---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 398: استاد بزرگ میونگ‌ریول (۳) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 398: استاد بزرگ میونگ‌ریول (۳)

0

بر فراز شهر درونی «انجمن آسمان‌چشمش​ و زمین»، در ارتفاعی نزدیک به دویست‌نشان​ ژانگ، آسمان بی‌کران و تهی گسترده بود.

آنجا، پرنده‌ای کوچک که جثه‌ی چندان بزرگی نداشت،‌مستقل​ بی‌آنکه بال بزند، آرام در هوا معلق مانده‌جداگانه‌ی​ بود و به سرزمین زیر پایش خیره شده بود.

از دور، همچون پرنده‌ای معمولی به‌عجیب​ نظر می‌رسید، اما هرچه فاصله کمتر می‌شد،‌دوری​ ظاهرش هیچ شباهتی به موجودات شناخته‌شده نداشت.

گوش‌ها، دهان و بینی‌اش‌چرا​ شبیه انسان بود و‌چشمش​ بدنش به جغد می‌مانست.

حتی هولناک‌تر آنکه‌اکنون​ سه پا و‌چشمش​ چهار چشم داشت.

این جغد عجیب،‌معنای​ اهریمنی طیفی به‌کره​ نام هیولای «اونگ» بود.

در فاصله بسیار دوری در شرق «دان‌هیول‌سان»، حدود دو هزار‌هیولای​ و هفتصد لی آن‌طرف‌تر، «کوه یونگ‌گو» قرار داشت؛ مکانی که‌کوه​ در بسیاری از نقاطش نه گیاهی می‌رویید و نه درختی.

این هیولای اونگ، اهریمنی طیفی‌اکنون​ بود که تنها در زمین‌های‌عجیبی​ بایر کوه یونگ‌گو پرسه می‌زد.

گفته می‌شد هرگاه پدیدار شود، محصولات آن‌حکاکی​ سال از بین می‌روند و از همین‌دادن​ رو، نمادی از بدشگونی به شمار می‌رفت.

«اونگ! اونگ! اونگ!»

برخلاف عادت معمولش که تنها به دنبال‌اهریمنی​ خاک خشک می‌گشت، چرا اکنون بر فراز‌شرق​ شهر درونی انجمن آسمان و زمین پرسه می‌زد؟

در اعماق مردمک‌های چهار‌چرا​ چشمش، حکاکی عجیبی به‌چشمش​ چشم می‌خورد: واژه‌ی «نمایش» (示).

این به‌چرا​ معنای «نشان‌اعماق​ دادن» بود.

چهار کره چشم به طرزی‌دادن​ عجیب و مستقل حرکت می‌کردند و‌همگی​ همگی به پایین دوخته شده بودند.

شیوه‌ی حرکت جداگانه‌ی چشمانش چنان‌این​ بود که گویی تمام جهات‌هیولای​ را هم‌زمان زیر نظر دارد.

با این حال، به جز یک چشم که بر تالار‌عجیبی​ اصلی شهر ثابت مانده بود، سه چشم دیگر همگی به‌حرکت​ یک نقطه خیره شده بودند: عمارت شاهزاده بزرگ، «نا یول‌ریانگ».

سششش! هم‌زمان با تیزتر‌اعماق​ شدن تمرکز در مردمک‌های اونگ،‌می‌خورد​ نبردهای درون عمارت آشکار گشت.

اما دیری نپایید که گویی علاقه‌اش را‌طرزی​ از دست داد و نگاهِ هر سه چشم‌شیوه‌ی​ تنها بر یک نفر متمرکز شد: موک گیونگ‌ون.

سه چشمی که بر موک گیونگ‌ون قفل‌اهریمنی​ شده بودند، با دقت تمام شروع به رصدِ‌دان‌هیول‌سان​ جزئیات کردند؛ فرم بدنش، حرکاتش و همه چیز.

ناگهان،

«!؟»

فضای اطراف‌نمایش​ هیولای اونگ تیره‌دادن​ و تار شد.

اونگ که متوجه سایه شده بود،‌عجیب​ بی‌آنکه حتی بررسی کند چه چیزی‌بسیار​ راهش را سد کرده، سعی کرد بگریزد.

ولی...

کرت!

هیولای اونگ‌نمایش​ توسط چیزی به‌طور‌دادن​ کامل بلعیده شد.

