چپتر 487: شمشیر متعال (۱)
0زززززززززززز!
همزمان با کنار رفتن ابرهای تیره، نوریتنگ خیرهکننده بر زمین تابید و در یکیعنی آن، نگاه همه به آن نقطه دوخته شد.
گویی خودِبگیرد امپراتور آسمانکوفتیه نزول کرده بود.
پیکری با بالهای طلایی باشکوه وزیرچشمیاش خیرهکننده، بالزنان به آرامی از آسمانتنگ فرود آمد؛ وجودی با گیسوان طلایی مجعد.
«آه!»
تماشاچیان نفسبگیرد در سینهکوفتیه حبس کردند.
صرف دیدن آن پیکر زرینمو، زیباییایتیزبین وصفناپذیر داشت؛ مقدس بود و سرشارفرد از شکوهی که لرزه بر اندام میانداخت.
اما آنچه بیشاوما از همه شوکهشانزیرچشمیاش کرد، تنها ظاهرش نبود.
کسانی که حتی اندکدچار حسی از انرژی داشتند، نتوانستندشدت جلوی حیرت خود را بگیرند.
«این دیگه چه جور انرژیایه...؟»
«این...»
زمانی که «شش اهریمن» ظهور کردهزیرچشمیاش بودند، به خاطر هاله شیطانی سنگینتنگ و کوبندهشان، خودِ ناامیدی تجلی یافته بود.
اما هاله اینلحظه موجود مقدسنما، تمامنشده آسمان را پوشانده بود.
باورکردنی نبود، امااون حقیقتاً انگار یکتیزبین موجود الهی بود.
بوم! بوم! بوم!
حضورش چنان سنگین و غالب بود که حتی «پادشاهکوفتیه صد چهره»، باکمیون، که در نبردی سهمگین با «پادشاه نیروییعنی عظیم»، اوما، درگیر بود، نتوانست جلوی نگاه زیرچشمیاش را بگیرد.
«... اون دیگه چه کوفتیه؟»
چشمان تیزبینبگیرد پادشاه صدکوفتیه چهره تنگ شد.
او کسی بود که حتی هنگام نبرد باکسی قویترین فرد در میان شش اهریمن، یعنی پادشاه نیرویتنش عظیم، حتی یک لحظه هم دچار تنش نشده بود.
با این حال، بادرگیر ظهور آن موجود، قلبشاون به شدت به تپش افتاد.
چطور ممکن بودلحظه چنین چیزی در اینحال دنیا وجود داشته باشد؟
«بزرگتر... اون چیه...؟»
او تنها کسیاون نبود که اینتیزبین را حس کرد.
جین یهرین، که در حال نبرد با «پادشاهاون شیطان» بود نیز نتوانست حواسش را از انرژیقویترین عجیبی که محیط را فرا گرفته بود، پرت نکند.
همین وضعیت برایلحظه «ساما چاک» از شمشیرحال وولاک نیز صادق بود.
«خطرناکه.»
ساما چاکبگیرد باتجربهترین فرد درچشمان میان حاضرین بود.
او شاهد فاجعه بزرگ قرنها پیش بود، زمانی که جنگ انسان وتنگ شیطانِ «پادشاه گیو ما» امنیت دنیای رزمی مرکزی را تهدید کرده بود،حال و شکاف میان دنیای رزمی باستان و کنونی را تجربه کرده بود.
حتی او بالحظه دیدن آن صحنه،نشده دچار تنش شدیدی شد.
هووووم!
«یو موجین.»
«میدونم. منم دارم میبینم.»
یو موجین، رهبر خاندان یو، نیزنشده نمیتوانست چشم از موجودی بردارد که ازممکن میان ابرهای شکافته شده نمایان گشته بود.
کوگوگوگو!
از لحظه ظهورش، گردش انرژی درتیزبین منطقه مختل شد و گردبادی از انرژیمیان پیرامون آن موجودِ بالطلایی به چرخش درآمد.
با وجود منظره مقدس و باشکوه، انرژی جمعشدهاون شوم به نظر میرسید، گویی هر لحظه ممکن بودفرد کل منطقه «ده هزار کوه» را با خود ببرد.
شعله کمفروغ امید،لحظه بار دیگر درنشده آستانه خاموشی لرزید.
فشار!
«بالاخره خودشوبگیرد نشون داد، هان.چشمان پادشاه آسمانی طلایی.»
موکگان لبعظیم پایینش رادرگیر محکم گزید.
احتمالاً او تنهالحظه کسی بود که آنحال موجود را خوب میشناخت.
او متعلق به قبیلهکوفتیه شیاطین (ما) بود و باهنگام قبیله آسمان (چون) مخالفت میکرد.
