چپتر 502: داستان فرعی: شعله حقیقی سامادی (۴)
0تالاپ!
گون مون-جا، استاد بزرگ فرقهعبور جونگنان، بیدرنگ بر یک زانووارد نشست و سر تعظیم فرود آورد.
این صحنهایگویی بود که هیچکسجهان انتظارش را نداشت.
نه یک فرد عادی، بلکه گون مون-جا، نماد وحرکت بزرگ فرقه جونگنان، چنین خضوعی از خود نشان داد؛ارتدوکس کرنشی که حتی در «تالار سه پاکی» نیز سابقه نداشت.
کلماتی که از دهانشمرزها خارج شد، برای شوکهانجامش کردن تمام حاضران کافی بود.
«گون مون-جا از فرقه جونگنان،عبور به رهبر فرقه شیطان آسمانی، یگانهشده فرمانروای زیر آسمان، ادای احترام میکنه.»
در آنی، سکوتیدرون مرگبار بر فضایجدا رستوران هوایانگجونگ سایه افکند.
حاضران لحظهایانجامش به شنیدههایوارد خویش شک بردند.
استاد بزرگشاننبود همین الانمرزها چه گفت؟
رهبر فرقه شیطان آسمانی؟
لرزززه!
سرمایی بر ستون فقراتشان دوید.
آیا سخن از همان وجودیعبور بود که بیچون و چرا، یگانهشده قلهی دنیای رزمی کنونی شناخته میشد؟
گون مون-جا با دیدن بهتزدگی آنان درقادر برابر این هویت غیرقابلتصور، آب دهانش راقلبش به سختی فرو داد و گلویش خشک شد.
حس غریبی کهدرون لحظاتی پیش درجدا بیرون تجربه کرده بود...
گویی فضای درونشتاب رستوران کاملاً از جهانمیکرد خارج جدا گشته بود.
این کاری نبود که حتیعبور استاد بزرگی که از مرزها عبورشده کرده باشد، قادر به انجامش باشد.
او با شتاب واردمرزها شده بود و گمان میکردشتاب قلبش از حرکت بازخواهد ایستاد.
گون مون-جا که سال گذشته در نبرد عظیم میاننبود فرقههای ارتدوکس و غیرارتدوکس حضور داشت، از جمله کسانی بودگمان که آن قدرت مهیب را به چشم خویش دیده بود.
شلاااق!
برای نخستین بار درمرزها عمرش، شکافته شدن آسمان وشتاب زمین را به نظاره نشست.
با خود اندیشید اگر خدایعبور جنگی به جهان فانی هبوطوارد کند، بیشک همان مرد خواهد بود.
تنها او نبود؛ تمام اساتید «اتحادجدا عدالت» که در آن جنگ شرکت داشتندباشد نیز همین احساس را تجربه کرده بودند.
به همین دلیل بود که از رویارویی باقلبش فرقه الهی شیطان آسمانی پرهیز میکردند و اومیان را به عنوان «یکتای زیر آسمان» به رسمیت میشناختند.
«آه. این احمقها.»
با این اوصاف، اگرچه نمیدانست پیش ازقادر آمدنش چه رخ داده، گون مون-جا نمیتوانستقلبش حیرت خود را از این ماجرا پنهان کند.
با اینکه دائوئیستهای تبار خورشید در آن زمان مشغولنبود محافظت از مقر اصلی فرقه جونگنان بودند، اما هرگزشده فکر نمیکرد که آنها رهبر فرقه شیطان آسمانی را نشناسند.
«چطور کارشون بهشتاب درگیری با رهبرگمان فرقه شیطان آسمانی کشید؟»
در حقیقت، حضور رهبر فرقه شیطانباشد آسمانی در پایتخت امپراتوری، آن همگمان بدون همراهی زیردستانش، امری باورنکردنی مینمود.
اصلاً شخصی دربزرگی جایگاه او چراباشد باید به پایتخت میآمد؟
در آن لحظه، سان-مون کهجهان پس از شنیدن هویت او دستپاچهمرزها شده بود، لب به سخن گشود:
«ا... استاد بزرگ...شتاب رهبر فرقه شیطانگمان آسمانی که خیلی جوونه...»
«همین الاننبود به رهبر فرقهعبور ادای احترام کن!»
گون مون-جا حرفشبزرگی را قطع کردباشد و نهیب زد.
«و... ولیگویی اون کهکاملاً از مسیر شیطانیه...»
«خفه!»
گون مون-جا چنان نگاه خشمگینیعبور به او انداخت که گوییوارد جانش به لب رسیده است.
