---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 363: شمشیر (۲) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 363: شمشیر (۲)

0

«آره. فکر کنم مشکلی نباشه اگه‌گرفته​ چونگ‌ریونگ بدن کسی رو تسخیر کنه‌مرده‌م​ و بچه من رو به دنیا بیاره.»

-!!!!!

چونگ‌ریونگ بسان یخ‌بدون​ خشکش زد و ندانست‌قادر​ چه واکنشی نشان دهد.

او به عنوان روحی سرگردان، تنها برای فرونشاندن‌انرژی​ کینه‌اش در این جهان باقی مانده بود و‌محکم​ چیزی جز یک شبح فاقد کالبد فیزیکی نبود.

از همین رو، هر احساسی‌محکم​ که در وجودش جوانه می‌زد‌اهمیتی​ را پوچ و بی‌معنا می‌پنداشت.

با این حال، موک گیونگ‌ون‌دستپاچه​ با کلماتی که هرگز انتظارش‌مرده‌م​ را نداشت، وجود او را لرزاند.

-تو... تو الان... چی...

چنان مبهوت شده‌گویی​ بود که زبانش‌حتی​ به درستی نمی‌چرخید.

کلام موک‌لمسش​ گیونگ‌ون به خودی‌محکم​ خود شوکه‌کننده بود.

«واقعاً می‌فهمی داری‌محکم​ چی میگی، فانی؟‌نمی‌دانست​ داری مسخره‌م می‌کنی؟»

سردرگمی‌اش آرام‌آرام رنگ باخت‌انرژی​ و جای خود را‌مستقیماً​ به خشمی فزاینده داد.

-فانی، اصلاً‌کند​ می‌فهمی الان‌جسمیت​ چی گفتی؟

«چرا نفهمم؟»

-چی؟

«گفتم میخوام چونگ‌ریونگ‌بدون​ بچه‌ی من رو‌قدرتمند​ به دنیا بیاره.»

-الان داری‌کند​ با من‌جسمیت​ بازی میکنی...؟

«بازی نیست.»

-اگه بازی نیست پس چی داری‌نمی‌دانست​ میگی؟ داری بهم توهین می‌کنی که‌زنده‌ای​ میگی یه روح مرده بچه دار ش...

-شترق!

پیش از آنکه‌گویی​ کلامش منعقد شود، موک‌بدون​ گیونگ‌ون دستش را گرفت.

برخلاف دیگر تهذیب‌گران، او می‌توانست روحی را چنان‌نمی‌دانست​ لمس کند که گویی جسمیت دارد؛ حتی بدون‌زنده​ انرژی درونی قدرتمند، قادر بود مستقیماً لمسش کند.

-فشار!

با دیدن موک گیونگ‌ون که‌درونی​ دستش را محکم گرفته بود، چنان‌دیدن​ دستپاچه شد که نمی‌دانست چه کند.

-د... داری چیکار می‌کنی؟

-چه اهمیتی داره؟

«چه اهمیتی‌دیدن​ داره که من‌دستپاچه​ یه روح مرده‌م؟»

-چه اهمیتی داره؟‌بدون​ من مردم، و‌قدرتمند​ تو، فانی، زنده‌ای...

«مگه زنده بودن‌گویی​ یا مردن ربطی به‌بدون​ عشق و عاشقی داره؟»

-.........

کلام موک گیونگ‌ون،‌محکم​ چونگ‌ریونگ را مات و‌چیکار​ مبهوت بر جای گذاشت.

عجیب بود.

او چیزی جز یک روح‌دارد​ نبود، فاقد قلب یا خونی‌قدرتمند​ که در رگ‌ها جاری باشد.

با این حال، چهره‌اش گلگون‌محکم​ شد و سینه‌اش چنان می‌کوبید‌اهمیتی​ که گویی قلبی در آن می‌تپد.

یارای نگاه‌دیدن​ کردن در چشمان‌دستپاچه​ او را نداشت.

«عـ... عشق...»

