چپتر 383: اتحاد نیروها (۵)
0«قیمت مبارزههنرهای با من، یکحسابی سال از وقتته.»
«یک سال؟ منظورت که...»
«آره، اعلام وفاداری.»
«......»
جیوای، آن شمشیرزن درنده، ازحسابی درخواست صریح موک گیونگون درگشاد بهت و حیرت فرو رفت.
این امر قابل درک بود.
درخواست موک گیونگون با ماهیت آزاد وشانههایش گشودهی «دره شمشیر» که پذیرای تمام جویندگاننیستی راه شمشیر بود، در تضاد کامل قرار داشت.
«وفاداری؟»
جیوای به چهرهی موک گیونگونحسابی که لبخندی محو بر آنگشاد نقش بسته بود، خیره ماند.
سوگند وفاداری به بهای یک مبارزه؟دیدن حتی اگر فرصتی تکرارنشدنی در تماممیبینم عمر بود، معاملهای وحشتناک به نظر میرسید.
موک گیونگون با دیدن تردید او،تردید شانههایش را بالا انداخت و گفت:زیاد «میبینم که زیاد هم تشنه نیستی.»
«آخه...»
«فقط یکهنرهای سال خواستم،درست واقعاً انقدر سخته؟»
«......»
«بیشتر از بیست سال اینجادیدن شمشیر زدی، ولی سر همچینگفت چیزی دو دل میشی؟ نمیفهمم.»
«تلف کردن وقت نیست.»
«اگه تلفهنرهای کردن نیست،درست پس چیه؟»
سوووش!
موک گیونگون بهنظر نرمی آرایش شمشیرش راشانههایش به سوی او گستراند.
لرزش!
در آن دم، تمام انرژیهایحسابی پیرامون به شدت اوج گرفتند، گوییآستانهی مستقیماً او را نشانه رفته بودند.
چنین مینمود که هرنظر آنچه در اطراف است،شانههایش به شمشیر بدل گشته.
در حالی که جیوای غرق در شگفتی بود، موک گیونگونگفت با پوزخندی گفت: «اگه بیست سال تو حتی به گردسخته پای نیمسال من هم نمیرسه، پس قطعاً وقت تلف کردن بوده.»
«نیمسال؟ منظورت چیه؟»
«مدت زمانی کهرزمی هنرهای رزمی رو درستگرفتم و حسابی یاد گرفتم.»
«!!!!!!»
چشمان جیوای چنان گشادمیرسید شد که گویی دربالا آستانهی دریده شدن بود.
او چه گفت؟
او تنها نیمی ازدرست سال را به آموختنچشمان حقیقی هنرهای رزمی گذرانده بود؟
جیوای تنها کسیوحشتناک نبود که از سخنانتردید موک گیونگون شوکه شد.
حتی پیروان موکنظر گیونگون نیز نگاههای متعجبیشانههایش رد و بدل کردند.
همه آنها پیشرفت موک گیونگون را هیولاوارمینمود میپنداشتند، اما هیچکس دقیقاً نمیدانست او چهغرق زمانی آموختن هنرهای رزمی را آغاز کرده است.
شنیدن عبارت «نیمسال»،رزمی همه را دریاد ناباوری فرو برد.
«نیمسال؟»
«... غیرممکنه.»
«شوخی میکنه؟»
«فکرش رو بکن، فقطدرست بعد از شش ماه تمرین،چنان شش آسمان رو مغلوب کرده...»
حتی برایمعاملهای آنها نیزنظر باورش دشوار بود.
تنها چونگریونگ که ازمیرسید آغاز نظارهگر بود، استعدادبالا موک گیونگون را هیولاوار میدانست.
«شاید با اقبالنشانه آسمانی متولد شده،چنین شایدم اصلاً آدم نیست.»
آیا هرگز در تاریخدرست دنیای رزمیکاران دشت مرکزیچشمان چنین نابغهای وجود داشته است؟
تنها شخصیتهای افسانهای همچون بنیانگذار هنرهای رزمی شائولین، استاد بزرگ دارما، جانگ سامبونگ جاودانهتشنه که فرقه شمن (وودانگ) را تأسیس کرد، قدیس شمشیری که اژدهای آتشین را گردن زد،میشی یا نه شمشیر دوگوی افسانهای از کوه هوا ممکن بود با این سطح برابری کنند.
حتی آنها نیزنظر شاید در امکانپذیر بودنشانههایش چنین چیزی تردید میکردند.
در آن لحظه، جیوای کهبودند هنوز چشمانش از شوک گشاداست مانده بود، لب به سخن گشود.