دائوئیستهای تبار خورشید که مستقیماً شاهد قدرت شیطان آسمانی نبودند، شایدشده عمق فاجعه را درک نمیکردند، اما اگر آن شخص اراده میکرد، تمامفرقههای حاضران پیش از آنکه حتی مرگ خویش را درک کنند، جان میباختند.
فارغ از حق و باطل،جهان آنها با کسی درافتاده بودندبزرگی که هرگز نباید خشمش را برمیانگیختند.
گون مون-جاانجامش بار دیگروارد اصرار ورزید:
«احترام بذارید!»
با فرمان او، گون هیون-جا، شاگردش، وقادر دیگر دائوئیستهای تبار خورشید با شتاب برقلبش یک زانو نشستند و ادای احترام کردند.
این شامل سان-مون نیز میشد.
با این حال، در این میانگمان یک نفر بود که نمیتوانست خودسال را به زانو زدن راضی کند.
جین جونگ-هیون، فرماندهبزرگی هزارنفرۀ «گارد جامه زرین»قادر و شاگرد گون مون-جا.
«موک گیونگون؟»
بهت و حیرتدرون جین جونگ-هیون از اینگشته وضعیت، دلیل دیگری داشت.
او شیطان آسمانی را میشناخت.
چرا که در آزمونمرزها بخش تیراندازی گارد جامه زرین،شتاب دوشادوش یکدیگر شرکت کرده بودند.
«موک گیونگون همون شیطان آسمانیه؟»
از آنجا که در گارد سلطنتیجدا مانده و در کاخ امپراتوری حضور داشت،باشد از شایعات دنیای رزمی چندان باخبر نبود.
با این حال، حتی او هم میدانست کهقلبش نظام «شش آسمان» که روزگاری اوج دنیای رزمیمیان بود، فرو ریخته و استادی بیهمتا ظهور کرده است.
اما باور اینکه آنمرزها استاد بیهمتا همان موکانجامش گیونگون باشد، برایش غیرممکن بود.
«... امکان نداره.»
دو نفر غرور او راجهان به عنوان یک نابغه خدشهدار کردهمرزها بودند: جو وونهیانگ و موک گیونگون.
با این حال، چه در گذشته و چهقلبش اکنون، جین جونگ-هیون همچنان باور داشت که تفاوتمیان چندانی میان سطح آنها و خودش وجود ندارد.
اما دیدن استادش که اینچنینعبور به خاک افتاده بود، ذهنشوارد را در آشفتگی مطلق فرو برد.
در آن لحظه،بزرگی گون مون-جا زیرباشد لب زمزمه کرد:
«جونگ-هیون. الانگویی وقتش نیست.کاملاً احترام بذار.»
گون مون-جا گمان میکرد که شاگردش،گمان جین جونگ-هیون، به خاطر غرورش بهسال عنوان یک مقام رسمی زانو نمیزند.
«استاد... آخه اون آدم...»
«جونگ-هیون!»
فشار!
جین جونگ-هیون که مشتهایش را گره کردهمیکرد بود، نتوانست در برابر اصرار استادش مقاومت کندعظیم و آماده زانو زدن بر کف زمین شد.
او به عنوان فرمانده هزارنفرۀ گارد جامه زرین غرور خاصوارد خود را داشت، اما با خود اندیشید حتماً دلیلی وجودنبرد دارد که حتی استادش تن به چنین خفتی داده است.
اما ناگهاننبود چیزی رامرزها به خاطر آورد.
«صبر کن ببینم؟»
مگه موک گیونگون توی اون حادثه ناگوار در درمانگاهحرکت گارد نمرده بود؟ همون موقع که توسط «سو یهرین»،ارتدوکس فرمانده شش دفتر در زمان آزمون تیراندازی، زخمی شده بود؟
پس چرا زندهست؟
اگر خوب فکر میکرد، کاخ امپراتوری به خاطرانجامش مرگ «شاهزاده گیونگجین» و ماجرای فرار یک زندانیبازخواهد از «زندان طلایی» زیرزمینی، زیر و رو شده بود.
بعدها، تمام متقاضیان آزمون که عضو «انجمن آسمان ونبود زمین» بودند ناپدید شدند و به شدت مورد سوءظن قرارگمان گرفتند، اما با دخالت «همسر سلطنتی سو»، قضیه ماستمالی شد.
«حالا که فکرش رو میکنم، شاهزاده جونگ مدام دنبال بهونه بوده تا به همسر امپراتوری سومیان فشار بیاره. اگه اینطوره، نمیشه از این قضیه استفاده کرد تا نیروهای "فرمانده صلح جنوبی" و "گاردشدن سلطنتی" رو با ادعای محافظت از اون و دربار بسیج کنیم و این یارو رو زمینگیر کنیم؟»
فرمانده صلح جنوبی، گو سونگبک.
