چپتر 431: وضعیت (۴)
0«فرمانده! فرمانده!»
در تالار مهمانان «اتحاد عدالت»...
جگال دویان، نخستین مشاور نظامی که مسئولیت هرولی دو بخش نظامی و اطلاعاتی اتحاد عدالت را برشروع عهده داشت، چشمانش را گشود و هوشیاریاش را بازیافت.
به محض باز کردن چشمها، نگاهش به رهبرباش اتحاد، جونگ هیونمون افتاد که با چهرهای زخمیولی مشغول بند آوردن خونریزی پای بریدهشدهی او بود.
«ر... رهبر...»
«حالت خوبه؟ صدام رو میشنوی؟»
«من... یه جورایی زندهم... آخ.»
جگال دویان دستش راهیجان به پشت سرش کشید،باش جایی که درد میکرد.
دستش به خون آغشته شد.
با لمس زخم، ناگهانممکن خاطرات آنچه رخ دادهمهار بود به ذهنش هجوم آورد.
- اسلش!
«معاون رهبر؟ این چه کاریه؟»
«نمیدونم. یعنی چی میتونه باشه؟»
آنها در حال اسکورت فرستادهیجلوش کاخ امپراتوری از شهر «گهبونگ»برد بودند که ناگهان در بسته شد.
معاون رهبر، «وی تاک-هیون» ملقبممکن به شمشیر سرکوبگر ده هزار اراده،برد بهطور غیرمنتظرهای گردن فرستاده را برید.
سپس بدون لحظهای تردید و با مهارتی رزمی که درکردم وصف نمیگنجید، بر جگال دویان چیره شد، پای او راواسه قطع کرد و ضربهای کاری به پشت سرش وارد آورد.
به همین دلیلجلوش بود که جگال هوشیاریاشکردنش را از دست داد.
با یادآوری این صحنه،ممکن جگال با هیجان گفت: «معاونکردنش رهبر! معاون، فرستاده رو کشت...»
«آروم باش. سعی کردم در سریعترین زمان ممکن جلوشمهار رو بگیرم، ولی مهار کردنش زمان برد، واسه همینکنم خونریزی شدیده. باید همین الان گردش چی رو شروع کنم.»
با شنیدن سخنان رهبر جونگگفت هیونمون، جگال دریافت که وضعیتکردم خودش نیز چندان تعریفی ندارد.
خونریزی شدید بود وبگیرم باعث سرگیجه و تنگیبرد نفس او شده بود.
ولی در حال حاضر، بیش از جان خودش،مهار این واقعیت که معاون رهبر ناگهان فرستاده را بهکنم قتل رسانده بود، بحرانی به مراتب بزرگتر محسوب میشد.
«رهبر. الان وقتسریعترین نگران شدن واسهجلوش من نیست. معاون رهبر...»
«میدونم. بعد از اینکههیجان به یه جای امن منتقلتسعی کردم، مستقیم میرم تالار کنفرانس.»
«باید آدمهای بیشتریجلوش رو خبر کنید. اینکردنش وضعیت خیلی راحت میتونه...»
«میتونه باعث درگیری بین کاخ امپراتوری وولی اتحاد ما بشه. به نظر میرسه هدفالان معاون رهبر، وی تاک-هیون، دقیقاً همین بوده.»
به نظر میرسید رهبرزمان جونگ هیونمون تا حدودی اینمهار وضعیت را پیشبینی کرده بود.
چهرهی جگال درهم رفت وگفت با جدیت گفت: «آخه چراکردم معاون باید همچین کاری کنه...»
اصلاً نمیتوانست درک کند.
معاون رهبر، وی تاک-هیون، رزمیکاریجلوش قهرمان بود که سالهای سال مدیریتواسه اتحاد عدالت را بر عهده داشت.
برای جگال غیرممکن بودزمان که بپذیرد چنین شخصی دستمهار به این جنایت زده است.
در آن لحظه، رهبر جونگگفت هیونمون چیزی را که غرق درسریعترین خون بود به او نشان داد.
