چپتر 232: آزمون رزمی بخش گارد (۱)
0سپیدهدم.
تالار تمرینجناح بخش گارد،برادر دفتر فرمانده.
مردی در اواخر دهه چهارم زندگی با چهرهای سخت و جای زخمی برهمزمان چانه، با هر دو دست تعظیم کرد و مردی را که ردای رسمیکنونی آبیرنگ به تن داشت و در حال خروج از دفتر بود، بدرقه نمود.
پس از رفتن مرد، مردمشخص میانسال روی صندلی پشت میزشجناح ولو شد و آه عمیقی کشید.
«هووف. دیگهپیش نمیتونم اینطوریخندهای ادامه بدم.»
نام مردجناح میانسال، سوکبرادر جون-اونگ بود.
او ریاست آموزش کادتهای بخشبرادر گارد و همچنین فرماندهی کلجمله بخش گارد را بر عهده داشت.
سوک جون-اونگ با یادآوری مقاممشخص رسمی که لحظاتی پیش آنجاجناح بود، خندهای تلخ سر داد.
«عجب دردسری شدهها.»
مقامی که پیشتر آمده بود، جانگامپراتور چان نام داشت و دارای رتبههمزمان «سیدو» درجه شش در موسسه هانلیم بود.
دلیل بازدید او، درخواستتقسیم لطف و پارتیبازی در مورداعظم آزمون رزمی بخش گارد بود.
البته چنین درخواستهایی رایج بود.
از زمانی که سوکخندهای جون-اونگ به مقام ریاست رسیدهشدهها بود، این ماجراها ادامه داشت.
«به نظر میاد حتی شاهزاده گیونگچین هم کاسهیاعظم صبرش لبریز شده. کار به جایی رسیده کهیونپا نزدیکان جناحش رو میفرسته تا اینطوری سفارش کنن.»
از میان هشت نامزدی که برایکوچک آزمون رزمی بخش گارد انتخاب شده بودند،همزمان تکلیف چهار نفر از پیش مشخص بود.
قدرت واقعی در این کشور بین چهار جناح تقسیم شده بود: برادر کوچک امپراتور،امپراتور شاهزاده گیونگچین؛ سه وزیر اعظم از جمله استاد بزرگ که همزمان دریاسالار فرماندهی مرکزی بود،سلطنتی وزیر هانگ یونپا؛ پسر دوم امپراتور، شاهزاده جونگ؛ و صیغه سلطنتی غربی، مادر ولیعهد کنونی.
نامزدها میانپیش این چهار جناحتلخ تقسیم شده بودند.
در حال حاضر، امپراتور مقاومت میکرد و تعادلیاعظم ظریف را حفظ کرده بود، اما لحظهای کهیونپا آن تعادل در هم میشکست، قطعاً فرا میرسید.
«بیماری امپراتور خیلی طول کشیده.»
اگر امپراتور ازچهار پا درمیآمد، بیشکقدرت هرجومرج آغاز میشد.
او در جلسه صبحگاهی دربار حاضرداد نشده بود و تمام وزرا اینآمده نشانه شوم را حس کرده بودند.
به همین دلیل بودبرادر که شاهزاده گیونگچین افرادیاعظم را اینگونه فرستاده بود.
«چه وضعیت بغرنجی.»
طبق سنت، نیمی از نامزدهامشخص از قبل تعیین شده بودند، بنابراینتقسیم راه گریزی از آن وجود نداشت.
اما جناح شاهزاده گیونگچین درخواست کرده بودعجب که چهار جایگاه باقیمانده که هنوز تعیین تکلیفدارای نشده بودند، تماماً با افراد خودشان پر شود.
و اینجناح تنها یکبرادر درخواست ساده نبود.
«فرمانده سوک، شما امسال چهل و نهامپراتور ساله میشید، پس دوران خدمتتون به عنوان فرماندهمرکزی بخش گارد داره به آخرش میرسه. واقعاً حیفه.»