این حضور مقاومتناپذیر، رهبرکوفتیه قبیله آسمان بود که بههنگام «پادشاه آسمانی طلایی» شهرت داشت.
«چرا الان، آخه چرا حالا؟»
او فکر میکرد آن موجود تانشده زمانی که نقش او به پایانچطور نرسد، هرگز خود را آشکار نخواهد کرد.
آن موجودبگیرد انسانها راکوفتیه حشراتی ناچیز میپنداشت.
با این حال، آن وجود متکبرتیزبین که خود را ارباب تمام موجوداتفرد میدانست، اکنون خود را نشان داده بود.
آیا بهعظیم خاطر آندرگیر مرد بود؟
سه چشمیعنی موکگان به سمتتنش موک گیونگون چرخید.
تجسم نیز به پادشاهکوفتیه آسمانی طلایی نگاه میکردکسی اما به او نگاه نمیکرد.
در ذهنش، موکگاناون دوباره طنین کلمات پادشاهتنگ آسمانی طلایی را شنید:
[نقش تو همینجا تموم میشه.]
کرک! کرک!
رگهای اطراف چشم سومکوفتیه روی پیشانی موکگان متورمکسی شد و در هم پیچید.
برای او، اواون چیزی جز یکتیزبین مهره پیاده نبود.
او اینگونه زاده شده بود.
چشمان پادشاهیعنی آسمانی دلیل تمامتنش هستی او بود.
او وجود داشت تا برای پادشاهتیزبین آسمانی باشد و همه چیز رافرد به نیابت از او نظاره کند.
پس بایدبگیرد میپذیرفت که نقششچشمان تمام شده است.
ولی—
دردی تیز!
در آنبگیرد لحظه، صدایی درچشمان ذهن موکگان پیچید.
«تهش، ما بازیگرای اصلی نبودیم.»
درخشش چشم روی پیشانیدرگیر موکگان سوسو زد، ناتواناون از پنهان کردن اراده سرکوبشده.
چشمها ازیعنی جنون ودچار میل تغذیه میکنند.
«من... من...»
موکگان که از جنون و امیال هزاران، بلکهکسی دهها هزار نفر انباشته شده بود، به تدریجدچار اراده و نفس خویش را به دست آورد.
این میل عظیم او را سوقزیرچشمیاش داد تا از نقشی که بهتنگ او داده شده بود رها شود.
او میخواست اربابلحظه سرنوشت خود باشد، نهحال فقط یک عروسک خیمهشببازی.
طولی نکشید.
او دریافت که آن میل وتیزبین جنون با چیزی که میتوانست نخهایفرد عروسک را پاره کند، همخوانی دارد.
آن «بی یونگهون» بود.
جنون حقیقی فراتر از نقش، موکگاننشده را از زنجیرهایی که آرزوی فرارچطور از آنها را داشت، رها کرد.
لبخندی شومبگیرد تا بناگوششکوفتیه کش آمد.
«آره، رفیق. نمیتونیم تا ابدچشمان اسیر نقشهامون باشیم. ما بایدنبرد بازیگرای اصلی همه چی باشیم.»
سووووش!
موکگان عصاییعنی یشمین سرخدچار را بالا برد.
در آن لحظه، یشمکوفتیه شروع به درخشش سرخکسی کرد و به لرزه درآمد.
ووووووم!
در همین حین، پادشاه آسمانی طلایی که ازاون آسمان فرود میآمد، به نبرد سهمگین میان پادشاهقویترین صد چهره، باکمیون، و پادشاه نیروی عظیم، اوما، نگریست.
بوم! بوم! بوم!
پادشاه آسمانی طلایی،اون با دقت تماشا کردتنگ و گوشه لبش پرید.
«بهدردبخور.»
با این کلمات، دستشدرگیر را دراز کرد واون به سمت باکمیون نشانه رفت.
در آن آن—
وووووونگ!
نوری درخشان در جایی که اشارهتیزبین کرده بود جمع شد و بیدرنگفرد به پرتویی سفید و خالص تبدیل گشت.
سووووش!
آن پرتو، خودِ نور بود.
در یک چشم بر همچشمان زدن، آن پرتو به جلو شلیکقویترین شد و پشت «باکمیون» را شکافت.
کرانچ! هاه!
باکمیون که آن پرتو مهیبنتوانست بر پشتش اصابت کرده بود،چشمان لنگلنگان به جلو تلوتلو خورد.
از آنجا که پیکری عظیمتنش داشت، زمین زیر پایش ازتپش شدت لرزش گامهایش به رعشه افتاد.
کوکوکوکو-کونگ! کورورورو!
کوااااک!
