چپتر 120: انتخاب (۳)
0«یه چیز دیگه هم هست که بایدممکنه اضافه کنم... من به عنوان گروگان بهدردسرسازی اینجا آورده شدم. من موک گیونگون هستم.»
«!؟»
در یک لحظه،اعلام چهره سون یونصورت در هم رفت.
آیا او واقعاً داشت با دهان خودشیکی چنین نقطه ضعف مرگبار و رسوایی بزرگیدلش را فاش میکرد؟ توی سرش چه میگذشت؟
با اینکه آنها خارج از شهر بودند، اما اینجارنگی هنوز قلمرو «انجمن آسمان و زمین» محسوب میشد ومعدود تمام کسانی که اینجا حضور داشتند، اعضای انجمن بودند.
اعلام کردن چنین چیزی به صورت علنی در میان انجمن آسمانفرقههای و زمین، که مدتها با فرقههای ارتدوکس در ستیز بود — نه،انتخابی اغراق نبود اگر میگفتیم دشمن خونی یکدیگرند — حقیقتاً انتخابی احمقانه بود.
- همهمه، پچپچ!
«عضو فرقه ارتدوکس؟»
«فرقه ارتدوکس؟»
جو بهسرعت متشنجاعضای شد و زمزمههاچیزی در همه جا پیچید.
حتی شاگرداناعضای هم از اینچیزی قاعده مستثنی نبودند.
رزمیکارانی که مجبور شده بودند به موک گیونگون سوگند وفاداری بخورند،میدانست و همچنین مو هارانگ از تالار گل مو، به همان اندازهکرده شوکه شده بودند و با ناباوری به او خیره شده بودند.
حداقل فکر میکردند که موک گیونگونهمچین چهرهای گمنام از یک فرقه کوچکاوهوهو زیرمجموعه انجمن آسمان و زمین است.
اما عضو یک فرقه ارتدوکس؟
«پس یعنی مناعلام به یه عضو فرقهعلنی ارتدوکس سوگند وفاداری خوردم؟»
«چطور همچین چیزی ممکنه...؟»
چهره آن دو نفرخوردم در یک آن بانفر رنگی از تحقیر پوشیده شد.
«اوهوهو. چه بچه دردسرسازی.»
رهبر فرقه تاریک، یکی از معدود کسانی کهمیان هویت واقعی موک گیونگون را میدانست، در حالیاگر که به او نگاه میکرد، در دلش نچنچی کرد.
در حال حاضر، موک گیونگونرهبر عملاً هویتش را در قلبواقعی قلمرو دشمن فاش کرده بود.
حتی اگر او یکخوردم گروگان بود، این واقعیتنفر چیزی را تغییر نمیداد.
«برای رزمیکاران انجمن آسمان وکردن زمین، اعضای فرقه ارتدوکس دشمنانی هستندفرقههای که باید طرد و نابود شوند.»
این حقیقتی بود کهکردن برای همه، فارغ ازمیان سن و جنسیت، صدق میکرد.
بهویژه برای نسل جوانتر که از کودکییکی توسط والدین یا استادانشان آموزش دیده بودند، ایننچنچی نفرت حتی عمیقتر در وجودشان ریشه دوانده بود.
عجیب نبوداست اگر هر لحظهچطور فاجعهای رخ میداد.
- بوم!
«فرقه شمشیر یونموک؟اعلام همین الان گفتیصورت فرقه ارتدوکس شمشیر یونموک؟»
همانطور که انتظاربچه میرفت، کسی ناگهانتاریک از جا برخاست.
او بواست هیوکسو، فرمانده واحدچطور شعله اهریمنی بود.
کسی که پدرش را در نبردیچیزی علیه فرقههای ارتدوکس از دست داده بودستیز و نفرتش نسبت به آنها بیپایان بود.
وقتی شنید که موککردن گیونگون از یک فرقه ارتدوکسمدتها است، واکنشی خشونتآمیز نشان داد.
«چطور یه توله ارتدوکس مثل تو پاش بهمعدود دره خون باز شده؟ جایی که دروازه ورود بهحال انجمن بزرگ آسمان و زمین محسوب میشه؟ زانو بزن!»