سوک جون-اونگتکلیف چهل ونفر نه سال داشت.
حداکثر سن برای خدمتخندهای به عنوان فرمانده بخشدردسری گارد، پنجاه سال بود.
پس از سالتقسیم آینده، او بایدامپراتور کاخ را ترک میکرد.
«شنیدم پسرتون سال بعد قراره تو آزمون خدمات کشوری بهاره شرکت کنه. امسال چهارمیندریاسالار تلاشش بود، پس سال بعد میشه پنجمی. دیگه وقتشه قبول بشه و کار رسمیشحاضر رو شروع کنه. موسسه هانلیم به محققان جوان و بااستعداد رتبه هشت نیاز داره.»
این همانتکلیف چیزی بود کهمشخص او را لرزاند.
به عبارت دیگر، اگرخندهای درخواست را انجام میداد، قبولیشدهها پسرش در آزمون تضمین میشد.
سوک جون-اونگ بسیارتقسیم در این موردامپراتور رنج کشیده بود.
او از معلم خصوصی پسرش در آکادمیامپراتور ملی شنیده بود که پسرش مهارت کافیدریاسالار برای قبولی آسان در آزمون را دارد.
اما به دلیل جنگ قدرتمشخص میان جناحها، او حتی تا سنتقسیم سی سالگی هم قبول نشده بود.
«آخه چطور ممکنه؟»
دلیلش اینجناح بود کهبرادر پدر نفوذی نداشت.
تمام پستهای رسمی، فارغتقسیم از استعداد یا توانایی، بااعظم پسران مقامات عالیرتبه پر میشد.
سوک جون-اونگ اصالتاً از عوام نبود، اما بهکشور لطف دستاوردهایش در میدان نبرد توانسته بود وارداعظم بخش گارد شود و تا مقام فرماندهی بالا بیاید.
اما این نهایت کار بود.
هرچقدر همجناح که برجسته بود،کوچک نمیتوانست بالاتر برود.
بنابراین او به عنوان فرمانده بخشکوچک گارد گیر کرده بود و نمیتوانستبزرگ به پیشرفت شغلی پسرش کمکی کند.
«بیایید این کار رو بکنیم. اگه اون پنج نامزد پیشنهادی اعلیحضرت بتوننبرادر وارد بشن، من طوری گزارش میدم که به کادت ارشد ارتقا پیدایونپا کنن. در کنار قبولی پسرتون توی آزمون، فکر میکنم معامله منصفانهای باشه.»
این پیشنهاد از سویخندهای جناح شاهزاده گیونگچین، ازدردسری جهاتی بسیار وسوسهانگیز بود.
اگر میتوانست،جناح میخواست قبول کندکوچک و پاداش بگیرد.
اما مشکل اینجناح بود که ماجراکوچک به این سادگیها نبود.
سوک جون-اونگتکلیف به لیست اسامیمشخص درخواستشده نگاه کرد.
«ها...»
مسخره بود.
همه آنها فاقدجناح صلاحیت برای «گاردکوچک جامه طلایی» بودند.
تنها کادتهای ارشدچهار میتوانستند در آزمون رزمیواقعی بخش گارد شرکت کنند.
اما لیست تماماً از کادتهایتلخ معمولی (جونیور) تشکیل شده بود کهپیشتر به زور از پس تمرینات برمیآمدند.
تنها یک استثنا وجود داشت.
«گوم جونگ-هیون.»
گوم جونگ-هیون در اصل یک کادتقدرت ارشد و پسر یک محقق سیگونگبرادر رتبه پنج در موسسه هانلیم بود.
او تفاوتی با دیگر شاگردان ادبی نداشت، اما چنانشدهها استعداد برجستهای از خود نشان داده بود که جزودرجه سه نفر برتر کل بخش گارد به شمار میرفت.
چنین شخصی احتمالاًتقسیم بدون هیچ سفارشامپراتور خاصی قبول میشد.
