چپتر 507: داستان فرعی: کوهستان شعله (2)
0در منطقه بیابانی جنوبی تبت.
در پهنهای آکنده از شن که سراب گرما منظرهاش را تارچرخاند کرده بود، زنی با گیسوان طلایی و زیبایی بیهمتا، با چهرهایحمله خیس از عرق و نگاهی خشمگین به چیزی خیره شده بود.
نُه دمحال طلایی در پشتفرم سرش خودنمایی میکرد.
پیرامون او، حدود سی سرباز روحیمنتظر عظیمالجثه با پیکرههایی تماماً سفید وصحنه فاقد اجزای چهره، حلقه زده بودند.
البته اگر سربازان روحیای راگویی که روی زمین افتاده بودندآوردند میشمردید، تعدادشان به صد نزدیک میشد.
با این حال، به جزلحظه آن سی نفر، هیچکدام از سربازانچرخاند روحی در فرم کامل خود نبودند.
«لعنت.»
صدایی خشن از دهان آن زیبایمنتظر موطلایی، یا بهتر بگوییم، «پادشاه سفیدرو»،صحنه همان «روباه نه دم طلایی» بیرون آمد.
او حقیقتاً کلافه شده بود.
اکنون بیش از نیم ماه بود که با این موجودات میجنگید، اما بهدمش محض اینکه آنها را زمینگیر میکرد، در کمتر از نیمی از زمان سوختنگرفتند یک عود، به حالت اولیه خود بازمیگشتند و نبردی بیپایان را رقم میزدند.
دو سربازحال روحی همزمان بهفرم سمتش یورش بردند.
در پاسخ، گویهای نورانی بر روی دو تا از نُهآوردند دم او شکل گرفت و سپس به پرتوهایی از نور تبدیلپراکنده شد که سینه و سر آن دو سرباز روحی را شکافت.
بوم! بوم!
با فرو افتادن آن دولحظه سرباز روحی، دیگران گویی منتظربدنش همین لحظه بودند و هجوم آوردند.
با دیدن این صحنه، روباه نه دم طلایی بدنشلعنت را چرخاند و موهای دمش را که آغشته بهسفیدرو نیروی اهریمنی بود، به سمت سربازان روحی پراکنده کرد.
- پاپاپاپاپاپاپاک!
سربازان خط مقدم که گویی با حمله او آشنا بودند، سپرهایشان را بالابدنش گرفتند تا حین پیشروی ضربات را دفع کنند و سربازان پشت سرشان نیز نیزههایسپرهایشان خود را چرخاندند تا گردبادهای تیزی ایجاد کنند و به او حمله ور شوند.
«چِخ.»
روباه نه دم طلاییهیچکدام با عجله کف دستشنبودند را بر زمین کوبید.
شنهای اطراف همچون موجی خروشانگویی برخاستند و سدی در برابرآوردند نیزههای چرخان سربازان روحی ساختند.
نیروی نیزههای آنان معمولی نبود؛ هنگامی کههمین با شنهای موجمانند برخورد کردند، اصطکاک حاصلهچرخاند باعث شد جرقهها به هر سو پرتاب شوند.
سرانجام، نیزههاگویی سعی کردندهمین شنها را بشکافند.
در این لحظه، روباه نه دم طلاییخود با فکر اینکه این وضعیت فایدهای ندارد،موطلایی سعی کرد فرم حقیقیاش را آشکار کند.
اما ناگهان،
- ووووونگ!
نوری که بدنش را طلاییلحظه کرده بود ناپدید شد وبدنش نیروی اهریمنیاش به سرعت تحلیل رفت.
با رخ دادن این پدیده عجیب، او از آشکار کردن فرمخشن حقیقیاش منصرف شد و با استفاده از نُه دمش، دور نیزههاییآمد که به سمتش میآمدند پیچید و آنها را به زمین کوبید.
- کواکواکواکواکواکواکواکوانگ!
