چپتر 424: روح و روان (2)
0«...لحظهای که دستان اون شخص از هنر ممنوعهای استفاده کنه که روحهمیشه و روان رو در هم میآمیزه و یکی میکنه، دیگه عمراً بتونی ازتنها چنگش فرار کنی، حتی اگه نفرت صد سالهت رو هم خالی کرده باشی.»
«!؟»
با شنیدن سخنان شوم رهبرگشود انجمن آسمان و زمین، چهرهیون چونگریونگ درهم رفت و خشک شد.
«الان داره چیفرا میگه؟ ادغام روح وبودند روان؟ اصلاً یعنی چی؟»
ذهنش در گردابی از سردرگمی فروکیه رفت و در حالی که به رهبربرایش انجمن خیره شده بود، سکوت اختیار کرد.
ناگهان چشمانش گرداختیار شد و بالاخرهچشمانش لب به سخن گشود.
«...اون دختره کیه؟ همون دختره.»
منظورش وی سو-یون،فرا جوانترین شاگرد رهبر انجمنبودند آسمان و زمین بود.
همیشه برایش عجیب بود کهدختره آن دختر چرا تا اینجوانترین حد بینقص به او شباهت دارد.
اما اکنون دریافت کهکرد شک و تردیدهایش تنها بهسخن آن یک مورد محدود نمیشد.
چونگریونگ به یاد آورد که زمانی قصدکیه تسخیر بدن او را داشت و نزدیکبرایش بود روح خودش در آن کالبد گرفتار شود.
صدایش اوجوجود گرفت وصیغهایه تیز شد:
«چی؟ چرابالاخره اون دخترگشود اینقدر شبیه منه؟»
«...خودم هم حقیقت دقیقش رو نمیدونم،چشمانش ولی طبق سوابق و اسناد، ویکیه سو-یون از روح تو متولد شده.»
«!!!!!»
با شنیدن این کلمات،صیغهایه موجی از بهت و حیرتنزدیکی وجود چونگریونگ را فرا گرفت.
«وی سو-یون ازسخن روح من متولد شده؟همون این دیگه چه صیغهایه؟»
تا جایی کهاختیار میدانست، روح وچشمانش روان یکی بودند.
در آن دم،بالاخره صدایی از نزدیکیدختره به گوش رسید:
«این چیزیهوجود که منصیغهایه میتونم توضیح بدم.»
چونگریونگ و رهبرسخن انجمن نگاهشان راکیه به سمت صدا چرخاندند.
مردی آنجا ایستاده بود که چهرهاش برگرد اثر سوختگیهای وحشتناک از ریخت افتاده ومنظورش چشمانش را به کلی از دست داده بود.
مرد در حالیبالاخره که به عصایش تکیهکیه داده بود، نزدیک شد.
نگاه رهبروجود با احتیاطصیغهایه تیز شد:
«تو...»
چونگریونگ او را بهکرد عنوان شخصی از تالاربالاخره ارشد به یاد آورد.
از آنجا که باسخن موک گیونگون سفر کرده بود،منظورش هویت واقعی او را میدانست.
«قانونگذار اعظم میونگریول.»
«قانونگذار اعظم میونگریول؟»
«اون در حقیقت یکی از خدایانچشمانش شش جهته، یکی از پیروان سام-آن...کیه یا بهتره بگم بیونگهون. البته دیگه نیست.»
«خدایان شش جهت؟» آنها بهگشود عنوان اوج هنرهای شیطانی ویون شش موجود آسمانی شناخته میشدند.
میونگریول زمانی یکیفرا از آنها بود وبودند به سام-آن خدمت میکرد.
اما پس از شکست در برابر موک گیونگون، به خاطر افشای اسرار،همیشه نزدیک بود توسط مهر طلایی که سام-آن بر جا گذاشته بود کشتهتردیدهایش شود، و برای زنده ماندن سوگند وفاداری به موک گیونگون یاد کرد.
میونگریول با تکیهاختیار بر عصایش جلوچشمانش آمد و گفت:
«روح و روانبالاخره هر دو شکلهاییدختره از انرژی روحانی هستن.»
«انرژی روحانی؟»
«تفاوت از اینجا ناشیگشود میشه که انرژی روحانی میتونهیون به دو بخش تقسیم بشه.»
«دو بخش؟»
«روح برای تناسخ به آسمان صعود میکنه.کیه اما روان، در واقع پوستهست... افکار باقیمانده وعجیب بقایای جسم که در طول زندگی انباشته شدن.»
«......»
«روان باید به زمین برگرده، ولی چون حاوی افکار جمعشدهی زندگیه، بعدهمیشه از مرگ و پوسیدن جسم باقی میمونه. اگه با کینه و نفرتتردیدهایش قوی بشه، تبدیل به شبح میشه. این منشأ ارواح کینهتوز یا اشباحه.»
