چپتر 228: هوس (۱)
0موک گیونگون بازوانش را بهاعتراف دور گردن پنگ ایمون، دستیارغیرقابل نزدیک بانو سو هوانگگوی، حلقه کرد.
«گهک، گهک!»
سپس سعیرزمیکار کرد گردنغیرقابل او را بپیچاند.
در آن لحظه، سو هوانگگوی که گیجاعتراف شده بود و نمیدانست چه کند، بانهایت صدایی که بیشتر شبیه جیغ بود فریاد زد:
«بس کن!»
موک گیونگون بدون هیچ تردیدی،اعتراف درست در لحظهای که نزدیکغیرقابل بود گردن را بشکند، متوقف شد.
«آه... ارباب پنگ.»
در همان حال، جانگ سوگام از دونگچانگ که بربرابر اثر ضربه موک گیونگون به دیوار کوبیده شده بود،ساکت تلوتلوخوران جلو آمد و نتوانست شوک خود را پنهان کند.
آنها به سختی توانسته بودند مانع از دست رفتنمعمولی جان پنگ ایمون شوند، اما همه بهتر از هرعلیاحضرت کسی میدانستند که آن فریاد واقعاً چه معنایی داشت.
«چطور ممکنه همچین اتفاقی بیفته...؟»
سو هوانگگوی اولینمعمولی کسی بود کهنهایت ضعف نشان داد.
اگر این وضعیت ادامهکنترل مییافت، آنها به بازیای کهبرابر موک گیونگون میخواست کشیده میشدند.
همانطور که انتظار میرفت، سو هوانگگوی دربرابر حالی که اشک در چشمانش حلقه زدهوفادار بود، رو به موک گیونگون کرد و گفت:
«من... من شکستممیکردند رو قبول میکنم. پسبرابر خواهش میکنم، دست بردار.»
«!!!!!»
سخنان اوقدرتمند باعث همهمه درمیکردند میان جنگجویان شد.
برای مادر ولیعهد و یکی از چهار چهره قدرتمندمعمولی که این کشور را کنترل میکردند، یعنی سو هوانگگوی، اعترافامکان به شکست در برابر یک رزمیکار معمولی غیرقابل تصور بود.
در نهایت، کسانیمیکردند که به او وفاداربرابر بودند نتوانستند ساکت بمانند.
«علیاحضرت!»
«امکان نداره!»
«خواهش میکنم تجدید نظر کنید!»
آنها سعیکنترل کردند جلوییعنی او را بگیرند.
چطور ممکنرزمیکار بود او تسلیمتصور چنین اراذلی شود؟
این مطلقاً غیرقابل قبول بود.
برخی از جنگجویان با فریاد «علیاحضرت!» وبرابر در حالی که تقریباً اشک میریختند، با وجودنتوانستند نداشتن دستور، به سمت موک گیونگون حمله کردند.
«چطور جرئتکنترل میکنی علیاحضرتیعنی رو تهدید کنی!»
«بمیر!»
درست در آن لحظه، دومیکردند مرد سد راه جنگجویانی شدندرزمیکار که به جلو هجوم میآوردند.
آنها سئوپ چون، کاپیتان سوم گاردشکست اصلی انجمن آسمان و زمین، ونهایت مونگ مویاک، پسر نایب رئیس بودند.
چهچهچهچنگکانگ!
«اه، چی شد؟»
«شمشیر؟»
سئوپ چون در یک چشمبههمزدن سلاحهایشکست سه جنگجو را که با ضرباتنهایت دست حمله میکردند، شکست یا منحرف کرد.
مونگ مویاک نیز با استفاده از تکنیکهای حرکتی عالی،معمولی به راحتی از دو شمشیر جاخالی داد و بهعلیاحضرت نقاط حیاتی آنها ضربه زد و آنها را زمینگیر کرد.
پا پا پاک!
مهم نبود چقدرکشور مهارت داشتند، آنها فقطاعتراف رزمیکاران درجه یک بودند.