«... داری مسخرهم میکنی؟»
«مسخرهی چی؟»
«هر چقدر هم طرفمیرسید بااستعداد باشه، چطور ممکنهبالا تو نیمسال به اینجا برسه...»
«چون تومستقیماً نمیتونی، یعنی هیچکسبودند دیگه هم نمیتونه؟»
جیوای دمی بارزمی شنیدن این سوالیاد زبانش بند آمد.
تنها به این دلیل کهمیرسید او توان انجام کاری را نداشت،گفت دلیل بر نادرستی کار دیگران نبود.
اما حتی با شروع از کودکی، تنها عدهایبالا نادر به بالاترین سطوح میرسیدند و بیشتر رزمیکاران هرگزخواستم در طول عمر خود به قلمرو اوج دست نمییافتند.
استاد شدن در هنرهای رزمیبودند تنها در نیمسال و مغلوباست کردن شش آسمان، تقریباً نشنیده بود.
«این دیوانهکنندهست.»
با نگریستن به چشماننظر و چهره تزلزلناپذیر موکشانههایش گیونگون، ذهن جیوای آشفته شد.
او پنداشته بود موک گیونگون، علیرغم ظاهر جوانش،بالا در حقیقت استاد پیری است که دگرگونی جسمانیفقط (تولد دوباره استخوان و گوشت) را پشت سر گذاشته.
اما اگر گفتهاش حقیقترفته داشت، او هیولایی فراترآنچه از یک نابغه بود.
لرزی بر ستون فقراتش نشست.
هیولایی که در نیمسالنظر به قله شمشیرزنی رسیدهشانههایش بود، واقعاً وجود داشت.
جیوای چنان لرزید که گوییدیدن تمام بدنش دچار تشنج شده،گفت سپس سرانجام لب باز کرد.
«اینکه یه سال رو بهبودند عنوان بهای دوئل میخوای، یعنی نتیجهشبدل برد و باخت رو تعیین میکنه؟»
«آره. تصمیمت رو گرفتی؟»
«میتونم یه شرط بذارم؟»
«شرط؟»
«آره. حتی اگه قسم وفاداری بخورم، به عنوانآنچه عضوی از فرقه شمشیر معتبر، تو زندگیم حتیپوزخندی یک بار هم از مسیر عدالت منحرف نشدم.»
«منحرف نشدی... منظورت چیه؟»
«حتی اگه بهت وفادار بشم،میرسید حق دارم هر دستوری که خلافگفت راه درست باشه رو رد کنم.»
«ها؟»
با شنیدن ایننشانه سخن، تمامی پیروانچنین موک گیونگون پوزخند زدند.
آیا شرط گذاشتن برایدرست کسی که سوگند وفاداریچشمان یاد میکند، مضحک نیست؟
«دیوونه. اگه فقط هر کاریمیرسید دلت میخواد بکنی که دیگه اسمشگفت وفاداری نیست، ولگردیه. نمیفهمی کجای کاری.»
حتی راهب سقوطکرده،نظر جا گومجونگ، نیزتردید با تأسف نوچنوچ کرد.
اما جیوایمستقیماً اعتنایی بهرفته واکنشهای آنها نکرد.
موک گیونگون، همانطور کهدرست در دره شمشیر دیده بود،چنان فرسنگها با عدالت فاصله داشت.
او آشکارامعاملهای به مسیرنظر شیطانی نزدیکتر بود.
پیروی از دستورات او به معنایتردید گام نهادن در مسیری بود که جیوایتشنه تا کنون از آن دوری جسته بود.
او چنین چیزی را نمیخواست.
«اگه اینهنرهای رو قبولدرست کنی، یک سال...»
«چه بامزه.»
«... گفتی بامزه؟»
«آره. وفاداری با اما وبودند اگر... تا حالا فکر کردی ممکنهبدل بزنم زیر همه پیشنهادها و بکشمت؟»
با وجود سخنانرزمی تند، هیچ قصدیاد کشتنی در صدایش نبود.
جیوای آن را به عنوانمیرسید یک هشدار ساده برداشت کردانداخت و با احتیاط پاسخ داد.
«من دشمنت نیستم. تومیرسید مرد منطقیای هستی، پسبالا باور دارم اونقدر پیش نمیری.»
«خب، من منطقیام، ولی دلیل اینکهچنین دروازه خاندان تانگ سیچوان رو شصتگشته سال تخته کردم، منطقی بودنم نبود.»
«خاندان تانگ؟هنرهای منظورت هموندرست خاندان تانگ سیچوانه؟»
«آره.»
«صبر کن، چی...»
