---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 394: دوراهی (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 394: دوراهی (۲)

0

«درسته. واسه‌پیش​ همین وقت‌تیغه​ گشتن بهت نمیدم.»

صدایی بم و‌چاقوها​ آرام در نزدیکی‌وضوح​ گوش طنین‌انداز شد.

مو یاک، محرم اسرار شاهزاده بزرگ نا یول‌ریانگ،‌نازک​ که جا خورده بود، بدون لحظه‌ای درنگ و‌بزند​ فکر کردن به سمت آن پیکر یورش برد.

- شترک!

همزمان، دو چاقوی‌آنکه​ پرتابی از آستین‌هایش‌کلنگ​ بیرون کشیده شد.

آن‌ها در هوا چرخیدند‌می‌چرخیدند​ و مستقیماً صاحب آن‌رویت​ صدا را نشانه رفتند.

- هوووف!

شاید به خاطر‌تیغه​ تنش شدید بود که‌پرتاب​ گویی زمان کند شد.

حتی در حالی که چاقوها‌لمسش​ در هوا می‌چرخیدند، چهره آن‌گردن​ پیکر به وضوح قابل رویت بود.

چهره‌ای چنان خیره‌کننده و‌می‌چرخیدند​ جذاب که گویی از‌رویت​ یک زن زیباتر بود.

با این حال، آن پیکر‌هیونگین​ در برابر چاقوهای پران، تنها‌کمرش​ سرش را اندکی کج کرد.

یعنی هیچ‌آنکه​ قصدی برای‌لمسش​ دفاع نداشت؟

در همان لحظه...

- شپلق!

یکی از چاقوها ناگهان در میانه‌ی هوا تغییر‌نازک​ مسیر داد و درست در شانه و ران مو‌اما​ یاک که هنوز در حال چرخش بود، فرو رفت.

- تالاپ! تالاپ!

«آخ!»

مو یاک که با چاقوهای پرتابی‌وضوح​ خودش زخمی شده بود، نتوانست درست‌جذاب​ فرود بیاید و به زمین غلتید.

«این... این امکان نداره!»

درست در کنار او، هیونگین به سرعت شمشیر‌قاپ​ نازک و منعطفی را از کمرش بیرون کشید و‌شوکه​ سعی کرد به آن پیکر ناگهانی—گردن موک گیونگ‌ون—ضربه بزند.

اما پیش‌پیش​ از آنکه تیغه‌لمسش​ حتی لمسش کند...

- کلنگ!

شمشیر شکست‌امکان​ و به‌کنار​ هوا پرتاب شد...

- قاپ!

گردن هیونگین‌پیش​ در مشت موک‌لمسش​ گیونگ‌ون اسیر شد.

در چشم برهم‌زدنی، هیونگین گیر افتاده‌وضوح​ بود؛ او چنان شوکه بود که‌جذاب​ حتی نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده است.

موک گیونگ‌ون‌امکان​ با نگاهی‌کنار​ آزرده گفت:

«تو همون موش‌کور‌تیغه​ فضولی هستی که‌شکست​ قبلاً جاسوسی می‌کرد.»

«گ... گه... تو... تو؟»

«اگه کارت‌حالی​ تموم شد،‌می‌چرخیدند​ دیگه برو.»

«ب... برم؟»

- قرچ!

موک گیونگ‌ون‌پیش​ بدون تردید گلوی‌لمسش​ هیونگین را درید.

خون از زخم پاره‌شده فوران کرد؛ هیونگین تلوتلو خورد، چشمانش‌چنان​ از شدت درد و عذاب گشاد شده بود و سپس به‌اندکی​ پشت سقوط کرد و دست و پایش از هم باز شد.

لرزش‌های بدن‌امکان​ و فوران خونش،‌هیونگین​ منظره‌ای رقت‌انگیز داشت.

