---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 66: سم گو (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 66: سم گو (۲)

0

«یعنی تفاوت سطح این‌قدر زیاده؟»

چشمان موک گیونگ‌ون در حالی که عقب‌نشینی‌دوردست​ دستان رنگ‌پریده به اعماق آب را پس‌نمی‌رسیدند​ از تنها یک هشدار تماشا می‌کرد، برقی زد.

پرواضح بود که سطح قدرت روح سبز‌فقط​ به چنان جایگاهی رسیده که تنها حضورش برای‌دوردست​ در هم شکستن ارواح سرگردان معمولی کافی است.

موک گیونگ‌ون لب به‌بیننده‌ای​ تحسین گشود: «همون‌طور که‌فقط​ انتظار داشتم، کارِت درسته.»

روح سبز که ارواح سرگردان آبی را فراری داده بود،‌معلومه​ با صدایی که رگه‌هایی از آزردگی در آن موج می‌زد، پاسخ‌آن‌هایی​ داد: «فکر کردی بخاطر این ارواح سطح پایین بهت هشدار دادم؟»

موک گیونگ‌ون‌متوجه​ شانه بالا انداخت:‌شده​ «معلومه که نه.»

اگر پای یک روح قرمز‌گفت​ یا روح سرخ در میان‌متوجه​ بود، نیازی به هشدار نبود.

روح سبز در مورد بدترین نوع سم گو‌فقط​ به او هشدار داده بود؛ آن‌هایی که یکدیگر‌دوردست​ را می‌درند و به موجودی بس خطرناک‌تر بدل می‌شوند.

«کووووو!»

در فاصله‌ای حدود چهل ژانگ‌شده​ آن‌طرف‌تر، مه غلیظی منطقه را‌منظورت​ در کام خود فرو برد.

آن‌قدر تاریک‌اندام​ بود که دیدن‌گفت​ درونش غیرممکن می‌نمود.

این تنها یک مه ساده نبود؛‌گفت​ گردابی چرخان از مهِ سیاه و‌توده‌های​ قیرگون بود که به گردابی عظیم می‌مانست.

تنها نگاه کردن به‌پایین​ آن کافی بود تا لرزه‌انداخت​ بر اندام هر بیننده‌ای بیندازد.

روح سبز‌متوجه​ گفت: «مشکل‌کوچک‌تری​ فقط اون نیست.»

موک گیونگ‌ون که متوجه توده‌های مه‌مشکل​ کوچک‌تری شده بود که با آشفتگی‌کوچک‌تری​ در دوردست می‌چرخیدند، پرسید: «منظورت اون چیزاست؟»

آن‌ها هم‌لرزه​ معمولی به‌بیننده‌ای​ نظر نمی‌رسیدند.

روح سبز توضیح داد: «ارواح سرگردان معمولی،‌شانه​ اونایی که سطح‌شون پایینه، همون‌طور که دیدی از‌میان​ ترس من فرار می‌کنن. ولی اون‌ها فرق دارن.»

«چه فرقی؟»

«اون ارواح سرگردان دارن همدیگه رو می‌خورن. دیگه‌اون​ چشم‌شون هیچی رو نمی‌بینه. تنها چیزی که می‌فهمن اینه‌پرسید​ که باید ببلعن تا زنده بمونن و قوی‌تر بشن.»

موک گیونگ‌ون سر تکان داد.

«پس داری‌بخاطر​ بهم توصیه‌پایین​ می‌کنی نزدیک‌شون نشم.»

«دقیقاً. حتی اگه از من ضعیف‌تر باشن،‌دوردست​ اگه اون ارواح دیوونه تصمیم بگیرن همگی با‌توضیح​ هم سرت بریزن، محافظت ازت کار سختی میشه.»

سپس روح سبز پرسید: «واقعاً فکر‌مشکل​ می‌کنی بعد از رد شدن از بین‌شده​ اونا، می‌تونی اون چیز رو جذب کنی؟»

موک گیونگ‌ون‌لرزه​ پاسخ داد:‌بیننده‌ای​ «باید امتحانش کنم.»