پیکر سربازان روحی که چندین بارمنتظر همراه با نیزههایشان به زمین کوبیده شدهبدنش بودند، شل شد و از حرکت ایستاد.
با این حال،منتظر او اصلاً نمیتوانست ازآوردند وضعیت آنها خوشحال باشد.
«این دیگه داره مسخره میشه.»
چرا که میدید سربازان روحی دیگریمنتظر که پشت سر آنها روی زمینصحنه افتاده بودند، کاملاً سالم از جا برمیخیزند.
مشکل اصلی،فرو بازیابی بیپایاندیگران آنها بود.
او میخواست آنها را به خاکستر تبدیل و کاملاً نابودشان کند، اما هردمش بار که سعی میکرد کاری انجام دهد که به نیروی اهریمنی زیادی نیازگرفتند داشت یا میخواست به فرم حقیقیاش درآید، نیروی اهریمنیاش به سرعت تخلیه میشد.
دلیل این امر، آنهیچکدام شیء ناشناختهای بود کهنبودند او را زندانی کرده بود.
دیوارهایی چنان شفاف کهدیگران حتی «چشم شیطان» او نیزهجوم نمیتوانست آنها را تشخیص دهد.
به نظر میرسید این یک آرایش عجیب استلحظه که توسط آن پیکر ژنرالمانند و تنومندی ایجاد شدهآغشته که نیم ماه پیش در برابرش ظاهر گشته بود.
آن مرد شمشیر عظیمی در دست راستآوردند و یک پاگودای کوچک در دست چپ داشتنیروی و به محض دیدن او، فوراً گفته بود:
«پس روباهحال نه دمهیچکدام طلایی تویی.»
«چی؟»
او با استفاده از تکنیکهای تغییر چهره خود را استتار کرده بود و حتی نیرویموهای اهریمنیاش را پنهان میکرد، اما آن شخص ناشناس که در یک نگاه او را شناخت، باعثپیشروی شد شدیداً احساس خطر کند و سعی کرد در یک دم او را از پا درآورد.
با این حال، آن مرد نه تنها حملهاش را دفع کرد، بلکه وقتیدمش دستی را که پاگودا در آن بود بالا برد، آن شیء کوچک ناگهان بزرگحین شد، از هم باز شد و مانند دیوارهایی ساختمانی او را به دام انداخت.
و در نقطهای، دیوارهایی که اوکامل را حبس کرده بودند شفاف شدنددهان و این سربازان روحی غولپیکر ظاهر گشتند.
«اگه نیروی اهریمنیامافتادن جذب نمیشد، میتونستممنتظر به فرم اصلیم برگردم.»
مشکل اینفرو بود که نمیتوانستگویی چنین کاری کند.
او توانسته بود به نحوی دوام بیاورد زیرا روشهایی را برایچرخاند بازیابی نیروی اهریمنیاش به صورت مستقل - علاوه بر تغذیه از وحشتآشنا و ترس - استاد کرده بود، اما این یک چرخه باطل بود.
سربازان روحی بیوقفه احیا میشدندفرم و خستگی نمیشناختند، در حالیصدایی که او رفتهرفته فرسوده میشد.
باید راهیفرو برای خروجدیگران پیدا میکرد.
در همین حین، دور از چشممنتظر او، دو پیکر از فاصلهای حدودصحنه سی جانگ نظارهگر این صحنه بودند.
یکی همان مرد ژنرالمانند و تنومندی بود که اوصحنه را اینجا به دام انداخته بود و دیگری شخصیپراکنده پوشیده در لباسهای سیاه که چهرهاش به سختی دیده میشد.
مرد ژنرالمانندحال به موجودهیچکدام سیاهپوش کنارش گفت:
«همونطور کهفرو میبینی، موجوددیگران معمولیای نیست.»
«به نظر که اینطوره.»