«این روسکوت خودم میدونم.کرد من فقط...»
کلام چونگریونگ ناتمام ماند، اماگشود میونگریول با آرامش دستش را تکانجوانترین داد، گویی کودکی را آرام میکند.
«البته. ولی نکته مهم همینجاست.»
«منظورت چیه؟»
«با اینکه روان بقایای جسمه، ولی بخشی از انرژی روحانیه. روح، انرژی یانگ هست که به آسمانشاگرد میره، در حالی که روان، انرژی یین هست که به زمین برمیگرده. روح و روان در گذر زمانیاد دوباره همدیگه رو ملاقات میکنن و از نو متولد میشن. در دائویسم و بودیسم، به این فرایند میگن...»
«تناسخ...»
متولد شدن، مردنفرا و دوباره متولدمیدانست شدن... این یعنی تناسخ.
این نظم طبیعیسخن بود که جهانکیه را یکپارچه نگه میداشت.
میونگریول سریسکوت تکان دادکرد و ادامه داد:
«بله، تناسخ. ولی این فقط زمانی اتفاق میفته که هم روح و هم روان حضور داشتهدختر باشن. اگه روح به روشنگری برسه و وارد نیروانا بشه، یا روان گرفتار کینه بشه وزمانی به شبح تبدیل بشه، نمیتونن دوباره به هم بپیوندن. بدون اتحاد مجدد، هیچ تناسخی رخ نمیده.»
«پس قضیه وی سو-یون چیه؟»
«این دقیقاًبالاخره همون چیزیه کهدختره رهبر انجمن گفت.»
«حرف اون رو تکرارکرد میکنی؟ اینکه روح و روانسخن باید برای تناسخ ادغام بشن...»
«بله، این ضروریه.بالاخره ولی موکگان ایندختره قانون رو شکست.»
«چی؟ قانون رو شکست؟»
«در حالت عادی، ارواح بعد از عبور از دروازههاییون آسمانی پاکسازی میشن. ولی موکگان روح و روان توبینقص رو جدا کرد و هر دو رو به دام انداخت.»
«مگه همچین چیزی ممکنه؟»
«تقریباً غیرممکنه، ولی موکگان عمرهایگشود زیادی زندگی کرده، بدن عوض کردهجوانترین و دانشش نزدیک به یک نامیراست.»
به همین دلیلفرا بود که میونگریولمیدانست از او پیروی میکرد.
او امیدوار بود از آن دانش وسیعهمون برای درمان سوختگیها و چشمان درمانناپذیر خود استفادهدختر کند و از مرزهای هنرهای شیطانی فراتر رود.
«...»
«پس وی سو-یون جسمیه که ازدختره روح من متولد شده، در حالی کههمیشه روان من توسط بیونگهون اسیر شده بود؟»
«بله.»
«ولی اگه روان نباشه...»
«این باعث میشه ناقص باشه. طبق چیزهایی که شنیدم،سخن بدنهای زیادی که حامل روح تو بودن و ازهمیشه رحمهای مختلف متولد شدن، بیشتر از چند سال دوام نیاوردن.»
«غررر!»
چونگریونگ دندانهایش را بهصیغهایه هم سایید و خشمصدایی درونش به جوش آمد.
نه تنها روح کینهتوزش برای نزدیک به صد سال زندانی شدهشاگرد بود، بلکه روحش که باید صعود میکرد هم اسیر شده واکنون اینطور مورد سوءاستفاده قرار گرفته بود؟ چنین وسواسی فراتر از بیرحمی بود.
«...»
«پس بدنگرد وی سو-یون بدونگشود روان موفق شد؟»
«موفقیت کامل غیرممکنه.»
«منظورت چیه؟»
«تناسخ و اتحاد روح و روان قوانینگرد بنیادی طبیعت هستن. حتی کسی با دانش وسیعیون هم نمیتونه این قوانین رو خودسرانه تغییر بده.»
«خب؟»
«اون یک بدن ناقصه، به همین دلیله کهصدایی بدنی که فقط روح رو در خودش جای داده،سمت نتونست دوام بیاره و مدام در حال فروپاشی بود.»
در آن لحظه،سخن رهبر انجمن با ناامیدیهمون زیر لب زمزمه کرد:
«انسداد نصفالنهارهای یین آسمانی.»
«...بله. اون همبالاخره ناشی از ناتوانیدختره بدن در تحمله.»
رهبر انجمن تا پیش ازجایی این میپنداشت که وضعیت «ویگوش سو-یون» صرفاً یک نقص مادرزادی است.
اما اکنون دریافتهسخن بود که ماجراکیه فراتر از این حرفهاست.