آن موجود کسی نبود جز اهریمن طیفی به‌طیفی​ نام «هیوم‌ون»؛ مخلوقی وحشتناک با بالاتنه‌ی پرنده و‌حدود​ پایین‌تنه‌ی زنبوری نیش‌دار که سرتاپایش پوشیده از خار بود.

در پایین، اونگ که برای رهایی‌اعماق​ از دهان هیوم‌ون تقلا می‌کرد، به‌واژه‌ی​ زحمت سعی داشت مقاومت کند، اما...

قرچ! قرچ!

اونگ در میان آرواره‌های‌نشان​ او خرد شد و‌مستقل​ آخرین نفسش را کشید.

هم‌زمان، در فضایی تاریک...

چکه، چکه!

از چشم چپ پیکری‌اعماق​ سایه‌وار که در تاریکی نشسته‌می‌خورد​ بود، اشک‌های خونین جاری شد.

یکی از سه چشمِ آن‌دادن​ موجود ناگهان باز شد و‌می‌کردند​ خنده‌ای دیوانه‌وار از لبانش بیرون جهید.

«کاه‌هاهاهاها!»

هم‌زمان با طنین‌انداز شدن صدای‌اکنون​ خنده، محیط اطراف چنان لرزید‌عجیبی​ که گویی زمین‌لرزه‌ای رخ داده است.

پس از مدتی طولانی، آن‌مردمک‌های​ پیکر از خندیدن باز ایستاد‌واژه‌ی​ و با صدایی آرام لب زد:

«همیشه یه‌نمایش​ مزاحم سر و‌دادن​ کله‌اش پیدا میشه.»

تِق!

«!؟»

حسی تیز و‌معنای​ برنده شکافت و‌کره​ سپس ناپدید شد.

پای راست که به رنگ‌این​ سفید می‌سوخت، قطع شد و‌هیولای​ با سستی بر زمین افتاد.

از دهان حیوان‌می‌گشت​ روحانی، «باک‌هوا دوک‌گوک»،‌اعماق​ فریادی از درد برخاست.

«کرووااااه!»

«هوم.» موک گیونگ‌ون‌معنای​ نگاهی به عقب‌کره​ انداخت و پوزخندی زد.

با اینکه سعی کرده بود گردن حیوان را با یک ضربه قطع‌بسیار​ کند، باک‌هوا دوک‌گوک در آخرین لحظه با پای جلویی‌اش خود را عقب‌بسیاری​ کشیده و از ضربه‌ی مرگبار گریخته بود؛ تنها حاصلش همین زخم بود.

جانش فعلاً‌خشک​ در امان‌چرا​ مانده بود.

وووش!

موک گیونگ‌ون‌نمایش​ سرش را‌نشان​ بالا گرفت.

آنجا، اهریمن طیفی هیوم‌ون که به‌عجیب​ زحمت به اندازه‌ی یک ناخن بود،‌بسیار​ بال می‌زد و در آسمان می‌چرخید.

«خوب از پسش بر اومد.»

بالاخره آن‌چرا​ نگاه آزاردهنده‌اعماق​ ناپدید شد.

این حس مزاحم را اولین‌دادن​ بار هنگام ورود به انجمن‌می‌کردند​ آسمان و زمین احساس کرده بود.

حسی شبیه به اینکه کسی در‌عجیب​ حال پاییدن اوست، اما پیدا کردن‌بسیار​ منشأ یک تک‌نگاه کار دشواری بود.

پس از رسیدن به عمارت شاهزاده بزرگ‌مردمک‌های​ نا یول‌ریانگ، آن سوزش خفیف شدیدتر شد‌معنای​ و سرانجام موک گیونگ‌ون منشأ آن را یافت.

«اون بالا.»

مکانش بسیار بالاتر‌معنای​ در آسمان بود، ارتفاعی‌طرزی​ بیشتر از حد انتظار.

این یعنی کار یک‌داشت​ انسان نبود، بلکه پای یک‌نام​ اهریمن طیفی در میان بود.

اگر خودش برای‌می‌گشت​ گرفتنش می‌رفت، قطعاً به‌مردمک‌های​ خاطر فاصله فرار می‌کرد.

در عوض، نقشه کشید تا‌مردمک‌های​ بدون درگیری مستقیم، آن را‌واژه‌ی​ به دام بیندازد و ضعیفش کند.

