چپتر 488: شمشیر متعال (۲)
0«حالا که همه خودشون روخشکید نشون دادن، میتونم درست وتهذیبگر حسابی دست به کار بشم.»
«!؟»
«درست وکرد حسابی؟ داریپشتسر چه جفنگیاتی میبافی...»
— هووووش!
هنگامی که موک گیونگون باخشکید آرایش شمشیر خود، روح شمشیرتهذیبگر اهریمنیِ سرکش را ترسیم نمود،
— ششششش!
روح شمشیرکرد تماماً بهپشتسر رنگ سیاه درآمد.
— لرزش!
«این دیگه...»
با احساس تاریکیِ مغاکگونهای که از شمشیر ساطع میشد، پادشاه قدرت بزرگ که بامبهوت ستون فقرات موک گان درآمیخته بود، ناگهان لرزهای بر اندامش افتاد. گویی شری شومهمین را احساس کرده باشد، دهان گشود تا تندبادی وحشی را با غرش بیرون دهد.
— کروووووآااار!
با فشار هوای سهمگینی کهتهذیبگر از دهانش بیرون زد، انرژی خروشانگرفت به سمت موک گیونگون یورش برد.
او و رهبران رزمیکار سه نیروی بزرگ کهجور در آنجا گرد آمده بودند، غافلگیر شدند و نمیدانستندنزدیکترین چگونه باید با این باد وحشیِ ناگهانی مقابله کنند.
در همان لحظه، موکپدیدار گیونگون شمشیرش را برکرد دل آن طوفان کوبید.
— چاک!
تیزیِ برنده، فضا را شکافت.
بیدرنگ، خطی سیاه در دل خلأآاااه پدیدار گشت و آن باد وحشیایدهآل را به تمیزی به دو نیم کرد.
«!!!!!!»
اساتید سه نیروی بزرگ که ازصحنه پشتسر نظارهگر صحنه بودند، مات وخشکید مبهوت ماندند و کلمات در گلویشان خشکید.
«آاااه!»
آن دیگرماندند چه جورگلویشان شمشیری بود؟
هر تهذیبگر شمشیری، رویای شمشیر ایدهآل را در سر میپروراند، امانظارهگر شمشیری که موک گیونگون همین حالا به کار گرفت، نزدیکترین چیزشمشیری به کمال بود که یک نفر میتوانست به آن دست یابد.
«اون یارو...»
درخشش سرخ در چشم سوم موک گان،ایدهآل که با اوما، پادشاه قدرت بزرگ ادغامکمال شده بود، مانند شمعی لرزان سوسو میزد.
گرچه آن تندبادِ انرژی شیطانی را با عجله و به خاطر حسایدهآل شومی که از آن پسر گرفته بود پرتاب کرد، اما اینکه اویارو توانست در یک چشم بر هم زدن آن را با شمشیرش بشکافد...
حتی با وجود شمشیرپدیدار عظیم بیشکل، دفاع درکرد برابر آن تندباد دشوار بود.
پس در حقیقت،اساتید او هنوز تمام زورشمات را نشان نداده بود؟
برای لحظهای،دیگر ذهن موکشمشیری گان آشفته شد.
اینکه حتی وقتی نیازی به خویشتنداریآاااه نیست، همه چیز را رو نمیکند...ایدهآل یعنی هدف اصلیاش من نبودم، بلکه...
— سسسسک!
چشمان موک گان بهپشتسر سمت پادشاه آسمانی طلایی چرخیدماندند که در آسمان شناور بود.
با دیدن اینکه لبهای پادشاهتهذیبگر آسمانی طلایی به لبخندی کج شدهگرفت است، نگاهش بیش از پیش لرزید.
چنین موجودی که به ندرت احساساتش را بروز میداد -تهذیبگر چرا که به تمام موجودات زنده، حتی قبیله آسمانی خودشنفر با دیده تحقیر مینگریست - اکنون چهرهای سرشار از شعف داشت.
آیا او از دیدنپدیدار آن شمشیر هیچ احساسکرد خطر یا احتیاطی نکرد؟
حدسش درست بود.
پادشاه آسمانی طلایی حتیشمشیری ذرهای نسبت به شمشیرمیپروراند موک گیونگون احساس خطر نمیکرد.