بدون حضور «روان»، جسم دخترک برای بقاگرد تقلا میکرد و همین امر موجب تولید انرژییون یینِ طغیانگری میشد که از کنترل خارج بود.
- مردک روانی...
چونگریونگ نفرینهای گزندهای نثارش کرد.
او با تمام وجودگشود از آن مرد متنفر بود،یون اما جنونش حقیقتاً تهوعآور مینمود.
شقه کردن روح و روان از یکدیگر و اسیر کردن روح برای بازگرداندنهمون اجباری او به زندگی، آن هم تنها برای اینکه بارها مرگ و تولددارد دوبارهاش را در عذاب رقم بزند... این سودای او، شنیعترین نوع جنون بود.
- پرورش جسم اون دخترگشود فقط با روح، یعنی همهش بهخاطرجوانترین اون وسواس کوفتیش روی من بوده؟
«...تو کهوجود خودت بهتر ازجایی من خبر داری.»
- وسواس... وسواس...
آه...
ناگهان پرسشیگرد ذهن چونگریونگسخن را درگیر کرد.
اگر آن مرد چنان وسواسی داشت که جسم اونزدیکی را تنها با استفاده از روح بازسازی کرده بود، پسچرخاندند چرا روان را جدا و مهر و موم کرده بود؟
- سرم نمیشه.
اگه همچین قدرتی داشت، چرا از همونگرد اول روح و روان رو با هم تناسخیون نداد؟ مگه اینطوری طبق میل خودش پیش نمیرفت؟
در پاسخ به پرسشسخن او، میونگریول سرش راهمون به نشانه نفی تکان داد.
«خب معلومه که میشد. ولی همونطور که گفتم، روان انباشته ازرسید افکار منفیه که از جسم بهجا مونده. اگه کینه لبریز بشه، تبدیلچهرهاش به یه روح سرگردان میشه و دیگه نمیتونه با روح پیوند بخوره.»
- ههه! پس میتونست خودشدختره رو فدا کنه تا کینهیجوانترین تو رو پاک کنه، نه؟
«این موضوع سادهای نیست.»
فدا کردنگرد خویشتن به معنایگشود نابودی خود است.
حتی اگر این کار اجازهجایی میداد تناسخ پیش برود، بازگوش هم نتیجه مطلوب تضمینشده نبود.
و آنگاه...
«...یه چیزی گیجم کرده.»
میونگریول زیر لب زمزمه کرد. او دقیقاً نمیدانست درمنظورش آن زمان چه گذشته، اما آیا ممکن بود «موکگان» ازبینقص عدم امکان پیوند روح و روانِ کینهتوز بیخبر بوده باشد؟
اگر میدانست، آیا تا این حد پیش میرفت کهنزدیکی همه چیز را از او بستاند، وجودش را مالامالصدا از کینه کند و روانش را به نفرتی انتقامجو وادارد؟
'شاید موکگان،بالاخره بی یونگهونگشود رو به چشم...'
در آن لحظه، چونگریونگکرد به رهبر انجمن نگریستبالاخره و لب به سخن گشود.
- گفتی روانیبالاخره که لبریز از کینهست،کیه با روح جفت نمیشه.
پس اون تکنیک ممنوعهایصیغهایه که روح و روان رونزدیکی بهزور یکی میکنه چه صیغهایه؟
«دقیقاً بحث سر همینه. اون کسی که ازشمنظورش حرف میزنی، خیلی وقته دنبال تکنیک ممنوعهایه کهچرا روح و روان رو بهزور به هم پیوند بزنه.»
- نکنه بهخاطر اینه که...
«درسته. واسه اینکه اون روانِ کینهتوزدختره تو و روحِ وی سو-یون روشاگرد تبدیل به یه وجود واحد کنه.»
- هع!
چونگریونگ پوزخند زد.
آن کس که او را به روحی کینهتوزبالاخره بدل ساخته بود، اکنون میخواست بهزور روح و روانششاگرد را برای ارضای وسواس خودخواهانهاش به هم جوش دهد؟
- مردک نادون.
خیال کردیوجود چون زندهم کرده،جایی به سازش میرقصم؟
«اگه کسی اون تکنیک ممنوعهی کنترل روح ومنظورش روان رو یاد بگیره، میتونه هر چی کینه اوناین تو مونده رو مثل موم تو دستش کنترل کنه.»
با سخنانسکوت میونگریول، رهبر انجمنناگهان سر تکان داد.
«توی متونگرد قدیمی همسخن همینو نوشتن.»
- چی؟
میونگریول ادامه داد.
«اگه کینهها و خاطرات اضافهایناگهان که تو روانت مونده روگشود پاک کنی، مشکل حل میشه.»
- ...
سیمای چونگریونگ در هم رفت.