با وجود اینکه دو نفر به این سرعت‌قاپ​ از پا درآمده بودند، نگاه شاهزاده بزرگ، نا‌افتاده​ یول‌ریانگ، تنها بر موک گیونگ‌ون قفل شده بود.

او یک بار نگاهش‌تیغه​ را به بالا انداخت و‌قاپ​ سپس لب به سخن گشود.

«پرواز کردی اومدی؟»

«آره، حدست خوبه.»

«...»

پرواز کرده، هان؟ پس‌تیغه​ حتماً از تکنیک گام آسمانی‌قاپ​ یا گام تهی استفاده کرده؟

نا یول‌ریانگ با وجود تسلط بر «گام آب زلال»‌چهره‌ای​ مشهور، که یکی از هنرهای رزمی آکروباتیک نادر بود، هنوز‌تنها​ به آن اعماق نرسیده بود؛ بنابراین باورش برایش سخت بود.

با این‌امکان​ حال در‌کنار​ دلش اعتراف کرد:

«... اون پاش‌تیغه​ رو از همه‌شکست​ مرزها فراتر گذاشته.»

اگر فقط بحث قدرت‌تیغه​ خام بود، هیچ شانسی برای‌قاپ​ پیروزی در اینجا وجود نداشت.

جو اطراف‌حالی​ آن یارو هم‌چهره​ تغییر کرده بود.

قبلاً احساساتش تقریباً محو‌کنار​ بود؛ مثل خودش خشن‌نازک​ و صیقل‌نخورده به نظر می‌رسید.

فکر می‌کرد اگر آن‌لمسش​ یارو از او پیروی نکند،‌گردن​ کشتنش کاری طبیعی خواهد بود.

اما حالا، هیچ اثری از آن‌کلنگ​ خامی باقی نمانده بود؛ او مثل‌گیونگ‌ون​ یک شمشیر خوش‌تراش، صیقل خورده بود.

«حالا قوی‌تر شده...»

چشمان نا یول‌ریانگ‌نداره​ می‌درخشید اما همچنان‌سرعت​ در حرکت بود.

او متوجه شد که موک گیونگ‌ون به طرز وحشتناکی قدرتمند‌مشت​ شده است، اما با فکر کردن به او به عنوان‌است​ یک حریف، سناریوهای نبرد بی‌شماری را در ذهن ترسیم کرد.

با این حال، هر چقدر هم‌کلنگ​ که آن صحنه‌ها را در ذهنش‌گیونگ‌ون​ مرور می‌کرد، هیچ پاسخی وجود نداشت.

آن یارو‌حالی​ تبدیل به یک‌چهره​ هیولا شده بود.

- چک!

نا یول‌ریانگ حس عجیبی روی‌کلنگ​ پیشانی‌اش کرد و عرق سرد‌مشت​ را با پشت دست پاک کرد.

این چیزی فراتر‌آنکه​ از عرق ناشی‌کلنگ​ از تمرین بود.

او دریافت که تا‌می‌چرخیدند​ به حال چنین اضطرابی‌رویت​ را تجربه نکرده بود.

«زندگی... و مرگ...‌نداره​ یعنی من سر‌سرعت​ این دوراهی ایستادم؟»

یک دوراهی...‌آنکه​ واقعاً که‌لمسش​ شگفت‌انگیز بود.

مسیر زندگی تقریباً نامرئی بود و‌کلنگ​ در میان تهدیدهای مرگ که از همه‌اسیر​ سو احاطه‌اش کرده بودند، غرق شده بود.

در پاسخ‌حالی​ به افکار او،‌چهره​ موک گیونگ‌ون گفت:

«می‌خواستم یه جنبه احساسی‌تر ازت‌هیونگین​ ببینم، ولی انگار اون‌قدر منطقی‌کمرش​ هستی که واقعیت رو سریع بگیری.»

«انکارش نمی‌کنم،‌آنکه​ چون هیچ امیدی‌کلنگ​ به برد نیست.»

