---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 328: طوفان سیچوان (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 328: طوفان سیچوان (۱)

0

در فاصله‌ی حدود چهار لی از چنگدو،‌بهت​ عمارتی بزرگ و باشکوه قرار داشت که‌تنهایی​ وسعتش با یک روستای کوچک برابری می‌کرد.

این مکان، جایی‌پادشاه​ جز عمارت خاندان‌هین​ تانگ سیچوان نبود.

هیاهویی ناگهانی در عمارت‌اهالی​ تانگ که معمولاً در سکوت‌محافظت​ غرق بود، به پا خاست.

علت این آشوب، ورود غیرمنتظره‌ی میهمانی بود‌مردی​ که درست هنگام ظهر، زمانی که خورشید‌می‌کردند​ در میانه‌ی آسمان می‌درخشید، از راه رسید.

مرد جامه‌ای رزمیکاری ساده بر تن داشت،‌بهت​ اما پوست عریانش با زخم‌هایی پوشیده شده‌تنهایی​ بود که هاله‌ای خطرناک از وجودش ساطع می‌کرد.

او مردی‌شناخته​ از اهالی‌مبارز​ جنگل بامبو بود.

رزمیکارانی که از ورودی عمارت تانگ محافظت می‌کردند، متوجه شدند که‌متوجه​ چیزی در مورد او غیرعادی است و پرسیدند: «تو کی هستی، ای‌بدون​ مسافر؟ چطور جرأت کردی بدون هماهنگی قبلی با رئیس خاندان بیای اینجا؟»

مرد هویتش را‌هاله‌ای​ کوتاه و مختصر‌ساطع​ فاش کرد: «سئوک په‌اونگ.»

«سئوک... په‌اونگ؟» این‌فرقه​ نام بسیار آشنا‌نتوانستند​ به نظر می‌رسید.

نامی بود که‌پادشاه​ برای آن‌ها کاملاً‌هین​ شناخته شده بود.

«پادشاه مبارز جنگل سبز؟»

«هین!»

سئوک په‌اونگ،‌اساتید​ پادشاه مبارز‌شیطانی​ جنگل سبز.

یکی از هشت ستاره، رهبر‌سبز​ اتحاد جنگل سبز و یکی‌رهبر​ از برترین اساتید فرقه شیطانی.

رزمیکارانی که او را‌اهالی​ شناختند، نتوانستند بهت و‌ورودی​ حیرت خود را پنهان کنند.

رهبر جنگل سبز، نیرویی عظیم در فرقه‌مردی​ شیطانی، به تنهایی به عمارت تانگ سیچوان آمده‌متوجه​ بود که بخشی از فرقه عدالت محسوب می‌شد.

ورود او‌اساتید​ عمارت تانگ را‌شناختند​ به آشوب کشاند.

تمام رزمیکارانی که از عمارت‌سبز​ محافظت می‌کردند گرد آمدند و‌رهبر​ هر لحظه برای نبرد آماده می‌شدند.

داخل تالار میهمانان عمارت،‌اهالی​ بیش از پانصد رزمیکار تانگ‌محافظت​ منطقه را محاصره کرده بودند.

بوم!

کسی داخل تالار‌فرقه​ میهمانان فنجان چایی‌نتوانستند​ را روی میز گذاشت.

دو مرد میانسال در‌مبارز​ دو سوی یک میز‌هشت​ گرد روبروی هم نشسته بودند.

آن‌ها کسی نبودند جز سئوک په‌اونگ، استاد بزرگ فرقه شیطانی،‌می‌کردند​ و تانگ این‌هه، رئیس خاندان تانگ سیچوان که لقب «دستان‌چطور​ هزار سم»، یکی از هشت ستاره را نیز یدک می‌کشید.

سئوک په‌اونگ پس از‌خطرناک​ زمین گذاشتن فنجان چای، پیش‌دستی‌جنگل​ کرد و به سخن آمد.

«عجب استقبال باشکوهی.‌فرقه​ واسه یه سنگ بی‌ارزش‌بهت​ این‌همه آدم جمع کردین؟»

با وجود اینکه در عمق قلمرو دشمن بود، سئوک په‌اونگ‌رهبر​ هیچ نشانی از اضطراب بروز نمی‌داد؛ موضوعی که باعث شد‌خود​ تانگ این‌هه پیش از پاسخ دادن، در دل آهی بکشد.

«همه اینا به‌مردی​ خاطر اینه که‌بامبو​ می‌شناسیمت، پهلوان سئوک.»