- کراک!
بو هیوکسو بااعضای یک ضربه دستهچیزی صندلیاش را خرد کرد.
سپس، قطعه چوب شکسته و تیز راعلنی با انرژی درونیاش پر کرد و آن رانبود به سمت ران پای موک گیونگون پرتاب کرد.
سرعتش باورنکردنی بود.
اما موک گیونگون با خونسردی گامیهمچین به عقب برداشت و با استفادهاوهوهو از رقص پایش از آن جاخالی داد.
- تاق!
تکه چوب درست جلوی پایچیزی موک گیونگون تا نیمه درفرقههای سنگ کف زمین فرو رفت.
به نظر میرسیدبچه هدفش سوراخ کردنتاریک پای او بوده است.
«جاخالی دادی؟ باشه. پسخوردم من، فرمانده واحد شعله اهریمنی،رنگی خودم مجبورت میکنم زانو بزنی!»
بو هیوکسو میخواست قدماعلام پیش بگذارد که کسیعلنی راهش را سد کرد.
«فرمانده واحداعضای شعله اهریمنی،کردن بس کن.»
این لیاوهوهو جی-یوم، اربابدردسرسازی دره خون بود.
وقتی لی جی-یوم راهش را بست،همچین بو هیوکسو صدایش را بالا برداوهوهو و چهرهاش از خشم سرخ شد.
«ارباب لی، معنی این کار چیه؟ چطورصورت یه توله ارتدوکس مثل این تونسته اینجا باشه؟اغراق مطمئناً تو از این موضوع بیخبر نبودی، نه؟»
لی جی-یوم نتوانستاعلام ناراحتیاش را ازصورت این سؤال پنهان کند.
او فکر میکرد حتی اگر موک گیونگونیکی توسط یک شخصیت قدرتمند تسخیر شده باشد، بازنچنچی هم بیپروا هویت واقعیاش را فاش نخواهد کرد.
اما انتظار نداشتیعنی که او اینطور علنیممکنه آن را اعلام کند.
«... این دردسرسازه.»
مشکل فقط ایناعلام نبود که او هویتشعلنی را فاش کرده بود.
رهبر انجمن به او دستور داده بودیکی که هویت دو برادر موک را که بهنچنچی عنوان گروگان گرفته شده بودند، مخفی نگه دارد.
چون این دستوریعنی مستقیم رهبر انجمنهمچین بود، باید اطاعت میشد.
اگر او جلوی همه این دستور راصورت زیر پا میگذاشت، رهبر انجمن قطعاً از ایناغراق موضوع به عنوان اهرمی علیه او استفاده میکرد.
«باید مخفی نگهش دارم...؟»
ولی به خاطربچه اربابش، باید واقعیتتاریک را فاش میکرد.
این وظیفه یک زیردست بود.
لی جی-یوم میخواست توضیح دهد که اینصورت دستور رهبر انجمن بوده و به او گفتهاغراق شده بود که آن را مخفی نگه دارد.
«این قضیه...»
اما قبل ازبچه اینکه بتواند حرفشتاریک را تمام کند.
«دستور آوردن گروگانهای فرقه شمشیر یونموک بهممکنه دره خون از بالا صادر شده. پسدردسرسازی دیگه هیچ اعتراضی نکن، فرمانده واحد شعله اهریمنی.»
«ارباب سون یون؟»
کسی که پیش از لیچیزی جی-یوم قدم پیش گذاشت، کسی نبودارتدوکس جز ارباب سون یون، پادشاه تاریکی.
با دیدن اینکه سوندردسرسازی یون پیشقدم شد، چشمانمعدود موک گیونگون از علاقه درخشید.
او انتظار داشت سون یون عصبانی شود، چرانفر که نقطه ضعف خودش را فاش کرده بود، امایکی برعکس، او داشت سعی میکرد اوضاع را جمعوجور کند.
«منظورت ازداشتند دستور ازاعلام بالا چیه...؟»
«بهت توصیه میکنماعلام دیگه بیشتر ازصورت این کنجکاوی نکنی.»
«......»