به لطف جراحتی که در معبد شائولین بهبود‌مستقل​ یافته بود، اهریمن طیفی هیوم‌ون وظیفه‌اش را در‌جداگانه‌ی​ دفع آن نگاه مزاحم به‌خوبی انجام داده بود.

دیگر نیازی‌چهار​ نبود جلوی‌داشت​ خودش را بگیرد.

«... تو‌خشک​ دیگه دقیقاً‌چرا​ چه کوفتی هستی؟»

استاد بزرگ میونگ‌ریول نتوانست شوک‌مردمک‌های​ خود را از هاله‌ی درنده‌ی‌واژه‌ی​ ناگهانی موک گیونگ‌ون پنهان کند.

با اینکه ناله‌های باک‌هوا دوک‌گوک در‌کره​ میان هیاهو گم شده بود، اما‌پایین​ مشخص بود که حیوان زخمی شده است.

«این انرژی تیز‌چشم​ داره مدام حواسم‌عجیب​ رو مختل می‌کنه...»

چین عمیقی‌خشک​ بر پیشانی‌چرا​ میونگ‌ریول افتاد.

بدون چشم، تمام حواس دیگرش به‌شدت تیز شده‌عجیبی​ بودند و معمولاً به او اجازه می‌دادند با پخش‌مستقل​ کردن انرژی حیاتی‌اش، هر چیز پنهانی را درک کند.

اما هاله‌ی شکافنده‌ی موک گیونگ‌ون حواسش‌کره​ را می‌لرزاند و اسکن کردن محیط‌پایین​ با انرژی حیاتی را غیرممکن می‌کرد.

«نمیدونم چه غلطی کرد، ولی‌این​ اگه نجنبم و با هم‌هیولای​ نریزیم سرش، ممکنه کارمون ساخته باشه...»

تِق!

در همان لحظه، چیزی‌اعماق​ از کنارش گذشت و‌عجیبی​ صدایی پشت سرش نجوا کرد.

«اول دست راستت رو می‌گیرم.»

کلنگ! فششش!

هنوز کلامش منعقد نشده بود که دست راست میونگ‌ریول‌حکاکی​ از پیکرش جدا شد و بر زمین افتاد؛ خون‌طرزی​ همچون فواره‌ای جوشان از محل بریدگی به بیرون پاشید.

کییییییی!

به سبب پیوند میان انسان و اهریمن،‌طرزی​ زره شیطانی میونگ‌ریول، آن هیولای موسوم به‌بودند​ «یو-آل» نیز از شدت درد نعره کشید.

«آخ... یو-آل!»

دانجوی بزرگ، میونگ‌ریول نیز می‌خواست فریاد‌اعماق​ برآورد، اما با شکیبایی خارق‌العاده‌ای درد را‌نمایش​ فرو خورد و یو-آل را فرا خواند.

گوشت و پوست اطراف بریدگی‌مردمک‌های​ لرزید، به هم فشرده شد و‌نمایش​ زخم را مهر و موم کرد.

فوران خون‌نمایش​ در دم‌نشان​ متوقف گشت.

«هیولای به‌دردبخوری داری.»

«ها!»

تشخیص اینکه لحن‌اکنون​ موک گیونگ‌ون تمسخر بود‌حکاکی​ یا تحسین، دشوار می‌نمود.

میونگ‌ریول سراسیمه‌نمایش​ فاصله گرفت‌نشان​ و فریاد برآورد:

«باک‌هو دوک‌گوک!»

با شنیدن این فرمان، باک‌هو دوک‌گوک که از درد به خود‌می‌خورد​ می‌پیچید و یکی از پاهای جلویی‌اش را از دست داده بود،‌همگی​ با پاهای عقب به زمین فشار آورد و به هوا جهید.

جزززز!

شعله‌های سفیدی که سراسر بدنش‌دادن​ را فرا گرفته بود، هم‌زمان با‌همگی​ چرخش دیوانه‌وارش، به شدت جرقه می‌زد.

حرارت چنان فضا را‌داشت​ لرزاند که گویی طوفانی از‌نام​ آتش به پا شده است.

غرررش!

میونگ‌ریول آرایشی‌چرا​ الهی را‌اعماق​ آزاد کرد.