هیچ راهی وجود نداشت که بتوانند در برابر دو جنگجویی کهتصور به سطح عالی رسیده بودند و «پنج ببر» نامیده میشدند -نظر یعنی بالاترین اعضای مرحله پایانی انجمن آسمان و زمین - مقاومت کنند.
سئوپ چون صدایش را بالااعتراف برد و با تندی بهغیرقابل جنگجویان خلع سلاح شده هشدار داد:
«اگه یه بار دیگه سمت اربابنهایت ما نشونه برید، دفعه بعد سلاحتونعلیاحضرت رو نمیشکنم، گردنتون رو خرد میکنم!»
«گندش بزنن!»
آنها که تحت تأثیر حضوراعتراف سئوپ چون قرار گرفته بودند،غیرقابل لرزیدند و ناخودآگاه عقب رفتند.
به لطف این اتفاق، جنگجویان تماشاگر متوجه شدند که نه تنها موکنهایت گیونگون، بلکه هر یک از مبارزان مرحله پایانی انجمن آسمان و زمینکردند که اعزام شده بودند، استادانی فوقالعاده قدرتمند و فراتر از دسترس آنها هستند.
«نه. جنگجوها دارنمعمولی روحیه مبارزهشون رونهایت از دست میدن.»
جانگ سوگام از دونگچانگ که سعییعنی داشت با تکنیکهای تنفسی انرژی خودغیرقابل را جمع کند، آشفته به نظر میرسید.
اگرچه او و پنگ ایمون حریفشکست موک گیونگون نبودند، اما وقتی متخصصان وکسانی سربازان خاندان پنگ میرسیدند، وضعیت تغییر میکرد.
آنها نمیتوانستندکنترل به همینیعنی سادگی تسلیم شوند...
«...
صبر کن.
چی؟»
جانگ سوگام اخممیکردند کرد و به سمتبرابر باغ بیرونی نگاه کرد.
چیزی درست به نظر نمیرسید.
مدت زیادی از زمانی که پنگ ایموناعتراف برای درخواست نیروی کمکی سوت زده بودنهایت میگذشت، اما هنوز هیچ کمکی نرسیده بود.
اگر فاصله زیاد بود،یعنی قابل درک بود، اما آنهامعمولی فقط بیرون عمارت منتظر بودند.
با اینکنترل حال، خیلییعنی دیر شده بود.
«نکنه...؟»
جانگ سوگام با چشمانیکنترل لرزان به سمت انجمنشکست آسمان و زمین نگاه کرد.
درست در همان لحظه، سو هوانگگویشکست که به نظر میرسید تا حدودینهایت آرام شده است، به جنگجویان دستور داد:
«همه صبر کنید!میکردند هیچکس تا وقتیشکست دستور ندادم تکون نمیخوره!»
سپس رورزمیکار به موک گیونگونتصور کرد و گفت:
«چیزی که الانکشور شد از وفاداریشونیعنی بود. لطفاً درک کنید.»
موک گیونگونکنترل لبخند کمرنگی زداعتراف و پاسخ داد:
«اونقدرها هم آدم بیدرکی نیستم.»
قریچ!
سو هوانگگوی لبهایش را محکم گزید و درشکست حالی که احساساتی را که باعث لرزش دستوفادار و پایش میشد سرکوب میکرد، دوباره صحبت کرد:
«هر چی بخوایمیکردند بهت میدم، پسشکست بیا همینجا تمومش کنیم.»
«عـ... علیاحضرت! نمیشه!»
کسی دررزمیکار مخالفت با سخنانتصور او فریاد زد.
این پنگ ایمون بودکنترل که گردنش هنوز در میانبرابر بازوان موک گیونگون اسیر بود.
اگرچه با مرگمیکردند روبرو بود، نمیتوانستشکست فقط تماشاچی باشد.
«علیاحضرت! خاندان پنگ و اتحاد عدالت به هررزمیکار قیمتی شده از شما در برابر انجمن آسمانساکت و زمین شرور محافظت میکنن! نباید قبول کنید...»
