چپتر 92: کاهش (۱)
0موک یو-چون با نگاهی تهی بهناتنیاش نشان کوچک و گرد مسی که دراینطور کف دستش آرام گرفته بود، خیره شد.
این همان چیزی بوداضطرابش که ما سانگ پیش ازناتنیاش فرار به او سپرده بود.
ما سانگ هیچ توضیحیحتی نداده بود که اینبودند چیست یا چه اهمیتی دارد.
او تنها ایناضطرابش کلمات را برباور جا گذاشته بود:
«این امانت من دست تو.»
جملهای کهکودکی بار سنگینی رادوباره بر دوش میکشید.
یک جاسوس، زمانیمنفجر که لو میرفت، ناگزیرناتنی با مرگ روبرو میشد.
به نظر میرسید مادوباره سانگ میراث خود راناتنیاش به موک یو-چون سپرده است.
«حالا مندوباره باید با اینداشت چه غلطی کنم...؟»
چرا ما سانگ چنین درخواستی کردهبرآورده بود؟ اگر موک یو-چون جای مااعتماد سانگ بود، حتماً از خشم منفجر میشد.
حتی اگر آنها برادر ناتنی بودند، این حقیقتبودند که موک گیونگون به او خیانت کرده وبخشش باعث این وضعیت شده بود، غیرقابل بخشش مینمود.
با این حال، مادوباره سانگ کینهای از اوناتنیاش به دل نگرفته بود.
شاید با توجه بهباور وخامت اوضاع، حتی زمانیمیتواند برای کینه ورزیدن وجود نداشت.
«هعی.»
موک یو-چون آهی طولانی کشید.
چطور کارش به چنین مخمصهای کشیده بود؟ زمانی فکر میکرد که رفتارکند دیگران با او به عنوان فرزند صیغه، جهنم است؛ اما حالا کهعضوی به گذشته نگاه میکرد، آن روزها در برابر جهنم واقعیِ بیرون هیچ بود.
تق!
ناخنش را جوید.
عادتی از دوران کودکیحتی بود که حالا در میانحقیقت اضطرابش دوباره سر برآورده بود.
او زمانی باور داشت که موکباور گیونگون، برادر ناتنیاش، تنها کسی استکند که میتواند به او اعتماد کند.
اما حالادوباره فهمیده بود کهداشت قضیه اینطور نیست.
موک گیونگونکودکی دیگر آن شخصیدوباره نبود که میشناخت.
چه قبلاً پنهانش میکرد و چه نه، موکبودند گیونگون دیگر فقط عضوی از فرقههای ارتدوکس یابخشش غیرارتدوکس محسوب نمیشد... او به شیطان خالص نزدیکتر بود.
او دقیقاًمیان مناسب ایندوباره لجنزار جهنمی بود.
«اون حرومزاده. اون حرومزادهی لعنتی.»
قرچ!
موک یو-چونخشم انگشتش راحتی محکم گاز گرفت.
دردناک بود.
این واقعیت بود.
هرچه بیشترکودکی آن را میپذیرفت،دوباره بیشتر عذابش میداد.
ولی نمیتوانست فقطمنفجر به خاطر دردبرادر کشیدن تسلیم شود.
دیدن شرارت موک گیونگون خشمگینش میکرد، اماداشت شاید موک گیونگون فقط داشت تلاش میکردقضیه زنده بماند و به روش خودش سازگار شود.
شاید این موک یو-چون بود که زیادی خوشخیال شده بودکند و هنوز باور داشت که اگر اینجا زنده بماند، میتواندپنهانش به خانه برگردد و زندگی سابقش را از سر بگیرد.
«نه...»
در نهایت،خشم چنین چیزیحتی وجود نداشت.
چک! چک، چک...
خون از انگشتبرآورده گزیدهشدهاش چکید وناتنیاش زبانش را رنگین کرد.
طعم داغکودکی خون باعث شددوباره سینهاش سرد شود.
هووف!
موک یو-چون موهایشاضطرابش را عقب داد وداشت قامتش را صاف کرد.
تصمیم گرفت فکر خامِباور صرفاً زنده ماندن درمیتواند این مکان را دور بریزد.
اگر شرارت قدرتمند بود،اضطرابش او باید برای غلبهداشت بر آن قویتر میشد.
«زنده موندن کافی نیست.حتی من همه چیز روبودند با دستای خودم نابود میکنم.»
این حقیقتی بوداضطرابش که در فرقهباور شمشیر یونموک آموخته بود.
پس از رسیدن بهباور اوج، نگاه و رفتار همهاعتماد با او تغییر کرده بود.
حقیقت واقعی همین بود.
برای زنده ماندن وحتی مورد احترام بودن در دنیایحقیقت رزمی، فرد باید قوی میشد.
قدرت، قانون دنیای رزمی بود.
«...موک گیونگون. اونیبرآورده که اینجا بالاناتنیاش میره تو نیستی. منم.»
موک یو-چون بامیان عزمی راسخ، شروعبرآورده به گردش چی کرد.
تکنیکی که استفادهمنفجر میکرد، [تکنیک تغییربرادر قلب چوبی] بود.
پیش از این به خاطر برخی عوارض جانبی استفادهکسی از آن را متوقف کرده بود، اما در اینشخصی وضعیت، این تنها راه برای رشد سریع قدرت بود.
سسسس...
همانطور که موک یو-چون تکنیکدوباره را اجرا میکرد، پوستش شروع کردمیتواند به گرفتن رنگی مایل به قهوهای.
«هوم. ازمیان حد مجازدوباره بیشتر شدیم.»
موک گیونگون بهبرآورده هشت پسری که مقابلشکسی ایستاده بودند، نگاه کرد.