ولی...
«بقیهشون غیرممکنه.»
مجبور کردن کادتهای معمولی به ارتقا بهعجب سطح ارشد فقط برای شرکت در آزمون، باعثدارای واکنش شدید کادتها و خشم سایر جناحها میشد.
به همین دلیل، سوک جون-اونگ پاسخامپراتور قطعی نداد و بهانههایی آورد تاهمزمان فرستاده شاهزاده گیونگچین را دستبهسر کند.
«حالا چیکار کنم...»
او فعلاً آنها را رد کردهقدرت بود، اما آزمون رزمی فردا برگزار میشد،کوچک بنابراین باید همین امروز پاسخی قطعی میداد.
واقعاً دو راهی دشواری بود.
اگر درخواست شاهزادهتقسیم گیونگچین را میپذیرفت،امپراتور سایر جناحها مخالفت میکردند.
اما اگر ردجناح میکرد، به نحوی عواقبامپراتور بدی در پی داشت.
«آاااه.»
اگر فقط دلیل خوبیخندهای برای رد کردن داشت، مشکلیشدهها نبود، اما هیچ دلیلی نداشت.
در آنجناح لحظه، صداییبرادر از بیرون آمد.
«فرمانده. ارباب جانگجناح از تالار شرقیکوچک میخوان شما رو ببینن.»
«ارباب جانگ؟»
ارباب جانگ ازآنجا تالار شرقی، ندیمه نزدیکعجب صیغه سلطنتی غربی بود.
سوک جون-اونگ همین حالا هم باامپراتور افراد شاهزاده گیونگچین درگیر بود، پس اربابدریاسالار جانگ در این وقت صبح چه میخواست؟
سوک جون-اونگ با کنجکاویتقسیم در را باز کردوزیر تا به استقبال او برود.
«هووف. اینپیش یکی دیگهخندهای واقعاً نوبره...»
فرمانده سوک جون-اونگتقسیم نمیتوانست چهره نگرانشامپراتور را پنهان کند.
دلیلش این بود که ارباب جانگ از تالاروزیر شرقی، درست مانند جناح شاهزاده گیونگچین، با درخواستیهانگ دشوار از سوی صیغه سلطنتی غربی آمده بود.
«نه، این یکی حتی بدتره.»
دستکم جناح شاهزاده گیونگچین کادتهایی راداد پیشنهاد کرده بود که در حالآمده حاضر در بخش گارد حضور داشتند.
هرچند مهارتهایشانجناح تا حدیبرادر کم بود.
اما جناح صیغه سلطنتی غربی درخواست کرده بود که سهجمله فرد خارجی، که حتی کادت هم نبودند، به عنوان کادتجونگ ارشد اجازه شرکت در آزمون رزمی بخش گارد را داشته باشند.
هر چقدر هم کهنفر او قدرتمند بود، این یکبین مشکل بزرگ به شمار میرفت.
«از اونجایی کهآنجا این درخواست علیاحضرته، کارعجب سختی نیست، مگه نه؟»
با شنیدن حرفهای ارباببرادر جانگ، سوک جون-اونگ آهیاعظم کشید و پاسخ داد:
«متاسفم. اون جوونی که قبلاً از خاندان پنگ هبی معرفی کردید، از یه خاندان رزمی اصیل ویونپا خوشنام میاد، واسه همین اگه مهارتش رو ثابت کنه، کادتها و ممتحنین قبولش میکنن. ولی جایگزین کردنکرده یهویی اون با بقیه سخته، و اضافه کردن دو نفر تایید نشده به عنوان کادت ارشد هم غیرمنطقیه.»
با شنیدن این حرف، ارباب جانگقدرت آرنجهایش را روی میز گذاشت، چانهاشبرادر را به دست تکیه داد و گفت:
«رئیس، بذار رک و پوستکندهتلخ بپرسم. قضیه سنجش مهارتشونه؟ یامقامی نگران داد و بیداد بقیه جناحهایی؟»
سوک جوناونگجناح صادقانه پاسخبرادر داد: «هر دو.»