«بیشتر از نیم ماهه که توی پاگودا گیر افتاده و داره باموهای سربازان روحی میجنگه، ولی هنوز روحیهش نمرده. قصد داشتم بعد از اینکهسپرهایشان نیروی اهریمنیاش تا حدی تخلیه شد، کشونکشون ببرمش، ولی انگار بیشتر طول میکشه.»
«خودت مستقیم مداخله نکردی؟»
«فکر کردی نکردم؟»
با گفتن اینافتادن حرف، مرد ژنرالمانند دستهمین چپش را نشان داد.
زره بازوی چپش شکسته بودلحظه و لباسش به خون آغشتهبدنش شده و حتی آتلبندی شده بود.
«فقط بعد از چند تا رد و بدلنبودند کردن ضربه، دستم شکست. نمیدونستم هنوزم توی دنیای فانی،پادشاه ایمهمانگیانگی (هیولایی) با این سطح قدرت باقی مونده باشه.»
«حتی توی دنیای قبل از اینکه قهرمانان و جاودانگانهجوم برن، اون موجودی بود که به اندازه اون "میموننیروی سنگی" آشوب به پا میکرد. معلومه که آسون نیست.»
«بازم نمیتونه به بدیدیگران اون میمون سنگی باشه.لحظه اون... هااا... اون بدترین بود.»
مرد ژنرالمانند نچی کرد و سرشهجوم را تکان داد، گویی حتی نمیخواستموهای آن خاطره را به یاد بیاورد.
موجود سیاهپوشحال پوزخندی زدهیچکدام و گفت:
«هنوزم دندوناتفرو رو بهدیگران لرزه میندازه؟»
«فکر کردی فقط دندونام میلرزه؟ مگه میشه اون عذابهجوم رو فراموش کنم؟ به هر حال، گذشته مهم نیست.نیروی اگه زود اون رو برنگردونیم، فاجعه بزرگتری رخ میده.»
«مگه میشه ندونم؟ به ردیابی ادامه بدهآوردند و یه جوری اون روباهِ اون توآغشته رو رام کن. خیلی به درد میخوره.»
کوه شعله در سینکیانگ.
رشتهکوههای وسیعی که گویی ازگویی تودههای شنِ سختشده ساخته شدهآوردند بودند، تا دوردست کشیده شده بودند.
این مکان را کوه شعله مینامیدند زیراآوردند در دوران باستان، جرقهای که از آسمان فرونیروی افتاد، باعث آتشسوزی جنگلی شد که خاموششدنی نبود.
شعلههایی که حتی با بارشفرم باران هم خاموش نمیشدند، سرانجامصدایی روزی توسط طوفانی ناگهانی بلعیده شدند.
پس از آن، کوه شعله تبدیلمنتظر به کوهی برهنه شد که حتیصحنه یک شاخه علف هم در آن نمیرویید.
در فاصلهای نه چندان دورگویی از این کوه شعله، مکانیآوردند به نام «کوه کویون» قرار دارد.
برخلاف کوه شعله که به خاطر پسلرزههای آن آتشسوزی، کوهی سنگی و خشک بود، کوهنیروی کویون مملو از پوشش گیاهی و حیوانات بود و به نظر میرسید که مردم میتواننددفع از آن عبور کنند، اما در واقعیت، به ندرت پای انسانی به آنجا باز میشد.
دلیلش شایعات عجیبی بود مبنی برکامل اینکه از دوران باستان، هیولاها ودهان ارواحی آدمخوار در کوه کویون ساکن بودهاند.
در حقیقت، دشوارافتادن بود که اینها راهمین صرفاً شایعاتی عجیب دانست.
چرا که افراد بیشماری کهگویی در گذشته وارد کوه کویونآوردند شده بودند، ناپدید گشته بودند.
در نتیجه، کوه کویون به کوهی ممنوعهآوردند تبدیل شد که مردم نمیتوانستند واردش شوندآغشته و با گذشت روزها، دلگیرتر و متروکتر میشد.
در عمیقترین نقاط کوه کویون...