پیش از آنکه سخنش بهبودند پایان رسد، سئوپ چون بااست غرور لب به سخن گشود:
«آه! ارشد جیوای، خبر نداری. ارباب ما یهچشمان تنه خاندان تانگ سیچوان رو رام کرد وآموختن در دروازهشون رو برای شصت سال تخته کرد.»
«!؟»
چهرهی جیوای در هم رفت.
خاندان تانگمستقیماً سیچوان دروازهاشرفته را بسته بود؟
یکی از ارکان «اتحاد عدالت» و یکی از هفت خاندان بزرگ،آستانهی که به هنرهای سمی شهره بود و در قدرت حتی با فرقهپیروان عظیم «گو بایفانگ» رقابت میکرد، دروازهاش را مهر و موم کرده بود؟
جیوای حقیقتاً مبهوت مانده بود.
راست یا دروغ، اگر حقیقت داشت،تردید تمام دنیای رزمی را که مدتی درتشنه آرامش به سر میبرد، به لرزه درمیآورد.
افزون بر آن،
«یعنی دارههنرهای راه استبداددرست رو پیش میگیره؟»
او خاندان تانگ سیچوان را مهر وتردید موم کرده و مکان مقدس شمشیر درتشنه کوه یونگگئوم را تحت فرمان درآورده بود.
همین دو اقدام کافی بوددیدن تا به نظر رسد اوگفت در مسیر استبداد گام برمیدارد.
لبان جیوای خشکید؛ آبرفته دهانش را به زحمت قورتاطراف داد و سرانجام لب گشود:
«هدفت دقیقاً چیه؟»
«اگه میخوای بدونی،وحشتناک باید بیای تودیدن دار و دسته من.»
«راه تو... انتخاب با منه.»
«فکر کنممستقیماً فهمیدم چرارفته گیر کردی.»
«منظورت چیه؟»
«چون همش نگران عدالت و اینجور چیزایی، حدشانههایش و مرزت معلومه. کسی که تو ذهنش خطآخه قرمز میکشه، چطور انتظار داره ازش رد بشه؟»
«!؟»
مردمک چشمان جیواینشانه با شنیدن سخنانچنین موک گیونگون لرزید.
عتاب او بسان سنگی بودحسابی که در دریاچهای آرام افکندهگشاد شود و امواج را برانگیزد.
«خط کشیدن تو ذهنم؟»
هرگز بدینگونه نیندیشیده بود.
هنگام آموختن شمشیر، مطالعاترفته عمیقی نیز داشت وآنچه کلام کنفوسیوس را ارج مینهاد.
«در هفتاد سالگی، آدمیدرست از میل دل پیروی میکندچنان بیآنکه از اصول تخطی نماید.»
در «مکالمات»، کنفوسیوس فرموده بود که تنها درشانههایش هفتاد سالگی به جایگاهی رسید که میتوانست هرآخه آنچه خواهد انجام دهد، بیآنکه قانون را بشکند.
جیوای پنداشتهوحشتناک بود که عدالتدیدن نیز چنین است.
باور داشت اگر این رابودند عمیقاً در خاطر سپارد، میتواند آزادانهبدل عمل کند بیآنکه به بیراهه رود.
اما آیا این طرزدرست فکر، در حقیقت ترسیمچشمان محدودیت برای خویشتن نبود؟
«آه...»
بیش از بیست سال را در «دره شمشیر» سپریانداخت کرده بود، بیاعتنا به نگاه جهانیان و بی آنکهواقعاً هرگز از مسیر منحرف شود، و بدین امر میبالید.
اما اکنون، همه آنرفته تنها محدودیتی بود کهآنچه خود برای خویش تراشیده بود.
حقیقتاً که بیهوده بود.
لحظهای در بهت و سکوت فرودیدن رفت، سپس با چشمانی که گوییمیبینم از قفس رها شده بودند، سخن گفت:
«حق با توست. عدالت ودیدن فرقه شمشیر فقط مرزهایی بودنگفت که خودم واسه خودم کشیدم.»
«خوبه که الان متوجه شدی.»
«برای بالا رفتن، نبایددرست تو فرقه شمشیر متوقف بشم،چنان باید همه چیز رو بپذیرم.»
«حرف خالی فایده نداره.»
«... عدالت و مسیر شیطانیدیدن خیلی تکبعدیان. منم مثل توگفت باید یه راه جدید رو برم.»
«راه جدید؟»
«مسیر شیطانی.»
با شنیدنمعاملهای این سخن، موکمیرسید گیونگون پوزخندی زد.