پیدا کردن بهانهای برای رد کردن درخواست شاهزاده گیونگچیناعظم به اندازه کافی دشوار بود و حالا پذیرفتن درخواستپسر همسر صیغهای امپراتوری غربی، کار را سختتر هم میکرد.
در آن لحظه،چهار لبخندی بر لبان اربابواقعی جانگ نشست و گفت:
«نیازی نیست نگران سنجشخندهای مهارتشون باشی. اونا شاگردهای ارشدشدهها انجمن آسمان و زمین هستن.»
«انجمن آسمان و زمین؟»
با شنیدن اینجناح نام، چشمان سوککوچک جوناونگ گرد شد.
انجمن آسمان و زمین یکیمشخص از سه قدرت بزرگ درجناح دنیای رزمی کنونی به شمار میرفت.
کاخ بارها از انجمن آسمان و زمین درخواست کردهشدهها بود تا افراد بااستعدادی را بفرستند تا روابط حسنهای باموسسه دنیای رزمی برقرار شود، اما آنها همیشه سکوت کرده بودند.
ولی حالا، ازتقسیم طریق همسر صیغهای امپراتوریوزیر غربی نیرو فرستاده بودند؟
این موضوع واقعاً حیرتانگیز بود.
«اگه این حقیقتچهار داشته باشه، پسقدرت مهارتشون مشکلی نداره.»
هر چه نباشد،آنجا صحبت از انجمنداد آسمان و زمین بود.
اگر آنها شاگردان ارشدبرادر خود را فرستاده بودند،اعظم قطعاً افراد ضعیفی نبودند.
با این حال، حتی اگر او این موضوع رااعظم میپذیرفت، کارآموزان و جناح شاهزاده گیونگچین بدون دیدن قدرتپسر آنها با چشمان خود، به راحتی زیر بار نمیرفتند.
«آهان!»
ناگهان فکری مثلآنجا صاعقه از ذهنداد سوک جوناونگ گذشت.
«دفع شر با شر!»
این یعنی استفادهجناح از یک دشمن برایامپراتور شکست دادن دشمنی دیگر.
نیازی نبود نگران این باشد کهقدرت چطور درخواستهای نامعقول همسر صیغهای غربیبرادر و شاهزاده گیونگچین را جداگانه حلوفصل کند.
فقط کافی بودآنجا آنها را بهداد جان هم بیندازد.
یک ساعت بعد، داخل اتاقیبرادر در مسافرخانه که اعضای انجمن آسماناستاد و زمین در آن اقامت داشتند.
ارباب جانگ از تالار شرقی،مشخص پس از ارائه گزارش، باجناح احتیاط نگاهی به اطراف انداخت.
نگاهش بهپیش کسی نبودخندهای جز موک گیونگون.
با اینکه او مشاور نزدیک همسر صیغهای غربی، یکیجمله از چهار قدرت اصلی کاخ، بود و هیچگاه از کسیجونگ هراسی نداشت، اما پس از وقایع دیروز، ورق برگشته بود.
برای او، موکجناح گیونگون حکم یککوچک کابوس زنده را داشت.
در حالی که با اضطرابمشخص به اطراف نگاه میکرد، موک گیونگونتقسیم دستی به چانهاش کشید و گفت:
«خب، پس تهش این شد کهداد واسه شرکت تو آزمون رزمی گارد، بایدجانگ به رتبه کارآموز ارشد ارتقا پیدا کنن؟»
«درسته. ما درخواست ارتقای مستقیم دادیم،امپراتور ولی رئیس گارد گفت این کارهمزمان باعث شورش بقیه جناحها و کارآموزها میشه.»
«که اینطور؟ پس خیلیتقسیم چیزا هست که حتیوزیر زور علیاحضرت هم بهشون نمیرسه.»