«اوما»، پادشاه نیروی عظیم، با غنیمت شمردن این فرصت،کوفتیه دو دستی گلوگاه باکمیون را با خشونت در چنگمیان فشرد و او را با تمام قوا به زمین کوبید.
کواااااه!
اما این پایان ماجرا نبود.
اوما دهانش را گشود و شعلههاییتیزبین سوزان، همچون سنگ مذاب آتشفشانی، برفرد سر و روی باکمیون فرو ریخت.
بوم! بوم! بوم!
گدازههای سرخ تیره،لحظه چهره باکمیون را درحال خود بلعید و سوزاند.
فسسسسسس! گرومب!
دودی غلیظ همراهاون با زبانههای آتشتیزبین به هوا برخاست.
هرچند باکمیون از شدت درد به خود میپیچید،اون اما زور بازوی اوما در میان «شش اهریمن»قویترین بیرقیب بود؛ پیکر درهمشکسته روباه در زمین فرو رفت.
کرادلدلداک!
زمین شکافت و لرزید،کوفتیه و بدن باکمیون رفتهرفتهکسی به اعماق خاک کشیده شد.
گویی اوما قصد داشت کار را همانجاتنگ یکسره کند؛ دستانش به جنسی از گدازه بدللحظه شد و شروع به سوزاندن گردن باکمیون کرد.
ولی...
کراکاکاکاکاک!
نُه دم باکمیون با شدت ازتیزبین دل زمین بیرون زد و همچون افعیمیان به دور دستان و تنه اوما پیچید.
سرمایی استخوانسوزبگیرد و شدیدکوفتیه از دمها برخاست.
زززئوجئوجئوجئوجئوک!
او با استفاده ازدچار نیروی مخالف، سعی درقلبش پس زدن اوما داشت.
اما اوما که گویی آماده جانفشانیتیزبین بود، با وجود یخ زدن شانهها ومیان بدنش، دستان گدازهای خود را عقب نکشید.
تقابل آتش و یخ،کوفتیه فضا را در هالهای ازهنگام بخار زرد رنگ فرو برد.
پشششسسس!
خارهایی عظیمیعنی از میاندچار مه بیرون زدند.
به نظر میرسید باکمیون تمام توانشتیزبین را به کار گرفته تا اومافرد را عقب براند، اما کار سادهای نبود.
«لعنتی! با اینکه اینهمهکوفتیه مدت مهر و مومکسی بودن، چطور زورشون انقدر زیاده...؟»
درخشش چشمانعظیم طلایی باکمیوندرگیر رفتهرفته کمسو میشد.
او انرژیاش را صرف میکرد تا صورتش در آنشدت حرارت ذوب نشود، اما تحت فشار خفگی، نفسش بهداشته شماره افتاده و سرگیجه بر او چیره شده بود.
اگر آن مداخلهاون ناگهانی نبود، کارتیزبین به اینجا نمیکشید.
مسخره بود.
آن موجود دقیقاً چه بود؟
حتی اوما با آنهمه قدرت نتوانسته بود ازقلبش خز محافظتشده با انرژی او عبور کند، امادنیا آن موجود به راحتی این کار را کرده بود.
سسسس!
«دیگه نمیکشم... اگه الانکوفتیه از هوش برم، اوما کلهامهنگام رو میکنه و ذوبش میکنه.»
«از مرگ باکی ندارم. ولینتوانست پیشگویی هنوز درست و حسابیچشمان عملی نشده و حالا اینطوری...»
پوف-پوک!
درست در آن لحظه، سه شمشیر عظیم،تنگ شفاف و بیشکل، سینه اوما را دقیقاًیعنی در جایی که دمهای باکمیون پیچیده بود، شکافتند.
در حالت عادی نفوذ به بدنتیزبین او دشوار بود، اما منطقه یخزدهفرد این کار را ممکن ساخته بود.
چنگال گدازهایعظیم اوما ناگهاندرگیر شل شد.
«چونما!» (شیطان آسمانی)
آن قدرتبگیرد بیشک متعلقکوفتیه به او بود.
چشمان باکمیونبگیرد با درخششیکوفتیه طلایی باز شد.
دمهای باقیماندهاش به نیزههایی تیز بدل شدندبگیرد و بدن اوما را در همان نقاطیهنگام که شمشیرهای بیشکل شکافته بودند، سوراخ کردند.
پوف-پوف-پوف-پو-پوک! گروواااااه!
اوما از شدتاون درد نعرهای کشیدتیزبین و تلوتلوخوران عقب رفت.
باکمیون بدون از دست دادن فرصت،تیزبین برخاست و به سمت اوما خیز برداشتمیان تا گلویش را با دندان پاره کند.
ولی...