لقب دیگر او به عنوان محافظ امپراتور، «پادشاهانجامش تیغه فرقه شمالی» بود؛ برترین رزمیکار در کاخبازخواهد امپراتوری که به قلمرو عمیق دست یافته بود.
گو سونگبک هنوز از اینکه اجازهجدا داده بود مجرمان در جریان حادثه فرارباشد از زندان طلایی زیرزمینی بگریزند، خشمگین بود.
اگر درست بازیشتاب میکرد، شاید اوگمان مایل به اقدام میشد.
«هر چقدر هم استاد بزرگی باشه، نمیتونهقادر جلوی حمله همزمان یه خبره بینظیر نزدیک بهحرکت سطح خودش و نخبگان گارد سلطنتی دوام بیاره.»
به قولنبود معروف، عدومرزها شود سبب خیر.
عالیه.
این میتونه فرصتی باشه برایشده سرکوب جناح همسر امپراتوری سوبازخواهد و جلب اعتماد شاهزاده جونگ.
- بشکن!
«فعلاً زانو میزنم. ولیمرزها به زودی از اومدن بهشتاب این پایتخت امپراتوری پشیمون میشی...»
ناگهان چهرهگویی جین جونگهیونکاملاً در هم رفت.
«من الان چیکار کردم؟»
چرا چیزی که درمرزها دلش بود را بلندانجامش به زبان آورده بود؟
در حالی که مبهوت مانده بود، گونقادر مونجا، استاد بزرگ فرقه جونگنان را دیدقلبش که آهی کشید و سرش را پایین انداخت.
«نکنه ازگویی یه جورکاملاً طلسم استفاده کرد؟»
با درک اینکه مشکلیوارد وجود دارد، در یک لحظهحرکت هزاران فکر از ذهنش گذشت.
با این حال، چونمرزها میدانست نمیتواند حرفهایی را کهشتاب زده پس بگیرد، فریاد زد:
«این حرفنبود الان نظرمرزها شخصی... کوه!»
پیش ازگویی آنکه کلامشکاملاً منعقد شود.
جین جونگهیون احساس کردوارد کسی گلویش را فشردهقلبش و نمیتوانست درست نفس بکشد.
«ا... این دیگه چیه؟»
سپس صدایی رسا شنید.
«به خاطر مراقبت از بچه، فکر میکنی چقدرکاری طول میکشه تا کاری کنم همه کسایی که اینجان،وارد بدون ریختن یه قطره خون، آخرین نفسشون رو بکشن؟»
کوه کوه...
این هیولاست؟
چطور ممکنه فقط با حرکت دادنباشد انرژیش و بدون تکون دادن حتیگمان یه انگشت راه تنفسش رو ببنده؟
شاهد بودن بردرون چنین شاهکار غیرممکنی،جدا لرزه بر اندام میانداخت.
سپس صدا ادامه یافت.
کوه کوه...
او تمام افکارش رامرزها میخواند، با اینکه حتی آنهاشتاب را به زبان نیاورده بود.
اما آنچهگویی در پی آمد،جهان حتی گستاخانهتر بود.
«اگه مزاحم سفر زیارتیِ دوران بارداری ما بشه، شایدحرکت مجبور بشم گارد سلطنتی و فرقه جونگنان رو ازارتدوکس روی زمین محو کنم تا دیگه دردسری درست نشه.»
- لرزش!
در آن لحظه، جین جونگهیون نه تنهاقادر احساس خفگی میکرد، بلکه از فشار سهمگینیقلبش که بر او وارد میشد، دچار سرگیجه شد.
او حتی در برابر فرماندهجهان صلح جنوبی، گو سونگبک، چنینبزرگی ارعابی را حس نکرده بود.
چهره جین جونگهیون نهوارد تنها رنگپریده، بلکه غرققلبش در عرق سرد شده بود.
اگر کس دیگری این حرف را میزد، شاید تهدیدیشتاب توخالی به نظر میرسید، اما با این هاله فعلی، بهگذشته نظر میرسید که او واقعاً این کار را خواهد کرد.
نه، حس میکرد کهمرزها او واقعاً میتواند اینانجامش کار را انجام دهد.
دیگر بحثگویی تحقیر یاکاملاً بیآبرویی نبود.
او صادقانه احساس میکردوارد وضعیتی که به بار آورده،حرکت چیزی کم از فاجعه ندارد.
درست در همان لحظه بود.