«پهلوان، هان...؟ شنیدن این‌خطرناک​ کلمه از زبون تو،‌اهالی​ برادر تانگ، بدک نیست.»

«اگه کسی مثل پهلوان‌شیطانی​ سئوک قهرمان باشه، حقشه‌حیرت​ که اینطوری صداش کنن.»

«به رئیس راهزنایی که تو مسیر شیطانی قدم‌هشت​ می‌ذارن می‌گی قهرمان؟ بهم برنمی‌خوره، ولی مرغ پخته‌شناختند​ هم خنده‌ش می‌گیره. لازم نیست انقدر پاچه‌خواری کنی.»

کلام بی‌پرده و صریح‌اهالی​ سئوک په‌اونگ باعث شد‌ورودی​ چشمان تانگ این‌هه باریک شود.

همان‌طور که خود‌هاله‌ای​ سئوک گفته بود، او‌مردی​ شایسته‌ی نام قهرمان نبود.

مهارت‌هایش انکارناپذیر بود، اما‌شیطانی​ او تنها سردسته‌ی راهزنان‌حیرت​ کوهستان بود و مستحق سرزنش.

با این حال، با احتیاط‌سبز​ با او رفتار می‌کردند، چرا‌رهبر​ که از نیت واقعی‌اش بی‌خبر بودند.

«چرا اومده اینجا؟»

به‌طور کلی، فرقه‌های‌هاله‌ای​ عدالت و شیطانی‌ساطع​ دشمن یکدیگر بودند.

اما جنگل سبز و خاندان‌شناختند​ تانگ سیچوان هیچ درگیری یا‌پنهان​ تماس خاصی با هم نداشتند.

با این حال، این‌مبارز​ مرد ناگهان سر و‌هشت​ کله‌اش پیدا شده بود.

سیچوان خانه فرقه‌هایی مانند امی‌جنگل​ و چینگ‌چنگ بود و بخشی از‌متوجه​ قلمرو فرقه عدالت به شمار می‌رفت.

جسارت او در‌هاله‌ای​ تنها آمدن به‌ساطع​ اینجا نگران‌کننده بود.

هدف واقعی‌اش چه بود؟

«هاا... چاره‌ای نیست.»

تانگ این‌هه که دید‌اهالی​ طفره رفتن بی‌فایده است،‌ورودی​ مستقیم سر اصل مطلب رفت.

«پهلوان سئوک... چه‌هاله‌ای​ بادی شما رو‌ساطع​ انداخته عمارت ما؟»

«چیز خاصی نیست.»

«چیز خاصی نیست؟ منظورت چیه؟»

«همون‌طور که می‌بینی،‌مردی​ دست‌خالی اومدم و بدون‌رزمیکارانی​ نوچه. واسه دعوا نیومدم.»

«واسه دعوا نیومدی؟»

«توقع داری باور کنم؟»

فرقه شیطانی‌شناخته​ به حیله‌گری و‌سبز​ زبان‌بازی شهره بود.

تا زمانی که نیت‌اهالی​ واقعی‌شان مشخص نمی‌شد، نمی‌توانستند‌ورودی​ به آن‌ها اعتماد کنند.

سئوک په‌اونگ خنده‌ی‌هاله‌ای​ آرامی کرد و‌ساطع​ رفت سر اصل مطلب.

«نیاز نیست حاشیه‌فرقه​ بریم. تو ذات من‌بهت​ نیست که نقشه بکشم.»

«... بنال.»

«شنیدم یه‌ساطع​ زن رو تو‌جنگل​ عمارت نگه داشتین.»

«زن؟ داری‌شده​ از چی‌خطرناک​ حرف می‌زنی؟»

«نیاز نیست‌اساتید​ فیلم بازی کنی.‌شناختند​ آمارش رو دارم.»

تانگ این‌هه پوزخندی زد.

«پهلوان سئوک،‌ساطع​ نمی‌دونم داری از‌جنگل​ چی حرف می‌زنی.»

«اِ؟ نمی‌دونی؟ اگه بگم‌خطرناک​ اون زن از فرقه‌اهالی​ گل بائه است چی؟»

«!؟»

به محض شنیدن این حرف، چهره‌هین​ تانگ این‌هه برای لحظه‌ای درهم رفت‌برترین​ اما به سرعت آن را پنهان کرد.

«این چرت‌ساطع​ و پرتا‌اهالی​ چیه می‌بافی؟»

«انکار کردن فایده‌هاله‌ای​ نداره. منبعم مو‌ساطع​ لای درزش نمی‌ره.»

«...»

«فقط واسه یه کار‌مبارز​ اومدم اینجا. اون زن فرقه‌ستاره​ گل بائه رو تحویل بده.»