کرک!
«گهک!»
پیش از آنکه بتواند حرفشاعتراف را تمام کند، گردن پنگ ایمونتصور پیچید و به سمت اشتباه چرخید.
با آخرین جیغ،میکردند بدنش شل شدشکست و فرو افتاد.
هر کسیرزمیکار میتوانست بگوید کهتصور او مرده است.
«!!!!!!»
سکوت مرگباریکنترل بر باغیعنی حاکم شد.
همه فکر میکردند از آنجایی کهشکست سو هوانگگوی شکست را پذیرفته ونهایت تسلیم شده، دیگر مرگی رخ نخواهد داد.
اما پنگ ایمون،معمولی دست چپ او،نهایت بیهوده کشته شد.
این شوکیقدرتمند فراتر ازکنترل کلمات بود.
«نه...؟»
«چرا؟ چراکنترل دستیار نزدیک سواعتراف هوانگگوی رو کشت؟»
حتی طرف انجمن آسمان وتصور زمین نیز غافلگیر شده وساکت در بهت فرو رفته بود.
اگرچه این روش افراطی بود، امایعنی چون سو هوانگگوی اول تسلیم شده بود،تصور فکر میکردند نیازی به قربانیان بیشتر نیست.
ولی چرا کارمیکردند را تا اینشکست حد بالا کشید؟
در آن لحظه، سو هوانگگوی که از شوکرزمیکار مرگ پنگ ایمون مات و مبهوت مانده بود، دربمانند حالی که رگهای گردنش متورم شده بود فریاد زد:
«چطور جرئت میکنی!»
«بحث جرئت نیست.»
«چی؟»
قریچ!
چشمان سورزمیکار هوانگگوی ازغیرقابل وحشت گرد شد.
دلیلش چیزی بودکشور که درست جلوییعنی چشمانش اتفاق میافتاد.
قرچ، کرک!
صدای خرد شدن استخوانهایعنی و پاره شدن گوشترزمیکار پرده گوشش را آزرد.
چشمانش دیدند کهمعمولی سر پنگ ایموننهایت از بدنش کنده شد.
صحنه چنان بیرحمانه بود کهمیکردند خشمی که وجودش را فرا گرفتهمعمولی بود، بدون هیچ ردی ناپدید شد.
«این...
این مرد دیوونهست...»
کرک! وژژژ!
موک گیونگون سر بریده پنگ ایمونیعنی را روی میزی در آلاچیق کهغیرقابل سو هوانگگوی آنجا بود، پرتاب کرد.
تاپ! قلقل!
«آاااااااه!»
ندیمههای قصر کهمعمولی در آن نزدیکی بودندکسانی از وحشت جیغ کشیدند.
در میان جیغ و لرزشمیکردند آنها، سو هوانگگوی تلوتلو خوردرزمیکار و نزدیک بود از هوش برود.
ذهن او با خیره شدناعتراف به سر غلتان پنگ ایمون،غیرقابل کاملاً از دست رفته بود.
«آه... علیاحضرت!»
پت!
خواجهای به نام یو بونگ کهیعنی درست جلوی آلاچیق ایستاده بود، با عجلهتصور جلو رفت تا او را نگه دارد.
یو بونگ با چهرهای تلخ، باشکست لگد سر پنگ ایمون را ازنهایت روی میز به داخل برکه نزدیک انداخت.
«ارباب پنگ، متاسفم.»
شپلق!
سر پنگقدرتمند ایمون درکنترل برکه فرو رفت.
همه تماشاگرانکنترل مملو از شوکاعتراف و ترس بودند.
وقتی پنگ ایمون مرد، جنگجویان پر از خشمرزمیکار شدند، اما حالا ترس و وحشت بر آنهاساکت چیره شده بود و توان انجام کاری را نداشتند.
«روانی...»
اگرچه جان از تنشکنترل رخت بربسته بود، اماشکست جدا کردن سرش بدینسان...
قساوت این عمل،میکردند زبان همگان را دربرابر کام قفل کرده بود.