با هشدار سون یون،خوردم بو هیوکسو، فرمانده واحدنفر شعله اهریمنی، دهانش را بست.
اگر دستوری از مقامات بالا، یعنی پنج پادشاهعلنی یا بالاتر بود، پس او پایش را ازنبود گلیمش درازتر کرده بود و نمیتوانست بحث کند.
«متوجه شدم.»
سون یون پاسخبچه داد، عقب رفتتاریک و دوباره نشست.
با دیدن این صحنه، لی جی-یوم،همچین ارباب دره خون، نفس راحتی کشیداوهوهو و نگاهی سپاسگزار به سون یون انداخت.
به لطف پادرمیانی سون یون و اعلامصورت اینکه این دستور از بالا بوده، اوبود از یک موقعیت دشوار نجات یافته بود.
با وجود حرکت غیرمنتظره اربابش، دیدن اینکه اومیان برای حل وضعیت قدم پیش گذاشته، نشان میداداگر که واقعاً میخواهد موک گیونگون را به شاگردی بگیرد.
با اینکه پذیرفتن یک گروگان از فرقهیکی ارتدوکس به عنوان شاگرد میتوانست باعث نارضایتیدلش شود، او حاضر بود این ریسک را بپذیرد.
واقعاً حیرتانگیز بود.
«خب.»
اگر نمیدانست که اربابش در آنصورت بدن است، حتی خود او همستیز وسوسه میشد چنین استعدادی را جذب کند.
اما درست در همان لحظه.
«قبول کردناست این واسهخوردم من سخته.»
صاحب صدای ناراضیاعضای کسی نبود جز هانگصورت یو-ریانگ، ارباب دره بیصدا.
همین چند لحظه پیش، او مشتاق بود موکمیان گیونگون را به شاگردی بگیرد، اما حالا بااگر چشمانی پر از خصومت به او خیره شده بود.
سون یوناوهوهو رو بهدردسرسازی او گفت:
«چی رو نمیتونی قبول کنی؟»
«حتی اگه دستور از بالا باشه، اگه ماعلنی نمیدونستیم، ممکن بود یکی از ما یه گروگاننبود فرقه ارتدوکس رو به شاگردی بگیره. منظورم اینه.»
با حرفهای او، دوکردن فرمانده واحد هم بهمیان نشانه تأیید سر تکان دادند.
حتی اگر دستور از بالارهبر بود، باز هم طرف یکواقعی گروگان فرقه ارتدوکس محسوب میشد.
اگر آنها ندانسته یک عضو حقیرهمچین فرقه ارتدوکس را به شاگردی میگرفتند،اوهوهو بعداً باید تاوانش را پس میدادند.
«...... ارباب دره بیصدا درست میگه.چیزی برادر سون و ارباب لی، چرا حتیستیز یه اشاره کوچیک هم به ما نکردین؟»
حتی وون بیونگ-هاک،اعلام پادشاه مشت تندر، همعلنی نارضایتیاش را ابراز کرد.
لحن صدایش تغییر کرده بود که نشانیکی میداد او هم حالا نسبت به اصلدلش و نسب موک گیونگون بدبین شده است.
این واکنشی طبیعی بود.
سپس، هانگ یو-ریانگ، ارباباعلام دره بیصدا، لبهایش راعلنی کج کرد و گفت:
«آها، تازه فهمیدم.»
«تازه فهمیدی؟»
«آره. اگه بالادستیها یه گروگان فرقه ارتدوکس رو فرستادنرنگی دره خون، معنیش این نیست که نیت اصلیشون چیزمعدود دیگهای بوده؟ همه میدونن دره خون چه جور جاییه.»
«......»
بقیه هم بهاعلام نشانه تأیید حرفصورت او سر تکان دادند.
دره خون جایی بوددردسرسازی که زنده بیرون آمدن ازهویت آن کار حضرت فیل بود.
فرستادن یک گروگان از فرقه درستکردارهمچین به آنجا، بیشتر حکمِ فرمانی برای زندهبچه بازنگشتنشان بود تا دادن فرصتی به آنان.