«بدنم...»
بدنش که هنوز تحتکوفتیه تأثیر حرارت گدازه وکسی فشار خفگی بود، فرمان نمیبرد.
درست زمانی که بهکوفتیه نظر میرسید فرصت طلاییکسی از دست رفته است...
گرووااااااه!
اوما با چهرهایلحظه درهمکشیده از درد،نشده پیشانیاش را گرفت.
چه اتفاقی داشت میافتاد؟
ناگهان هالهای سرخفام از پیشانی اوماتیزبین ساطع شد و شکافی بر آن پدیدارمیان گشت که لحظه به لحظه بازتر میشد.
زززئوجئوجئوجئوجئوک!
رگها در هم تنیدند وتنش به تدریج تودهای کروی راتپش در ناحیه شکافته شده شکل دادند.
نگاه «پادشاه آسمانی طلایی»کوفتیه که از آسمان نظارهگرکسی بود، رنگ حیرت گرفت.
توده شکل گرفتاون و خیلی زود بهتنگ یک چشم بدل شد.
اوما سعی کرد بادرگیر زور دست، آن چشماون را از پیشانیاش بکند، ولی...
کرانچ! کرانچ!
برآمدگی روی پیشانی اوما نبض زدتیزبین و دست او در جا خشکفرد شد، گویی قادر به حرکت نبود.
سپس، سرانجام لرزشاون بدن اوما متوقف شدتنگ و دستش پایین افتاد.
چشم سوم که با نورینتوانست سرخ و آکنده از جنونچشمان میدرخشید، کمکم لبریز از وجد شد.
و بعد...
کواهاهاها!
به جای نعرهاون خشم، اوما قهقههایتیزبین دیوانهوار سر داد.
«کار تمومه.»
ارادهای تازهیعنی در ذهن اوماتنش حلول کرده بود.
این سومین «موکگان» بود.
همان کسی که پس از مهر و مومهای طولانی، به هرقویترین دری زده بود تا خود را به این موجود تضعیفشده منتقل کندافتاد و اکنون تکنیک طلایی کنترل آزادانه ارواح را به چنگ آورده بود.
و بالاخرهعظیم تلاشش ثمردرگیر داده بود.
هیچکس تاکنون نتوانسته بود در کالبد «اهریمن طیفی»قلبش معروف به «شبح وهمآلود» که تراکمی از انرژی یینوجود بود، نفوذ کند، اما این کار انجام شده بود.
قویترین شبح وهمآلود در میانچشمان شش اهریمن، پادشاه نیروی عظیم اوما،قویترین اکنون با او یکی شده بود.
«دیگه یه عروسک خیمهشببازی نیستم.»
او تا حدی انتظارشدرگیر را داشت، اما اکنون ازکوفتیه شدت هیجان بر خود میلرزید.
اگر این انرژی شیطانی سرشارتنش با قدرت او یکی میشد، هیچکسافتاد یارای ایستادگی در برابرش را نداشت.
نه پادشاه شیاطیناون و نه حتیتیزبین پادشاه آسمانی طلایی.
کواهاهاهاهاها!
موکگان که اکنون با اومانتوانست یکی شده بود، با خندهایچشمان وحشیانه به دنبال تجسم انسانیاش گشت.
«خیلی راحت اون موجودی رو کهنشده اینهمه وقت دنبالش بودی نابود میکنم.چطور بهت نشون میدم که دیگه اسیرت نیستم...»
همف!
در آن لحظه،اون چشم سوم رویتیزبین پیشانی اوما لرزید.
این دیگر چه بود؟
انرژی اطرافش به تلاطم افتاد.
آیا پادشاه آسمانی طلایی، اوماچشمان را به عنوان تهدید شناسایینبرد کرده و وارد عمل شده بود؟
نه.
منبع این انرژیاوما کسی نبود جززیرچشمیاش همان تجسم، موک گیونگون.
«آخه چطوریعنی ممکنه انرژیش درتنش این حد باشه...؟»
تا همین چند لحظه پیش، موک گیونگون هزارانکسی شمشیر را برای ایجاد طوفان تیغه رها کرده بود؛تنش تصور میشد ذخیره انرژیاش به شدت تحلیل رفته باشد.
اما قدرت برتر اوکوفتیه اکنون با شدت هرچهکسی تمامتر میجوشید و فوران میکرد.
گوووووو!
فشار انرژی چنان سهمگیندچار بود که محیط اطرافقلبش دیوانهوار به لرزه درآمد.
در آن لحظه،اون موک گیونگون لبتیزبین به سخن گشود.
«حالا که همگی خودشونکوفتیه رو نشون دادن، وقتشهکسی که کار رو یکسره کنم.»