«بهت یه حق انتخاب میدم.»

«حق انتخاب؟»

«آره.»

«پس قصد‌آنکه​ داری امیدم‌لمسش​ رو ناامید کنی.»

«بهش به چشم یه فرصت‌لمسش​ نگاه کن که بتونی یه‌گردن​ ذره بیشتر از زندگی لذت ببری.»

«اون انتخاب چیه؟»

«اگه ریشه‌های حیات بدنت رو‌هیونگین​ قطع کنی و دانتیانت رو‌کمرش​ نابود کنی، جونت رو می‌بخشم.»

«این چه فرقی‌تیغه​ با گفتن اینکه "بمیر"‌پرتاب​ به یه رزمیکار داره؟»

«اگه واسه یه رزمیکار‌تیغه​ مرگ و زندگی یکیه،‌پرتاب​ پس می‌تونی همین‌طوری بمیری.»

«هع.»

نا یول‌ریانگ پوزخندی زد.

با دیدن واکنش‌تیغه​ او، موک گیونگ‌ون‌شکست​ شانه‌ای بالا انداخت.

نا یول‌ریانگ دستش‌آنکه​ را به سمت‌کلنگ​ خاصی دراز کرد.

غلاف شمشیری که کنار‌می‌چرخیدند​ میز شراب بود، با جادوی‌چهره‌ای​ تهی به دستش جذب شد.

- تپ!

نا یول‌ریانگ در‌تیغه​ حالی که غلاف‌شکست​ را گرفته بود، گفت:

«قصد ندارم واسه زندگیم التماس کنم یا مثل‌پرتاب​ یه کرم زندگی کنم. ولی حالا که قراره‌گیر​ برم، مردن به عنوان یه رزمیکار راه بدی نیست.»

«عالیه.»

«الکی هندونه زیر بغلم نذار. دنیای رزمی‌شمشیر​ به کنار، قانون این دنیا بقای اصلحه.‌موک​ ضعیف‌ها حذف می‌شن؛ این بار نوبت من بود.»

هرچند این‌آنکه​ را گفت، اما‌کلنگ​ لحظه‌ای تلخ بود.

او قدرتی داشت که تقریباً با یک «هشت ستاره»‌قاپ​ رقابت می‌کرد، با این حال حریفش حتی قوی‌تر شده‌شوکه​ بود و او را به طرف ضعیف‌تر تبدیل کرده بود.

نا یول‌ریانگ دسته شمشیر را‌چهره​ با دست راستش محکم گرفت‌چنان​ و شروع به برداشتن چشم‌بندش کرد.

حتی اگر هیچ شانسی‌کنار​ برای پیروزی در نبرد نبود،‌منعطفی​ باید دست و پا می‌زد.

موک گیونگ‌ون هم‌تیغه​ حرکت کرد تا کاغذ‌پرتاب​ آرایش شمشیر را بردارد.

سپس، ناگهان—

«تاریکی ایست زمان.»

- تس‌تس‌چوک!

انگار که پلک‌تیغه​ زده باشد، جهان‌شکست​ برای لحظه‌ای تاریک شد.

چشمان موک‌پیش​ گیونگ‌ون به‌تیغه​ شدت باریک شد.

«؟!»

چرا که تصویر شاهزاده‌کنار​ بزرگ، نا یول‌ریانگ، ناگهان‌نازک​ از نظر محو شد.

چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟

خیلی ناگهانی‌پیش​ و مرموز‌تیغه​ رخ داد.

هیچ اثری از‌چاقوها​ حرکت، جریان چی‌وضوح​ یا حضور حس نمی‌شد.

درست جلوی چشمانش ناپدید شد...

- غرررش!

حضورهای بی‌شماری‌پیش​ به سمت‌شان‌تیغه​ هجوم آوردند.