روح سبز‌بخاطر​ زیر لب غرولند‌بهت​ کرد: «خیلی کله‌خرابی.»

اوضاع بیش‌متوجه​ از حد‌کوچک‌تری​ خطرناک بود.

اگر اتفاقی می‌افتاد،‌بیننده‌ای​ ممکن بود خودِ‌مشکل​ موک گیونگ‌ون بلعیده شود.

روح سبز وسوسه‌اندام​ شده بود او را‌مشکل​ به زور عقب بکشد.

اما موک گیونگ‌ون نگاهی به‌بهت​ اطراف انداخت و زمزمه کرد:‌معلومه​ «فکر کنم همین‌جا خوب باشه.»

روح سبز‌متوجه​ پرسید: «چی‌کوچک‌تری​ داری میگی؟»

موک گیونگ‌ون ناگهان دستش‌بیندازد​ را به پشتش برد و‌نیست​ ستون فقراتش را لمس کرد.

او کف دستش را‌بیننده‌ای​ روی نقطه خاصی گذاشت و‌اون​ سپس با انگشت فشار داد.

«هووف.»

روح سبز با‌توده‌های​ تحکم پرسید: «باز‌آشفتگی​ داری چه غلطی می‌کنی؟»

موک گیونگ‌ون جواب داد: «داشتم‌گفت​ با خودم کلنجار می‌رفتم که‌متوجه​ این کار رو بکنم یا نه.»

«چی؟!»

پیش از آنکه روح سبز بتواند‌دادم​ واکنشی نشان دهد، کمر موک گیونگ‌ون کمی‌قرمز​ قوس برداشت و اخمی بر چهره‌اش نشست.

غیرعادی بود که او نشانی از‌آشفتگی​ درد بروز دهد، بنابراین هر کاری‌آن‌ها​ که می‌کرد باید دردی جانکاه می‌داشت.

«این دیگه چه کوفتیه...؟!»

چشمان روح سبز با دیدن سوزنی‌گفت​ به طول یک بند انگشت که از‌کوچک‌تری​ انگشت موک گیونگ‌ون آویزان بود، گرد شد.

سوزن در انتهایش قلابی داشت؛ این یک سوزن‌بالا​ قفل طلایی بود که برای مهر و موم‌نیازی​ کردن مریدین‌ها و محدود کردن انرژی درونی استفاده می‌شد.

در حالت عادی، بیرون کشیدن چنین سوزنی تنها‌می‌چرخیدند​ با ابزار مغناطیسی ویژه‌ای ممکن بود، اما موک گیونگ‌ون‌سطح‌شون​ از تکنیک جذب برای بیرون کشیدنش استفاده کرده بود.

روح سبز مبهوت مانده‌بیندازد​ بود: «استفاده از تکنیک‌اون​ جذب برای همچین کاری...؟»

مریدین نزدیک ستون فقرات که‌بیندازد​ سوزن در آن فرو رفته‌نیست​ بود، بسیار حساس و خطرناک بود.

با این حال، موک‌پایین​ گیونگ‌ون بدون ذره‌ای تردید‌بالا​ آن را خارج کرده بود.

دست‌کم می‌توان‌متوجه​ گفت کارش‌کوچک‌تری​ جسورانه بود.

روح سبز‌اندام​ زیر لب گفت:‌گفت​ «واقعاً که اعجوبه‌ای.»

موک گیونگ‌ون گفت: «یه لحظه صبر کن. باید‌فقط​ اون دوتای دیگه رو هم دربیارم.» و شروع‌دوردست​ به بیرون کشیدن دو سوزن قفل طلایی باقی‌مانده کرد.

با وجود‌بخاطر​ درد طاقت‌فرسا، حالت‌بهت​ چهره‌اش تغییری نکرد.

استقامت او حقیقتاً حیرت‌آور بود.

تِق!