«شاید کلهگندهها همچین قصدیاعلام داشتن، ولی اوضاع طبقعلنی نقشه پیش نرفت، نه؟»
«پات رو ازاعلام گلیمت درازتر نکن،صورت ارباب دره بیصدا.»
هنگامی که هنگ یو-ریانگ با وجود دستورات بالامعدود همچنان نارضایتیاش را ابراز میکرد، سون یون، پادشاهکرد تاریکی، با لحنی تند به او هشدار داد.
هنگ یو-ریانگ خندهای کرد و درهمچین حالی که دستانش را در هماوهوهو قفل کرده بود، کمی تعظیم کرد.
«بله، بله. زیردستی مثل من چطور جرأت داره جلوی بالادستیها قد علمارتدوکس کنه؟ ولی من هیچ میلی ندارم کسی رو که خواهرم رو کشته وهمهمه دشمن ابدی انجمن ماست، به عنوان شاگرد یا زیردست قبول کنم. واسه همین...»
قیژژژ!
هنگ یو-ریانگ صندلیاشبچه را چرخاند وتاریک پشت به آنها نشست.
این حرکت شبیهیعنی به اعتراضی علیههمچین نارضایتی درونی خودش بود.
اما این پایان کار نبود.
قیژژژ!
در همبستگی با او، بو هیوکسو،تاریک رهبر واحد شعله اهریمنی، و دهسومان، رهبرنگاه واحد مشت خونین نیز صندلیهایشان را برگرداندند.
ولی آنها تنها نبودند.
قیژژژ!
«......
پادشاه مشت تندری.»
حتی وون بیونگ-هاک،بچه پادشاه مشت تندریتاریک نیز صندلیاش را چرخاند.
اقدام آنها نشاندهنده عزمی راسخ برایرنگی طرد کردن هر کسی از فرقههای درستکردارتاریک بود، حتی اگر دستوری از بالا باشد.
با در نظر گرفتنمعدود جایگاه آیندهشان در انجمن،حالی رفتارشان قابل درک بود.
«اهم، اهم.»
موک یو-چون تابچه جایی که میتوانستتاریک بیصدا سرفه کرد.
شاید سرنوشت بود، اما او که تازهتحقیر به هوش آمده بود، اکنون با اینیکی جو سنگین دست و پنجه نرم میکرد.
«اینها هم مثل همن.»
فقط اعضای فرقه درستکردار نبودند.
حتی رزمیکاران فرقههای غیرارتدوکس ورهبر انجمن آسمان و زمین همواقعی از فرقههای درستکردار متنفر بودند.
خب، شاید این طبیعی بود.
آنها مدتهای زیادی بودمعدود که با هم میجنگیدندحالی و یکدیگر را میکشتند.
«...
مثل هم.»
به دلیلی نامعلوم، احساسخوردم سنگینی در قلبش میکرد ورنگی با این حال درکشان میکرد...
«نه. دارم درکشون میکنم؟»
چرا داشت اینطور فکر میکرد؟
موک یو-چون دربچه درونش افکار خودتاریک را انکار کرد.
سپس بهاست موک گیونگونخوردم نگاه کرد.
اون پسر غیرقابل پیشبینی بود.
انتظار نداشت هویتشاعلام را به اینصورت جسارت فاش کند.
«ولی اوناوهوهو در باطن، هنوزمرهبر مال فرقه درستکرداره.»
واقعاً گیجکننده بود.
چند بار تااعضای حالا از اوچیزی ناامید شده بود؟
فکر میکرد او شیطانیکردن است که جایش همینجاست،میان نه در فرقه درستکردار.
ولی اگر او به عنوان عضوی از فرقه درستکردارهویت و رزمیکار فرقه شمشیر یونموک مصمم بود تا شرافتشحاضر را تا آخر حفظ کند، آنوقت داستان عوض میشد.
«اگه این کار روخوردم بکنه، منم جونم رو بهرنگی خطر میندازم تا کمکش کنم...»
درست در همان لحظه.
موک گیونگون بااعلام صدایی بلند که همهعلنی بتوانند بشنوند فریاد زد.
