چپتر 356: تیغه افراطی (۳)
0چهره مرد شمشیرزن ازبکش شدت هیجان برافروخته بود وبلافاصله با صدایی لرزان فریاد زد:
«شیطان آسمانی!»
موک گیونگون با شنیدن این نام،معکوس لبهایش را با حالتی آمیخته بهدفع کنجکاوی از هم باز کرد و گفت:
«میخواستم کارتو تمومدخالت کنم، ولی جلونجات خودت رو گرفتی؟»
درست در لحظهای که شمشیرزن قصد داشت جی-اوهتوهین را به قتل برساند، موک گیونگون از فرصت استفادهبتونی کرده بود تا گردن مرد را هدف قرار دهد.
اما درست زمانی که شمشیرش را فرود آورد،بیاختیار مرد ناگهان متوقف شد، حرکتش را معکوس کرد وحتی با تیغهاش ضربه شمشیر اهریمنی آکجوک را دفع نمود.
نگاه موک گیونگون بیاختیارمتوقف به مچ دست وضربه کمر مرد دوخته شد.
عضلاتش چنان ورزیده و درهمتنیدهحتمی بودند که حتی از زیر چینمهم و شکن لباسهایش نیز خودنمایی میکردند.
«... بافت عضلاتش متفاوته.»
در حافظه موک گیونگون، ورزیدهتریندفع عضلاتی که تا به حال دیدهدوخته بود به یو مو-جین تعلق داشت.
اگر عضلات یو مو-جین فرم ایدهآل و متناسبیضربه داشتند، عضلات این مرد به شکلی رشد کردهدست بود که با انسانهای عادی تفاوت فاحشی داشت.
جی-اوه که به لطف دخالتحتمی موک گیونگون از مرگ حتمی نجاتمهم یافته بود، لب به سخن گشود:
«تو کی هستی؟»
«مهم نیست. بکش عقب.»
جی-اوه اندکی احساس توهین کرد، امامعکوس بلافاصله این حس را سرکوب نمود؛دفع هرچه بود جانش را نجات داده بودند.
«نمیدونم کی هستی، ولی اون مرد کسییافته نیست که بتونی تنهایی حریفش بشی. پسعقب غرور رو بذار کنار و بیا با هم...»
بوم!
در همان لحظه، موجیآکجوک از انرژی جی-اوه رابیاختیار به عقب پرتاب کرد.
«این دیگه چیه...؟»
چااانگ!
تیغه شمشیرزن و شمشیربکش اهریمنی آکجوکِ موک گیونگون بابلافاصله شدت به هم برخورد کردند.
با صدای شکافته شدن هوا،دفع تندبادی سهمگین در اطرافشان وزیدن گرفتدوخته و سطح صخره را ترکباران کرد.
جی-اوه با دیدن اینمتوقف صحنه، آب دهانش راضربه به سختی قورت داد.
«اگه یه لحظه دیرترمرگ عقب رفته بودم، وسطسخن اون انفجار پودر میشدم.»
«... این پسره دیگه کیه؟»
او گمان میکرد تنها کسی که میتواند دربیاختیار برابر آن شمشیرزن هیولایی ایستادگی کند، گو چونمو، اربابحتی عمارت کوهستانی یونگگوم و یکی از شش آسمان است.
اما با قضاوت از روی برخوردمعکوس شمشیر و تیغهای که همین حالادفع رخ داد، قدرت آنها تقریباً برابر بود.
این بدان معنا بود کهحتمی این جوان ناشناس نیز هیولاییهستی همتراز با آن شمشیرزن است.
«اینهمه هیولامهم یهو ازبکش کجا پیداشون شد؟»
همچون او، شمشیرزنان بازمانده در آن نزدیکی وبیاختیار ارشد جونگ میونگ ساتائه از فرقه هانگسان نیز ازحتی ظهور این استاد بیهمتا در حیرت فرو رفته بودند.
ظاهرش حتی به بیستسالهها نمیخورد، امامعکوس در برابر آن شمشیرزن قدرتمند حتیدفع یک قدم هم عقبنشینی نکرده بود.
لرزش!
تیغه شمشیرزن و آکجوکِبکش موک گیونگون در اثرتوهین فشار برخورد به شدت میلرزیدند.
شمشیرزن در همان حال گفت:
«شیطان آسمانی. ملاقاتناگهان با شما بهمعکوس این صورت باعث افتخاره.»