برعکس،
— اوه-اوه!
او به یاد دردیپشتسر افتاد که در هستهیمبهوت وجودش حک شده بود.
خدای مطلقی که تمام موجودات رارویای به کرنش وامیداشت... تنها کسی که تاکنونچیز طعم درد را به او چشانده بود.
او باور نداشت که آن موجودآاااه تمام قدرتش را از دست دادهایدهآل و از قلمروهای انسانی ناپدید شده باشد.
از این رو، وقتشپدیدار را صرف جستجوی اوکرد با چشمانش کرده بود.
و قضاوتشکرد درست ازپشتسر آب درآمد.
آن مرد زنده بود.
— هاهاهاهاهاهاهاها!
پادشاه آسمانیخطی طلایی زیرپدیدار خنده زد.
سرش را عقب برد ونظارهگر در حالی که چشمانش پرکلمات از تمسخر بود، قهقهه میزد.
البته، او همیشهجور فکر میکرد کهرویای او زنده است.
ولی دلیل اینکه تا الان نتوانسته بوددیگر پیدایش کند... ممکن بود به این خاطراما باشد که او تبدیل به انسان شده است؟
«تنها موجودی که میتونست از نظرتمیزی قدرت با من کل بندازه، حالاصحنه یه فانی حقیره که به زور زندهست.»
«کجای این ماجرا سرگرمکنندهست؟ هاهاهاهاها!»
حتی نگرانی خودش مبنی برتهذیبگر اینکه شاید کورسوی امیدی وجود داشتهگرفت باشد، اکنون خندهدار به نظر میرسید.
دنبال کردن یک موجود زنده که برایدیگر بقا دست و پا میزند، صرفاً برایاما حذف خطر احتمالی در آینده، کاری بیهوده بود.
پس از مدتی خندیدن،پدیدار لبخند به کلی از چهرهاساتید پادشاه آسمانی طلایی محو شد.
با نگاهی بیتفاوت کهپشتسر نشان از ملال داشت،مبهوت دستش را بالا برد.
در آن لحظه،
— وووووونگ!
دستبند پرزرقوبرق طلایی روی مچ راستشتمیزی خودبهخود شناور شد و به حلقهای طلاییمات و درخشان بدل گشت که گسترش مییافت.
با دیدن ایناساتید صحنه، موک گیونگونصحنه با عجله فریاد زد:
«چشماتون رو ببندین!»
غرشی سهمگین همچون بانگ شیر.
با این حال، پادشاهپدیدار آسمانی طلایی لبخندی زد، گوییاساتید دیگر خیلی دیر شده بود.
از حلقه طلایی عظیم، نورنظارهگر چندرنگ درخشانی بیرون ریخت کهکلمات به شکلی بیهمتا خیرهکننده بود.
درخشش چنان شدید بودشمشیری که نگاه هر کسی رااما ناخودآگاه به خود جلب میکرد.
سپس،
— کروووووآر!
— کووووو!
— کاکاکاکاکا!
شیاطین طیفی که در معرض نورآاااه قرار گرفته بودند، وحشیانه زوزه کشیدند،ایدهآل گویی توسط چیزی مسخ شده باشند.
اگر فقط زوزه کشیدن بود، مشکلی پیش نمیآمد،کرد اما دیری نپایید که بدنهایشان شروع به تورمکلمات کرد و به اشکالی درندهتر تغییر ماهیت دادند.
— قرچ! گررر-گررر!
— گلوپ-گلوپ!
به نظرماندند میرسید درگلویشان حال تکامل بودند.
بسیار بزرگتر شدند، پنجههایشان تیزتر و ضخیمترنیم شد و درندهخوییشان چند برابر گشت؛ اینمبهوت شیاطین طیفی حالا بسیار خطرناکتر شده بودند.
این پدیده تنهااساتید بر شیاطین طیفیِصحنه سطح پایین اثر نگذاشت.
یالِ «پادشاه ساتا»، یکی از شش شیطان،ایدهآل همچون قلههای کوه چاقو تیز شد وکمال عضلاتش چنان متورم گشت که جثهاش بزرگتر شد.
— کرووواااار!