در همین حین، موک گیونگوناعتراف خون را از دستانش لیسیدغیرقابل و لبخندی تلخ بر لب آورد.
با دیدن اینمعمولی صحنه، لرزه برنهایت ستون فقرات همگان افتاد.
چشیدن خون وکشور آنگونه لبخند زدن... حقیقتاًاعتراف همچون روحی اهریمنی بود.
- تپ تپ تپ!
موک گیونگونکنترل گامی بهیعنی پیش برداشت.
مسیرش به سمت کلاهغیرقابل فرنگیای بود که سئو هوانگگوینتوانستند در آن پناه گرفته بود.
سئو هوانگگوی که از شدتمیکردند شوک در آستانه بیهوشی بود، بامعمولی دیدن این صحنه، وحشتزده فریاد کشید:
«جلوش رو بگیرید! متوقفش کنید!»
چهار جنگجوکنترل در نزدیکی کلاهاعتراف فرنگی ایستاده بودند.
اما هیچکدام بامعمولی فرمان او ازنهایت جای خود تکان نخوردند.
آنها که پیشاپیش ازکنترل ترس بر خود میلرزیدند،شکست دیگر اختیاری بر بدنهایشان نداشتند.
اما همه اینگونه نبودند.
«دستت به علیاحضرت نرسه!»
- پات!
جانگ سوگام از دونگچانگ، که با تنفساعتراف کمی انرژی بازیابی کرده بود، حملهای تازهنهایت آغاز کرد تا موک گیونگون را متوقف سازد.
اما سئوپکنترل چون سدیعنی راهش شد.
«هوی! کجاکنترل داری میرییعنی واسه خودت؟»
«بکش کنار!»
- پا پا پا پاک!
آن دو در همانجا،یعنی به اندازه دو حرکت بامعمولی هم رد و بدل کردند.
در اصل، جانگ سوگام از نظر قدرت یکرزمیکار سر و گردن بالاتر بود، اما به دلیل جراحاتبمانند ناشی از ضربه موک گیونگون، نبردشان برابر پیش میرفت.
'لعنتی.
این تازهکار...'
جانگ سوگام که صبرش لبریز شدهشکست بود، دستانش در هم گره خوردنهایت و نتوانست خط دفاعی را بشکند.
ناگهان—
- پاک!
سئو هوانگگوی، خواجه یو بونگمیکردند را که زیر بازویش را گرفتهمعمولی بود، هل داد و فریاد زد:
«جلوش روکنترل بگیر! گفتمیعنی متوقفش کن!»
تحت فشار او، یویعنی بونگ به جلو رانده شد،معمولی بیآنکه بداند چه باید بکند.
او پیشتر دیده بود کهتصور موک گیونگون چگونه او راساکت با یک حرکت شکست داد.
همچنین دیده بود که حتی اساتیدییعنی چون پنگ ایمون و جانگ سوگام نیزتصور تاب مقاومت در برابر او را نداشتند.
چگونه ممکنکنترل بود بتواند اواعتراف را متوقف کند؟
'بدبخت شدیم.'
چشمان یو بونگ دیوانهوار میلرزیدتصور و به موک گیونگون کهساکت نزدیک میشد، خیره مانده بود.
تنها نیملحظه پیش،کشور همه چیز داشتیعنی خوب پیش میرفت.
چطور همهکنترل چیز اینگونهیعنی از هم پاشید؟
- تپ تپ تپ!
موک گیونگونرزمیکار درست بهغیرقابل مقابل او رسید.
یو بونگقدرتمند در ذهنشکنترل تکرار میکرد:
«باید جلوشکنترل رو بگیرم.یعنی باید متوقفش کنم.»
حتی با دانستن نتیجه،یعنی چون سئو هوانگگوی دستوررزمیکار داده بود، باید اطاعت میکرد.
ولی بدنشرزمیکار از فرمانشغیرقابل سرپیچی میکرد.