«...متأسفم.»
گارد جامهپیش طلایی، سازمان ویژهیتلخ شخص امپراتور بود.
حتی همسر صیغهای غربی که یکی ازوزیر پنج قدرت برتر کاخ محسوب میشد، نمیتوانستمرکزی دخالت چندانی در روند گزینش آنها داشته باشد.
این موضوع برایجناح سه قدرت دیگرکوچک نیز صدق میکرد.
گارد جامه طلایی یک سازمان بیطرف وواقعی مستقیماً تحت فرمان امپراتور بود که اعمال فشاروزیر بر آن را برای هر جناحی دشوار میساخت.
بنابراین بهترین کاریآنجا که میتوانستند انجام دهند،عجب کنترل کردن یکدیگر بود.
«خب، شرط ارتقا چیه؟»
«جناح شاهزاده گیونگچین هم چند نفرکوچک رو برای ارتقا معرفی کردن. بایدبزرگ زیر نظر ممتحنها با اونا مبارزه کنن.»
«برنده ارتقا میگیره؟»
«بله.»
«خب، کار سختی نیست.»
به نظربین میرسید نوعیتقسیم دوئل باشد.
در آنتکلیف لحظه، سئوپنفر چون گفت:
«یه جایگاه که از قبل با سهمیه پردردسری شده، پس نیازی نیست ارباب خودش رو درگیررتبه کنه. من و مونگ مویاک واسه ارتقا میجنگیم.»
«نه، منم شرکتتقسیم میکنم. مونگ مویاکامپراتور اون سهمیه رو برداره.»
«چی؟»
مونگ مویاکتکلیف از تصمیم موکمشخص گیونگون جا خورد.
اگر سهمیه انتصابی راخندهای میگرفت، انتخاب شدنش برای گاردشدهها جامه طلایی تقریباً قطعی بود.
نمیتوانست درک کندتقسیم چرا موک گیونگونامپراتور چنین تصمیمی گرفته است.
«ارباب، ما از پسش برمیایم...»
«نه، مشکلیتکلیف نیست. فقطنفر تماشا کردن حوصلهسربره.»
مونگ مویاک ساکت شد.
هیچ دلیلی برای مخالفتبرادر وجود نداشت، صرفاً چوناعظم اربابش حوصلهاش سر رفته بود.
فقط دلش برای کسیتقسیم میسوخت که قرار بودوزیر با اربابش دوئل کند.
حوالی نیمروز،پیش نزدیک زمینخندهای تمرین گارد.
جانگ چان، سیدو درجه شش از موسسه هانلیم، بهجمله خواجهای پیر با صورتی سفیدکاری شده و ردای رسمیدوم قرمز که شانهاش آتلبندی شده بود، ادای احترام کرد.
«شرمندهم که با اینتقسیم حال و روز زخمیوزیر زحمت دادم، ارباب بوم.»
خواجه پیر، بومچهار جونگ، ناظر ارشدقدرت کاخ غربی بود.
«نه، شاهزاده گیونگچین همخندهای ازم خواستن دقیق نظارتدردسری کنم، پس باید کمک کنم.»
«ممنونم. من به عنوان یه مقام اداری ساده، نمیتونمجمله تشخیص بدم دوئل ارتقا درست پیش میره یا نه،دوم واسه همین از استادی مثل شما خواستم تشریف بیارید.»
«هاهاها. من هنوزم بهتقسیم اندازه کافی قوی نیستم.وزیر واسه همینه که زخمی شدم.»
«خواهش میکنم اینطور نفرمایید. شما برای محافظتواقعی از اعلیحضرت جانتون رو به خطر انداختید.امپراتور شاهزاده هرگز این فداکاری رو فراموش نمیکنن.»
«از لطف کلامتون سپاسگزارم.»