سالها در آتش نفرت سوخته بود و درمنظورش عجب بود که چرا آن مرد او راچرا در یک تکنیک مخفیِ مهرِ قلب محبوس کرده است.
اکنون همه چیز آشکار مینمود.
حتی با گذشت بیش ازگشود صد سال، ذرهای از آنیون سودای جنونآمیز کاسته نشده بود.
او همه چیزش راصیغهایه به یغما برده بود—خانوادهاش، عشقش—تنهانزدیکی به خاطر آن وسواس بیپایان.
- بی... یونگ... هون!
هالهای از قصد کشتنِ مهیبناگهان از وجودش فوران کرد و محیطدختره را به رنگ بنفش تیره درآورد.
رنگی کهگرد حتی ازسخن سیاهی فراتر میرفت.
- هااااا!
'محاله.'
قدرت یک روح انتقامجوکرد به مدت زمان وجودشبالاخره و شدت کینههایش بستگی دارد.
انرژی روحانی او چنانسخن اوج گرفت که حتی میونگریولمنظورش را وادار به عقبنشینی کرد.
هرچند ناخواسته، اما نفرتشصیغهایه چنان برنده بود که گویینزدیکی تا قعر دوزخ نفوذ میکرد.
سپس، رخدادیبالاخره عجیب بهگشود وقوع پیوست.
- وییییزززز!
با اینکه میونگریول نابینا بود،گشود اما حواسش چنان تقویت شدهیون بود که جای بینایی را میگرفت.
او لرزش شدید پیوندی مرموزجایی را حس کرد که بهگوش پیکر روحی چونگریونگ متصل بود.
به دلیلی نامعلوم، منظرهگشود پیش رویش چنان ناآشنا بودیون که اخم بر چهرهاش نشاند.
سپس، در همان لحظه—
- تـق!
آن پیوند، که پیشتر همچونجایی ریسمانی سرخ به او متصلگوش بود، ناگهان از هم گسست.
این پیوند، اتصالی مقدرگشود میان یک تمرینکننده هنرهایمنظورش شیطانی و یک روح بود.
گسستن آن؟
'چطور ممکنه؟'
- چنگ!
در چشمبرهمزدنی،بالاخره فضا آغشتهگشود به خون شد.
سرعت این رخداداختیار چنان بود کهچشمانش میونگریول جا خورد.
چگونه قلمرو یکبالاخره شبح میتوانست بادختره چنین سرعتی گسترش یابد؟
در حالیوجود که حیرتزدهصیغهایه بود، ناگهان—
- بوم! کوببب!
پیکرش به عقباختیار پرتاب شد وچشمانش به دیوار کوبیده شد.
گویی کسی اوبالاخره را محکم گرفتهدختره و میخکوب کرده بود.
«اوخ!»
او تنها کسیسخن نبود که ازکیه آن نیرو آسیب دید.
- بوم!
«اوهو، اوهو!»
حتی رهبر انجمن، که در اوج «قلمروبودند عمیق» قرار داشت، به دشواری میتوانست در برابربدم آن قدرت روحانیِ خردکننده تعادلش را حفظ کند.
با اینکه انرژی درونیاشگشود را گرد آورده بود، بهیون زحمت روی پایش ایستاده بود.
صدای چونگریونگ، آمیخته باکرد انرژی ارواح، همچون نجوایبالاخره مرگ به گوش رسید.
- بنال ببینم.
کدوم گوریه؟
«اوهو... اوهو... خبر ندارم.»
- اگه زبون باز نکنی،ناگهان تکتک شاگردات و هر نفسکشی کهدختره تو این انجمنه رو سلاخی میکنم.
- شرررر!
خون بالا آمد و پیکرشجایی را چنان در میان گرفت کهرسید استخوانهایش زیر فشار به ناله افتادند.
با وجود دردسخن جانکاه، رهبر دندانهایشکیه را به هم سایید.
«هع... هع... به جان خودم نمیدونم. ولیگرد یه راهی هست که بشه کشوندش بیرون...منظورش تو، ریو سو-وول، خودتم خوب میدونی، مگه نه؟»
- ...
بگو.
«ردپای اون تکنیک ممنوعهای کهدختره روحها رو بهزور جوش میده،جوانترین توسط شمشیر شبح پیدا شده.»
'!!!!'
با شنیدنگرد سخنان رهبر، گوشهایگشود میونگریول تیز شد.
باور بر این بود که آن تکنیک ممنوعهیصدایی انتقال روح، از میراث بهجامانده از شروری سرچشمهنگاهشان میگیرد که زمانی بلای جان دنیای رزمی پیشین بود.
'نکنه میراثبالاخره «مادربزرگ قلب شرور»دختره رو پیدا کردن؟'