«من، موک گیونگون، توی فرقه درستکردار به دنیا اومدم، ولی هرچیمیدانست بزرگتر شدم، حالم از ریاکاری و ذات پوسیدهشون به هم خورد!کرده جوری رفتار میکنن که انگار هر کی با اونا نیست، شیطانه!»
«!؟»
در یکداشتند لحظه، موکاعلام یو-چون خشکش زد.
این پسراعضای همین الانکردن چی گفت؟
همین چند لحظه پیش فکررهبر میکرد شاید بعد از شنیدن حرفهایمیدانست موک گیونگون دچار سوءتفاهم شده باشد.
ولی حالااست داشت به فرقهچطور درستکردار توهین میکرد.
همهمه! پچپچ!
توجه همهاعضای دوباره به موکچیزی گیونگون جلب شد.
موک گیونگون بی آنکهدردسرسازی به نگاههایشان اعتنایی کند،معدود به اعلامیهاش ادامه داد.
«واسه همینه که از وقتی بچه بودم، همیشه قهرمانای انجمن آسمان واوهوهو زمین رو تحسین میکردم. دلیل اینکه هویتم رو برای قهرمانای انجمن آسماندلش و زمین فاش کردم اینه که میخوام پیوندم رو با گذشتهم قطع کنم.»
«این پسر جدیه؟»
با شنیدن حرفهای او،کردن سون یون، پادشاه تاریکی،میان اخمهایش را در هم کشید.
میتوانست حدس بزندبچه این پسر حیلهگر چهیکی نقشهای در سر دارد.
و درست همانطور که شک داشت،همچین موک گیونگون سرش را به سویاوهوهو همه خم کرد و فریاد زد.
«به آسمان و زمین قسم میخورم! من، موک گیونگون، پیوندم رو باارتدوکس خانوادهم، فرقه شمشیر یونموک و تمام فرقههای درستکردار قطع میکنم. و عضواحمقانه انجمن آسمان و زمین میشم تا با اون آدمای پست و کثیف بجنگم!»
صدایش در میدان طنینانداز شد.
میدان دوباره به همهمه افتاد.
همین چند لحظه پیش، آنها از اینکه عضوی ازرنگی فرقه درستکردار در دره خون حضور دارد خشمگین بودند، اماهویت چه کسی انتظار چنین اعلام تغییر کیش ناگهانیای را داشت؟
رهبر فرقه تاریکاعضای دستش را جلوی دهانشصورت گرفت و آرام خندید.
«فکر میکردم ضعفش روکردن نشون داده تا کاری کنه،مدتها ولی داره تغییر کیش میده.»
این چیزی بودبچه که حتی اوتاریک هم انتظارش را نداشت.
یک شاگرد بااستعداد از یک خاندانهمچین اصیل و معتبر رزمیکار مثل فرقهاوهوهو شمشیر یونموک، با مهارتهای رزمی استثنایی.
معمولاً چنین افرادی اعتقادات محکمی داشتندچیزی و هرگز سر خم نمیکردند، ولیارتدوکس این پسر کلاً جنسش فرق داشت.
«چه بچه جالبی.»
چشمان رهبر فرقه تاریکدردسرسازی در حالی که به موکهویت گیونگون نگاه میکرد، باریک شد.
به نظر نمیرسید که فقطچطور برای زنده ماندن در این لحظهپوشیده و حفظ جانش تغییر کیش میدهد.
پس چهداشتند فکری دراعلام سر داشت؟
«این بچهاعضای قطعاً یه کاسهایچیزی زیر نیمکاسهش هست.»
کنجکاو بود بداند آن چیست.
درست در همان لحظه،خوردم موک گیونگون با صدایی کهرنگی فقط بالادستیها میتوانستند بشنوند، گفت:
«حالا دیگه اصلاعضای و نسبم مشکلیچیزی ایجاد نمیکنه، مگه نه؟»
با شنیدن این حرف، سون یون،صورت پادشاه تاریکی که با چهرهای حیرتزده بهبود او خیره شده بود، زیر خنده زد.
«هاهاهاهاهاها!»
در تماماست عمرش، کسی مثلچطور او ندیده بود.