هرچند نمی‌توانست طبق معمول انرژی حیاتی‌اش را هدایت‌مستقل​ کند، اما حواس دیگرش سالم بود و به‌جداگانه‌ی​ او اجازه می‌داد موقعیت باک‌هو دوک‌گوک را تخمین بزند.

«حالا با یه‌چشم​ تکنیک ترکیبی کار‌عجیب​ رو تموم می‌کنیم...»

شترک!

در همان لحظه،‌اکنون​ خطی سیاه به صورت‌حکاکی​ مورب از زمین برخاست.

گوروممم!

چرخش بدن‌چهار​ باک‌هو دوک‌گوک‌داشت​ کند شد.

شعله‌های سفید‌خشک​ پیرامونش اندک‌اندک رو‌اکنون​ به خاموشی نهاد.

بوم!

دیری نپایید که‌معنای​ پیکر بی‌جان باک‌هو دوک‌گوک‌طرزی​ بر زمین نقش بست.

«باک‌هو دوک‌گوک!»

میونگ‌ریول با چهره‌ای که از‌اکنون​ ناامیدی در هم پیچیده بود،‌عجیبی​ نعره‌ای از سر درد کشید.

پیش از آنکه حیوان بتواند تکنیک‌های مخفی‌حکاکی​ خود را اجرا کند، تمام توانش را‌دادن​ از دست داده و سقوط کرده بود.

چه اتفاقی افتاد؟

هاله‌ای تیز و برنده‌داشت​ به آسمان برخاست و‌طیفی​ حتی هوا را شکافت.

از همان لحظه، قدرت‌چرا​ روحانی باک‌هو دوک‌گوک همراه با‌حکاکی​ حرارتش به سرعت محو شد.

تاپ!

میونگ‌ریول در میانه‌ی اجرای آرایش‌دادن​ متوقف شد، در حالی که‌می‌کردند​ موک گیونگ‌ون لبخندی زد و گفت:

«می‌خوای بدمش بهت؟»

«چی؟»

«این رو.»

فششش! تاپ! قل‌قل!

چیزی سنگین روی زمین‌داشت​ غلتید و لحظه‌ای بعد‌طیفی​ پیش پای میونگ‌ریول متوقف شد.

هنوز گرمایی را‌می‌گشت​ که در خود‌اعماق​ داشت، ساطع می‌کرد.

«... باک‌هو دوک‌گوک.»

سر بریده‌ی باک‌هو دوک‌گوک بود.

دردی تیز‌چهار​ در سینه‌داشت​ میونگ‌ریول پیچید.

اکنون به وضوح دریافته بود؛ با جدا شدن‌چشمش​ سر از بدن، زندگی باک‌هو دوک‌گوک تماماً پایان یافته‌کره​ و پیوند روحی با او نیز گسسته شده بود.

آن پس‌زنیِ انرژی‌اکنون​ اکنون به سمت‌چشمش​ خودش هجوم می‌آورد.

«باورم نمی‌شه...»

میونگ‌ریول حقیقتاً شوکه شده بود.

این یک‌خشک​ حیوان روحی‌چرا​ معمولی نبود.

هرچند به سطح «شش اهریمن» که گفته می‌شد‌عجیبی​ تقریباً هم‌تراز هیولاهای الهی هستند نمی‌رسید، اما باک‌هو دوک‌گوک‌مستقل​ در سلسله‌مراتب اهریمن‌های طیفی، نزدیک به قله قرار داشت.

بسیاری از تمرین‌کنندگان هنرهای شیطانی حتی‌کره​ در خواب هم نمی‌دیدند چنین موجودی‌پایین​ را به عنوان حیوان روحی داشته باشند.

میونگ‌ریول مجبور شده بود نزدیک‌این​ به سه شبانه‌روز کامل بجنگد‌هیولای​ تا باک‌هو دوک‌گوک را رام کند.

با این حال، او این‌اکنون​ موجود ارزشمند را به همین‌عجیبی​ سادگی از دست داده بود.

میونگ‌ریول چهره در هم کشید،‌مردمک‌های​ دندان‌هایش را به هم سایید‌واژه‌ی​ و سرانجام لب به سخن گشود.