چنان تعداد زیادی ظاهر شدند‌چهره​ که گویی از ناکجاآباد آمده‌چنان​ بودند؛ پدیده‌ای شوم و دلهره‌آور.

موک گیونگ‌ون به آرامی سرش را‌سرعت​ بالا آورد و به سقف سفالی‌سعی​ کلاه فرنگی در حیاط پشتی نگریست.

«کار توئه؟»

«هووم. انتظار داشتم حتی یه آدم‌کلنگ​ قوی هم کمی دستپاچه بشه، ولی‌گیونگ‌ون​ اینکه تو این وضعیت انقدر خونسردی... تحسین‌برانگیزه.»

کسی که روی سقف‌می‌چرخیدند​ کلاه فرنگی نشسته بود،‌رویت​ یول‌میونگ، شیر تالار بزرگان بود.

با دیدن چهره‌اش که با زخم‌های سوختگی وحشتناکی پوشیده‌منعطفی​ شده بود، موک گیونگ‌ون فوراً دریافت که او همان‌پیش​ کسی است که سعی داشته با جادوگری ردیابی‌اش کند.

چطور شاهزاده بزرگ نا یول‌ریانگ‌کلنگ​ ناپدید شده بود و او‌مشت​ ناگهان اینجا ظاهر شده بود؟

پاسخ این بود که...

- ویززز!

چشم سوم موک گیونگ‌ون‌کنار​ گشوده شد و قدرت‌نازک​ مرموزش را آزاد کرد.

ناگهان نیروی عظیمی را‌لمسش​ در اطرافش احساس کرد که‌گردن​ فضا را به لرزه درآورد.

محیط اطراف‌پیش​ ناپایدار باقی‌تیغه​ مانده بود.

موک گیونگ‌ون پرسید:

«این دیگه چه جور جادوییه؟»

ابروهای یول‌میونگ‌آنکه​ با شنیدن‌لمسش​ این سوال پرید.

او به چیزی مشکوک‌تیغه​ شد و امواج انرژی‌پرتاب​ باقی‌مانده را خوانده بود.

«توی سوابق اومده بود که جو‌وضوح​ اوی-گونگ به خاطر استعداد بی‌نظیرت تو‌جذاب​ رو شاگرد خودش کرده. پس حقیقت داره.»

موک گیونگ‌ون بی‌تفاوت‌نداره​ به نظر می‌رسید‌سرعت​ و ادامه داد:

«این سطح از انرژی حتی از‌شکست​ بهترین هنرهای شیطانی هم فراتره. نکنه‌اسیر​ از ابزار یا شیء خاصی قدرت گرفتی؟»

«ها؟»

«انگار همین‌طوره. فقط‌چاقوها​ زمان رو برای‌وضوح​ من متوقف کردی؟»

‘؟!’

دهان یول‌میونگ‌آنکه​ از تعجب‌لمسش​ کمی باز ماند.

ابروهای درهم‌کشیده‌اش لرزیدند؛ سپس گفت:

«... تو‌حالی​ دیگه چی‌می‌چرخیدند​ هستی؟ چطور تونستی...؟»

«لکه‌های خون روی زمین، بیرون کلاه فرنگی‌ان. با‌نازک​ اینکه وقتی افتاده بود تکون نخورد، عجیب نیست‌بزند​ که اون لکه‌ها رو جا گذاشته و غیبش زده؟»

‘خون؟’

جایی که موک گیونگ‌ون‌تیغه​ نگاه می‌کرد، قطرات محوی‌پرتاب​ از خون باقی مانده بود.

اکثر ردها پاک شده‌می‌چرخیدند​ بودند اما این یکی‌رویت​ از قلم افتاده بود.

اگر یول‌میونگ متوجه آن می‌شد، از‌سرعت​ اینکه او چنین سرنخ نادری را‌سعی​ در یک نگاه یافته، حیرت‌زده می‌شد.