در دل آن مکاندیگران که تاریکی مطلق بر آنهجوم حکمفرما بود، غاری قرار داشت.
بر دیوارهیفرو ورودی غار، چنینگویی حک شده بود:
[غار برگ موز]
گویی نام غار همین بود. از دل تاریکی،نبودند جایی که به نظر میرسید هیچ انسانی دربگوییم آن قدم نگذاشته، ناگهان همهمهای پرشروشور به گوش رسید.
سروصدا چنان کرکننده بود که گویی جشنی عظیم برپاست وآوردند با پیشروی به سمت داخل، غاری پهناور نمایان شد کهسمت در میانهی آن، سازهای عظیم، همچون دژی مستحکم، خودنمایی میکرد.
دامب دامب!
در اطراف سازه، هیولاهای سبز رنگ وآوردند غولپیکری که گویی نگهبان بودند، با گرزهای چوبینیروی عظیمی بر دوش، به اینسو و آنسو میرفتند.
درون سازه...
پردههای سرخرنگ در گوشه و کنار آویختههمین بود و ستونهایی سقف را بر دوشچرخاند میکشیدند که تالاری وسیع را پدید میآورد.
- کیکیکیکی!
- کوااااااا!
- کرک!
به طرز شگفتآوری، درون تالار مملومنتظر از «ایمائهمانگیانگ»های کریه و بدشکل بود کهبدنش شمارشان به بیش از سیصد تن میرسید.
و هر یک ازدیگران آنها هالهای خارقالعاده داشتند؛ گوییهجوم همگی از ایمائهمانگیانگهای ردهبالا بودند.
در میانشان، کسانی نیز به شکل انسانآوردند دیده میشدند و با هیجان دربارهی موضوعیآغشته که سخت خشنودشان کرده بود، وراجی میکردند.
- کوهاهاهاها! اربابنفر جوان برگشته، عجبکامل بزم و سوروساتی بشه!
- لعنت بهش، بالاخره اونگویی روزایی که باید از چشمآوردند آدمیزاد قایم میشدیم تموم شد.
- همین که ارباب جوان مهر و موملحظه «پادشاه قدرت عظیم» رو بشکنه، دیگه دوران انسانهادمش به سر میاد و دوباره نوبت دنیای ما میشه.
- بریم چندتا آدمیزاد بگیریملحظه و با خون تازهشون شراببدنش بندازیم و سه شبانهروز جشن بگیریم!
- کیکیکیکی. فکر معرکهایه.
دامب!
با صدایی که زمین را به لرزههمین درآورد، نگاه تمام ایمائهمانگیانگهایی که با سروصدا مشغولموهای وراجی بودند، به سمت بلندترین جایگاه تالار چرخید.
بر فراز آن جایگاه، بانوی نجیب وآوردند زیبارویی نشسته بود که دامنی سبز وآغشته بالاپوشی ارغوانی و مجلل بر تن داشت.
با وجود ظاهری که هوش از سر میبرد ولعنت زیورآلاتی که همچون پریان بود، چشمانش برقی درنده داشتسفیدرو و روحیه یک جنگجوی زن در وجودش موج میزد.
عجیب آنکه ایمائهمانگیانگهایی که تا لحظهایمنتظر پیش آنچنان پرسروصدا بودند، اکنون با احتیاطبدنش و ترس به او چشم دوخته بودند.
صدای زن در تالاریدیگران که اکنون در سکوتلحظه فرو رفته بود، طنینانداز شد.
- همین؟گویی فقط همینهمین تعداد جمع شدن؟
با شنیدن سوال او، یکی از ایمائهمانگیانگها که ظاهریلعنت انسانی اما سبیلها و بالهایی شبیه جغد داشت و پایینهمان سکوی اصلی ایستاده بود، جلو آمد و با احترام گفت:
- مافرو رو عفو کنید،گویی «جاودانهی بادبزن آهنی».
- ببخشم؟ هه!افتادن خندهداره که همچینمنتظر وضعی رو ساده گرفتید.