این فانی‌کند​ واقعاً داره‌جسمیت​ بازیم میده؟

اما نگاه چشمان‌فشار​ موک گیونگ‌ون با‌گرفته​ همیشه تفاوت داشت.

او که معمولاً عاری‌گرفته​ از احساس بود، با‌اهمیتی​ چنان گرمایی به او می‌نگریست.

نگریستن در‌حتی​ آن دیدگان، قلبش‌درونی​ را سست می‌کرد.

این نباید اتفاق می‌افتاد.

سال‌های طولانی که با‌دیدن​ نفرت دوام آورده بود،‌نمی‌دانست​ در آستانه‌ی فروپاشی قرار داشت.

سپس موک‌دیدن​ گیونگ‌ون رو‌گرفته​ به چونگ‌ریونگ گفت.

«ازم متنفری؟»

آن پرسش یگانه،‌گویی​ نزدیک بود قلبش را‌بدون​ تماماً در هم بشکند.

او احمق نبود.

متوجه نشانه‌های او‌محکم​ و سستی قلب‌نمی‌دانست​ خویش شده بود.

از همین رو‌بدون​ امید داشت کار‌قدرتمند​ به اینجا نکشد.

چرا این فانی‌گویی​ سعی داشت او‌حتی​ را چنین آسیب‌پذیر کند؟

دستی که در‌فشار​ میان پنجه‌های موک‌گرفته​ گیونگ‌ون بود، منقبض شد.

-من...

من...

در آن دم، تصویری‌جسمیت​ از کسی که هق‌هق‌انرژی​ می‌گریست از ذهن چونگ‌ریونگ گذشت.

-پک!

به سرعت‌دیدن​ دست موک گیونگ‌ون‌دستپاچه​ را پس زد.

لبش را محکم‌بدون​ گزید و با‌قدرتمند​ قاطعیت سخن گفت.

-نیستم.

«......»

-من فقط برای انتقام زنده‌م.

تو هم همین‌طوری، مگه نه؟

«... انتقام.»

با شنیدن دوباره‌ی‌فشار​ ناامیدی در صدای موک‌دستپاچه​ گیونگ‌ون، نگاهش را دزدید.

اگر به چشمانش‌محکم​ خیره می‌ماند، قلبش بیش‌چیکار​ از پیش سست می‌شد.

سپس موک گیونگ‌ون ادامه داد.

«آره، انتقام همه‌چیز بود.»

«بود؟» فعل گذشته.

چی می‌خواست‌دیدن​ بگه؟ حس کرد‌دستپاچه​ نباید گوش دهد.

«ولی بعد از انتقام،‌انرژی​ فکر کنم بد نباشه‌مستقیماً​ با تو باشم، چونگ‌ریونگ.»

-هااه...

چشمان چونگ‌ریونگ لرزید.

سعی کرد با‌محکم​ قاطعیت این فکر‌نمی‌دانست​ را پس بزند.

چرا این‌حتی​ فانی سعی در‌درونی​ تضعیف او داشت؟

به عنوان روحی‌گویی​ مرده، دیگر آرزوی پیوند‌بدون​ با کسی را نداشت.

اما موک‌لمسش​ گیونگ‌ون نزدیک‌دیدن​ شد و گفت.

«ولی حق با توئه، چونگ‌ریونگ.»

-چی؟

داشت تسلیم می‌شد؟ واقعاً؟

قلب حقیقتاً‌لمسش​ چیز مکار‌دیدن​ و پیچیده‌ای است.

شنیدن رگه‌ای از تسلیم‌گرفته​ در کلام او، باعث‌اهمیتی​ شد اندکی احساس پشیمانی کند.

سپس موک گیونگ‌ون گفت.

«من فقط به فکر خودم‌دارد​ بودم. نه فقط من، انتقام تو‌قادر​ هم باید تموم بشه. مگه نه؟»

-.........

چونگ‌ریونگ که نگاهش‌محکم​ را دزدیده بود، دوباره‌چیکار​ به موک گیونگ‌ون نگریست.

چرا؟

گمان می‌کرد هیچ‌کس، حتی‌جسمیت​ یک فرد زنده، جذب‌انرژی​ چنین موجود بی‌احساسی نخواهد شد.