«... چه روز جالبی. بازحتمی هم یکی پیدا شد که منمهم رو به این اسم صدا بزنه.»
«باز هم؟»
«من رو از کجا میشناسی؟»
با پرسش موکناگهان گیونگون، لبخندی برمعکوس لبهای شمشیرزن نشست.
«کیه که شمادخالت رو نشناسه؟ بنیانگذارنجات و افسانه زنده.»
«بنیانگذار؟»
یکی ازشمشیر ابروهای موکآکجوک گیونگون بالا رفت.
منظورش از بنیانگذار چه بود؟
وووووو!
در حالی که او غرقعقب در ابهام بود، شمشیرزن انرژیسرکوب درونیاش را افزایش داد و گفت:
«اولین باری که توی موریم ظاهر شدم، با جسارت تمام رفتم سراغ شائولین، مکان مقدس بوداییها وحتی زادگاه هنرهای رزمی دشت مرکزی که میگفتن نقطه مقابل هنرهای شیطانیه. بار دوم توی خاندان تانگ سیچواناگر بودم و سومین بار هم اینجاست، عمارت کوهستانی یونگگوم، مکان مقدس شمشیر... ارزش صبر کردن رو داشت.»
جیززز!
همزمان با اوج گرفتن انرژی شمشیرزن، شعلههای آبیرنگیسخن از برخورد با شمشیر اهریمنی آکجوک زبانه کشیداحساس و موک گیونگون شروع به عقب رانده شدن کرد.
نه تنها شمشیر، بلکه پاهایشعقب که بر زمین ستون شدهسرکوب بودند نیز به عقب سر میخوردند.
چشمان موک گیونگون باریک شد.
اگرچه هنوز قدرت شیطانی چشم سومش را آزادضربه نکرده بود، اما چشم روحش فعال بود ودست هیچ انتهایی برای انرژی این مرد حس نمیکرد.
گویی با تودهایدخالت عظیم و غیرقابلاندازهگیرینجات از انرژی روبرو بود.
شمشیرزن که ازنیست برتری قدرتش اطمینان داشت،احساس پوزخندی زد و گفت:
«انرژی درونیشمشیر من از مرزهایدفع انسانی فراتر رفته.»
«که اینطور.»
«حیف شد. هدفم این بود که توی این لحظهگشود کار رو تموم کنم، ولی اگه میدونستم، همون موقعیبلافاصله که تازه راه رفتن رو یاد گرفته بودی میومدم سراغت.»
«از همون اولنیست داری یه مشت چرنداحساس میگی که سر درنمیارم.»
«هاهاها. نادیدهش بگیر.اهریمنی چیزی نیست کهنمود بتونی درکش کنی.»
جیززز!
انرژی شمشیرزن باز هم افزایشحتمی یافت و پیکر موک گیونگونهستی مدام به عقب رانده میشد.
شمشیرزن که به برتری خود ایماناندکی داشت، قصد داشت با قدرتی خردکنندهجانش موک گیونگون را در هم بشکند.
اما ناگهان—
تراک!
پاهای موک گیونگون گوییمرگ در زمین ریشه دواندسخن و از حرکت باز ایستاد.
چشمان شمشیرزن گرد شد.
او مطمئن بود که در قدرتنمود بدنی دست بالا را دارد، پسعضلاتش این ایستادگی ناگهانی از کجا میآمد؟
در همان لحظه—
وووووو!
انرژی سیاه و خشنی همچون امواج حرارت ازتوهین تمام بدن موک گیونگون فوران کرد و تیغهکسی شمشیر اهریمنی آکجوک را به رنگ سیاه درآورد.
مسئله بزرگتر شدن حجم انرژیدفع نبود، بلکه قدرتش به طرزیکمر باورنکردنی متراکم و فشرده شده بود.
تا چند لحظه پیش درحرکتش حال عقبنشینی بود، اما حالااهریمنی نبرد دوباره برابر شده بود.
شمشیرزن به جایدخالت اینکه گیج شود،نجات قهقهه دیوانهواری سر داد.
«هاهاها! آره! همینه! اینبکش چیزیه که برای تبدیلتوهین شدن به یه افسانه لازمه.»
«خفه شو.»
هواا!
در آن لحظه، دستمرگ چپ موک گیونگون بهسخن سمت چشمان شمشیرزن خیز برداشت.
شمشیرزن سرش را به یک سمتاندکی خم کرد و نیرویی را کهجانش به تیغهاش وارد میکرد، عقب کشید.