- اون موقع که «اون شخص» بر دنیادیدن حکومت میکرد، هزاران و دهها هزار نفر پشتاهریمنی سرش رژه میرفتن، حالا این چه وضع فلاکتباریه؟
جو حاکم نهنفر تنها سنگین، بلکهکامل به سردی گرایید.
زنی که جاودانهی بادبزندیگران آهنی خوانده میشد، ازلحظه این وضعیت رضایت نداشت.
با وجود اعلام بازگشت فرزند دلبندش وهمین نزدیک بودن احیای همسرش، خشمگین بود کهچرخاند چرا تنها این تعداد اندک گرد هم آمدهاند.
هرچقدر هم که زمانه تغییر کردههجوم باشد، آن همه زیردست بیشمار «او»موهای کجا رفته بودند که اینجا جمع نشدند؟
«چون مهرحال و مومهیچکدام شده، ترسشون ریخته.»
در این لحظه با خود اندیشیدمنتظر که وقتی شوهرش از مهر وصحنه موم آزاد شود، باید حسابی ادبشان کند.
در آن لحظه، ایمائهمانگیانگ دیگری در هیبتهمین انسانی با موهای بلند خاکستری و چشمانچرخاند باریک، با احتیاط لب به سخن گشود.
- بانوی جاودانه... همنوعانی کهلحظه اینجا جمع شدن، تمام کسانیبدنش هستن که توی «سینکیانگ» حضور داشتن.
- یعنی میخوای بگیهیچکدام هیچکس خارج از سینکیانگنبودند به فراخوان من جواب نداد؟
- نه، موضوع این نیست.
- اگهفرو موضوع این نیست،گویی پس چه مرگتونه؟
- من قبلاً از سینکیانگ بیرون نرفته بودم،دیدن پس خبر نداشتم... ولی اخیراً که به استان «چینگهای»سمت رفتم، فهمیدم که نسل همنوعان ما تقریباً منقرض شده.
- نسلمون منقرض شده؟
- بله. پرسوجو کردم، ظاهراً یک سال پیشلحظه جنگ بزرگی نزدیکی بخش جنوبی دشت مرکزی رخدمش داده. میگن خیلی از همنوعان ما اونجا قتلعام شدن.
- ...منظورت همونافتادن وقتیه که «اون» برایهمین مدت کوتاهی بیدار شد؟
- ظاهراً همینطوره.
- مگه چه جنگ بزرگی بودهکامل که اینهمه از همنوعان ما بهدهان دست یه مشت انسان کشته شدن؟
- جزئیاتش رو نمیدونم. ولی قطعیه که «اون شخص» کهآوردند تازه از مهر و موم آزاد شده بود توی اونسمت جنگ شرکت داشت و همونطور که میدونید، پادشاه صورت سفید...
- کواااانگ!
- اون هرزهی روباه!
همراه با صدای جیغمانندش، تنهافرم با یک اشارهی دست، حفرهای بزرگخشن در کف تالار دهان باز کرد.
او نیز اینافتادن را از زبانمنتظر فرزندش شنیده بود.
آن هرزهی روباه، شوهرشدیگران را به یک «سنگلحظه کشتار» تبدیل کرده بود.
هرگز نمیتوانستگویی چنین چیزیهمین را ببخشد.
- وقتی «کودک سرخ» من اون رو بیدارنبودند کنه و برش گردونه، خودم شخصاً گوشت اون روباهپادشاه هرزه رو تیکه تیکه میکنم و استخونهاش رو میجوم.
او برایفرو رسیدن آندیگران روز مصمم بود.
اما درست در همان لحظه.
کرک!
ستونهای نگهدارندهی تالار لرزیدند و از بالا،خود گرد و خاک همراه با ترک خوردنموطلایی سقف فرو ریخت و تکههای سنگ باریدن گرفت.
با دیدن این صحنه،دیگران ایمائهمانگیانگها با چشمانی لبریزلحظه از وحشت به او نگریستند.
