چپتر 204: کارما (۱)
0هوهوووو!
باران سیلآسا از آسمان فرو میریخت و زمین و زمان رابزند در خود غرق میکرد. سئوپ چون، کاپیتان گارد سوم انجمن آسمانمعمولی و زمین، با کلافگی زبانش را به نشانه نارضایتی تکان داد.
«چرا بارون کنار رودخونه سنگینتره؟»
با این وضعیت، حتی اگر قایقیروستا به اندازه کافی بزرگ هم پیدا میکردند،خانه عبور از رودخانه غیرممکن به نظر میرسید.
وقتی از تپهای مرتفع بالامیخواست رفتند، امواج خروشان رودخانه راابرویش دیدند که نگرانیشان را عمیقتر کرد.
درست در همانداخل لحظه، تنها عمارت موجوداصلی در روستا نمایان شد.
در مقایسه با عمارتهای باشکوه درون دیوارهای انجمن آسمانروستا و زمین، این خانه محقر به نظر میرسید، اما برایبرای یک روستای کوچک ساحلی، مشخصاً متعلق به فردی ثروتمند بود.
مونگ مویاکلحظه عمارت را براندازموجود کرد و گفت:
«به نظرارباب میاد آدمای زیادیفقط اون تو باشن.»
موک گیونگونمیان به نشانه تأییدهوا سر تکان داد.
در واقع، نشانههای حیات از پشتخدم دروازههای بسته حس میشد و حتی دودیدروازه از میان کاشیهای سقف به هوا برمیخاست.
«احتمالاً خدمنگرانیشان و حشم باشن.درست اول بریم داخل.»
سئوپ چون پیشقدمچیه شد و بهزمیندار سمت دروازه اصلی رفت.
درست زمانی که میخواست در بزند،برمیخاست متوجه تابلویی شد که کنار دروازهداخل آویزان بود و ابرویش را بالا انداخت.
«ارباب.»
«چیه؟»
«به نظر میاد صاحبصاحب این عمارت فقط یهروستایی زمیندار معمولی روستایی نیست.»
«اگه معمولی نیست، پس چیه؟»
«اینجا رو ببینید.»
روی تابلویی که سئوپکرد چون به آن اشارهتنها میکرد، نوشته شده بود:
[کارگزار شایسته درجه چهار پیونگنان]
«کارگزار شایسته درجه چهار پیونگنان؟»
همانطور که موک گیونگون متن راخدم با صدای بلند میخواند، مونگ مویاکسمت که جلوتر آمده بود، اخم کرد.
«به نظر میرسه صاحب ایندرست عمارت یه مقام رسمی بودهموجود که خدمات برجستهای انجام داده.»
«یه مقام رسمی؟»
«بله. با توجه به اینکه تابلوبرمیخاست درست کنار دروازه آویزان شده، ممکنه بعدپیشقدم از کسب افتخار، اینجا بازنشسته شده باشه.»
«نچ. این دیگه چه روزیه؟»
سئوپ چون دوبارهعمیقتر با نارضایتی زبانش رالحظه به سقف دهانش چسباند.
آنها قبلاً در مسافرخانه با افرادیزمیندار برخورد کرده بودند که احتمالاً بهببینید دولت یا کاخ امپراتوری متصل بودند.
حالا حتی صاحب اینسقف عمارت هم یک مقامخدم سابق از آب درآمده بود.
چه تصادف عجیبی.
برخلاف آننگرانیشان دو، موک گیونگوندرست خونسرد باقی ماند.
«حالا چه فرقی میکنه که مقام رسمیمعمولی بوده یا نه؟ ما فقط باید یهاشاره قایق قرض بگیریم تا از رودخونه رد شیم.»
«خب... راست میگید.»
سئوپ چونسقف چارهای جزبرمیخاست پذیرفتن نداشت.
با این حال، موقعیتکرد بهطور عجیبی مشکوک وتنها تصادفی به نظر میرسید.
با این فکر، سئوپصاحب چون کوبه در راروستایی گرفت و بر دروازه کوبید.
کوب! کوب!
باران آنقدر شدیدهوا بود که هیچ پاسخیحشم از داخل شنیده نشد.
سئوپ چون صدایشعمیقتر را بالا بردهمان و دوباره در زد.
«کسی خونه نیست؟»
کوب! کوب!
پس از چندین باربرمیخاست در زدن، بالاخره دروازهاول با صدای جیرجیر باز شد.
جییییر!
زنی حدوداً بیست و پنج ساله، درمعمولی حالی که چتری از کاغذ روغنی در دستنوشته داشت، به همراه دو مرد تنومند ظاهر شد.