«اون چیه؟»
چشمان جگال گرد شد.
آن یک طلسم چوبیزمان بود که توسط جاسوسان «انجمنمهار آسمان و زمین» استفاده میشد.
این طلسم بهگونهای ساخته شده بود کهآروم در صورت نیاز به راحتی خرد شود تابگیرم هویت جاسوسان نفوذی در اتحاد عدالت افشا نگردد.
«وی تاک-هیون قبل از اینکهولی بمیره، سعی کرد این روشدیده بذاره دهنش، بجوه و قورتش بده.»
«پس معاون رهبر...»
«به نظر میرسهسریعترین با انجمن آسمان وبگیرم زمین در ارتباط بوده.»
«ها... چطور همچین چیزیهیجان ممکنه... معاون رهبر... جاسوسباش انجمن آسمان و زمین باشه...»
«باید بیشتر تحقیق کنیم، ولی فعلاًمهار احتمال اینکه معاون به دستور انجمن آسمانگردش و زمین عمل کرده باشه خیلی بالاست.»
با شنیدن اینزمان حرف، رنگ ازبگیرم رخسار جگال بیشتر پرید.
پیش از این هم نشانههایی از وجود جاسوسان مرتبطمهار با انجمن آسمان و زمین در میان افسران ردهبالاکنم وجود داشت، اما این یکی بیش از حد شوکهکننده بود.
نه یک عضو معمولی، بلکهگفت معاون رهبر اتحاد عدالت، جاسوسکردم انجمن آسمان و زمین بود.
«صبر کن.»
جگال ناگهان به یاد آورد کهبگیرم معاون وی تاک-هیون همیشه در برخورد باباید انجمن آسمان و زمین، مخالف درگیری بود.
در حالی که او نسبت به «اتحادبگیرم چهارگانه» موضعی سختگیرانه داشت، همیشه تلاش میکردباید با انجمن آسمان و زمین صلح برقرار کند.
آن زمان، جگال تصور میکرد دلیلش این است کهسعی معاون خانوادهاش را در جنگ با اتحاد چهارگانه ازکردنش دست داده و کینهی آنها را به دل دارد.
اما اکنون با در نظر گرفتن این شواهد، سختواسه بود که با اطمینان بگوید معاون رهبر از هماندریافت ابتدا پیوند عمیقی با انجمن آسمان و زمین نداشته است.
جگال گفت: «رهبر، حتی اگهجلوش قطعی هم نباشه، وقتی مدرکبرد فیزیکی داریم، دیگه چارهای نیست.»
«چارهای نیست؟»
«نمیشه با قطعیت گفت کهگفت معاون واقعاً با انجمن آسمانکردم و زمین جلسه داشته یا نه.»
«منظورت چیه؟»
«واسه اینکه همین الان جلوی شاختوشاخ شدن با کاخ امپراتوری رو بگیریم،شدیده باید سرِ بریدهی معاون و اون طلسم رو بفرستیم کاخ و ثابت کنیمتعریفی که این بحران، نقشهی تفرقهافکنیِ یکی از جاسوسهای انجمن آسمان و زمین بوده.»
«یعنی فقط میخوایم اززمان جنازهی معاون استفاده کنیم تامهار فعلاً آتیش رو خاموش کنیم؟»
«این کافی نیست. امپراتور فقط با این کار آرومسعی نمیشه. حداقل واسه اینکه صداقتمون رو نشون بدیم، بایدکردنش آماده باشیم که با انجمن آسمان و زمین هم دربیفتیم.»
«انجمن آسمان و زمین؟»
«بله.»
«اگه الان با انجمن آسمانممکن و زمین درگیر بشیم، قضیهکردنش به یه برخورد کوچیک ختم نمیشه.»
رهبر جونگ هیونمون نگران بود.
اگر انجمن آسمان و زمین از بهانهی جاسوس بودن معاونشدیده که باعث جنگ با کاخ امپراتوری شده استفاده میکرد تاخودش آنها را مجبور به رویارویی کند، جنگ تمامعیار اجتنابناپذیر بود.