همین که موک گیونگ‌ون آخرین سوزن را بیرون‌فقط​ کشید، مریدین‌های مهر و موم شده گشوده شدند و‌می‌چرخیدند​ قید و بند از روی انرژی درونی‌اش برداشته شد.

انرژی مرگی که ذخیره کرده بود،‌دادم​ در سراسر بدنش به گردش درآمد‌پای​ و وجودش را لبریز از قدرت کرد.

روح سبز در حالی‌کوچک‌تری​ که چشمانش را باریک می‌کرد،‌پرسید​ زمزمه کرد: «این رو ببین...»

زمانی که مریدین‌ها بسته بودند، تخمین‌مشکل​ زدن میزان انرژی مرگی که موک‌کوچک‌تری​ گیونگ‌ون ذخیره کرده بود غیرممکن می‌نمود.

اما اکنون آشکار بود؛‌بیننده‌ای​ او بیش از دو‌فقط​ برابر مقدار اصلی انرژی داشت.

اگر می‌توانست آن را‌پایین​ کاملاً هضم کند، انرژی درونی‌اش‌انداخت​ به اوج مرحله نخستین می‌رسید.

روح سبز‌متوجه​ با خود‌کوچک‌تری​ اندیشید: «حیرت‌انگیزه.»

انرژی مرگ ذاتاً با‌بیندازد​ انرژی معمولی متفاوت بود؛ تقریباً‌نیست​ نقطه مقابل آن محسوب می‌شد.

برای یک انسان، داشتن چنین حجم‌گفت​ عظیمی از انرژی مرگ و آسیب‌توده‌های​ ندیدن، چیزی نشنیده و بی سابقه بود.

آیا موک‌بخاطر​ گیونگ‌ون اصلاً‌پایین​ انسان بود؟

لرزش!

روح سبز نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد که‌متوجه​ ارواح سرگردان سطح پایین در آن نزدیکی، از ترس انرژی‌آن‌ها​ مرگِ طاقت‌فرسایی که از موک گیونگ‌ون ساطع می‌شد، بر خود می‌لرزند.

موک گیونگ‌ون بدنش را کش و قوسی‌مشکل​ داد و گفت: «حالا خیلی بهتر شد.‌شده​ نگه داشتن اون سوزنا داشت خفه‌م می‌کرد.»

روح سبز‌بخاطر​ پرسید: «عمداً‌پایین​ تحملش می‌کردی؟»

موک گیونگ‌ون‌متوجه​ پاسخ داد:‌کوچک‌تری​ «آره. محض احتیاط.»

او شنیده بود که رزمیکاران‌گفت​ ماهر با حواس تیز می‌توانند‌متوجه​ انرژی تمرین‌کنندگان ضعیف‌تر را تشخیص دهند.

بنابراین، از لحظه‌ای که سوزن‌های قفل طلایی وارد‌فقط​ بدنش شده بودند، به این روش فکر کرده‌دوردست​ بود اما تصمیم گرفت تا الان تحمل کند.

روح سبز نوچ کرد.

«پس اون‌قدرها هم‌توده‌های​ بی‌گدار به آب نزدی‌دوردست​ و همین‌طوری نیومدی پایین.»

در این لحظه، تنها چند موجود در منطقه‌اون​ تهدیدی مستقیم برای موک گیونگ‌ون محسوب می‌شدند؛ مگر‌می‌چرخیدند​ اینکه پای آن چیز عظیم در میان می‌بود.

البته، ارواح‌لرزه​ سرگردانِ درنده‌خو همچنان‌بیندازد​ بی‌مهابا حمله می‌کردند.

موک گیونگ‌ون گفت:‌این​ «ریسک کردن روی زندگی‌شانه​ با خودکشی فرق داره.»

روح سبز‌متوجه​ جواب داد:‌کوچک‌تری​ «خوب حرف می‌زنی.»

«ولی هنوزم خطرناکه. حتی اگه کامل‌مشکل​ شکل نگرفته باشه، اون چیز از‌کوچک‌تری​ بعضی جهات می‌تونه از منم خطرناک‌تر باشه.»