به همین ترتیب، بالهای سفید و خالص «پادشاه شیطان پنگ سفید»، یکیصحنه دیگر از شش شیطان، به رنگ قرمز تیره درآمد و بدنش اکنونرویای سرشار از تنشی ناسازگار بود و انرژی شیطانیاش به سرعت اوج میگرفت.
— کوکوکوکوکو!
حتی کسانی که تنفس خود را هماهنگ نکرده بودنداما اما تقریباً پایاپای با شش شیطان میجنگیدند، از ایناون تغییر ناگهانی غافلگیر شدند و مجبور شدند فاصله بگیرند.
اما ماجراماندند به همینگلویشان جا ختم نشد.
— قرچ! گرود-درود!
«اوههه!»
«گوااااه!»
در میان رزمیکاران سه نیروی بزرگ که در آرایش جنگی قرار داشتند،ایدهآل بسیاری ناگهان فریاد کشیدند؛ گویی توسط انرژی شیطانی تسخیر شده باشند، چشمانشانیارو به رنگ سرخ روشن درآمد و تغییرات عجیبی در سراسر بدنشان رخ داد.
«چه... چه خبره؟»
«چرا یهو اینطوری شد؟»
«هوی، به خودت بیا!»
رگهای تمام بدنشان سیاهگلویشان شد و به طرزیجور گروتسک متورم و برجسته گشت.
ظاهرشان شباهت عجیبی به موک یو-چونتمیزی در هنگام اجرای «هنر شیطانی نقاطصحنه طب سوزنی معکوس» پیدا کرده بود.
تفاوت در این بود که آنها تماممات عقل و شعور خود را از دستدیگر داده و کاملاً از خود بیخود شده بودند.
آنها تجسمدیگر حیوانات درندهشمشیری شده بودند.
«گررر.»
«کاکاکاکاکا!»
— دامب!
«غرر!»
— کراک!
«چه... چهخطی غلطی داریپدیدار میکنی؟ آخ!»
«ولم کن! ولم کن!»
جیغ و فریاد ازشمشیری همه جا بلند شد واما آرایش جنگی از هم پاشید.
کسانی که عقلشان را باخته وآاااه وحشی شده بودند، ناگهان به رزمیکارانیایدهآل که هنوز عقل سلیم داشتند حملهور شدند.
هزاران متحد کهخلأ از خودبیخود شده بودند،نیم آشوبی عظیم برپا ساختند.
«که اینطور.»
موک گیونگون باجور دیدن طغیان ناگهانی آنها،ایدهآل دمی آرام بیرون داد.
پادشاه آسمانی طلایی صاحب پنجخشکید گنجینه الهی مطلق بود که «گنجینههایرویای انجمن آسمان و زمین» نامیده میشدند.
حلقه طلایی بر دستش، «حلقه آدن» نام داشت؛ سرچشمه انرژیپشتسر حیات که نیروی حیاتی را فاسد کرده و آن رادیگر تا سرحد مرگ در میدان نبرد به جوش و خروش وامیداشت.
پس از یک بار استفاده، تا صد سالمبهوت که انرژی دوباره شارژ شود قابل استفاده نبود وتهذیبگر نور درخشانش باید مستقیماً با چشم غیرمسلح دیده میشد.
ولی اگر کسی در دام آنرویای میافتاد، بدترین گنجینه الهی برای ایجادنزدیکترین هرجومرج در خطوط مقدم به شمار میرفت.
«آخخخ...»
«ارباب میونگدو! به خودتون بیاید!»
این جنونکرد تنها گریبانگیر جنگجویاننظارهگر عادی نشده بود.
در میان فرماندهان هر جناح و حتی رهبرانمیپروراند فرقهها، کسانی که با فریاد موک گیونگون چشمانشانمیتوانست را نبسته بودند نیز تسلیم این خروش وحشیانه میشدند.
دیوانگی آنها چیزیکلمات فراتر از یک سردرگمیدیگر ساده به بار آورد—
کراک!
چاک!
«آخ!»
«ارباب فرقه رو بگیرید!»
«ارباب سون،خطی توروخدا به خودتونگشت بیاید! خواهش... آخ!»