«و این همه آدم دارن نزدیک میشن و من حتی حضور یک نفرشون رو هم حس نکردم؟ تنها راهش اینه‌است​ که من رو یه جورایی جدا کرده باشین و یهو انداخته باشین اینجا... آه، شاید از یه جادوی خاص استفاده‌درید​ کردی تا من رو برای یه لحظه ایزوله کنی. نه فقط فضا، بلکه حتی جریان زمان رو هم جدا کردی؟»

‘!!!!!’

با شنیدن این‌چاقوها​ سوال، یول‌میونگ واقعاً‌وضوح​ گیج و مبهوت شد.

لرزی که بر بدنش‌کنار​ نشست نشان می‌داد این‌نازک​ بینش چقدر باورنکردنی است.

با مطالعه هنرهای شیطانی، حس کردن انرژی عجیب نبود، اما‌مشت​ توانایی او در پی بردن به استفاده از اثر باستانی «تاریکی‌نگاهی​ توقف زمان» تنها با دیدن این بخش از ماجرا، وحشتناک بود.

«تاریکی توقف زمان» یک اثر مقدس از دوران سه‌قاپ​ شهریار و پنج امپراتور بود که تنها زمانی استفاده می‌شد‌نمی‌فهمید​ که مقدار زیادی انرژی به طور طبیعی انباشته شده باشد.

با این‌حالی​ حال، این اثر‌چهره​ شرایط سختگیرانه‌ای داشت.

پس از استفاده، تمام انرژی مصرف می‌شد و‌نازک​ نیاز به زمان برای جمع‌آوری مجدد داشت، و‌بزند​ انرژی آزاد شده به سختی به یک‌هزارم می‌رسید.

اگر انرژی طی هزار سال جمع‌شکست​ می‌شد، می‌توانست هدف را به اندازه یک‌چشم​ سال کامل از فضا-زمانِ دنیا جدا کند.

این قدرتی مطلق بود‌تیغه​ که گریز از آن‌پرتاب​ برای هیچ موجودی ممکن نبود.

‘... این‌حالی​ پسره دیگه‌می‌چرخیدند​ چه جونوریه؟’

مهم نبود چقدر هنر شیطانی یا‌سرعت​ بینش داشت، فهمیدن این موضوع با‌سعی​ این سرعت فراتر از عقل سلیم بود.

اما در یک لحظه کوتاه،‌کلنگ​ او دقیقاً درک کرده بود که‌گیونگ‌ون​ آن اثر باستانی چه کرده است.

‘یه هیولا.’

یول‌میونگ، شیر تالار بزرگان،‌می‌چرخیدند​ نتوانست جلوی تحسینش را بگیرد‌چهره‌ای​ و با زبان نوچ کرد.

او قبلاً از آثار باستانی استفاده کرده‌شمشیر​ بود اما هرگز انرژی کافی برای به دام‌گیونگ‌ون—ضربه​ انداختن کسی حتی برای نیم‌لحظه جمع نکرده بود.

با این حال، این پسر بسیار‌شکست​ باورنکردنی‌تر بود و درک موقعیت در‌اسیر​ چنین زمان کوتاهی را دشوارتر می‌کرد.

یول‌میونگ با‌پیش​ وجود شگفتی، اندکی‌لمسش​ احساس پشیمانی کرد.

تازه متوجه شده‌چاقوها​ بود که چنین‌وضوح​ کسی وجود دارد.

شنیده بود که این پسر هنوز به سن قانونی نرسیده،‌کمرش​ اما اگر با مهارت رزمی از «دیوار دیوارها» عبور کرده‌تیغه​ و چنین استعدادی در هنرهای شیطانی داشت، واقعاً گوهری نایاب بود.

یول‌میونگ با تردید گفت:

«واقعاً باهوشی. بین همه‌تیغه​ کسایی که دیدم، هیچ‌کس‌پرتاب​ به تیزی تو نبود.»

«ممنون بابت تعریف.»

«خب، در مورد اون...»