اما این فانی...

در آن لحظه—

-پات!

موک گیونگ‌ون‌کند​ ناگهان دستش‌جسمیت​ را بالا برد.

چیزی در هوا‌فشار​ پرواز کرد و‌گرفته​ در دستش جای گرفت.

چیزی نبود جز یک دستبند.

-.......

اون چیه؟

چونگ‌ریونگ پرسید و موک‌دیدن​ گیونگ‌ون چشمانش را باریک کرد‌چیکار​ و به سمت صخره نگریست.

«به نظر میاد‌محکم​ جواهراتیه که یه‌سونگا‌نمی‌دانست​ همیشه دور مچش میندازه.»

یه‌سونگا.

نوه‌ی سونگ‌هواریونگ‌جو.

چرا دستبندش‌لمسش​ ناگهان از صخره‌محکم​ پایین افتاده بود؟

چونگ‌ریونگ با‌دیدن​ گیجی به‌گرفته​ موک گیونگ‌ون گفت.

«نمی‌دونم چه‌حتی​ خبره، ولی باید‌درونی​ اول بریم بالا.»

-...

درسته.

ولی هنوز‌دیدن​ جواب سوالم‌گرفته​ رو ندادی.

در مواجهه با رک‌گویی موک گیونگ‌ون، لب‌های‌قادر​ چونگ‌ریونگ لرزید، گویی می‌خواست چیزی بگوید، اما‌دستپاچه​ سپس مشتش را گره کرد و گفت.

-اگه انتقام‌کند​ تموم بشه،‌جسمیت​ بهش فکر می‌کنم.

-فکر می‌کنی؟

-آره!

«مگه احساسات فکر کردن داره؟»

-هومف! مته‌کند​ به خشخاش نذار!‌دارد​ نظرم عوض نشده.

«اوه؟ که اینطور؟»

موک گیونگ‌ون‌دیدن​ شانه‌ای بالا‌گرفته​ انداخت و خندید.

فکر کردن به معنای‌انرژی​ باقی گذاشتن روزنه‌ای برای‌مستقیماً​ احتمال بود، پس غیرممکن نبود.

فعلاً همین کافی بود.

نیم بخش (شیکاک) قبل.

مرد و زن جوانی‌انرژی​ با صخره‌ای درهم‌شکسته در‌مستقیماً​ پشت سرشان ایستاده بودند.

آن‌ها گو یون‌وو، پسر سوم‌دارد​ ارباب گوچون‌مو از ویلای کوهستانی‌قدرتمند​ یونگ‌گوم، و یه‌سونگا، نوه‌ی سونگ‌هواریونگ‌جو بودند.

اساتید شمشیر‌لمسش​ ویلای کوهستانی یونگ‌گوم‌محکم​ محاصره‌شان کرده بودند.

مهمانان ویلا، بازرسان اتحاد عدالت،‌دستپاچه​ جونگ‌میونگ ساتائه از هنگ‌سامپا و‌مرده‌م​ مویونگ‌هاک، پسر خاندان مویونگ نظاره‌گر بودند.

کار چطور‌حتی​ به اینجا‌انرژی​ کشیده بود؟

دلیلش این بود که گو وونگ‌سونگ، پسر دوم‌انرژی​ ارباب گو، هویت یه‌سونگا را به عنوان عضوی‌محکم​ از به‌هواگیو (آیین پرستش آتش) افشا کرده بود.

[اون شیء‌لمسش​ رو بده‌دیدن​ به من.

مال منه.]

با شنیدن سخنان ارباب گو وونگ‌هوانگ، گو‌قادر​ وونگ‌سونگ به هویت او پی برد و‌دستپاچه​ بلافاصله کنترل اوضاع را در دست گرفت.

[ارباب! و مهمانان، متوجه نیستید؟ اون دائوئیست مرموز و اون‌قدرتمند​ خبره‌ی به‌هواگیو که همراهش بود، سعی کردن گوی درخشانی که دست‌اهمیتی​ یون‌وو بود رو بگیرن! واسه همینه که این افتضاح پیش اومده!]

