چپتر 213: در کشتی (۴)
0«شمشیر پوچ بدون ماه».
این یکی از فنون شمشیری بود کهمرسوم در طوماری پنهانشده توسط «چونگریونگ»، در خزانهینشسته «دره خون و اجساد» به ثبت رسیده بود.
او آن را یکی از «پنج تکنیککارایی بزرگ شمشیر» نامیده بود؛ فنونی که روزگاریشمشیرزنی نماد دنیای رزمی باستان به شمار میرفتند.
«آه!»
مسیرهای حرکت شمشیرمرسوم در چشمان موکگویی گیونگون منعکس شد.
در حین نظاره، تصویر آن شمشیرزن بیبدیل و پیرمردی کهگویی پیشتر در حالت خلسه دیده بود، در ذهنش بر هممیتواند منطبق گشتند و آیات شمشیر در اعماق وجودش حک شد.
—هوووش! هوووش! هوووش!
رقص شمشیری روحنوازکامل که یادآور قرصهیجان ماه کامل بود.
لرزهی ناشی از هیجان چنانشده بر ستون فقراتش نشست که تمامکنفوسیوس تجربیات پیشین در برابرش رنگ باختند.
گرچه او به خزانهی دره خون و اجساد راه یافته و فنونجدید شمشیری که چونگریونگ بازگو کرده بود را به خاطر سپرده بود، اماکند این اجرای خاص قیاسناپذیر بود—و سطحی کاملاً متفاوت از حیرت را برمیانگیخت.
—شواک! شواک!
«متفاوته.»
آنچه مایه شگفتی دوچندانرها موک گیونگون شد، تفاوتجدید در فرمهای شمشیر بود.
فنون شمشیری که او در حالت خلسه شاهدرها بود، عاری از هرگونه حرکت زائد بودند—هر ضربهگفته زیبا، اما با کارایی بیرحمانه برای کشتن فرود میآمد.
ولی شمشیرزنی پیرمرد حتیبودند—هر فراتر میرفت و از چارچوبهایبرای مرسوم کاملاً رها شده بود.
«آه...»
گویی دنیایی کاملاًمرسوم جدید را بهگویی تماشا نشسته بود.
کنفوسیوس گفته بود که در هفتاد سالگی،مرسوم انسان میتواند از امیال قلبی پیروی کند بیآنکهکنفوسیوس از اصول اخلاق، قانون یا طریقت عدول نماید.
شمشیر پیرمرد دقیقاً چنین بود.
آن فراتر ازکامل فرمهای موجود بودهیجان و آزادانه تکامل مییافت.
و با این حال، حیرتانگیزشده بود که این هنوز هماننشسته «شمشیر پوچ بدون ماه» بود.
«... هیچوقت اینجوری بهش فکرمیرفت نکرده بودم. پس میشه تکنیکهایگویی شمشیر رو اینطوری هم اجرا کرد.»
این تمامهرگونه باورهای مرسومبودند—هر را درهم میشکست.
موک گیونگونقرص نتوانست جلوی تحسینناشی صادقانهاش را بگیرد.
این تکنیک شمشیری نبود کهشده کسی بتواند صرفاً با حفظ کردنکنفوسیوس و به یاد آوردن، تکرارش کند.
و اینپیرمرد شوک تنهافراتر مختص او نبود.
گرچه او دیگر جسمبودند—هر فیزیکی نداشت، اما چونگریونگ دربرای زمان حیاتش شمشیرزنی استثنایی بود.
لحظهای که اینکامل صحنه را دید، مبهوتچنان و دچار اشراق شد.
«این... شمشیره؟»
او زمانی با دیدن دو تکنیک ازمرسوم «قدیس شمشیر بدون ماه» به بینش رسیده وکنفوسیوس سبک شمشیر ماه خود را خلق کرده بود.
اما با دیدن اینبودند—هر صحنه، درک تازهای ازبیرحمانه شمشیر در ذهنش شکوفا شد.
در این لحظه،کامل شکافی میان چونگریونگ وچنان موک گیونگون پدیدار گشت.
برخلاف چونگریونگ که درون «عروسک چوبی» محبوس بود و تنهانشسته قادر به نظاره رقص شمشیر خالص بود، موک گیونگون میتوانستکند نحوه حرکت انرژی محیط را با هر چرخش شمشیر درک کند.