به او گفته بود حد و مرزشانههایش تعیین نکند، و حال او میگفت کهنیستی مسیر شیطانی را در پیش خواهد گرفت.
چه اندیشه سادهای.
خب، بد نبود.
به نظر میرسید از آن دست کسانیتردید است که باید سرشان به سنگ بخوردتشنه و بینیشان بشکند تا بفهمند چه باید بکنند.
شوو!
جیوای دوباره شمشیر کشید و گفت: «پیشنهادتمینمود رو قبول میکنم. اگه ببازم، یک سالغرق بدون هیچ حرف و حدیثی بهت وفادار میمونم.»
«یعنی حاضری هر کاری بکنی؟»
جیوای با قاطعیتوحشتناک سر تکان داد وتردید با خرسندی پاسخ داد:
«اون یک سال وفاداری، زمانی برایتردید پذیرش مسیر شیطانیه. من دیگه یه شمشیرزنتشنه عادل نمیشم، بلکه یه شیطان شمشیر میشم.»
«شیطان شمشیر... خوشم اومد.رفته از این به بعد،آنچه "شیطان شمشیر" صدات میکنم.»
«شیطان شمشیر. بد نیست.»
شوو!
با اینوحشتناک کلمات، جیوایمیرسید گارد شمشیر گرفت.
موک گیونگون که او را مینگریست، شمشیر شیطانیآنچه «آکجوک» را تا نیمه از کمر بیرون کشیدپوزخندی و گفت: «پس بیایم با یک سال شروع کنیم.»
«هر چقدر همرزمی که ناقص باشم، بایدگرفتم عیار کار معلوم بشه...»
شوو!
«!؟»
کلمات در گلوی جیوای ماسید.
پیش از آنکه به خودحسابی آید، نوک شمشیر شیطانی آکجوکِگشاد موک گیونگون روی گلویش نشسته بود.
او که داشت نگاهنظر میکرد، پس چرا متوجهشانههایش نزدیک شدنش نشده بود؟
موک گیونگون بانظر لبخندی بر لب گفت:شانههایش «یک سال. ادامه میدی؟»
«این تازه اولشه!»
کلنگ!
جیوای فریادکشید و ضربهای به زیر شمشیرتردید موک گیونگون زد تا آن را منحرفتشنه کند، سپس بیدرنگ تکنیک شمشیرش را اجرا کرد.
آیا نیمیمستقیماً از یک «شی»بودند سپری شده بود؟
سئوپ چون که به دیوار مسافرخانهیاد تکیه داده بود، آرام از مونگدریده مویاک که در کنارش بود پرسید:
«تا الان چند بار شد؟»
«بیست و شش.»
«یا خدا. همیننشانه الانش شده بیستچنین و پنج سال.»
«... چه احمقی.»
مونگ مویاک آهی کشیدنظر و سئوپ چون بهشانههایش نشانه تأیید سر تکان داد.
اگر میفهمید که حریفمیرسید ضربه اول هم نمیشود،بالا باید فوراً دست میکشید.
اما موک گیونگون پس از آن اجازه داده بوداطراف چند ضربهای وارد کند و روحیه جنگندگی جیوای شعلهورپای شده بود، از این رو به حمله ادامه میداد.
هر کسی میتوانسترزمی ببیند که اینیاد کار عمدی است.
اما اکنون، احتمالاًوحشتناک ذهن جیوای ازدیدن چنین محاسباتی تهی بود.
او تنها از دوئل با کسیتردید که به گمانش به استادی شمشیرزیاد رسیده بود، سرمست به نظر میرسید.
سئوپ چون سری تکان داد.
«قراره خیلیهنرهای وقت بادرست هم باشن.»
«آره.»
دینگ!
شمشیر جیوای دوباره لغزیدرفته و پنج رد شمشیرآنچه بر کف زمین باقی ماند.
بدینسان بیستهنرهای و ششدرست سال انباشته شد.
قروچ!
جیوای دندانقروچهای کرد و دستدیدن دراز کرد تا شمشیرش را کهمیبینم در زمین فرو رفته بود، فراخواند.
همانطور کهمستقیماً آماده میشد دوئلبودند را پی گیرد،
شوو!
موک گیونگون ناگهان اخم کردمیرسید و دستش را بالا بردانداخت و اشاره کرد که بس کند.
چونگریونگ که از دلیلمیرسید این کار در عجببالا بود، با کنجکاوی پرسید:
«چرا وایسادی؟»
«یه پیوندهنرهای همین الاندرست پاره شد.»
«پیوند پاره شد؟ امکان نداره...»
«... به نظرنظر میاد یکی ازتردید ارواح تکنیک ناپدید شده.»