شینگ!
پیش ازگویی آنکه کلامشکاملاً تمام شود.
گون مونجا شمشیرش را بیرون کشید ومیکرد بیدرنگ نوک آن را با دست دیگرشنبرد گرفت و تیغه را پشت گردن خود گذاشت.
سپس گوننبود مونجا بامرزها صدایی التماسآمیز گفت:
«شاگرد من از روی نادانی، مرتکب توهین بزرگی به رهبر فرقه الهی شیطانمیکرد آسمانی شده. شاید این کار خشم شما رو به راحتی فرو ننشونه، ولیحضور التماس میکنم با گرفتن جون این پیرمرد، ذرهای به جونگنان و شاگردم رحم کنید.»
«ا... استاد!»
«استاد بزرگ!»
«استاد!»
تمام دائوئیستهای فرقه جونگنان، از جمله شاگردش گون هیونجا،شتاب با دیدن حرکت صادقانه استاد بزرگ گون مونجا کهسال حتی شرم را نادیده گرفته بود، مات و مبهوت ماندند.
آیا از زماندرون تأسیس فرقه جونگنان هرگزگشته چنین تحقیری وجود داشت؟
کافی بود تاشتاب آنها احساس نفرتگمان از خود کنند.
با این حال،بزرگی چارهای جز تسلیم درقادر برابر وضعیت فعلی نداشتند.
حریف آنها برترینِ زیر آسمان بود،باشد هیولایی که میتوانست بدون حرکت دادنگمان حتی یک انگشت جانشان را بگیرد.
حتی اگر کسی پاکاملاً پیش میگذاشت، هیچکس نمیتوانستکاری وضعیت را نجات دهد.
در آن لحظه، آن مردشده جوان، نه، شیطان آسمانی، پوزخندیبازخواهد زد و با بیخیالی گفت:
«سپاسگزار باشید که به لطفعبور قضاوت سرد و فداکاری نجیبانهوارد استادتون، میتونید جونتون رو حفظ کنید.»
«چی؟»
- بشکن!
در همان لحظه، با صدای بشکن،گمان تمام دائوئیستهای فرقه جونگنان انگار که درگذشته جا بیهوش شده باشند، روی زمین افتادند.
- تالاپ! تالاپ! تالاپ!
این اتفاقنبود برای همه بدونعبور استثنا رخ داد.
حتی گون مونجا، که میتوان او را برترینکاری رزمیکار فرقه جونگنان دانست، آماده خودکشی بود، اماشتاب چشمانش به آرامی بسته شد و فرو افتاد.
تنها کسانیانجامش که نیفتادند،وارد کارکنان هوایانگجونگ بودند.
آنها چنان از اینمرزها منظره شوکه شده بودندانجامش که دهانشان باز مانده بود.
شیطان آسمانینبود با آرامشمرزها به آنها گفت:
«بعد از یه روز بیدار میشن، پسگشته کاری به کارشون نداشته باشید. رزرو امروز کنسله،انجامش پس میتونیم غذامون رو تموم کنیم و بریم؟»
با شنیدن این حرف،وارد ارشد کارکنان هوایانگجونگ دیوانهوار سرحرکت تکان داد و پاسخ داد:
«چطور ممکنه ردبزرگی کنیم؟ ما باباشد تمام وجود در خدمتیم!»
مشتریان واقعی کهبزرگی باید مراقبشان میبودند،باشد دائوئیستهای فرقه جونگنان نبودند.
در حالی که کارکنان، از جمله عضوگشته ارشد، با دقت مشغول پذیرایی بودند، چونگریونگقادر شکم برآمدهاش را نوازش کرد و گفت:
«کوچولوی ما باید بدونه که باباییگمان به خاطر بچهی توی شکم مامان، خیلیگذشته جلوی اون اخلاق گند قدیمیش رو گرفته.»
محتمل بود که همین یک سال و چندانجامش ماه پیش، نه تنها یک نفر، بلکه همهبازخواهد افراد حاضر در اینجا جانشان را از دست میدادند.
با حرفهای چونگریونگ، شیطان آسمانی لبخندباشد ملایمی زد، شانهای بالا انداخت وگمان دستش را به سمت بطری شراب برد.
- لرزش!
اما همین که داشت دستش راگمان دراز میکرد، شیطان آسمانی مکث کردسال و یک ابرویش را بالا انداخت.
«چی شده؟»
وقتی چونگریونگ بابزرگی کنجکاوی پرسید، شیطان آسمانیقادر با صدایی گرفته گفت:
«... ارتباطمگویی با هیولای شیطانیجهان آلیو قطع شد.»