این تفاوت چشمگیر بود.
—هوووم!
دیری نپایید کهکامل پیرمرد از چرخشهیجان شمشیر دست کشید.
همزمان، درخششی کمسومرسوم از تیغهی «شمشیرگویی قطعکننده شیطان» ساطع شد.
گویی حتی آن شمشیر بهاصطلاح اهریمنیچارچوبهای نیز به تکنیک حیرتانگیزی که پیرمردجدید به نمایش گذاشته بود، ادای احترام میکرد.
پیرمرد بههرگونه شمشیر قطعکننده شیطانضربه نگریست و گفت:
«معرکهست. با وجودکامل تو، شمشیرِ منِ پیرچنان حتی درخشانتر هم میشه.»
—هوووووم!
شمشیر در پاسخحتی لرزید و نجواییچارچوبهای طنینانداز سر داد.
با دیدن این صحنه،بودند—هر موک گیونگون در دلبیرحمانه زبان به تحسین گشود.
اگر حتی روحِ شمشیرِ دمدمیمزاجِ اینهیجان تیغهی اهریمنی چنین واکنشی نشان میداد، پسپیشین پیرمرد حقیقتاً بر قلهی شمشیرزنی ایستاده بود.
پیرمرد روچارچوبهای به موکرها گیونگون کرد.
«دیدی؟»
«آره.»
«چقدرش یادت موند؟»
موک گیونگون تقریباً خواست بگویدشده که همهچیز را به یادنشسته دارد، اما خود را متوقف کرد.
او حسپیرمرد کرد سوال پیرمردمیرفت معنای عمیقتری دارد.
او میتوانست تکتک حرکات را بهزیبا یاد آورد—حتی میتوانست دقیقاً همانطور کهمیآمد پیرمرد اجرا کرده بود، تکرارشان کند.
اما آنقرص تنها یکلرزهی پوسته توخالی میبود.
پس صادقانه پاسخ داد:
«چیز زیادی یادم نموند.»
با شنیدن اینزائد حرف، چشمان پیرمردزیبا کمی باریک شد.
در درونش،قرص پیرمرد غافلگیرلرزهی شده بود.
گرچه او شمشیر را به موکگویی گیونگون نشان داده بود، فرض میکرد محدودیتهاییهفتاد در درک این جوان وجود داشته باشد.
اما انتظارپیرمرد این پاسخفراتر را نداشت.
«چیز زیادی یادت نموند؟»
«نه.»
«... که اینطور.»
گوشه لب پیرمرد لرزید.
به عنوان یک شمشیرزن،بودند—هر او این را بیش ازبرای حدِ کفایت برای جبران میدانست.
اما به نظرکامل میرسید درک این جوانکچنان فراتر از انتظاراتش بود.
پس پیرمردچارچوبهای دوباره شمشیرشرها را برداشت.
سپس—
«پس یههرگونه بار دیگهبودند—هر تماشا کن.»
—هوووش! هوووش! هوووش!
این بار، اومرسوم همان رقص شمشیرگویی پیشین را اجرا کرد.
با این حال، درستفراتر مانند قبل، مسیر حرکت شمشیرشده به شکل نفسگیری زیبا بود.
اما یک تفاوتزائد وجود داشت—حرکات حتیزیبا سادهتر شده بودند.
اگر نمایش قبلی مانند ماهناشی کامل بود، این یکی بهنشست هلال ماه میمانست—مختصرتر، اما تیزتر.
تکنیک برخلافچارچوبهای دفعه قبل،رها نیمهکاره تمام شد.
همین که شمشیرش رافراتر پایین آورد، شمشیر قطعکنندهرها شیطان حتی سریعتر لرزید.
پیرمرد از موک گیونگون پرسید:
«این دفعه چطور؟»
«... حتی همینطور کهرها نگاه میکنم هم انگارجدید نمیتونم به خاطر بسپارم.»
با شنیدن اینحتی حرف، لبهای پیرمردچارچوبهای بیشتر کش آمد.
سپس، در حالی که دوبارهضربه شمشیر قطعکننده شیطان را محکمکشتن گرفته بود، گارد گرفت و گفت:
«فهمیدم. پس دوباره ببین.»