پیکر موک گیونگون بهآکجوک سمت مسیر حملهاش متمایل شددست و شمشیرش را تاب داد.
سپس—
هواا!
شمشیرزن تیغهاش را رها کرد و بااحساس یک ضربه دست، قصد داشت با تکنیک تیغهایاون فوقسریع مچ دست موک گیونگون را قطع کند.
چااانگ!
اما تیغه نتوانستناگهان بازوی راست موکمعکوس گیونگون را ببرد.
شمشیر اهریمنی گئوپسال که در کمرشنجات پنهان بود، به طور خودکار بیروننیست پریده و ضربه را دفع کرده بود.
«مسدود کردن همچین تیغه کشندهعقب و سریعی... واقعاً که شایستهسرکوب شهرتتی. پس این یکی چطور؟»
در همان لحظه، شمشیرزنآکجوک با دست چپش نیز ضربهدست تیغهای دیگری را روانه کرد.
همان تکنیکآورد فوقسریع؛ تیغهمتوقف کشنده افراطی.
ضربه دست چپ با هدفحتمی شکافتن جمجمه موک گیونگون درهستی کسری از ثانیه فرود آمد.
اما—
هواا!
موک گیونگون باناگهان فاصلهای مویی جاخالیمعکوس داد و عقب کشید.
از آنجا که ضربه عمودی و رویافته به پایین بود، هیچ راهی برای دفاععقب یا گریز جز اندکی عقبنشینی وجود نداشت.
با ایجاد حتی اندکی فاصله—
چاکچاکچاکچاک!
او میتوانست ضدحمله بزند.
آکجوکِ موک گیونگون ومرگ تیغه شمشیرزن فضای بینشانسخن را با انرژی پر کردند.
سرعتشان چنان بالا بود که حتی جی-اوه وتوهین سایر اساتیدی که فراتر از دیوار قلمرو بودند، بهبتونی زحمت میتوانستند حرکات را با چشم غیرمسلح دنبال کنند.
البته شمشیرزنان معمولیاهریمنی یا ارشد جونگ میونگنگاه ساتائه اصلاً چیزی نمیدیدند.
«خیلی سریعه.»
«هـ... هیولاها.»
دوئل شمشیر و تیغهبکش میان این دو استادتوهین بیهمتا، تجلی خالص سرعت بود.
آنچه شگفتانگیزتر مینمود اینآکجوک بود که فاصله میان آنهادست تنها حدود سه قدم بود.
در چنین فاصله نزدیکی، یک اشتباه کوچک میتوانستضربه به ضربهای مرگبار منجر شود، با این حالدست حمله و دفاع هر دو نفر بینقص بود.
جی-اوه بالطف تماشای نبردمرگ آنها آهی کشید.
«هعی...»
ارشد جونگشمشیر میونگ ساتائهآکجوک با تعجب پرسید:
«آمیتابا. ارشد، شما میتونید ببینید؟»
«... فکر کردیدخالت واضح میبینم؟ فقط سایههایییافته ازش رو تشخیص میدم.»
«پس چرا اونطوری آه میکشید؟»
«سطح مبارزهشون خیلی بالاست.»
ضربات تیغه شمشیرزن مسیری عجیب را طی میکرد که هیچاهریمنی انسان عادی قادر به اجرای آن نبود و به شکلیچنان غیرقابلپیشبینی تغییر جهت میداد تا حریف را تحت فشار بگذارد.
در همین حال، شمشیرزن جوان نیز از تکنیک شمشیریگشود فوقسریع استفاده میکرد، اما نکته حیرتانگیز این بود کهبلافاصله او با هر دو دست تکنیکهای متفاوتی را اجرا میکرد.
استفاده از تکنیکهای متفاوت با دو دست، مانند این بودسرکوب که دو نفر همزمان با هم همکاری میکنند و این بهغرور او اجازه میداد تا مسیرهای عجیب ضربات تیغه را خنثی کند.
«دیدن همچینشمشیر نبرد باورنکردنیایآکجوک درست جلوی چشمام...»
غیرممکن بودآورد که کسیمتوقف شگفتزده نشود.
چاکچاکچاکچاک!
آنها حدود بیستنیست بار بدین شکلاندکی با هم درگیر شدند.
به نظر میرسید این نبرد تا ابد ادامهبیاختیار خواهد داشت، اما شمشیرزن اولین کسی بود کهبودند پیکرش را به عقب پرتاب کرد و فاصله گرفت.