زمانی که نگاهشان در هممیکردند گره خورد، فشار خردکننده باعث شدمعمولی بیآنکه بخواهد، سرش را پایین بیندازد.
- ووش!
موک گیونگون ازمیکردند کنارش گذشت، گوییشکست کسی آنجا حضور نداشت.
این یک تحقیر تمامعیار بود.
با این حال، یو بونگمیکردند برای همان لحظه کوتاهی کهرزمیکار احساس آسودگی کرد، حس حقارت داشت.
- تپ!
موک گیونگون درستمیکردند سه قدم مانده بهبرابر سئو هوانگگوی متوقف شد.
- لرز... لرز!
با دیدن موک گیونگون در آنیعنی فاصله نزدیک، پاهایش سست شد، گوییغیرقابل هر لحظه ممکن بود فرو بریزد.
از نمای نزدیک، زیبایی موکاعتراف گیونگون خیرهکننده بود، اما اوغیرقابل قادر به دیدن آن نبود.
تنها خون روی دستانیعنی موک گیونگون چشمان اورزمیکار را تسخیر کرده بود.
'اوه...'
از شدت انزجار،کشور حالت تهوع بهیعنی او دست داد.
اشکها تهدید به ریختنیعنی میکردند، اما به سختیرزمیکار آنها را عقب نگه داشت.
موک گیونگونکنترل لب بهیعنی سخن گشود:
«شکم سیر، حافظهمعمولی و احساس گرسنگینهایت رو کند میکنه.»
«... منظورت چیه؟»
«البته، این طبیعیه. انسانها سادهتر ازشکست اونی هستن که فکر میکنی ونهایت به راحتی چنین خاطراتی رو فراموش میکنن.»
«...»
«واسه همین، من فقط یهتصور مثال مناسب زدم تا اونساکت احساسات فراموششده رو به یادت بیارم.»
به محض پایانکشور حرفش، موک گیونگونیعنی دستش را دراز کرد.
«هیک!»
سئو هوانگگوی خودمیکردند را جمع کرد وبرابر چشمانش را محکم بست.
آیا واقعاً قصدمعمولی داشت به اونهایت هم آسیب برساند؟
- ووش!
اما موک گیونگون به آرامیاعتراف موهای آشفته او را کنارغیرقابل زد و با لحنی نرم گفت:
«علیاحضرت، میدونیکنترل اون احساساتیعنی گمشده چی هستن؟»
«...»
با این سؤال،کشور او لرزید و بااعتراف احتیاط چشمانش را گشود.
در نگاهش، چهره موکیعنی گیونگون پدیدار شد که مملومعمولی از چیزی جز "سوءنیت" نبود.
با دیدنکنترل آن چهره،یعنی لرزشش متوقف نمیشد.
او پیش از اینغیرقابل احساسات نگاههای بسیاری راوفادار بر خود حس کرده بود.
اما این اولینکشور بار بود کهیعنی چنین چیزی میدید.
چطور ممکن بودمیکردند یک انسان تنها ازبرابر خباثت پر شده باشد؟
این او را میترساند.
«ل-لطفاً... بهم رحم کن.»
سرانجام، ناتوان ازکشور غلبه بر ترس،یعنی به التماس افتاد.
موک گیونگون لبخندی محو زد.
«ترس، استیصال، حسرت... خوبه.یعنی به نظر میاد اون احساساتمعمولی گمشده بالاخره دارن پر میشن.»
'!؟'
با اینقدرتمند حرف، اوکنترل متوجه شد.
مرگ دستیارشکنترل پنگ ایمون،یعنی قساوت کندن سرش...
تمام این اعمال برای این بود کهبرابر حس ترس را به بانو سئو هوانگگویوفادار مغرور یادآوری کند و در وجودش حک نماید.
'فقط... فقطرزمیکار به خاطرغیرقابل همین دلیل...'
اما حتی باکشور دانستن این موضوع،یعنی چیزی تغییر نمیکرد.
وقتی این ترسمیکردند حک میشد، بهشکست آسانی محو نمیگشت.