«اگه می‌خوای مخم رو بزنی،‌کلنگ​ رد می‌کنم. مهم‌تر از اون،‌مشت​ شاهزاده بزرگ رو کجا قایم کردین؟»

«...»

رد کردن پیشنهاد قبل‌می‌چرخیدند​ از اینکه حتی مطرح‌رویت​ شود؛ او کاملاً قاطع بود.

متقاعد کردنش‌امکان​ غیرممکن به‌کنار​ نظر می‌رسید.

یول‌میونگ سرش‌آنکه​ را تکان‌لمسش​ داد و گفت:

«واقعاً فکر‌پیش​ نمی‌کنی که همین‌جوری‌لمسش​ بهت می‌گم، هان؟»

با شنیدن این‌چاقوها​ حرف، موک گیونگ‌ون‌وضوح​ لبخند محوی زد.

«خب، اگه جونت در‌کنار​ خطر باشه، شاید بگی‌نازک​ شاهزاده بزرگ کجا رفته.»

- گوووو!

موک گیونگ‌ون عمداً‌آنکه​ قصد کشتنش را‌کلنگ​ آشکار کرد؛ تهدیدی واضح.

با این‌حالی​ حال، یول‌میونگ‌می‌چرخیدند​ با خونسردی خندید:

«عالیه. ولی کار‌نداره​ سختیه. شاهزاده بزرگ‌سرعت​ اینجا خیلی مهمه.»

«که این‌طور؟‌آنکه​ پس خودم‌لمسش​ پیداش می‌کنم.»

با قضاوت از روی‌تیغه​ رد خون، مدت زیادی‌پرتاب​ نبود که زندانی شده بود.

پس هنوز‌حالی​ شانس ردیابی‌اش‌می‌چرخیدند​ وجود داشت.

نیازی به جنگیدن با تمام نیروهای‌سرعت​ محاصره‌کننده نبود؛ شاید فقط حساب رسیدن‌سعی​ به کسی که داخل بود کفایت می‌کرد.

در همان لحظه...

- پاک!

کسی روی‌حالی​ دیوار شرقی‌می‌چرخیدند​ ظاهر شد.

هیکلش متعلق به پیرمردی مو سفید‌سرعت​ با نگاهی تیز بود که چهره‌ای‌سعی​ آشنا را از پشت گردن گرفته بود.

او برادر ناتنی، موک یو-چون بود‌شکست​ که همراه موک گیونگ‌ون از فرقه‌اسیر​ شمشیر یون‌موک گروگان گرفته شده بود.

دقیق‌تر بگوییم،‌پیش​ برادر ناتنی واقعیِ‌لمسش​ خودِ موک گیونگ‌ون.

روی صورتش زخم‌هایی‌چاقوها​ داشت، انگار به‌وضوح​ زور دستگیر شده بود.

- شلپ شلپ شلپ!

یول‌میونگ دست‌آنکه​ زد و‌لمسش​ پوزخندی زد:

«زمان‌بندی عالی.»

با شنیدن این حرف، پیرمرد مو‌وضوح​ سفید پوزخندی زد و فشار دستش‌جذاب​ را روی گردن موک یو-چون بیشتر کرد.

«آوردن همچین پسری توی این‌هیونگین​ فاصله کم، حسابی این تن‌کمرش​ پیر رو به زحمت انداخت.»

«ولی بازم‌آنکه​ ممنونم. به‌لمسش​ هر حال...»

- سوک! تاپ!

یول‌میونگ از روی سقف‌می‌چرخیدند​ پایین پرید و نیشخندی به‌چهره‌ای​ موک گیونگ‌ون زد و گفت:

«حالا دیگه ورق برگشته.‌کنار​ ببینم اون کله‌ی باهوشت می‌تونه‌منعطفی​ حدس بزنه چی می‌خوام بگم...»

«فقط بکشش.»

‘!؟’

ناولها | novelha.net