دلیلش این نبودناگهان که نمیتوانست نبردمعکوس را ادامه دهد.
شوک!
اگر لحظهای درنگ میکرد، شمشیر شیطانیاندکی موک گیونگون، که از شدت انرژی قدرتمندشداده به سیاهی گرویده بود، بدنش را میشکافت.
رزمیکار شمشیرزن در حالی که بهنمود شمشیر شیطانی پرانرژی خیره شده بود،عضلاتش در دل زبان به کام گرفت.
او انتظار نداشت که موک گیونگون در حالی کهشمشیر با هر دو دست دو تکنیک کاملاً متفاوت رادوخته اجرا میکند، همزمان از «نیروی شمشیر پیروزی» نیز بهره ببرد.
او به معنای واقعیمرگ کلمه، به تنهایی کارسخن سه نفر را انجام میداد.
«به همینمهم زودی انقدربکش قوی شده؟»
او برای کسباهریمنی تجربه با استادان بیهمتاینگاه بسیاری مبارزه کرده بود.
بنابراین نه تنها به انرژیحرکتش درونی خود، بلکه به تجربه وآکجوک بینش خود نیز اطمینان کامل داشت.
ولی انتظاراتشلطف اشتباه ازمرگ آب درآمد.
«...فکر میکردم چوننیست تازه اسم دراندکی کرده یه تازهکاره.»
اما او اصلاً تازهکار نبود.
لبان رزمیکارآورد اندکی بهمتوقف پوزخند کج شد.
رسیدن بهلطف این سطح قبلحتمی از بیست سالگی...
استعداد اینمهم خاندان بهبکش طرز خطرناکی حسادتبرانگیزه.
«بهتره همونشمشیر اول کارآکجوک ریشهکن بشن.»
شوک! چلانگ!
رزمیکار با دست چپ، شمشیر شیطانینجات سیاه را به آرامی منحرف کردنیست و دست راستش را دراز کرد.
تیغهاش که بر زمینبکش افتاده بود، دوباره بهتوهین سمت دستش کشیده شد.
رزمیکار در حالی که تیغهدفع را در مشت میفشرد، سطحکمر انرژی خود را حتی بالاتر برد.
«گرمکردن دیگهآورد بسه. وقتشهمتوقف جدی بشیم.»
گووووو!
انرژی ساطع شده از اوعقب چنان سهمگین بود که رنگسرکوب از رخسار شمشیرزنان تماشاچی پرید.
با تیزتر و قویتر شدندفع انرژی حریف، چشمان موک گیونگونکمر نیز رنگ جدیت به خود گرفت.
به نظر میرسید تامتوقف این لحظه، مبارزه تنهاضربه برای سنجش یکدیگر بوده است.
با دیدن جدیت رزمیکار، اوحتمی نیز باید بدون هیچ ملاحظهای انرژیمهم خود را به بالاترین حد میرساند.
بنابراین—
گووووو!
او انرژی شیطانیناگهان خود را تا سطحتیغهاش ستاره دهم بالا برد.
هالهای سرد و درنده در تمام جهات پخشسخن شد و شمشیرزنانی که پیش از آن نیزاحساس مقهور قدرت خردکننده شده بودند، لرزیدند و عقب نشستند.
از نظر آنها، اینبکش دو استاد بیهمتا هیولاهاییتوهین فراتر از محدودیتهای انسانی بودند.
ماندن درشمشیر نزدیکی آنهاآکجوک خطرناک بود.
ولی—
سسوک!
درست زمانی که موک گیونگون و رزمیکار انرژیتوهین خود را برای یک نبرد تمامعیار بالا میبردند،کسی نگاه هر دو به سمت چیزی جلب شد.
آن چیز چیزی نبود جز—
وووووونگ!
گوی درخشانی که در دستانحتمی گو وونگسونگ، پسر دوم اربابهستی پیشین عمارت کوهستانی یونگگوم، میدرخشید.
گو وونگهوانگ، ارباب جوان که در سکوت دستش را دراز کرده بودجانش تا گوی را بگیرد، و گو یونوو و یه سونگآه، نوه ارباببیا سونگهوا که در نزدیکی ایستاده بودند، همگی از این پدیده شگفتزده شدند.
وووووونگ!
نور گوی ازناگهان درخشش یک مرواریدمعکوس تابان فراتر رفت.