هدف آن موجود تسخیر‌بیننده‌ای​ نبود؛ هدفش بلعیدن بی‌مهابا‌فقط​ و تکمیل دگرگونی‌اش بود.

آن چیز هر‌این​ آنچه در مسیرش‌دادم​ قرار می‌گرفت را می‌بلعید.

روح سبز در حالی که به‌آشفتگی​ گرداب‌های کوچک‌تر اشاره می‌کرد، پرسید: «می‌خوای‌آن‌ها​ اول حساب اون کوچیک‌ترها رو برسی؟»

موک گیونگ‌ون سرش را به‌گفت​ نشانه منفی تکان داد و‌متوجه​ به گرداب عظیم خیره شد.

«اول باید کله‌ماهی رو خورد.»

روح سبز با‌این​ تندی جواب داد:‌دادم​ «روانی! مگه اون ماهیه؟»

موک گیونگ‌ون به این اصطلاح اشاره داشت که‌می‌چرخیدند​ سر ماهی لذیذترین بخش آن است؛ کنایه‌ای از اینکه‌سطح‌شون​ او قصد داشت اول با قوی‌ترین حریف روبرو شود.

این حرف‌اندام​ دقیقاً شبیه سبک‌گفت​ «موک گیونگ‌ون» بود.

روح سبز هشدار‌اندام​ داد: «طمع زیاد‌گفت​ باعث میشه رودل کنی.»

«ولی اگه بتونی اون چیز‌بهت​ رو مال خودت کنی، راهت‌معلومه​ رو ده سال جلو میندازی.»

موک گیونگ‌ون‌متوجه​ پرسید: «میتونی‌کوچک‌تری​ کمکم کنی؟»

روح سبز پاسخ‌بیننده‌ای​ داد: «فکر کردی‌مشکل​ میذارم شاگردم بمیره؟»

موک گیونگ‌ون نیشخندی زد.

«اگه شاگرد‌بخاطر​ بمیره، کار‌پایین​ استاد هم تمومه.»

روح سبز‌متوجه​ گفت: «مزخرف‌کوچک‌تری​ گفتن بسه.»

موک گیونگ‌ون جواب داد: «حله.»

روح سبز پک عمیقی به چپقش‌گفت​ زد و دود را بیرون داد،‌توده‌های​ سپس به گرداب مه عظیم اشاره کرد.

«حواست رو بده‌این​ به این سمت.‌دادم​ فقط مستقیم برو جلو.»

موک گیونگ‌ون‌متوجه​ گفت: «می‌سپارمش‌کوچک‌تری​ به تو.»

روح سبز گفت:‌بیننده‌ای​ «تمام زورت رو‌مشکل​ بزن تا ببلعیش.»

به محض اینکه این کلمات‌بیندازد​ از دهانش خارج شد، چپقش‌نیست​ را محکم به زمین کوبید.

چشمانش با‌بخاطر​ نوری خونین درخشید‌بهت​ و زمزمه کرد:

«قلمرو خون.»

«کووووووو!»

در همان لحظه، خون روی‌بیندازد​ زمین جمع شد و مرکز‌نیست​ آن کف دست روح سبز بود.

چکه، چکه! قطرات خون به هوا‌دادم​ برخاستند، به هر سو پراکنده شدند و‌قرمز​ محیط اطراف را به رنگ سرخ درآوردند.

موک گیونگ‌ون تماشا‌توده‌های​ کرد و با خود‌دوردست​ اندیشید: «یک قلمرو ارواح.»

قلمرو ارواح، حصاری بود که‌گفت​ از کینه شدید و جنون یک‌توده‌های​ روح سرگردان سطح بالا ایجاد می‌شد.

برخلاف حصارهایی که رزمیکاران خلق‌بیندازد​ می‌کردند، این یکی از خباثت‌نیست​ متمرکز روح شکل گرفته بود.

«قدرتش در این حده؟»

تقریباً تمام منطقه تا‌کوچک‌تری​ شعاع چندین ژانگ به‌می‌چرخیدند​ رنگ خون درآمده بود.