چشمان موک گیونگونکاشیهای با دیدن آنهابرمیخاست از علاقه برق زد.
«هوم.»
به نظر نمیرسید او صاحب قایقیهمان باشد که صاحب مسافرخانه حرفش رانمایان زده بود، اما احتمالاً از بستگانش بود.
هم صاحب مسافرخانه و هم پیرمردیزمیندار به نام بئوم گفته بودند کهببینید صاحب قایق در آستانه مرگ است.
چهره زن تکیده بود، رنگ وبرمیخاست رویش تیره و خالی از انرژی بهپیشقدم نظر میرسید؛ شاید دختر صاحب قایق بود.
«مسافران، چی شدههوا که این وقتخدم شب به اینجا اومدید؟»
«بخشید مزاحم شدیم،عمیقتر ولی میشه اربابهمان عمارت رو ببینیم؟»
«......»
زن درمیان برابر سوال سئوپهوا چون ساکت ماند.
در عوض، نگاهی بهبرمیخاست سلاحهای بسته شده بهاول کمر او انداخت و پرسید:
«رک حرف میزنم، شما فقط مسافرید که میخوایدموجود از رودخونه رد شید؟ یا واسه اون درخواستیخانه اومدید که "سوک سامجانگ" توی بخش مجاور پخش کرده؟»
سئوپ چونلحظه ابروهایش راعمارت در هم کشید.
سوالش عجیب بود.
پرسیدن اینکه آیا مسافر هستندسمت منطقی بود، اما این "درخواست" کهبزند از آن حرف میزد چه بود؟
درخواست (یا عریضه)درست طبق تعریف، یک تقاضایعمارت کتبی برای کمک بود.
سئوپ چون که گیج شدهموجود بود، داشت دهان باز میکرد بگویددرون فقط در حال عبور هستند که...
«ما واسه اون درخواست اومدیم.»
موک گیونگونبریم ناگهان وسطپیشقدم حرف پرید.
«ارباب؟»
سئوپ چونلحظه با تعجب بهموجود او نگاه کرد.
هدف آنهااصلی صرفاً قرض گرفتنمیخواست یک قایق بود.
چرا باید ادعا میکردند برای درخواستیدروازه آمدهاند که هیچ چیز از آنمتوجه نمیدانستند؟ اگر بیشتر سینجیم میکردند چه؟
«آه...»
لبهای زنلحظه لرزید وعمارت چشمانش سرخ شد.
«ها؟»
واکنش اوبریم سئوپ چونپیشقدم را گیج کرد.
مگر نباید مشکوک میشد؟
در عوض، زن دستانش را درروستا هم قفل کرد و تعظیم عمیقیدیوارهای نمود، صدایش از شدت احساسات گرفته بود.
«ممنونم. واقعاً ممنونم که اومدید.»
«؟!»
واکنش او شبیه کسیهمان بود که با ناامیدیموجود به هر ریسمانی چنگ میزند.
چه اتفاقی افتادهتنها بود که باعثروستا چنین واکنشی میشد؟
در حالی که سئوپزمانی چون مبهوت مانده بود،تابلویی موک گیونگون با خونسردی پرسید:
«ما به خاطر اونسقف درخواست اومدیم، ولی میشهخدم اول ارباب خونه رو ببینیم؟»
«آهان!»
حالا سئوپ چون متوجه شد.
زن وقتی پرسیدچیه آیا مسافر معمولیزمیندار هستند، حالت تدافعی داشت.
به جای اینکه هدفشان را مستقیم بگویند، اینخدم روش غیرمستقیم برای سنجیدن اینکه آیا ارباب عمارت اصلاًرفت توانایی هدایت قایق را دارد یا نه، بهتر بود.
زن آهسقف عمیقی کشیدبرمیخاست و پاسخ داد:
«میتونم وضعیت پدرم رو نشونتون بدم، ولیعمارت اون الان مدتیه که عقلش سر جاشدرون نیست. همه اینا... باید تقاص اون روز باشه.»
«پس واقعیت داره؟»
سئوپ چون نگاه نگرانش را بابزند مونگ مویاک رد و بدل کرد؛ارباب او هم مضطرب به نظر میرسید.
اگر نمیتوانستند هرچه زودتر ازسمت رودخانه عبور کنند، ممکن بودمیخواست قرار ملاقات را از دست بدهند.
در همین حین،درست موک گیونگون مجذوبتنها چیز دیگری شده بود.
نگاه او به زنعمارت نبود، بلکه به آنمقایسه سوی دروازه دوخته شده بود.
«داره تکون میخوره.»