آنقدر روشن بوددخالت که تمام منطقهنجات را روشن کرد.
حیرتانگیزتر از آن،نیست انرژی عظیمی بود کهاحساس از گوی ساطع میشد.
«...نکنه منبع اصلی همینه؟»
رزمیکار گمان کرد که آنحرکتش انرژی عظیم ساطع شده ازاهریمنی گوی، همان منشأ اصلی است.
با چنینلطف انرژیای، قطعاًمرگ باید منبع باشد.
او حرکتی کرد تا دستشعقب را دراز کند و گوسرکوب وونگسونگ را به سمت خود بکشد.
سپس—
پاک!
گوی در دستان گومرگ وونگسونگ به سمت انرژیسخن عظیم رزمیکار کشیده شد.
«هه؟»
گو وونگسونگ که وحشتزده شده بود، گوینگاه را با هر دو دست محکم گرفتورزیده و سعی کرد آن را از دست ندهد.
ولی قدرت اوناگهان یارای مقابله بامعکوس رزمیکار را نداشت.
انرژی رزمیکار در حال حاضر نزدیکنجات به اوج بود و بدن گو وونگسونگبکش همراه با گوی به هوا بلند شد.
گو وونگهوانگمهم با عجلهبکش فریاد زد:
«اون لامصب رو ول کن!»
ولی گو وونگسونگ که تحت تأثیرمعکوس قدرت شیطانی عجیب گوی قرار گرفتهدفع بود، صدای برادر بزرگترش را نشنید.
او تنها مصممدخالت بود که گوینجات را از دست ندهد.
سپس—
بوم!
بدن معلق اوناگهان ناگهان در نیمه راهتیغهاش به زمین سقوط کرد.
«توی جریانلطف انرژی اختلالمرگ ایجاد کرد؟»
رزمیکار بامهم اخم بهبکش موک گیونگون نگریست.
انتظار نداشت که او در انرژیای کهنگاه برای جذب هوا و آب فرستاده بودورزیده دخالت کند و آن را پراکنده سازد.
آیا درکآورد او ازمتوقف انرژی برتر بود؟
یا تکنیک خاصی آموخته بود؟
اسنپ!
رزمیکار بلافاصلهشمشیر پیکر خود رادفع به پرواز درآورد.
مهم نبود چه اتفاقی میافتد.
اگر آن گویدخالت منبع بود، بایدنجات به چنگش میآورد.
سسوک!
در یک چشم بر هم زدن، رزمیکار بهبیاختیار گو وونگسونگ رسید و سعی کرد بازویی رابودند که گوی را نگه داشته بود قطع کند.
ولی—
چنگ!
در لحظه مناسب،نیست موک گیونگون جلویاندکی تیغه را گرفت.
پس از دفاع، موک گیونگون از انرژینگاه خود برای اجرای تکنیک جذب هوا و آبدرهمتنیده استفاده کرد تا رزمیکار را به عقب براند.
ولی—
رامبل!
بدن گو وونگسونگنیست لرزید اما ازاندکی جایش تکان نخورد.
دلیلش این بود که رزمیکاردفع نیز او را با انرژی محدوددوخته کرده بود تا مانع فرارش شود.
رزمیکار دوباره تلاش کردمتوقف با تکنیک تیغه، بازویضربه گو وونگسونگ را قطع کند.
چانگ!
البته، موک گیونگون قرار نبود ساکتاندکی بنشیند و تماشا کند؛ او از همانداده تکنیک برای دفع تیغه رزمیکار استفاده کرد.
چاچاچاچاچاچانگ!
این برخورد پنج بار در یکمعکوس لحظه تکرار شد و صورت و بدننمود گو وونگسونگ را غرق در زخم کرد.
اگرچه موک گیونگون با مهارت دفاع میکرد، اما برخورد انرژیهستی شمشیر و تیغه این دو استاد بیهمتا کاملاً به اوهرچه منتقل میشد، بنابراین عجیب بود که هنوز سالم مانده است.
چکه چکه!
گو وونگسونگ که پوشیده از زخمهای شمشیر و تیغهدست بود و خونریزی میکرد، درد میکشید اما همچنان گویزیر را محکم چسبیده بود و حاضر به رها کردنش نبود.
لبان رزمیکارآورد با لبخندیمتوقف سرد کج شد.
سپس—
چوک!