ارواح سرگردان سطح پایین در آن‌مشکل​ حوالی به شدت می‌لرزیدند و برخی‌کوچک‌تری​ حتی زیر فشار آن متلاشی می‌شدند.

کرک! تق!

در آن لحظه، گرداب‌های کوچک‌تر‌بهت​ که مشغول بلعیدن ارواح سرگردان‌معلومه​ اطراف بودند، ناگهان حرکت کردند.

«اووووووو!»

هدف آن‌ها روح سبز بود.

روح سبز با باز کردن عمدی قلمرو و آشکار‌اون​ کردن قدرتش، توجه ارواح سرگردان فاسد را جلب کرده‌پرسید​ بود؛ ارواحی که حالا تمام تمرکزشان روی بلعیدن او بود.

روح سبز گفت: «برو.»

وووش!

با فرمان‌اندام​ او، موک گیونگ‌ون‌گفت​ تغییر مسیر داد.

با اینکه ارواح سرگردان فاسد روی روح‌مشکل​ سبز متمرکز بودند، اگر او بیش از حد‌آشفتگی​ نزدیک می‌شد، ممکن بود هدفشان را تغییر دهند.

بنابراین، او باید دور می‌زد.

تاپ، تاپ، تاپ!

موک گیونگ‌ون با استفاده‌بیندازد​ از تکنیک حرکتی‌اش با‌اون​ سرعتی باورنکردنی حرکت کرد.

محیط اطراف تار شد‌بیننده‌ای​ و او به سرعت‌فقط​ به لبه گرداب عظیم رسید.

قلمرو خونین‌بخاطر​ به اینجا نمی‌رسید،‌بهت​ که عالی بود.

اگر می‌رسید، گرداب‌توده‌های​ توجهش را به‌آشفتگی​ روح سبز معطوف می‌کرد.

موک گیونگ‌ون‌اندام​ با خود‌بیندازد​ فکر کرد: «باورنکردنیه.»

وووش!

مه سیاه همچون سیلی خروشان‌بهت​ می‌چرخید و موک گیونگ‌ون نمی‌توانست‌معلومه​ جلوی احساس هیبتش را بگیرد.

ترس از اینکه با‌کوچک‌تری​ جریان برده شود و‌می‌چرخیدند​ هرگز بازنگردد، کاملاً ملموس بود.

اکثر مردم، حتی بیشتر‌بیندازد​ رزمیکاران، جرأت ورود به‌اون​ این مکان را نداشتند.

اما موک گیونگ‌ون‌اندام​ متفاوت بود؛ او‌گفت​ هیچ ترسی حس نمی‌کرد.

گام!

موک گیونگ‌ون قدم‌توده‌های​ به درون جریان‌آشفتگی​ خروشان ارواح سرگردان گذاشت.

لحظه‌ای که وارد‌بیننده‌ای​ شد، جیغی کرکننده‌مشکل​ در اطرافش طنین‌انداز شد.

«کیااااااااا!»

بوی تعفن اجساد پوسیده فضا‌بهت​ را پر کرد، آن‌قدر شدید‌معلومه​ که انگار بینی‌اش را بی‌حس می‌کرد.

پوستش می‌سوخت‌متوجه​ و حتی کوچک‌ترین‌شده​ حرکتی دردناک بود.

موک گیونگ‌ون‌اندام​ بازدمش را‌بیندازد​ بیرون داد: «هووف.»

پس دلیل‌لرزه​ هشدار روح‌بیننده‌ای​ سبز این بود.

انرژی کینه‌توزانه در اینجا‌پایین​ بسیار شدیدتر از چیزی‌بالا​ بود که پیش‌بینی می‌کرد.

ولی موک گیونگ‌ون‌توده‌های​ اجازه نداد این فشار‌دوردست​ بر او غلبه کند.

او انرژی مرگ خود را به‌صورت‌مشکل​ معکوس به گردش درآورد تا از‌کوچک‌تری​ خودش در برابر تأثیر فاسدکننده محافظت کند.