برای رهایی ازمیکردند این اسارت، تنهاشکست دو راه وجود داشت.
یا کشتن مردی که اینتصور حس را در او حکساکت کرده بود، یا مرگ خودش.
'ولی منقدرتمند چطور میتونم اینمیکردند مرد رو بکشم؟'
ناگهان، چیزیکنترل به ذهنشیعنی خطور کرد.
[علیاحضرت! خاندان پنگ و اتحاد عدالت بهبرابر هر قیمتی شده شما رو در برابروفادار انجمن شرور آسمان و زمین محافظت خواهند کرد!]
این حرفی بودمعمولی که پنگ ایمون پیشکسانی از مرگ زده بود.
درسته.
پنگ ایمون از خاندانیعنی پنگ هبی بود ورزمیکار به اتحاد عدالت تعلق داشت.
اتحاد عدالت گروهی از قهرماناناعتراف رزمی درستکار بودند که با انجمنتصور شرور آسمان و زمین مخالفت میکردند.
اگر از مرگمعمولی پنگ ایمون باخبرنهایت میشدند، هرگز ساکت نمینشستند.
- قروچ!
دندانهایش را به هم سایید.
فقط کمی دیگر.
تحمل این لحظهمعمولی ترس و تحقیر،نهایت و قطعاً انتقام...
- بوم!
در همان لحظه، دروازه بستهاعتراف باغ توسط چیزی درهم کوبیدهغیرقابل شد و به جلو افتاد.
چشمان همهکنترل به آنیعنی سمت برگشت.
'نکنه؟'
آیا بالاخره اساتید وکنترل سربازان خاندان پنگ کهشکست مدتها منتظرشان بودند، رسیده بودند؟
اما جانگ سوگام ازیعنی دونگچانگ، که به دروازه افتادهمعمولی نگاه میکرد، حال خوشی نداشت.
دلیلش این بودمیکردند که تقریباً هیچشکست اثری از کسی نبود.
اگر صدها سرباز وغیرقابل استاد خاندان پنگ رسیده بودند،نتوانستند باید نشانههای زیادی وجود میداشت.
چیزی عجیب بود.
سپس شخصیکنترل از میان دروازهاعتراف افتاده ظاهر شد.
او—
«ارباب پنگ!»
او پنگ سئوکیم، برادرکنترل کوچکتر پنگ ایمون و استادیبرابر از خاندان پنگ هبی بود.
چهره جنگجویان بامیکردند تصور اینکه نیرویشکست کمکی رسیده، روشن شد.
اما چیزی جور در نمیآمد.
لباسهای پنگ سئوکیم به رنگ سرخ درآمدهکسانی بود و در دستش شمشیری عجیب با نشانهاییتجدید ناآشنا قرار داشت که غرق در خون بود.
- چک چک!
آیا بیرون کمینی ازیعنی سوی انجمن آسمان ورزمیکار زمین رخ داده بود؟
وگرنه چطور ممکنمیکردند بود او اینگونهشکست تنها ظاهر شود؟
در حالی که همه درتصور حیرت بودند، چشمان پنگ سئوکیم دربمانند حین نگاه به اطراف سوسو میزد.
سپس، با دیدن سئو هوانگگویمیکردند در کلاه فرنگی، لبانش رارزمیکار به لبخندی تلخ کج کرد.
جانگ سوگام فریاد زد:
«ارباب پنگ،کنترل بیرون چهیعنی خبر شده...؟»
«خفه شو، خواجه حرومزاده.»
'!؟'
با فریادکنترل او، چهره جانگاعتراف سوگام خشک شد.
او میخواست بپرسدمیکردند بیرون چه شده،شکست اما ناگهان فحش شنید.
گیج و مبهوت، تماشا کرد که پنگکسانی سئوکیم به شکلی غیرمنتظره رو به سئونداره هوانگگوی در کلاه فرنگی کرد و گفت:
«هه هه هه. علیاحضرت،کنترل آمادهای امشب تو بغلشکست این مرد جیغ بکشی؟»
'!!!!!!'