انرژی کینهتوز وداخل لرزهآوری از اعماق عمارتاصلی به بیرون نشت میکرد.
هالهای سرد و شوم.
تمام عمارت زیر سنگینی اینموجود هالهی خفقانآور، همچون کشتیای درباشکوه حال غرق شدن به نظر میرسید.
[ارباب این خونهرفت توسط یه روحبزند آب تسخیر شده.]
'پس منظورش این بود.'
حرفهای صاحبکرد مسافرخانه تنهاهمان شایعه نبود.
با این حال، آنچه عجیب مینمود ایننمایان بود که این انرژی شوم تنها پسمحقر از گشوده شدن دروازه قابل تشخیص گشت.
گویی کسی بهطور مصنوعی آنمیخواست را سرکوب کرده بود؛ درستابرویش مانند صخرههای دره خون و اجساد.
'اوه؟'
نگاه موک گیونگون بر ششلحظه طلسم که با دقت درنمایان درزهای دروازه چسبانده شده بودند، نشست.
او بیدرنگ آنها را شناخت.
'مهر ششضلعی چهار جهت.'
هر کس آنهاداخل را نصب کردهدروازه بود، تازهکار نبود.
طلسمها انرژیکرد نفرین قدرتمندیهمان ساطع میکردند.
'تازه هستن.'
پس از جذب انرژی شیطانی پادشاه دهمتوجه چشم و سه چشم، قدرت نفرین موکصاحب گیونگون به سطحی تقریباً بیهمتا رسیده بود.
تنها با حس کردنپیشقدم انرژی، او میتوانست حدوداً زمانزمانی نصب طلسمها را تخمین بزند.
«میبینم کهکرد یه جنگیر ماهرلحظه اینجا بوده، نه؟»
چشمان زن گرد شد.
«از کجا فهمیدید؟»
«کار طلسمش عالیه. حتماً رویسمت دروازه پشتی و دیوارهای شرقیمیخواست و غربی هم مهر زده، درسته؟»
«آره! دقیقاً! اونا زیر لبههایلحظه بام پنهان شدن، پس شمانمایان چطور... نکنه شما هم جنگیرید؟»
او این پرسش را مطرحموجود کرد زیرا موک گیونگون ردایباشکوه سنتی جنگیران را بر تن نداشت.
او لبخندی محو زد.
«مهارتهای من ناچیزه،داخل ولی زیر دست یهاصلی استاد مشهور درس خوندم.»
'ناچیز؟'
سئوپ چون وتنها مونگ مویاک درروستا دل پوزخند زدند.
آن مرد میتوانست با هنرهایمیخواست عرفانیاش اندامهای قطعشده را دوبارهابرویش وصل کند؛ این کجایش «ناچیز» بود؟
چه تواضع غیرضروریای.
زن که ازدرست همهجا بیخبر بود،تنها با سپاسگزاری تعظیم کرد.
«اینکه تو این طوفانعمارت و این وقت شبمقایسه اینهمه راه اومدید... واقعاً ممنونیم.»
«حرفش رواصلی نزنید. ولیزمانی باید همینجا وایسیم؟»
«اوه! چقدربریم بیفکرم. لطفاً،پیشقدم بفرمایید داخل.»
او آنها را به داخل عمارتتنها راهنمایی کرد و خود را ووعمارتهای هیانگ، دختر ارشد خانواده معرفی نمود.
برخوردش دوستانه باقی ماند، احتمالاًموجود بدین سبب که آنها ادعا کردهدرون بودند به درخواست کمک پاسخ دادهاند.
با این حال، دو محافظمیخواست تنومند چندان خوشآمدگو نبودند وابرویش با بدگمانی به آنان مینگریستند.
چونگریونگ اظهار داشت:
-اون فانیها انگار ناراضین.
-همینطوره.
-عضلاتشون چشمگیره، ولی گامبرداشتنشونزمانی ناشیانهست. هنرهای رزمی کارتابلویی کردن، نه تکنیکهای درونی.
-آره، تهذیب انرژی درونی ندارن.
-شاید سرباز بودن.
-سرباز؟
-نگاه کن.اصلی حتی ناخودآگاهزمانی هم قدمهاشون هماهنگه.
آن دو مرد در هماهنگیسمت کامل گام برمیداشتند و قدمهایشانمیخواست بهطور غیرطبیعیای با یکدیگر منطبق بود.
-با این حساب،درست ارباب عمارت احتمالاًتنها افسر نظامی بوده.
-آها.
موک گیونگون سر تکان داد.
عنوان روی لوح، «خادم شایستهای که بلااصلی را فرونشاند»، میتوانست بدان معنا باشد کهآویزان مالک عمارت شورشهایی را سرکوب کرده است.