سخنان گو‌لمسش​ وونگ‌سونگ نظر جمعیت‌محکم​ را تغییر داد.

شهرت به‌هواگیو پیشاپیش در میان رزمی‌کاران خراب‌چیکار​ بود، بنابراین جمعیت شروع به سرزنش یه‌سونگا‌زنده​ و گو یون‌وو بابت این حادثه کردند.

«درسته. منطقیه.»

«اگه نیومده بودن، اینطوری نمی‌شد.»

«تا همین‌لمسش​ الان چند‌دیدن​ نفر مردن؟»

«لعنت به این اهالی به‌هواگیو.»

«هیس. ولی‌حتی​ اون پسر‌انرژی​ ارباب گو هستش.»

«پسرش باشه‌کند​ یا نباشه،‌جسمیت​ تقصیر اوناست!»

هویت به‌هواگیو و تحریکات‌دیدن​ گو وونگ‌سونگ، حلقه محاصره‌نمی‌دانست​ را بر آنان تنگ‌تر کرد.

البته همه علیه آن‌ها نبودند.

ارباب گو وونگ‌هوانگ که از‌درونی​ احساسات واقعی گو یون‌وو باخبر بود،‌دیدن​ سعی داشت اوضاع را آرام کند.

«اساتید شمشیر و مهمانان گرامی، لطفاً آروم باشید. خیلی زوده‌قدرتمند​ که تمام تقصیرها رو گردن اون‌ها بندازیم. با حضور بازرسان‌چیکار​ اتحاد عدالت در اینجا، می‌تونیم تحقیق کنیم و بعد قضاوت کنیم...»

«چی میگی آروم باشید؟ حرف گو وونگ‌سونگ حقه!‌نمی‌دانست​ اگه به‌خاطر پسر سوم ارباب گو و اون زنیکه‌بودن​ از فرقه بای‌هواگیو نبود، هیچ‌کدوم از این اتفاقا نمی‌افتاد!»

«درسته! اگه اونا نبودن، فاجعه‌دستپاچه​ خاندان نامگونگ و این مصیبت پیش‌مردم​ نمیومد. ارباب داره چه چرندیاتی میگه؟»

اما خشم جمعیت‌بدون​ فراتر از آن‌قدرتمند​ بود که آرام گیرد.

آن‌ها یقین داشتند که ریشه‌دارد​ تمام مشکلات یسونگا و گو یون‌وو‌قادر​ هستند و باید تاوان پس بدهند.

مویونگ‌هک از اتحاد‌فشار​ عدالت نیز ظاهراً‌گرفته​ با آن‌ها هم‌عقیده بود.

«ساته، بازداشتشون کنید. اون دو نفر از صخره سقوط کردن‌مرده‌م​ و به دست خود ارباب کشته شدن. رزمیکارها رو بفرستید تا‌گذاشت​ اجسادشون رو بیارن و این دو نفر رو هم اسکورت کنن.»

«آمیتابا. مویونگ‌جو،‌حتی​ لطفاً کمی‌انرژی​ صبر کنید.»

«صبر کنم؟‌کند​ قضیه مثل‌جسمیت​ روز روشنه...»

«نظر مویونگ‌جو محترمه،‌فشار​ ولی زیادی تحت‌گرفته​ تأثیر جمعیت قرار گرفتید.»

«ساته...»

با شنیدن سخنان‌بدون​ جونگ‌میونگ ساته، مویونگ‌هک آهی‌قادر​ از سر کلافگی کشید.

به‌عنوان یک بازرس،‌گویی​ او موظف بود‌حتی​ به نتیجه برسد.

خوشبختانه، مقصر اصلی، یعنی همان استاد هیولایی،‌دستپاچه​ همراه با آن خبره فرقه بای‌هواگیو مرده‌زنده‌ای​ بود و مظنونین باقی‌مانده همین‌جا حضور داشتند.

تنها کاری که‌محکم​ مانده بود، اسکورت‌نمی‌دانست​ کردن آن‌ها بود.