برنامهریزی کرده بود که او را به شاگردیعلنی بپذیرد و تربیتش کند تا فرقه درستکردار رانبود رها کند و به انجمن آسمان و زمین بپیوندد.
ولی اینکه خودش باکردن پای خودش ملحق شود، نه،مدتها آن هم با زبان خودش...
حتی فرقه شمشیر یونموک همرهبر او را جسور میدانستند، ولیواقعی او واقعاً موجود غیرقابل پیشبینیای بود.
سون یون بهیعنی بالادستیهای پشت سرشهمچین نگاه کرد و گفت:
«حالا دیگهداشتند بهونهگیری در موردکردن اصالتش سخت میشه.»
«......»
با این حرف، بالادستیهاییدردسرسازی که صندلیهایشان را برگرداندهمعدود بودند، نتوانستند پاسخی بدهند.
آنها قبلاً عزمشان را برای طرد کردن او بر اساس اصلپوشیده و نسبش نشان داده بودند، اما اگر حالا به خاطر اعلامحالی تغییر کیش او موضعشان را عوض میکردند، چقدر ضایع به نظر میرسیدند؟
سون یون واقعاًاعضای فکر میکرد اینچیزی بهترین حالت است.
«در نهایت،اعضای اون میادکردن سمت من.»
او نشان داده بوددردسرسازی که تا آخر ازمعدود موک گیونگون حمایت خواهد کرد.
اگر آن بچه ذرهای قدرشناسی داشتهمچین و خصومت بقیه را حس میکرد،اوهوهو میفهمید که تنها یک انتخاب دارد.
سون یون دستش رااعلام به سمت موک گیونگون درازمیان کرد و خواست حرفی بزند.
درست در همان لحظه.
«اوهو هو. یعنیبچه فقط من موندمتاریک که پیشنهاد بدم؟»
«!؟»
با شنیدن آن صدای خاصکردن و فریبنده، سون یون، پادشاه تاریکیفرقههای اخم کرد و سرش را برگرداند.
تنها کسی کهاعلام به جز اوصورت صندلیاش را برنگردانده بود.
رهبر فرقه تاریک بود.
«آه...»
البته، او هنوز اینجا بود.
ولی جای نگرانی نبود.
تنها کسی که میتوانست تهدید باشد وونیکی بیونگ-هاک، پادشاه مشت تندری بود، ولی اودلش خودش با لگد به بختش زده بود.
اما ناگهان، رهبریعنی فرقه تاریک خطاب بهممکنه موک گیونگون صحبت کرد.
«خب، به عنوان کسی که توی "دائو" استاده، نمیتونم بگم پیشنهاد یادارتدوکس دادن تکنیکهای دائو وسوسهکنندهست... و در مقایسه با ارباب سون، مزایای جایگاهاحمقانه من مثل قطرهای توی دریاست. پس، تنها چیزی که ممکنه وسوسهت کنه اینه.»
«این؟»
میخواست با چهبچه چیزی موک گیونگونتاریک را فریب دهد؟
در حالی که متعجبخوردم بود، رهبر فرقه تاریکنفر لبخندی زد و گفت:
«تا اونجایی که من میبینم، تو تمریناتصورت شمشیر انجام دادی، ولی به نظر نمیادبود شمشیر درست و حسابیای داشته باشی. اینطور نیست؟»
«...... درسته.»
او میلاوهوهو خاصی بهدردسرسازی شمشیرهای مشهور نداشت.
حتی اطلاعاتاست زیادی هم دربارهچطور شمشیرهای نامدار نداشت.
«خوبه. یه شمشیرزناعضای باید شمشیری درچیزی خورِ خودش داشته باشه.»
چشمان سون یون باریک شد.
مگر او چهبچه شمشیر مشهوری داشتتاریک که چنین ادعایی میکرد؟
اما کلمات بعدییعنی رهبر فرقه تاریکهمچین غوغایی به پا کرد.
«اگه قبول کنی به من ملحقچیزی بشی، یکی از شمشیرهای شیطانی افسانهای،ارتدوکس یعنی "شمشیر اهریمنی" رو بهت میدم.»
«!!!!!!!!!!»
همهمه! پچپچ!