چهره تانگ‌ساطع​ این‌هه سخت‌اهالی​ و سنگی شد.

«پهلوان سئوک، نمی‌دونم این اراجیف رو از‌مردی​ کجا شنیدی، ولی اینکه پاشی بیای اینجا و‌متوجه​ دستور بدی کسی رو تحویل بدیم، واقعاً گستاخیه.»

«گستاخی؟ کجای خواستن‌فرقه​ یه عضو فرقه‌نتوانستند​ گل بائه گستاخیه؟»

«ها! پهلوان سئوک!»

«اگه چو بیفته که خاندان بزرگ تانگ‌رزمیکارانی​ سیچوان داره از یه مرتد فرقه گل‌مورد​ بائه محافظت می‌کنه، می‌تونی عواقبش رو جمع کنی؟»

«دیگه داری زیاده‌روی می‌کنی!»

«زیاده‌روی؟ اگه همچین کسی اینجا‌شناختند​ نیست، فقط انکارش کن. چرا‌پنهان​ همش دم از گستاخی می‌زنی؟»

تانگ این‌هه‌شناخته​ با شدت‌مبارز​ انکار کرد.

«معلومه که همچین کسی اینجا نیست.‌بامبو​ عمارت ما چطور ممکنه به یه‌شدند​ عضو فرقه گل بائه پناه بده؟»

«مطمئنی؟»

«آره.»

«پس مشکلی‌شناخته​ نیست. اجازه بده‌سبز​ عمارت رو بگردیم.»

بوم!

پیش از آنکه حرفش‌خطرناک​ تمام شود، تانگ این‌هه‌اهالی​ محکم روی میز کوبید.

میز به‌اساتید​ دو نیم‌شیطانی​ تقسیم شد.

همان‌طور که میز شکسته فرو‌سبز​ می‌ریخت، تانگ این‌هه اخمی کرد‌رهبر​ و صدایش را بالا برد.

«چه غلطا!‌ساطع​ می‌خوای عمارت‌اهالی​ من رو بگردی؟»

«اگه ریگی‌شده​ به کفشت نیست،‌وجودش​ چرا مخالفت می‌کنی؟»

«مخالفت؟ تو تهِ بی‌شرمی هستی! یه راهزن جنگل سبز چطور جرأت‌کنند​ می‌کنه سرش رو بندازه پایین بیاد تو عمارت، اونم جایی که‌گرد​ بخشی از اتحاد عدالته و تقاضای بازرسی کنه؟ از جونت سیر شدی؟»

تانگ این-هه‌شناخته​ قید ادب و‌سبز​ نزاکت را زد.

درخواست سوک په‌اونگ برای تفتیش عمارت، پایش‌رزمیکارانی​ را از گلیمش فراتر گذاشته بود و‌مورد​ خشم تانگ این-هه به اوج رسیده بود.

هرچند هر دو از جایگاه رفیع «هشت‌مردی​ ستاره» برخوردار بودند، اما تانگ این-هه نیز دست‌کمی‌متوجه​ از او نداشت و حریفی قدرتمند محسوب می‌شد.

«می‌خوای امروز لقب‌فرقه​ هشت ستاره تبدیل‌نتوانستند​ بشه به هفت ستاره؟»

«به نظر میاد‌پادشاه​ رئیس خاندان تانگ‌هین​ حسابی شاکی شده.»

هورت!

سوک په‌اونگ با خونسردی چایش‌وجودش​ را نوشید و با این حرکت،‌رزمیکارانی​ توجه تانگ این-هه را جلب کرد.

«!؟»

پیش از آنکه میز در‌سبز​ هم بشکند و خرد شود،‌رهبر​ سوک فنجان چای را برداشته بود.

همین حرکت کافی‌مردی​ بود تا نشان دهد‌رزمیکارانی​ او مردی معمولی نیست.

تانگ این-هه انرژی‌هاله‌ای​ سمی درونش را فراخواند‌مردی​ و آماده نبرد شد.

«اگه بذارم امروز زنده‌شیطانی​ از اینجا بره، بعداً‌حیرت​ دردسر بزرگی درست میشه.»

از آنجا که سوک پیش‌تر‌سبز​ وارد عمارت شده بود، تانگ این-هه‌اتحاد​ بدترین سناریو را در نظر گرفت.

نمی‌دانست سوک اطلاعاتش را‌اهالی​ از کجا آورده، اما‌ورودی​ اشتباه مهلکی مرتکب شده بود.