فرمانده جگال دویانزمان با ناامیدی سرشبگیرم را تکان داد.
«درگیری با کاخ امپراتوری یعنی خطجلوش کشیدن دور تمام روابط دوستانه وواسه تلاشهای دیپلماتیکی که اتحاد تا الان ساخته.»
«هیچ راهیادآوری دیگهای واسههیجان متوقف کردنش نیست؟»
«اگه با انجمن آسمان و زمین درگیرکردنش بشیم، ممکنه اتحاد چهارگانه هم دست به کارکنم بشه و تبدیل بشه به یه جنگ همهجانبه.»
«پس اول باید سعی کنیم بابگیرم جنازهی معاون، کاخ امپراتوری رو قانع کنیم.باید اگه این کافی نباشه، دیگه چارهای نداریم.»
رهبر جونگ هیونمون بازمان شنیدن این حرف چشمانش رامهار بست و نالهی آرامی کرد.
در نهایت، آنها باید بینگفت کاخ امپراتوری و انجمن آسمانکردم و زمین یکی را انتخاب میکردند.
چطور کار به اینجا کشید؟
او که غرق درممکن افکارش بود، چشمانش را بازکردنش کرد و از جا برخاست.
«متوجه شدم. حق با توئه. اگه کاخ امپراتوری و اتحاد ما باواسه هم درگیر بشن، کسایی که بیشترین سود رو میبرن انجمن آسمان و زمینچندان و گروههای شورشی مثل اتحاد چهارگانه هستن. باید جلوی این اتفاق رو بگیریم.»
«دقیقاً. اونا میخوان از درگیریگفت ما سود ببرن. نباید بذاریمکردم همچین اتفاقی بیفته. رهبر، عجله کنید.»
«اول، من...»
«آدمها رو خبر کنید. من همینجا حواسمولی به اوضاع هست. رهبر، لطفاً سریع جلسه روگردش تشکیل بدید تا این بحران رو مدیریت کنیم.»
«مطمئنی حالت خوبه؟»
«خوبم. لطفاً برید.»
«بسیار خب. کسایی روبگیرم میفرستم سراغت. تو هم تمرکزتواسه رو بذار روی گردش چی.»
«متوجه شدم.»
رهبر جونگ هیونمون قصدزمان داشت تالار مهمان را ترکمهار کند، اما ناگهان متوقف شد.
او شمشیری با نقشونگارهای زیباگفت را که در کف زمینکردم فرو رفته بود، بیرون کشید.
«اون چیه؟»
«شمشیر اهریمنی،سریعترین تیغهی سوازاکو. حالاجلوش دیگه صاحبی نداره.»
«آه...»
جگال با حسرت آهی کشید.
رهبر جونگ هیونمون دربگیرم حالی که شمشیر رابرد به غلاف بازمیگرداند، گفت:
«باید تیغهی سوازاکو روممکن با خودمون ببریم. اگه اینجاکردنش بمونه ممکنه دردسر درست کنه.»
«البته. ولی...کردم واقعاً مشکلیزمان باهاش ندارید؟»
«منظورت چیه؟»
«شمشیر رو میگم.»
جگال از دیدن اینکه رهبر بهبگیرم همین سادگی شمشیر اهریمنی را درشدیده دست گرفته بود، گیج شده بود.
معمولاً کسانی که چنین تیغهایممکن را لمس میکردند، اگر صاحبکردنش اصلیاش نبودند، بهای وحشتناکی میپرداختند.
رهبر جونگ هیونمونصحنه شانهای بالا انداختکشت و پاسخ داد:
«روح شمشیر روجلوش با انرژی حیاتیممهار سرکوب کردم. نگران نباش.»
جگال سرسریعترین تکان داد وجلوش توضیح را پذیرفت.
بیشتر شمشیرزنان از پس چنین کاری برنمیآمدند،بگیرم اما جونگ هیونمون یکی از «شش آسمان»باید و استادی برتر در اوج دنیای رزمی بود.