دیگر چه جای صبری بود؟

در همین حین،‌گویی​ یکی از میان‌حتی​ مهمانان پیش قدم شد.

«بحث کردن در‌فشار​ مورد مقصر اینجا‌گرفته​ چه فایده‌ای داره؟»

او جی-اوه بود، کسی‌گرفته​ که بیشترین زمان را در‌داره​ این دره سپری کرده بود.

وقتی جی-اوه لب‌بدون​ به سخن گشود،‌قدرتمند​ چهره مهمانان درهم رفت.

«نه، ارشد جی-اوه! ارشد‌جسمیت​ گوک-او مرده، اونوقت شما‌انرژی​ دارید همچین حرفی می‌زنید؟»

«درسته. مشخصه که مسبب‌دیدن​ این وضع اونان، چطور‌نمی‌دانست​ می‌تونید دنبال مقصر نباشید؟»

«اگه نمی‌خواید‌دیدن​ انتقام ارشدتون رو‌دستپاچه​ بگیرید، بکشید کنار.»

بیشتر مهمانان دوستان نزدیک بودند.

با از دست رفتن بیش‌دارد​ از نیمی از آن‌ها به طرزی‌قادر​ فجیع، آرام کردن خشمشان دشوار بود.

اما جی-اوه‌لمسش​ حتی خشمگین‌تر‌دیدن​ از آن‌ها بود.

«بسه دیگه!»

صدای او که با‌انرژی​ انرژی درونی تقویت شده‌مستقیماً​ بود، جمعیت را ساکت کرد.

وقتی سکوت‌کند​ حکم‌فرما شد، جی-اوه‌دارد​ دوباره سخن گفت:

«ما شمشیرزن و رزمیکاریم. ما از مرگ گوک-او و بقیه خشمگینیم، ولی دلیل مرگشون این‌مگه​ بود که مهارت‌های رزمی و شمشیرزنی ما در حد اون دائوئیست لعنتی نبود. با این حال،‌گلگون​ نادیده گرفتن ضعف خودمون و انداختن تقصیر گردن این جوون‌ها... شماها چه قلبی توی سینه‌تون دارید؟»

«مسئله قلب‌دیدن​ و احساسات‌گرفته​ نیست، ارشد.»

«اونا بای‌هواگیو هستن.»

«همین بای‌هواگیو! بای‌هواگیو! یعنی باید هر بای‌هواگیویی که‌انرژی​ می‌بینیم بکشیم؟ مرگ رزمیکارها نتیجه قانون جنگله؛ قوی‌محکم​ ضعیف رو می‌خوره. چرا نمی‌تونید حقیقت رو ببینید؟»

برخی با شنیدن‌فشار​ سرزنش جی-اوه، سرهایشان را‌دستپاچه​ از شرم پایین انداختند.

آن‌ها رزمیکاران مغروری بودند.

اما کسی دوباره‌بدون​ آتش خشم جمعیت‌قدرتمند​ را شعله‌ور کرد.

«ارشد جی-اوه، اگه اون بای‌هواگیویی‌ها نبودن، سروکله اون‌انرژی​ دائوئیست پیدا نمی‌شد، این وحشت رخ نمی‌داد و‌محکم​ دست من قطع نمی‌شد. دارید ازشون دفاع می‌کنید؟»

این گو‌لمسش​ وونگ‌سونگ، پسر دوم‌محکم​ ارباب گو بود.

سخنان او دوباره‌محکم​ مهمانان و رزمیکاران‌نمی‌دانست​ را تحریک کرد.

«پسر دوم‌حتی​ راست میگه. چرا‌درونی​ ازشون دفاع می‌کنید؟»

«هه! دریغ از ذره‌ای شرم. یعنی‌حتی​ مرگ ارشد گوک-او به‌خاطر ضعیف بودنش بود؟‌لمسش​ پس تمام ضعیف‌ها حقشونه که ناعادلانه بمیرن؟»

«چی گفتی؟»

جی-اوه از‌دیدن​ واکنش آن‌ها‌گرفته​ مبهوت مانده بود.