او تیغهاش را طوری چرخانددفع که گویی میخواهد بازوی گوکمر وونگسونگ را قطع کند، اما سپس—
پوک!
تیغه رالطف در زمینمرگ فرو کرد.
در آن لحظه، هشت جریانعقب از انرژی تیغه از تیغهسرکوب فوران کرد و زمین را شکافت.
«اون دیگه چه کوفتیه؟»
جی-اوه آن را شناخت.
این یکی ازدخالت تکنیکهای نهایی رزمیکار، «رقابتیافته هشت تیغه جاویدان» بود.
تکنیکی با قدرت انفجاری،
«!؟»
قدرت آنآورد با قبلمتوقف قابل مقایسه نبود.
انرژی تیغهای که از زمینحتمی فوران میکرد چنان قوی بودهستی که زمین را همچون زلزله لرزاند.
کورورورورورو! جیوجیوجوک! جیوجوک!
کسی فریاد زد:
«هـ-همگی عقب بکشید!»
«صخره داره میریزه!»
کف صخره که توان مقاومت دراندکی برابر انرژی تیغه را نداشت، ترکجانش خورد و شروع به ریزش کرد.
در حالی که زمین میلرزید و به سمتبیاختیار لبه صخره کج میشد، موک گیونگون به سرعت گردنحتی گو وونگسونگ را گرفت و به سمت بالا پرید.
پات!
او تقریباً به ارتفاع چهار طبقهنجات اوج گرفت و سعی کرد گونیست وونگسونگ را به بالا پرتاب کند.
در آن لحظه،
«منتظرت بودم.»
رزمیکار که پیش از آنحرکتش بالاتر رفته بود، دست چپش راآکجوک به سمت موک گیونگون دراز کرد.
سپس—
پاچیچیچیچیچیک!
رعد آبیرنگ همچوناهریمنی ریشه گسترش یافتنمود و هوا را پوشاند.
دامنه آن چنان وسیعمتوقف بود که هیچ شانسیضربه برای جاخالی دادن وجود نداشت.
چیچیچیچیچیک!
موک گیونگون و گو وونگسونگ مستقیماًاندکی مورد اصابت رعد قرار گرفتند وجانش بدنهایشان با الکتریسیته آبی جرقه زد.
رزمیکار با دیدناهریمنی برقگرفتگی آنها، پیکرنمود خود را حرکت داد.
او به هوا ضربه زد ومعکوس از فرصت استفاده کرد تا بهدفع سرعت گردن موک گیونگون را قطع کند.
پات
«وقتی انرژی رعد بهت بخوره، نه تنها عضلات،توهین بلکه انرژی درونی هم خشک میشه. شیطان آسمانی،کسی حتماً بار اولته همچین چیزی رو تجربه میکنی...»
در آن لحظه—
چانگ!
«!؟»
با اینکه باید پس از برخورد انرژی رعد از حرکت بازهرچه میایستاد، بدن موک گیونگون در حالی که هنوز جرقهها در اطرافشبذار سوسو میزدند، آزادانه حرکت کرد تا تیغه رزمیکار را دفع کند.
«چطور ممکنه؟»
درکش دشوار بود.
این انرژیای نبود کهمرگ از یک تکنیک انرژی درونیگشود ساده به دست آمده باشد.
این قدرت از منبع روح اژدها نشأت میگرفت وبلافاصله هر استادی که مورد اصابت انرژی رعد قرار میگرفت، انرژیحریفش درونیاش سفت میشد و موقتاً قدرتش را از دست میداد.
پس چطور میتوانست حرکت کند؟
درست درآورد همان حال کهحرکتش او متعجب بود،
پات!
موک گیونگون که تیغه را دفاع کرده بود، بدنش را درهرچه میان زمین و آسمان چرخاند و با استفاده از راز «گام تهی»کنار به سمت بالا خیز برداشت و سپس به سمت پایین شیرجه رفت.
دلیلش این بود کهآکجوک گو وونگسونگ در حالبیاختیار سقوط از صخره بود.
به لطف تجربهاش با دام باکها، شاگرد خونین فرقه خون جسد، او توانستهنمود بود به نحوی انرژی رعد را تحمل کند و تیغه را دفع نماید، اماشکن برخی از عضلاتش سفت شده بود و ناخواسته گو وونگسونگ را رها کرده بود.
شووووو!
مهم نبود که گوبکش وونگسونگ سقوط کند و بمیرد،بلافاصله اما گوی باید بازیابی میشد.