به محض گفتن اینرها حرف، پیرمرد تکنیک شمشیرجدید دیگری را آزاد کرد.
این بار،پیرمرد تفاوت چشمگیریفراتر با قبل داشت.
بازی شمشیر حتی سادهتربودند—هر شد—کمتر در بند زیبایی، وبرای بیشتر متمرکز بر کارایی محض.
با این حال، نگاهلرزهی موک گیونگون هرگز ازستون مسیر تیغه منحرف نشد.
چشمانش مانند چشمانمرسوم کسی بود که دردنیایی اشراق گم شده است.
—شواک!
شمشیرزنی پیرمرد حتی سریعتر ازضربه نمایش دوم به پایان رسید—مدت زمانشفرود به سختی به نصف آن میرسید.
پس از غلاف کردنلرزهی شمشیر، پیرمرد خیره بهستون موک گیونگون نگریست و پرسید:
«خب؟»
موک گیونگونپیرمرد نفس عمیقیفراتر بیرون داد.
چشمان پیرمردهرگونه با علاقهبودند—هر بیشتری درخشید.
تنها از همان بازدم، میتوانست بگویدهیجان که موک گیونگون در همان مسیریتجربیات قدم گذاشته که او طی کرده است.
سرانجام، موکچارچوبهای گیونگون لبرها باز کرد:
«استعدادم کمه. باحتی اینکه جلوی چشمم بود،مرسوم همهچیز رو فراموش کردم.»
«!!!!!»
پیرمرد زیر خندهکامل زد و قهقههایهیجان جانانه سر داد.
«هاهاهاهاها!»
پس از مدتیحتی خندیدن، سرانجام ایستاد ومرسوم به موک گیونگون گفت:
«فقط میخواستم یهزائد جبران کوچیک بکنم، ولیکارایی قضیه خیلی سرگرمکننده شد.»
«... واسه یهکامل جبران کوچیک زیادیهیجان به نظر میاد.»
«بذارش پای خوششانسیت.»
با این حرفها،حتی موک گیونگون ناگهان چیزیمرسوم را به یاد آورد.
عجیب بود، او حضور [شمشیر پوچ بدون ماه] را در تکنیکفرود پیرمرد حس کرده بود... و این حس با تصویر آن شمشیرزن بیهمتاییگویی که در ابیات گنجینه «دره خون و اجساد» دیده بود، همپوشانی داشت.
میخواست بپرسد...
«پیرمرد، نکنهچارچوبهای تو همونرها بدون ماه...»
«هه هه هه.حتی نزدیک بود اینچارچوبهای رو با خودم ببرم.»
«ها؟»
تلق!
پیش از آنکه کلام موک گیونگون منعقددنیایی شود، پیرمرد حرفش را برید و [شمشیرسالگی قطعکننده شیطان] را در غلاف جای داد.
سپس، شمشیر راحتی به سمت موکچارچوبهای گیونگون پرتاب کرد.
در حالی که موکبودند—هر گیونگون به آسانی شمشیر رابرای در هوا قاپید، پیرمرد گفت:
«خب، بدهیم رو به اندازه کافی صافچنان کردم و تو هم کلی چیز برای هضمرنگ کردن داری. دیگه این پیرمرد رفع زحمت میکنه.»
«صبر کن...؟»
موک گیونگون اخم کرد.
آنها هنوز وسطزائد رودخانه بودند... دقیقاًزیبا قصد داشت کجا برود؟
با چنین جریان آبلرزهی خروشانی، حتی یک استادستون هم توسط امواج بلعیده میشد.
پس موک گیونگون گفت:
«بهتر نیست بذاریحتی کشتی برسه بهچارچوبهای ساحل بعد پیاده شی؟»
«جایی کههرگونه من میرم اونضربه طرف رودخونه نیست.»
«ولی اینجا که...»
«مشکلی نیست. خودت رورها هم برای یه دیدارجدید گذری به زحمت ننداز.»
با گفتن این حرف، پیرمرد چوبچارچوبهای ماهیگیری بامبوی خود را روی شانهجدید انداخت و به سمت عرشه چرخید.
این دیوانگی بود.
موک گیونگون هنوز حتی هویتناشی پیرمرد را نفهمیده بود... نمیتوانستنشست اجازه دهد همینطوری بگذارد و برود.
«پیرمرد...»