اگر می‌خواست با پیش کشیدن نام «فرقه‌مردی​ گل بائه» به عمارت فشار بیاورد، نباید تنها‌متوجه​ پا به درون آن می‌گذاشت تا تحریکشان کند.

اگر جای او بود، نیروهای «جنگل‌نتوانستند​ سبز» را همراه می‌آورد یا ابتدا‌نیرویی​ افکار عمومی بیرون را متشنج می‌کرد...

تاپ تاپ تاپ!

در همان لحظه—

«ا... ارباب! بدبخت شدیم!»

صدای یکی از‌فرقه​ نگهبانان بیرونی عمارت از‌بهت​ بیرون به گوش رسید.

تانگ این-هه با بدگمانی پرسید:

«چه خبر شده؟»

«راهزن‌های جنگل‌شده​ سبز عمارت‌خطرناک​ رو محاصره کردن.»

«چی؟»

«بشکه‌های نفت چیدن و‌مبارز​ تیرهای آتیش‌زده آماده کردن، دور‌ستاره​ تا دور عمارت رو گرفتن.»

تانگ این-هه اخمی کرد‌اهالی​ و با نگاهی تیز‌ورودی​ به سوک په‌اونگ خیره شد.

سوک لبخند محوی زد.

«من چیز زیادی سرم‌شیطانی​ نمیشه، ولی شنیدم حمله با‌خود​ آتیش بدجور جلوی سم جوابه.»

«سوک په‌اونگ!»

این یک تله بود.

طعمه‌ای برای متمرکز‌هاله‌ای​ کردن تمام توجه‌ساطع​ عمارت بر یک نقطه.

«هه!»

تانگ این-هه از خشم می‌سوخت.

انتظار نداشت رهبر راهزنان این‌چنین مکار باشد‌رزمیکارانی​ و از خود به عنوان طعمه استفاده کند‌غیرعادی​ تا همه نگاه‌ها را به خود دوخته سازد.

تانگ این-هه بر خشم‌خطرناک​ خود مسلط شد و‌اهالی​ با لحنی سرد گفت:

«پس با آمادگی اومدی. ولی فکر کردی خودت سالم می‌مونی؟ شاید‌کنند​ آتیش حریف سم بشه، ولی سیچوان قلمرو فرقه‌های صالحه. فکر کردی‌گرد​ اونا اجازه میدن یه فرقه شیطانی اینجا هر غلطی دلش میخواد بکنه؟»

سوک په‌اونگ دستانش‌پادشاه​ را روی سینه صلیب‌یکی​ کرد و پوزخندی زد.

«در حالت عادی، آره.»

«در حالت عادی؟»

«فکر کردی تو راهِ اومدن به اینجا چیکار کردم؟‌خود​ شایعه اینکه خاندان تانگ داره از اعضای فرقه گل‌محسوب​ بائه محافظت می‌کنه، الان احتمالاً همه جا پخش شده.»

«!!!!!»

قرچ!

مشت تانگ این-هه فشرده شد.

«... رو دست خوردم.»

این مرد‌شناخته​ یک راهزن‌مبارز​ ساده نبود.

او استراتژی می‌دانست.

اگر شایعه حمایت خاندان تانگ از فرقه‌مردی​ گل بائه پخش می‌شد، «اتحاد عدالت» و‌می‌کردند​ دیگر فرقه‌های صالح دلیلی برای کمک نداشتند.

در حالی که تانگ‌شیطانی​ این-هه مبهوت مانده بود،‌حیرت​ سوک انگشتی را بالا گرفت.

«ارباب تانگ، من نیومدم اینجا جنگ راه بندازم. اگه خاندان تانگ و جنگل‌اساتید​ سبز با هم درگیر بشن، هر دو طرف آسیب می‌بینن و ممکنه آتیش جنگ‌بخشی​ بزرگ‌تری بین فرقه‌های صالح و شیطانی روشن بشه. واسه همین یه پیشنهاد صلح‌آمیز دارم.»

«پیشنهاد صلح‌آمیز؟ هه!»

«بهت چهار روز وقت میدم. تو این مدت یکی‌جنگل​ رو انتخاب کن: یا اعضای فرقه گل بائه که قایم‌غیرعادی​ کردی رو تحویل بده، یا اجازه بده عمارت رو بگردیم.»

«...»

«فقط چهار روز.»

تق!

سوک از جا برخاست.