هرچه رزمیکار قویتر بود،پشتسر جنونش نیز قدرتمندتر میشد وماندند تلفات بیشماری به بار میآورد.
پادشاه زهر، باک ساها، و رهبر مخفی فرقه،میپروراند هوان یاسئون، که در کنار ارباب میونگدو سونمیتوانست یون بودند، مذبوحانه تلاش کردند او را مهار کنند.
فوآآآنگ!
اما انرژی وحشی چنانپدیدار قدرتمند بود که آنهاکرد به سادگی کنار زده شدند.
نهتنها این، بلکه دست هیولاوارنظارهگر سون یون در ران باک ساهاگلویشان فرو رفت و گوشتش را درید.
کراک!
«آخ!»
با اینکه ران باک ساها دریده شدهنیم بود، با ضربات سمی سریع چون صاعقه ضدحملهماندند زد و سعی کرد او را زمینگیر کند.
پاک!
«چی؟»
وووووونگ!
با وجود ضربه، سون یون حتی تکاننیم نخورد؛ در عوض، تبرزین خود را چرخاندمبهوت تا باک ساها را به عقب براند.
«بس کنید!»
با دیدن اوضاع که ازتهذیبگر کنترل خارج شده بود، حتی پادشاهگرفت نبرد، هو تائهکانگ، پا پیش گذاشت.
او سعی کرد باگلویشان تبر غولپیکرش جلوی ضربهجور تبرزین میونگدو را بگیرد.
چانگ!
به طور معمول، چون هو تائهکانگصحنه ضعیفتر بود، استفاده از نیمی ازخشکید قدرتش باید برای دفع ضربه کافی میبود.
اما تبردیگر به عقبشمشیری پرتاب شد.
«این دیگه چه کوفتیه؟»
درست زمانی که هوپدیدار تائهکانگ با عجله انرژیاش رااساتید بالا میبرد تا پاسخ دهد—
پاک!
کسی ازدیگر پشت به گردنتهذیبگر میونگدو ضربه زد.
اگرچه به نظر نمیرسید واکنشی نشان دهد وجور گویی قصد داشت به وحشیگری ادامه دهد، چشمانشگرفت برگشت و نقش زمین شد و از هوش رفت.
کسی که بهخلأ گردنش ضربه زد، کسینیم نبود جز موک گیونگون.
«ارباب!»
در صحنه نبرد، پادشاهشمشیری نبرد هو تائهکانگ در دلشاما حیرتزده زبان به تحسین گشود.
او از پیش میدانست که قدرت اربابش به قلمروی دیگریتهذیبگر رسیده است، اما اینکه بتواند سون یونِ قدرتمند و غرق درمیتوانست جنون را تنها با یک حرکت از پا درآورد، حیرتانگیز بود.
در آن لحظه، حلقه طلایی شناورتمیزی در آسمان شروع به لرزش کرد ومات صدای طنینانداز عجیبی از خود ساطع نمود.
وووووونگ!
با طنینانداز شدن صدا، جنگجویان سه قدرتایدهآل بزرگ که دچار جنون شده بودند، ناگهانکمال همگی به سمت موک گیونگون یورش بردند.
و نه تنها جنگجویان—
دودودودو!
بیشمار اهریمن طیفی بهپشتسر سمتی که موک گیونگونمبهوت ایستاده بود سیلوار هجوم آوردند.
پادشاه ساتا و پادشاه شیطان پنگ سفید کهمیپروراند مشغول مقابله با آنها بودند سعی کردند جلویمیتوانست پیشرویشان را بگیرند، اما اهریمنان طیفی مهارشدنی نبودند.
«کاککاککاک!»
«بمیر! بمیر!»
«از ارباب محافظت کنید!»
«نگهشون دارید!»
تحت فرمان موک گیونگون،گلویشان افسران و جنگجویان تلاش کردندشمشیری جلوی مهاجمان خشمگین را بگیرند.
اما تعدادشان بسیار زیاد بودگشت و با تشدید جنون، درندگیپشتسر حملاتشان غیرقابل توقف شده بود.
گویی دردی حساساتید نمیکردند؛ حتی زخمیصحنه کردنشان هم بیفایده بود.