وووش!
در یک چشمزائد به هم زدن،زیبا پیرمرد ناپدید شد.
موک گیونگون با عجله به سمت قسمتی ازستون عرشه که پیرمرد آنجا ایستاده بود دوید وباختند اطراف را با نگاه کاوید... اما هیچ خبری نبود.
حتی در تاریکی و زیرشده رگبار باران، دید او بسیارنشسته تیزتر از یک انسان معمولی بود.
با اینپیرمرد حال، هیچفراتر چیزی ندید.
«... اینهرگونه دیگه چهبودند—هر صیغهای بود؟»
اصلاً آدم بود؟
در کسری از ثانیهرها غیب شد و هیچ ردیتماشا از خود به جا نگذاشت.
«چونگریونگ، دیدی چی شد؟»
«......»
موک گیونگون سعیکامل کرد از چونگریونگهیجان بپرسد، اما پاسخی نیامد.
نگران از اینکه اتفاقی افتاده باشد،گویی [عروسک چوبی] داخل جیبش را لمس کرد...هفتاد او هنوز درونش مهر و موم بود.
این بدان معنا بود کهمیرفت او حتماً در تفکری عمیقگویی فرو رفته و صدایش را نمیشنود.
«یعنی چونگریونگ همزائد از چیزی کهزیبا دید به درکی رسیده؟»
احتمالش زیاد بود.
حالا که فکرش را میکرد، خودگویی او هم میخواست تمام چیزهایی راگفته که پیرمرد نشانش داده بود، پردازش کند.
پس از اینکه مدتی دیگر اطرافچارچوبهای را جستجو کرد، موک گیونگون سرانجامجدید تسلیم شد و چهارزانو روی عرشه نشست.
چشمانش را بست و شروعضربه کرد به مرور بازی شمشیرکشتن پیرمرد از همان ابتدای کار.
در دماغه کشتی.
سئوپ چون، کاپیتان سوم نیروی اصلی [انجمن آسمانرها و زمین]، شرابی را که از کدوی قلیاییِگفته راهب سقوطکرده، جا گومجونگ گرفته بود، سر کشید.
«آخیش... بدجور میچسبه.»
«هه هه هه.کامل حداقل قدر شرابهیجان خوب رو میدونی.»
«هاهاهاها! مگه مردی هم هست که قدر نوشیدنیجدید ناب رو ندونه؟ مزه کردنش روی قایقِ در حالامیال تکون خوردن، اونم زیر رگبار بارون... کیفش به همینه!»
«شراب روپیرمرد باید توفراتر همچین جاهایی خورد.»
«گل گفتی.»
«به همینقرص مناسبت... یهلرزهی قلپ دیگه!»
گلوپ! گلوپ!
«هوی! این الان یهفراتر قلپ بود؟ میخوای همهش روشده بالا بکشی؟ بده من ببینم!»
آن دوهرگونه حسابی با همضربه جور شده بودند.
طولی نکشید که دست درناشی گردن هم انداختند و نوبتینشست مینوشیدند و از لحظاتشان لذت میبردند.
با تماشای آنها، مونگرها مویاک، پسر معاون رهبر،جدید با تحقیر نچنچی کرد.
«احمقها.»
با این بارانی کهبودند—هر میبارید، اصلاً میفهمیدند شراببیرحمانه توی دماغشان میرود یا دهانشان؟
به هرقرص حال، آنها ازناشی قماش او نبودند.
درست همان لحظهمرسوم که داشت در ذهنشدنیایی آنها را نادیده میگرفت...
بوم!
چشمان مونگ مویاک رویبودند—هر هم افتاد و رویبیرحمانه عرشه نقش بر زمین شد.
او تنها نبود.
سئوپ چون و جا گومجونگ هم که با خوشحالیتماشا مشغول نوشیدن بودند، چشمانشان بسته شد و مثل جنازهقلبی روی زمین افتادند و به خواب عمیقی فرو رفتند.
با دیدن این صحنه،فراتر سکاندار کشتی، جنگجوی شبحگونرها ها یون، اخم کرد.
عجیب بود کهزائد همه آنها همزمانزیبا از پا درآمده بودند.
سپس...
«نزدیک بود فراموشت کنم.»
صدایی از کنارشحتی باعث شد هاچارچوبهای یون از جا بپرد.