«!؟»
یکی ازگویی ابروهای جاودانهی بادبزنلحظه آهنی بالا رفت.
اگرچه خشم بسیاری ابراز کردهفرم بود، اما در آن لحظهصدایی هیچ نیروی اهریمنیای آزاد نکرده بود.
پس چه اتفاقی داشت میافتاد؟
در همان لحظه،
پاپاپاپاپا!
ایمائهمانگیانگی به شکل گرگ شاخدار کهکامل روی چهار دستوپایش میدوید، سراسیمه وارددهان تالار شد و با عجله گزارش داد:
- بانوی جاودانه! همین الان یه انسانهمین ناشناس بیرون غار برگ موز ظاهر شدهچرخاند و داره بیمهابا همنوعان ما رو قتلعام میکنه.
- چی؟ آدمها لشکرکشی کردن؟
- نـ...گویی نه. فقطهمین یه نفره.
- یه نفر؟
این دیگر چه مزخرفاتی بود؟
میخواست بگوید تنها یک انسانگویی ظاهر شده، وارد کوه کویون شدهدیدن و دارد آشوب به پا میکند؟
حتی اگر همنوعانِ بیرون غارلحظه کمی ردهپایین بودند، آنقدر ضعیف نبودندچرخاند که از پس یک انسان برنیایند.
نکند به جای یکهیچکدام انسان معمولی، یکی ازنبودند «جاودانگان باستانی» ظاهر شده باشد؟
نه. امکان ندارد.
جاودانگان خیلی وقت پیش دنیاگویی را ترک کردند و دیگرآوردند نباید در امور فانی دخالت کنند.
درست در همان لحظه بود.
- کواااانگ!
با انفجاری مهیب در ورودی تالار، یکیهمین از آن هیولاهای سبز عظیمالجثه به داخلچرخاند پرتاب شد و در کف زمین فرو رفت.
با دیدن این صحنه،دیگران ایمائهمانگیانگ گرگنما با چهرهای ماتهجوم و مبهوت زیر لب گفت:
- ...ها؟گویی به همینهمین زودی رسید اینجا؟
خیلی سریعحال بود، حتیهیچکدام فراتر از سریع.
دهها هیولای سبزافتادن فقط از ورودی غارهمین برگ موز محافظت میکردند.
قدم... قدم!
سپس، آنها کسی راهمین دیدند که از ورودیدیدن قدم به داخل میگذاشت.
انسانی زیباحال با هالهایهیچکدام خارقالعاده بود.
یک ایمائهمانگیانگ خرسمانند عظیم در ورودی، کههمین قدرتی در حد یک «هیولای شیطانی» داشت،چرخاند غرید و به سمت آن موجود یورش برد.
- کوووووور! یه انساندیگران حقیر چطور جرئت کردهلحظه انقدر گستاخانه بیاد اینجا!
- کوکوکوکوکونگ!
اما درست در همان لحظه.
آن موجود که پیش میآمد، بامنتظر بیخیالی و گویی که کلافه شدهصحنه باشد، دستش را به کناری تکان داد.
ناگهان، ایمائهمانگیانگ خرسنما که درگویی حال یورش بود، انگار کهآوردند به مانعی نامرئی برخورد کرده باشد،
پنگ! کواااانگ!
به کناری پرتابنفر شد و بهکامل دیوار تالار کوبیده شد.
«!»
با دیدن اینافتادن صحنه، سکوت برمنتظر تالار حکمفرما شد.
چه اتفاقی افتاد؟
در حالی که همه در بهت و حیرت بودند، آن انسانخشن زیبا که هیولایی در سطح «هیولای شیطانی» را تنها با تکانآمد دست به پرواز درآورده بود، با صدایی خشک لب به سخن گشود.
«"کودک سرخ" کیه؟»
آن انسانفرو زیبا، کسی نبودگویی جز شیطان آسمانی.