هر چیزی علت و معلولی‌درونی​ دارد، پس اگر موقعیتی برای‌فشار​ تحقیق وجود داشت، باید انجام می‌شد.

اما خشم آن‌ها با‌جسمیت​ زبان تند و تیز‌انرژی​ پسر دوم هدایت می‌شد.

او داشت دیگران را‌دیدن​ مقصر جلوه می‌داد و‌نمی‌دانست​ اوضاع را بدتر می‌کرد.

«خواهش می‌کنم آروم باشید!»

ارباب گو وونگ‌هوانگ سعی‌انرژی​ کرد آن‌ها را آرام‌مستقیماً​ کند، اما بی‌فایده بود.

گو وونگ‌سونگ با‌گویی​ دیدن این صحنه،‌حتی​ در دل خندید.

چه توفیق اجباری‌ای.

پس از از دست‌گرفته​ دادن دستش، او این‌اهمیتی​ وضعیت را یک فرصت می‌دید.

نمی‌فهمید چرا برادر بزرگترش ناگهان می‌خواست به آن‌ها‌مستقیماً​ کمک کند، اما اگر می‌توانست او را هم‌چیکار​ به کمک به بای‌هواگیو متهم کند، چه می‌شد؟

شاید حتی می‌توانست‌گویی​ جایگاه ارباب آینده‌حتی​ را تصاحب کند.

«همه چی‌لمسش​ به تصمیم‌دیدن​ پدر بستگی داره.»

گو وونگ‌سونگ به ارباب گوچون‌مو نگاه‌نمی‌دانست​ کرد که بر لبه صخره ایستاده‌زنده‌ای​ و به پایین خیره شده بود.

«چطور ممکنه‌حتی​ از اون‌انرژی​ ارتفاع زنده بمونن؟»

هرچقدر هم که قوی باشند، دره‌حتی​ عمیق بود و بادهای سهمگین پایین‌مستقیماً​ رفتن با طناب را تقریباً غیرممکن می‌کرد.

صرف‌نظر از‌لمسش​ قدرت، بقا‌دیدن​ تقریباً محال بود.

در آن لحظه، ارباب‌گرفته​ گوچون‌مو بالاخره سرش را‌اهمیتی​ بالا آورد و چرخید.

«هوف.»

همین‌که او از سمت‌جسمیت​ صخره بازگشت، تمام نگاه‌ها‌انرژی​ به او دوخته شد.

دستانش را پشت کمرش قفل‌محکم​ کرد و به سمت گو‌اهمیتی​ یون‌وو و یسونگا قدم برداشت.

گو یون‌وو تعظیم عمیقی کرد.

«پدر، نه، یعنی ارباب. این ماجرا‌قدرتمند​ هیچ ربطی به ما نداره. حتی اگه‌گرفته​ ربطی هم داشته باشه، تقصیر یسونگا نیست.»

«یون‌وو!»

یسونگا از‌لمسش​ حرف‌های او‌دیدن​ شرمنده شد.

قصد او روشن‌محکم​ بود: نجات دادن‌نمی‌دانست​ دختر به هر قیمتی.

ارباب گو وونگ‌هوانگ که متوجه‌درونی​ ماجرا شده بود، روی یک‌فشار​ زانو نشست و با احترام گفت:

«ارباب، من در‌گویی​ مورد این حادثه‌حتی​ تحقیق می‌کنم، پس لطفاً...»

«آه! مگه برادرم نگفت اون گوی‌گرفته​ مال یسونگاست؟ چرا داشتی سعی می‌کردی‌مرده‌م​ به اون زن بای‌هواگیویی کمک کنی؟»

پیش از آنکه حرفش‌گرفته​ تمام شود، گو وونگ‌سونگ با‌داره​ صدایی بلند پرید وسط حرفش.

«تو؟»

ارباب گو وونگ‌هوانگ‌گویی​ با ناباوری به‌حتی​ گو وونگ‌سونگ خیره شد.

می‌دانست پسر دوم طمع‌کار و‌محکم​ حسود است، اما انتظار نداشت مثل‌داره​ یک گرگ این‌طور دندان تیز کند.