درست در همان لحظه... کلنگ!

زنجیری ناگهان از جایی‌پایین​ بیرون جهید و دور‌بالا​ کمر موک گیونگ‌ون پیچید.

او انرژی مرگ را‌کوچک‌تری​ در دستش متمرکز کرد‌می‌چرخیدند​ و ضربه‌ای فرود آورد.

کلنگ!

زنجیر پاره شد.

«ها؟»

ولی تمام نشده بود. وووش! زنجیرهای‌آشفتگی​ بی‌شماری به سمتش پرواز کردند و در‌نظر​ یک چشم‌برهم‌زدن دست و پایش را بستند.

فرصتی برای جاخالی‌بیننده‌ای​ دادن یا واکنش‌مشکل​ نشان دادن نبود.

تق!

زنجیرها دور بدنش‌این​ محکم شدند و‌دادم​ تنها سرش آزاد ماند.

هرچقدر هم که زور‌کوچک‌تری​ زد یا از انرژی مرگ‌پرسید​ استفاده کرد، نتوانست رها شود.

قیژژژ!

زنجیرها شروع کردند به‌بیننده‌ای​ کشیدن موک گیونگ‌ون به‌فقط​ سمت مرکز گرداب مه سیاه.

هیچ راهی برای‌این​ مقاومت در برابر‌دادم​ این نیرو وجود نداشت.

همان‌طور که کشیده‌توده‌های​ می‌شد، جیغ دیگری از‌دوردست​ جایی به گوش رسید.

«آآآآآه! نجاتم‌اندام​ بدید! خواهش‌بیندازد​ می‌کنم! لطفاً!»

فریادهای ناامیدانه نزدیک‌تر شد‌بیننده‌ای​ و دیدِ تار موک گیونگ‌ون‌اون​ شروع به شفاف شدن کرد.

او چیزی دید؛ یک روح سرگردان به شکل انسان‌انداخت​ که پایین‌تنه‌اش در حال دست‌وپازدن بود، در حالی که‌مورد​ توسط موجودی هیولایی و پوشیده از زنجیر بلعیده می‌شد.

بالاتنه روح قبلاً‌توده‌های​ درون دهان بازِ‌آشفتگی​ آن موجود بود.

قورت، قورت!

صدای خورده‌لرزه​ شدن روح‌بیننده‌ای​ وحشتناک بود.

طولی نکشید‌بخاطر​ که تمام‌پایین​ روح بلعیده شد.

«آآآآآه!»

موجود هیولایی نعره‌ای‌بیننده‌ای​ کشید که محیط اطراف‌فقط​ را مانند زلزله لرزاند.

«نجاتم بدید! خواهش می‌کنم!»

ارواح سرگردانی که در بند‌بهت​ زنجیرها اسیر بودند، از وحشت‌معلومه​ فریاد می‌کشیدند و التماس می‌کردند.

لرززز!

تمام بدن موک گیونگ‌ون لرزید.

آیا برای اولین‌اندام​ بار داشت ترس‌گفت​ را حس می‌کرد؟

موجود هیولایی آرام‌این​ نگاهش را به‌دادم​ سمت او چرخاند.

دو چشم درخشان از‌کوچک‌تری​ میان شکاف زنجیرها به‌می‌چرخیدند​ بیرون خیره شده بود.

صدایی که خون را‌بیندازد​ در رگ منجمد می‌کرد،‌اون​ طنین‌انداز شد: «تورو می‌خورم.»

موک گیونگ‌ون سرش را‌بیننده‌ای​ بالا آورد، ولی حالت‌فقط​ چهره‌اش نشانی از ترس نداشت.

در عوض، لبانش لرزید‌پایین​ و گوشه دهانش به‌بالا​ پوزخندی عریض تبدیل شد.

موک گیونگ‌ون‌متوجه​ گفت: «انگار‌کوچک‌تری​ نظرمون یکیه.»

پایان چپتر‌اندام​ ۱۹: سم‌بیندازد​ گو (۲)

ناولها | novelha.net