سه نفر توسط راهب شیطانی که جسم یومداشت گا از جوسالگوک را تسخیر کرده بود آورده شدهنیست بودند، و پنج نفر توسط مو هارانگ از موهوابانگ.
مو هارانگ در حالی کهآنها به پسرهایی که آورده بودگیونگون نگاه میکرد، مضطرب به نظر میرسید.
برای صرفهجویی در زمان، او گروهشباور را جدا از راهب شیطانی (درکند بدن یوم گا) جمع کرده بود.
[اگه راهب شیطانی کسی روداشت تسخیر کرده باشه، شاید جمعکند کردن آدم براش سخت باشه.]
او فکر کرده بود بهتریندوباره کار این است که خودش تامیتواند جایی که میتواند نیرو جمع کند.
حداکثر تعدادی کهمنفجر میتوانست جمع کندبرادر پنج نفر بود.
در واقع، او این پنج نفرباور را از بین ده نفری کهکند میخواستند به گروهش بپیوندند، انتخاب کرده بود.
این پسرها با دقت انتخاب شده بودند ومیتواند او قول داده بود که مسئولیت کمک به آنهانبود برای عبور از این آزمون را بر عهده بگیرد.
ولی حالا، احساس شرمندگی میکرد.
در آن لحظه،منفجر موک گیونگون لببرادر به سخن گشود.
«ما به بیشتر از پنجبرآورده نفر نیاز نداریم. میشه بقیهتونمیتواند خودتون زحمت رو کم کنید؟»
هشت پسر بابرآورده ناباوری به موکناتنیاش گیونگون نگاه کردند.
آنها به خاطر اعتماد به شهرت جوسالگوک وداشت موهوابانگ به گروه پیوسته بودند و باور داشتند کهنیست مو هارانگ یا یوم گا رهبر گروه خواهند بود.
«هعی.»
یکی از پسرهااضطرابش آهی کشید وباور اتاق را ترک کرد.
او در گروه مو هارانگداشت بود و ماهیت واقعی موککند گیونگون را از نزدیک دیده بود.
به همینکودکی دلیل بدوناضطرابش تردید رفت.
با این حال، هفت پسر باقیمانده چیزیناتنی ندیده بودند جز اینکه موک گیونگون درشده آزمون اول گردن پسری را شکسته بود.
واکنش آنها شدیدتر بود.
«تو کی باشی که بهداشت ما بگی بریم؟ من به خاطرفهمیده مو هارانگ اومدم تو این گروه.»
«منم همینطور. اگهمیان قرار باشه کسیبرآورده بره، اون تویی.»
«به نظر میاد همهمون همنظریم.»
همه آنها نسبتاضطرابش به موک گیونگونباور خصومت نشان دادند.
برخلاف آزمون اول، دروازه مسدود شدهناتنیاش باز شده بود و این موضوعقضیه آنها را پر از اعتمادبهنفس میکرد.
مو هارانگ کهمیان معذب به نظربرآورده میرسید، به حرف آمد.
«...شرمنده، ولی رئیس من نیستم.»
«چی؟»
«منظورت چیه؟»
پسرها مات و مبهوت ماندند.
مو هارانگ زمانی که گروه رابرادر جمع میکرد، هرگز اشاره نکرده بودباعث که رهبر واقعی کس دیگری است.
برای آنها،میان حس فریبدوباره خوردن داشت.
«مو هارانگ، این راسته؟»
«ما فکر میکردیم تو رئیسی.»
«متأسفم. رئیس این آقاست.»
«این آقا؟»
پسرها بادوباره شنیدن حرفهایباور او اخم کردند.
مگر اینکه گوشهایشان اشتباه شنیده باشد،برآورده مو هارانگ طوری به موک گیونگوناعتماد اشاره کرد که انگار مافوق اوست.
حتی اگر اومنفجر رهبر بود، فقطبرادر برای این آزمون بود.
در آنمیان لحظه، موکدوباره گیونگون گفت:
«به نظر میاد بیشترتونباور نمیدونستید من رئیسم. اگهمیتواند ناراضی هستید، مختارید که برید.»
یکی از پسرها پوزخند زد.
«هه! عمراً قبول کنم. مو هارانگ،برادر تو باید رئیس باشی. اگه توباعث بودی، بدون چون و چرا اطاعت میکردم.»
دیگر پسرهامیان هم بادوباره او همصدا شدند.
«فکر خوبیه. موافقم.»
«اگه موکودکی هارانگ رئیساضطرابش باشه منم هستم.»
مو هارانگ بامنفجر چهرهای نگران بهبرادر موک گیونگون نگاه کرد.
او هنوزمیان لبخند بردوباره لب داشت.
آن لبخنددوباره او راباور عصبیتر میکرد.
او که خباثت پنهان در پشت آنباور لبخند را تجربه کرده بود، احساس کرد بایدقضیه برای جلوگیری از دردسر، قضیه را روشن کند.
«شرمنده، ولیخشم من تصمیم گرفتمآنها دنبالروی ایشون باشم.»
«!؟»
با اعلامدوباره قاطعانه او، چهرهداشت پسرها تغییر کرد.
نقطه مشترک همه آنها، گیجیشان از اینباور بود که چرا او باید موک گیونگونفهمیده را به عنوان رهبر به رسمیت بشناسد.
یکی از سه پسریحتی که توسط راهب شیطانیبودند آورده شده بود، پرسید:
«جدی جدی داریاضطرابش اون رو بهباور عنوان رئیس قبول میکنی؟»
«آره.»
«چی؟»
این تأیید کوتاه، آنحتی سه پسر را همبودند به همان اندازه مبهوت کرد.