ولی چشم‌غره‌دیدن​ رفتن مشکلی‌گرفته​ را حل نمی‌کرد.

«ارباب! این تهمته. اون بچه یه دستش رو‌مستقیماً​ از دست داده و از روی کینه داره‌چیکار​ من و این بچه‌ها رو تحت فشار می‌ذاره...»

«کافیه.»

بالاخره ارباب‌لمسش​ گوچون‌مو لب‌دیدن​ به سخن گشود.

همه، از‌دیدن​ جمله ارباب گو‌دستپاچه​ وونگ‌هوانگ، ساکت شدند.

او رهبر اینجا‌بدون​ بود و تمام‌قدرتمند​ تصمیمات با او بود.

او به‌کند​ شخصی نگاه‌جسمیت​ کرد و پرسید:

«این حقیقت داره‌فشار​ که صاحب اون‌گرفته​ گوی درخشان تویی؟»

چهره دختر درهم رفت.

با توجه به وضعیت، امید چندانی به‌قادر​ عدالت نبود، اما خودِ این سوال هم‌دستپاچه​ نشانه خوبی برای او به شمار نمی‌رفت.

«ای-این...»

«فقط به سوالم‌فشار​ جواب بده. اون‌گرفته​ گوی مال توئه؟»

در آن لحظه،‌محکم​ گو یون‌وو از جا‌چیکار​ پرید و فریاد زد:

«پدر، اون مال منه... اوه.»

نتوانست ادامه دهد.

فشار انرژی درونی‌فشار​ عمیق ارباب گوچون‌مو،‌گرفته​ دهانش را قفل کرد.

با دیدن این صحنه،‌گرفته​ چهره ارباب گو وونگ‌هوانگ‌اهمیتی​ سخت و سنگی شد.

افراد زیادی کشته شده بودند، از جمله‌قادر​ اعضای خاندان نامگونگ و مهمانان، پس ارباب‌دستپاچه​ به این سادگی‌ها از این موضوع نمی‌گذشت.

«آه، یون‌وو.

یون‌وو.»

ارباب گو وونگ‌هوانگ‌درونی​ لبش را از‌مستقیماً​ روی حسرت گزید.

می‌خواست از آن‌ها محافظت کند، اما‌نمی‌چرخید​ اگر ارباب اصرار بر پاسخگویی داشت،‌می‌فهمی​ هیچ راهی برای متوقف کردنش نبود.

سپس ارباب‌چنان​ گوچون‌مو دوباره‌شده​ سخن گفت:

«این آخرین‌شده​ سواله. اون‌درستی​ گوی مال توئه؟»

-لرزش!

جو سنگین‌تر شد.

با اینکه زوری به کار نرفته‌درستی​ بود، سنگینی سوال باعث شد یسونگا‌واقعاً​ عرق کند و به لرزه بیفتد.

ترس وجودش را فرا گرفت.

پاسخ دادن در این لحظه حس‌مستقیماً​ این را داشت که انگار ارباب می‌خواهد‌نمی‌دانست​ همان‌جا سرش را از تن جدا کند.

ارباب گوچون‌مو سری تکان داد.

سپس قدمی‌چنان​ جلوتر گذاشت‌شده​ و گفت:

«اگه از جواب دادن امتناع‌نمی‌چرخید​ کنی، من اون رو به‌واقعاً​ منزله تایید در نظر می‌گیرم...»

-تکان ناگهانی!

او ناگهان‌مبهوت​ حرفش را‌زبانش​ قطع کرد.

سپس با چهره‌ای جدی چرخید.

نگاه همه ردِ نگاه‌درستی​ او را به سمت‌خود​ لبه پرتگاه دنبال کرد.

«!!!!!!!»

خشکشان زد.

پیکری در میان‌مبهوت​ هوا، بر فراز‌درستی​ لبه پرتگاه شناور بود.

این همان استاد هیولایی‌درستی​ بود که همراه با‌خود​ دائوئیست سقوط کرده بود.

ناولها | novelha.net