانی بودند که نامشانمشت در لیستی بود که پیشتر از «جانگمثل سوگام»، خواجهی «انبار شرقی»، دریافت کرده بود.
موک گیونگونمثل به راحتی آنهاناباوری را پیدا کرد.
«اون یوم گیونگ بود؟»
دقیقاً همانطور کهنمیکرد به خاطر سپردهدرونی بود به نظر میرسید.
یوم گیونگ، شاگرد فرقهمیکنی هواسان و پسر فرماندهجوون چپ مقر دفاع پایتخت.
او متعلق به جناح شاهزاده دوم، «زونگوانگ»کشید بود و به عنوان عضوی از فرقههایبرایش بزرگ قدیمی، ماهرتر از دیگران به نظر میرسید.
«هوم.»
مرد جوانی که با چشمان باریک و دستبهسینهشگفتانگیزی ایستاده بود، «گوم جونگهیون» نام داشت؛ محققی بایارای رتبه پنجم از موسسه هانلیم و شاگرد فرقه جونگنام.
او بهنکنه جناح «پادشاهمیکنی گیونگ» تعلق داشت.
«چشمتنگ...»
تشخیص اینکه چشمانشخودش باز است یابرایش بسته، دشوار بود.
موک گیونگون سرش را چرخاند ودرونی دید که مونگ مویاک با نگاهیرزمیکاران خشمگین به کسی خیره شده است.
طرف مقابل، مرداشتباه جوانی بلندقد باشاگردهای ابروهای پرپشت بود.
«اون نامگونگ چونگهیونـه؟»
او پسر دوم «خانداندیده نامگونگ» بود، یکی از هفتهیچ خاندان بزرگ دنیای رزمی درستکار.
خاندان نامگونگ از طریق ازدواج با «تهسای» — یکیقرار از سه دوک و فرمانده مقر دفاع مرکزی —برابر متحد شده بود و به جناح «هانگیون» تعلق داشت.
«خصمانهترین.»
برخلاف دیگران، نامگونگبشن چونگهیون آشکارا باآهی خصومت خیره شده بود.
به عنوان یکی از اعضایباورش اصلی خاندان نامگونگ در اتحادچیز عدالت، دشمنیاش را پنهان نمیکرد.
این میتوانست حتی پیشمیدانست از شروع آزمون بخششگفتانگیزی گارد، منجر به درگیری شود.
ولی...
«این چه حسیه؟»
از لحظه ورود بهدیده زمین تمرین ردهبالا، موکبرای گیونگون احساس عجیبی داشت.
توصیفش دشوار بود،نمیکرد اما چیزی بهدرونی طرز عجیبی آزاردهنده بود.
بنابراین بهنکنه دنبال منشأمیکنی این ناراحتی گشت.
در گوشهای از زمیندیدن تمرین، متوجه کسی شد کهماجرا روی یک دست شنا میرفت.
«!؟»
موک گیونگون اخم کرد.
دلیلش این بوداشتباه که هیچ انرژیای ازمشت آن شخص حس نمیکرد.
اگر کسی انرژی درونیدیدن تهذیب کرده باشد، باید شکلیماجرا از انرژی قابل مشاهده باشد.
اما ازچشمان این شخص، هیچباورش چیز ساطع نمیشد.
انگار اصلاً هنرهاینمیکرد رزمی یا انرژیدرونی درونی کار نکرده بود.
«عجیبه.»
اگر انرژی درونی تهذیبدیدن نکرده بود، چرا درخود میان کارآموزان ردهبالا حضور داشت؟
و به دلیلیخودش نامعلوم، موک گیونگون حسسخت آزاردهندهای از او میگرفت.
با خود فکر کرد شایدانرژی لازم باشد قدرت روحانی چشم سومشطوری را باز کند تا بررسیاش کند.
در هماننکنه لحظه، صدای کسیآره به گوش رسید.
«هوی. اونمثل رو مخ توناباوری هم رفته، نه؟»
موک گیونگون سرش را برگرداند.
پشت سرش جوانینمیکرد با چهرهای تیز واوج چشمان کشیده ایستاده بود.
«اوه.»
علاقه موک گیونگون برانگیخته شد.
نمیدانست او کیست، امادیده انرژیاش در میان پنج نفرهیچ برتر کارآموزان ردهبالا قرار داشت.
موک گیونگوندرک با نگاهی تحسینآمیزانرژی از او پرسید:
«به نظر میاد خوب میشناسیش؟»
«نه.»
«نمیشناسی؟»
«آره. ولی هیچکسنمیکرد توی ردهبالا نیستدرونی که اونو نشناسه.»
«مگه خیلی مشهوره؟»
جوان چشمکشیده پوزخندی زد.
«هه! مشهور؟ طرف بدون اینکه درست وسخت حسابی انرژی درونی تهذیب کرده باشه، توی پنجنظر روز یهو از رده پایین پرید رده بالا.»