تانگ این-هه آرام اما‌شیطانی​ با قصدی مرگبار و‌حیرت​ سرشار از نیت کشتن گفت:

«فکر کردی‌شناخته​ میذارم به‌مبارز​ همین راحتی بری؟»

«همه نیروهات رو دور تالار مهمان جمع کردی... اگه‌محافظت​ ما دو تا که هر دو جزو هشت ستاره‌ایم‌هستی​ الان بجنگیم، فکر می‌کنی خرابی‌ش سر کی خراب میشه؟»

قروچ!

کلمات مطمئن سوک‌فرقه​ باعث شد تانگ‌نتوانستند​ این-هه دندان‌قروچه کند.

«فکر کردی‌شناخته​ واسه اونش‌مبارز​ آماده نیستم؟»

«ارباب تانگ، درست فکر کن. ارزشش رو داره‌ورودی​ که فقط واسه محافظت از یه زنِ فرقه‌است​ گل بائه، آبروی عمارت رو ببری و تلفات بدی؟»

«...»

تانگ این-هه‌اساتید​ دیگر حرفی‌شیطانی​ برای گفتن نداشت.

سوک تمام‌شناخته​ راه‌های فرار‌مبارز​ را بسته بود.

اگر اینجا می‌جنگیدند، حتی اگر سوک و جنگل‌ورودی​ سبز را شکست می‌دادند، خسارت غیرقابل‌تصور بود و برچسب‌پرسیدند​ محافظت از فرقه گل بائه بر پیشانی عمارت می‌خورد.

«چهار روز.»

با گفتن این حرف،‌شیطانی​ سوک با اطمینان تالار‌حیرت​ مهمان را ترک کرد.

اندکی بعد، پیشکار‌پادشاه​ بیرونی عمارت، تانگ‌هین​ چول‌-یونگ وارد شد.

«ارباب!»

تانگ این-هه خسته‌هاله‌ای​ و درمانده روی‌ساطع​ صندلی‌اش ولو شد.

«باید فکر کنم.»

«ارباب، جای فکر کردن نیست. اگه شایعه بشه‌هشت​ که اون زن رو پناه دادید، جمع کردن اوضاع‌نتوانستند​ غیرممکن میشه، حتی سخت‌تر از جنگیدن با جنگل سبز.»

«گفتم وقت می‌خوام!»

«... هنوزم چسبیدید به‌خطرناک​ اون قدرت پیشگویی یا‌اهالی​ هر چی که هست؟»

«...»

تانگ این-هه سکوت کرد.

تانگ چول‌-یونگ نوچ‌ای کرد.

«ارباب، دیگه وقتشه بیخیال شید. حتی اگه سونگ-آ قدرت مادربزرگم‌بامبو​ رو به ارث برده باشه، بازم عضوی از فرقه گل‌است​ بائه است. فکر کردید اون قدرتش رو واسه عمارت خرج می‌کنه؟»

«...»

پاسخی نیامد.

تانگ چول‌-یونگ آهی عمیق کشید.

این قدرت پیشگویی چه بود‌وجودش​ که ارباب حتی در برابر‌بامبو​ بحران خاندان نیز این‌چنین لجبازی می‌کرد؟

هم‌زمان، در فاصله‌ای حدود دو روز‌هین​ در شمال شرقی چنگدو، در شهر دیانگ،‌اساتید​ گروهی در مسافرخانه‌ای مشغول غذا خوردن بودند.

آن‌ها کسی‌ساطع​ نبودند جز موک‌جنگل​ گیونگ‌ون و همراهانش.

پس از سفری بی‌وقفه، وارد‌وجودش​ دشت شده و برای صرف‌بامبو​ غذا توقفی کوتاه کرده بودند.

تاپ!

موک گیونگ‌ون چوب‌های غذاخوری‌اش را‌سبز​ پایین گذاشت و کاسه نودل‌رهبر​ گوشتش را نیم‌خورده رها کرد.

سئوپ چون با تعجب به‌جنگل​ کاسه نگاه کرد و پرسید:‌می‌کردند​ «ارباب، نودل باب میل‌تون نیست؟»

موک گیونگ‌ون سرش را تکان داد، سپس لب‌هایش‌اهالی​ را با صدایی باز کرد و گفت: «وقت‌شدند​ نداریم با خیال راحت غذا بخوریم. باید عجله کنیم.»

«چی؟ منظورتون چیه؟»

موک گیونگ‌ون نگاهی به گروهی در‌هین​ طبقه دوم مسافرخانه انداخت که مسلح بودند‌اساتید​ و پچ‌پچ می‌کردند، سپس از جا برخاست.

با لبخندی محو‌مردی​ گفت: «راهزن‌های کوهستان چشم‌رزمیکارانی​ دوختن به شکار من.»

«!؟»

ناولها | novelha.net