«تو... تو دیگه... چه‌نشان​ کوفتی هستی؟ چطور ممکنه‌مستقل​ همچین قدرتی داشته باشی...؟»

«گفتم که، دیگه جلوی خودم رو نمی‌گیرم.‌اهریمنی​ آه، دقیق‌تر بخوام بگم، دیگه کسی نیست‌شرق​ که مراقبم باشه، پس نیازی هم نیست.»

با شنیدن این‌می‌گشت​ حرف، میونگ‌ریول بی‌اختیار آب‌مردمک‌های​ دهانش را قورت داد.

هرچند چیزی دیده نمی‌شد، اما کلام‌چشمش​ موک گیونگ‌ون و انگشتش که به آسمان‌نشان​ اشاره می‌رفت، به موضوع خاصی اشاره داشت.

[اون تماشا می‌کنه.]

[واقعاً تماشا می‌کنه؟]

[تو باید‌خشک​ وظیفه‌ت رو انجام‌اکنون​ بدی، دانجوی بزرگ.]

میونگ‌ریول ناگهان حرف‌هایی را‌اعماق​ که آن شخص به او‌می‌خورد​ زده بود، به خاطر آورد.

یعنی ممکنه کسی که‌نشان​ ناظر بوده، کارش توسط‌مستقل​ این مرد تموم شده باشه؟

میونگ‌ریول در اوج‌چشم​ سردرگمی، نزدیک شدن موک‌اهریمنی​ گیونگ‌ون را حس کرد.

«حالا، بنال ببینم چی می‌دونی.»

میونگ‌ریول یکه خورد و بی‌اختیار‌مردمک‌های​ عقب رفت، مقهور آن حضور‌واژه‌ی​ سنگین و خردکننده شده بود.

در برابر هیولایی که باک‌هو دوک‌گوک‌کره​ را با یک حرکت نابود کرده‌پایین​ بود، چه کاری از دستش برمی‌آمد؟

درست در همان لحظه—

گوروممم!

«دشمن!»

«بکشیدش!»

از دروازه‌های حیاط شمالی، ده‌ها جنگجو‌عجیب​ به داخل سرازیر شدند؛ نیروهای کمکی دانجوی‌دوری​ بزرگ میونگ‌ریول که با تأخیر رسیده بودند.

«آه!»

اگرچه نسبت به نیروهای شرق و غرب ضعیف‌تر بودند،‌می‌خورد​ اما هنوز چند نخبه میانشان دیده می‌شد، به این‌حرکت​ معنی که می‌توانستند برای مدتی خط دفاعی را نگه دارند.

باید راهش را از میان‌دادن​ آن‌ها باز می‌کرد و از‌می‌کردند​ آن‌ها به عنوان سپر استفاده...

«رو مخین.»

موک گیونگ‌ون پایش‌می‌گشت​ را به نرمی‌اعماق​ بلند کرد و سپس—

کوب!

با نوک‌نمایش​ پا به‌نشان​ زمین ضربه زد.

زمین شکافت و‌چشم​ امواجی از هوا‌عجیب​ به بیرون ساطع شد.

در یک آن، ده‌ها جنگجویی که به جلو یورش‌حکاکی​ آورده بودند، سینه‌هایشان را چنگ زدند و در حالی‌طرزی​ که خون از دهانشان بیرون می‌زد، بر زمین افتادند.

«آخ!»

«گاه!»

تپ! تپ! تپ!

با صدای سقوط اجساد،‌چرا​ میونگ‌ریول چنان لرزید که‌چشمش​ گویی دچار تشنج شده است.

«یک ضربه؟»

دیدن سقوط آن همه نخبه تنها با یک‌مستقل​ قدم، باعث شد چیزی مثل صاعقه از ذهنش‌جداگانه‌ی​ عبور کند؛ یک گزارش اضطراری که اخیراً رسیده بود.

صحبت از ظهور‌چشم​ یک «آسمان هفتم»‌عجیب​ بود، شایعه‌ای وحشتناک.

گفته می‌شد این طوفان جدید، آرایش ۱۰۸ آرهات شائولین‌حکاکی​ را تنها با یک قدم در هم شکسته و‌طرزی​ تالار سیچوان را به تنهایی مهر و موم کرده است.

شایعاتی که باورش‌اکنون​ سخت بود و‌چشمش​ بیشتر به افسانه می‌مانست.

اما حالا،‌نمایش​ با دیدن‌نشان​ این صحنه...

«شیطان...؟»

ناولها | novelha.net