با وجود محافظانی شبیه بهلحظه سربازان، احتمال اینکه او افسرینمایان بازنشسته باشد، بسیار بالا بود.
سئوپ چونلحظه جلو رفتعمارت و زمزمه کرد:
«ارباب، قصداصلی دارید به اربابمیخواست عمارت کمک کنید؟»
«ما یه قایق لازم داریم.»
اگر مرد سالمدرست بود، میتوانستند اوتنها را مجبور کنند.
اما در وضعیت کنونیاش...
«ولی...»
«بذار اول بررسیداخل کنیم. ببینیم واقعاً یهاصلی اتصال بدخیمه یا نه.»
«ها؟»
سئوپ چون گیج شده بود.
آیا موک گیونگون قصد داشت ازبزند هنرهایش برای درمان مرد محتضر استفادهارباب کند؟ یا منظورش چیز دیگری بود؟
سئوپ چون با احتیاط پرسید:
«منظورتون از "اتصال بدخیم" چیه؟»
«شاید یهلحظه روح کینهتوزعمارت یا اهریمن طیفی.»
«......»
این تنهابریم او راپیشقدم بیشتر گیج کرد.
ارواح کینهتوزکرد و شیاطین موضوعاتلحظه افسانههای عامیانه بودند.
چرا اربابش اینگونه سخن میگفت؟
جلوتر، وو هیانگ گفت:
«بقیه نیکوکارانی که به درخواست کمکدروازه پاسخ دادن، دارن از تالار اصلیمتوجه که پدرم اونجا استراحت میکنه محافظت میکنن.»
«تالار اصلی؟»
«بله. جنگیرلحظه لی مونهه گفتموجود امشب لحظه بحرانیه...»
موک گیونگون سر تکان داد.
هرچه به تالار اصلیپیشقدم نزدیکتر میشدند، انرژی شومرفت بیشتر میخروشید و شدت مییافت.
این یک تسخیر جزئی نبود.
«آه! یکی اونجاست.»
وو هیانگ بهرفت سمت ورودی تالاربزند اصلی اشاره کرد.
چشمان موک گیونگون درخشید.
'همم؟'
زیر لبههای کاشیکاری شده بام، مردیروستا به دیوار تکیه داده و کدوییدیوارهای را به سمت لبانش کج کرده بود.
قدبلند نبود، اما عضلاتزمانی برجستهاش او را دو برابرآویزان یک مرد معمولی نشان میداد.
نکتهی چشمگیرتر، سرِ تقریباًپیشقدم تراشیده و تسبیح مهرهشکستهایرفت بود که دور گردنش داشت.
'یه راهب؟'
پوشش او چنین نشانعمارت میداد، اما حسی شبیه بهعمارتهای یک راهب شیطانی ساطع میکرد.
سئوپ چون زیر لب گفت:
«بهبه. اونبریم اینجا چهپیشقدم غلطی میکنه؟»
«میشناسیش؟»
مونگ مویاکلحظه به جایشعمارت پاسخ داد:
«اون جااصلی گومجونگ، راهبزمانی مشتزن سرکوبگر اهریمنه.»
«راهب مشتزن سرکوبگر اهریمن؟»
لقب عجیبی بود.
«سرکوب اهریمن» اصطلاحی بود کهموجود اغلب با معبد شائولین، مهدباشکوه هنرهای رزمی ارتدوکس، مرتبط میشد.
به راهبان شائولین که هم بربزند آموزههای بودایی و هم بر هنرهای رزمیچیه تسلط داشتند، گاهی چنین عناوینی اعطا میشد.
با این حال، این مرد هالهای خشناصلی و خونآلود از خود ساطع میکرد کهآویزان فرسنگها با وقار یک جنگجوی بودایی فاصله داشت.
سردرگمی موککرد گیونگون بهزودیهمان برطرف شد.
«اون یه راهب مرتده.»
«مرتد؟»
«آره.»
راهب مرتد کسی بودهمان که عهدهای رهبانیت راموجود شکسته و اخراج شده بود.
موک گیونگونلحظه به نشانه فهمیدنموجود سر تکان داد.
«آها. حدساصلی میزنم قانون منعمیخواست کشتار رو شکسته.»
نخستین اصل بودیسم گرفتنپیشقدم جان را ممنوع میکرد؛رفت حتی برای راهبان شائولین.
ولی مونگ مویاکدرست سرش را بهتنها نفی تکان داد.
«نه. اونلحظه بخاطر زیادهروی توموجود مشروب اخراج شده.»
'!؟'
<پایان چپتر ۵۸: کارما (۱)>