با دیدن اینجور صحنه، پادشاه آسمانیرویای طلایی نیشخند زد.
—فانی شدی و قصد داشتی منجیآاااه اونها باشی، ولی تهش یا بهایدهآل دست همونها میمیری یا مجبوری خودت بکشیشون.
ادعا میکنیخطی عاشق انسانهایی وگشت خودت انسان شدی؟
پس تضادِ نابود کردنپشتسر همون انسانها رو بامبهوت دستای خودت بهمون نشون بده.
از تماشایدیگر این نمایششمشیری لذت ببر...
تویچ!
درست در همان لحظه،پدیدار موک گیونگون زانویش راکرد تا سینه بالا آورد.
سپس، تمام انرژی محیط بهنظارهگر جنبش در آمد، چرا کهکلمات قدرت شمشیر برتر متمرکز میشد.
«!؟»
داره چه غلطی میکنه؟
کوآآآنگ!
موک گیونگون شمشیرشاساتید را محکم بهصحنه سمت زمین کوبید.
جئوجئوجئوجئوجئوک!
کورورورورورو!
زمین زیر پایش ترک خوردگشت و صدها لایه از خاک اطرافنظارهگر مانند زلزله به لرزه در آمد.
همراه با آن، جنگجویان سه قدرت بزرگ که دیوانهوار بهکلمات سمتش میدویدند، چشمانشان سفید شد، کف از دهانشان بیرون زدمیپروراند و در حالی که سینههایشان را چنگ میزدند، بر زمین افتادند.
تاپ-تاپ-تاپ!
«این... غیرممکنه...»
«نکنه... اینخطی گام سلطهپدیدار شیطان آسمانیه!»
فریادهای حاکیکرد از تعجب درنظارهگر همهجا طنینانداز شد.
همه قبلاًدیگر شایعات راشمشیری شنیده بودند.
گفته میشد یک گام ازخشکید «گام سلطه»، آرایش ۱۰۸ آرهات معبدرویای شائولین را در هم شکسته است.
در دنیای رزمیکاران، آن را «گامتمیزی سلطه شیطان آسمانی» مینامیدند و اکنون، درستمات در برابر چشمانشان در حال وقوع بود.
هزاران، نه بلکه دهها هزارنظارهگر نفر از آن موجودات جنونزده،کلمات با یک ضربه بر خاک افتادند.
«یه هیولا... واقعاً یه هیولاست.»
هونگ وونسوک،ماندند ارباب گایبانگ، باخشکید ترس عقب کشید.
آنها نیز پا پیش گذاشته بودند تا سعیکرد کنند جلوی جنون را بگیرند، اما تمام تلاشهاکلمات در برابر این قدرتِ مطلق، بیهوده به نظر میرسید.
اما این پایان کار نبود.
فوآآآنگ!
موک گیونگون پس از انداختن آنها با یکجور ضربه، به هوا پرید و بر فراز بیشمارگرفت اهریمن طیفی که به سمتش هجوم میآوردند اوج گرفت.
سپس،
«ده هزار تیغه نیلوفر سرخ!»
گووووه!
شمشیر شیطانی را که کاملاً بهآاااه انرژی شیطانی آغشته بود بالا برد ومیپروراند مستقیم در میان انبوه جمعیت فرو کرد.
پوک!
در آن لحظه—
چاچاچاچاچاچاچاچا!
از زمینی که شمشیر موک گیونگونآاااه در آن کاشته شده بود، انرژیهایایدهآل شمشیر سیاه مانند غنچههای نیلوفر سرخ شکفتند.
دهها، صدها، هزاران، دهها هزارگشت انرژی شمشیر به صورت امواجپشتسر در تمام جهات پخش شدند.
کوکوکوکوکوک!
کااااه!
انرژیهای شمشیری که از زمین سر برآوردند، اهریمنانجور طیفی را سوراخ کرده و دریدند و محیط رانزدیکترین با خون رنگارنگِ پاشیده شده از کشتگان رنگآمیزی کردند.
«!!!!!!!»
فراتر از نفسگیر؛ منظرهای عظیم که چشمانمات هر جنگجویی از سه قدرت بزرگ رادیگر خیره و دهانشان را باز نگه داشت.