وقتی برگشت، پیرمردی را دیدضربه که بارانی حصیری به تن داشتفرود و چوب ماهیگیری روی شانهاش بود.
ها یون کهکامل او را شناختههیجان بود، بلافاصله زانو زد.
«بزرگوار!»
اما پیش از آنکه زانویشمیرفت به زمین برسد، پیرمرد سرش رادنیایی تکان داد و مانع او شد.
سپس پیرمردهرگونه لب بهبودند—هر سخن گشود.
«اگه این پیرمرد بیشتر حواسشناشی رو جمع میکرد، به قبرتنشست بیاحترامی نمیشد. من رو ببخش.»
«این چه حرفیه! چطور ممکنهشده تقصیر شما باشه؟ این بیلیاقتی وکنفوسیوس کمسعادتی خودم بود که باعثش شد.»
پیرمرد با شنیدنحتی حرفهای ها یونچارچوبهای سرش را تکان داد.
«حتی بعد از این همهضربه سال، هنوزم همینی. وقتشه کهکشتن دیگه خودت رو رها کنی.»
«نه. منقرص هنوز بایدلرزهی تاوان بدم.»
«اینطوری نباش. اونمرسوم بچه نمیخواست توگویی اینقدر زجر بکشی.»
«......»
ها یون در سکوتبودند—هر سرش را پایین انداختبیرحمانه و چهرهاش درهم رفت.
پیرمرد برایقرص دلداری ضربهایلرزهی به شانهاش زد.
سپس هاچارچوبهای یون سر بلندشده کرد و گفت:
«شرمندهام.»
«غم شما باید عمیقتر ازضربه من باشه، با این حال هنوزفرود به این بنده حقیر دلداری میدین.»
«فقط میتونمقرص در برابر لطفناشی شما تعظیم کنم.»
«نیازی به تشکر نیست. فهمیدی؟»
«......»
«به هر حال، قضیه حل شدزیبا و منم بعد از مدتها صورتت روولی دیدم. دیگه این پیرمرد رفع زحمت میکنه.»
ها یونقرص نتوانست اندوهشلرزهی را پنهان کند.
امیدوار بود امسال پیرمرد را نبیند، اما دههها بودتماشا که آن بزرگوار بدون هیچ وقفهای، هر ده سالقلبی یکبار برای رسیدگی به قبر و مقبره او میآمد.
برای ها یون، اینفراتر سختی نبود... اما برایرها پیرمرد قضیه فرق میکرد.
«...»
«هنوز پیداش نکردین؟»
پیرمرد سرشچارچوبهای را به نشانهشده منفی تکان داد.
«آسون نیست.»
«پس اجازه بدین منبودند—هر یه بدن انسانی مناسببیرحمانه پیدا کنم تا کمکتون...»
«نه. بهترین کمکی که میتونیناشی بهم بکنی اینه که بهنشست خودت سخت نگیری و بگذری.»
«......»
«بزرگوار.»
«ذهنت رو درگیرش نکن.بودند—هر امروز، یادآوری خاطرات قدیمیبیرحمانه حالم رو جا آورد.»
ها یون گیج شد.
«خاطرات؟»
«با جوونی آشنا شدم که وظیفه اینمرسوم پیرمرد رو به جای من انجام داد.نشسته باعث شد بعد از مدتها یاد [اون] بیفتم.»
«!؟»
چشمان ها یون گرد شد.
«منظورتون از [اون]... دامادتونه؟»
پیرمرد لبخند محوی زد.
تاییدی بیصدا.
ها یونقرص در درونش بهناشی شدت حیرتزده بود.
خیلی وقت بودمرسوم که پیرمرد حرفی ازدنیایی آن شخص نزده بود.
اینکه حالا حرفش را پیشمیرفت کشیده بود، یعنی برای آن جواندنیایی خارقالعاده احترام بسیار زیادی قائل بود.
«اینکه شما روزائد یاد [اون] انداخته... یعنیکارایی واقعاً اینقدر کارش درسته؟»
صدای پیرمرد در حالیلرزهی که وقایع پیشین راستون مرور میکرد، جدی شد.
«از نظر استعدادمرسوم خالص، حتی ممکنه ازدنیایی [اون] هم جلوتر باشه.»
«!!!!!!!»