«فروتنی شماجناح برای منبرادر درسه. بریم؟»
جانگ چان دستشجناح را دراز کرد وامپراتور جلوتر به راه افتاد.
خواجه بوم جونگچهار لنگلنگان پشت سرقدرت او حرکت کرد.
با اینکه میتوانست به خاطر جراحتش اینعجب وظیفه را به خواجه دیگری بسپارد، اماچان کنجکاویاش او را به اینجا کشانده بود.
«انجمن آسمان و زمین...»
شنیده بود که حریفانتقسیم این دوئل ارتقا، ازوزیر انجمن آسمان و زمین هستند.
او رزمیکاران بسیاری را درمشخص داخل و خارج کاخ دیده بودتقسیم که اکثرشان از جناح ارتدوکس بودند.
بنابراین کنجکاو بود بداند قدرت انجمن آسمانعجب و زمین که حتی مرتدین هم ازچان آن وحشت داشتند، در چه حد است.
اگر انجمن آسمان و زمین باامپراتور همسر صیغهای غربی متحد شده بود،همزمان دیدن سطح قدرتشان خالی از لطف نبود.
آنها میتوانستند بهجناح تهدیدی جدی برایکوچک شاهزاده گیونگچین تبدیل شوند.
شاگردان ارشد انجمنچهار آسمان و زمینقدرت چقدر قوی بودند؟
«آه! اونجا منتظرن.»
جانگ چانجناح به زمین تمرینکوچک کارآموزان اشاره کرد.
«اوه...!»
بوم جونگ با اشتیاق لنگلنگانمشخص جلو رفت، اما ناگهان باجناح دیدن چیزی سر جایش خشکش زد.
«ارباب بوم؟»
جانگ چان باتقسیم تعجب برگشت و بهوزیر بوم جونگ نگاه کرد.
رنگ از رخسارجناح خواجه پریده بود وامپراتور بدنش به شدت میلرزید.
چرا اینطور شد؟
«چـ... چرا اون شخص اینجاست؟»
حتی از فاصله دوربرادر هم، آن چهره رنگپریدهاعظم و زیبا کاملاً متمایز بود.
بوم جونگ چنان از دیدن آنکوچک منظره شوکه شده بود که پاهایشبزرگ سست شد و نزدیک بود زمین بخورد.
«اشتباه دیدم؟»
نه.
آن چهرهای بودتقسیم که حتی در خوابوزیر هم نمیتوانست فراموش کند.
او با خوششانسی محض از آن مکان جهنمیوزیر جان سالم به در برده بود و امیدوارهانگ بود دیگر هرگز چشمش به آن اهریمن نیفتد.
پس چراتکلیف آن هیولانفر اینجا بود؟
«ارباب بوم؟»
جانگ چان دوباره صدایش زد.
بوم جونگ به زحمتتقسیم بر خودش مسلط شد واعظم با صدایی لرزان زمزمه کرد:
«اونا شاگردهایتکلیف ارشد انجمن آسمانمشخص و زمین هستن؟»
«از اونجایی که قراره با کارآموزهایداد ما مبارزه کنن، گمونم آره. مگهآمده کسی رو میشناسید؟ چرا رنگتون پریده؟»
بوم جونگ آبتقسیم دهانش را به زحمتوزیر قورت داد و گفت:
«همین الان...بین دوئل روتقسیم متوقف کنید.»
«چی؟ منظورتون چیه؟»
«این مبارزهایهپیش که عمراً بتوننتلخ توش برنده بشن.»
«نمیتونن ببرن؟جناح هنوز شروع نشدهکوچک که اینطوری میگید...»
«غیرممکنه.»
بوم جونگ حرفچهار جانگ چان راقدرت قاطعانه قطع کرد.
سپس باپیش صدایی که ازتلخ ترس میلرزید، گفت:
«اون تازهکارها چطور میخوانبرادر حریف هیولاهایی بشن کهاعظم حتی منم از پسشون برنمیام؟»
«!!!!!!!»