او باور داشت که باگفت چنین انرژی حیاتی عمیقی، حتی یکسریعترین شمشیر اهریمنی نیز قابل مهار است.
«پس بیایید عجله کنیم.»
«باشه.»
رهبر جونگکردم هیونمون تالار مهمانممکن را ترک کرد.
پس از رفتن او، فرمانده جگال دویانآروم سعی کرد در وضعیتی قرار بگیرد کهجلوش بتواند چی خود را به گردش درآورد.
چشمانش به جسد معاون رهبر،ولی «مانجی اوگگوم وی تاک-هیون» افتادشدیده که غرق در خون بود.
به نظر میرسید نبردممکن سختی داشته؛ بدنش تودهایمهار درهمپیچیده از زخمها بود.
فکش از جا دررفته بود، احتمالاً بهبگیرم خاطر بیرون کشیدن اجباری طلسم پیش ازباید مرگ، و یکی از چشمانش ناپدید شده بود...
«یعنی کسی چشمش رو درآورده؟»
جگال اخم کرد.
رهبر جونگ هیونمون به عنوانجلوش شمشیرزنی درستکار شناخته میشد کهبرد همواره جانب عدالت را نگه میداشت.
او هرگز از خط قرمز عبورجلوش نمیکرد، حتی با دشمنان، و هرگزواسه از خشونت بیش از حد استفاده نمینمود.
اما همین چند لحظه پیش، همان شخصآروم با بیرحمی تمام چشمِ همرزمی را که زمانیبگیرم با او هممسیر بود، از کاسه درآورده بود.
آیا اینممکن خشمی خالص ناشیولی از خیانت بود؟
با این حال... چیزی درجلوش نحوهی انجام این کار وجودبرد داشت که اصلاً شبیه او نبود.
در پایین، پرتگاهیصحنه با عمقی که بیپایانآروم مینمود، دهان گشوده بود.
مردی تنومند و میانسال، با خیالیمهار آسوده بر لبهی پرتگاه دراز کشیدهالان و سرش را روی بازویش گذاشته بود.
با اینکه لباس برممکن تن داشت، عضلات ورزیدهیمهار تمام بدنش کاملاً نمایان بود.
مرد که با چشمان بستهممکن خوابیده بود، اندکی تکان خورد وبرد برای لحظهای چشمانش را باز کرد.
- سوویش! -
او به آرامی سرشبگیرم را به سمت پایینبرد و به قعر پرتگاه چرخاند.
مغاک تنهاسریعترین از تاریکیممکن مطلق انباشته بود.
اما از اعماق آن،زمان سوسوی کمرنگی از نوریولی آبیرنگ به چشم میخورد.
ناگهان—
- لرزش! -
صخرهای که روی آن درازجلوش کشیده بود، گویی که زلزلهایبرد آغاز شده باشد، به لرزه افتاد.
با اینکه زمین میلرزید و طبیعیجلوش بود که هر کسی با نگرانی ازشدیده جا بپرد، مرد حتی تکان هم نخورد.
او تنها بهصحنه خیره شدن به مغاکآروم زیر پایش ادامه داد.
نور آبیممکن از اعماقبگیرم شدت گرفت.
سپس—
- گرررومب گرررومب گرررومب! -
لرزش بسیاریادآوری شدیدتر ازهیجان تکانهی اول شد.
مرد که هنوز خونسرد بود،ولی با یک دست به زمینشدیده فشار آورد و از جا برخاست.
او به سمت تودهای ازجلوش اشیاء که در آن نزدیکی رویواسه هم انباشته شده بود، قدم برداشت.
حدود بیست تیرک چوبی نوکتیز روی هم چیدهولی شده بود که بر روی هر کدام، متونی بهشروع رنگ سرخ، شبیه به کتیبههای مقدس حکاکی شده بود.
- تاپ! -
مرد دستش راجلوش روی یکی ازمهار تیرکهای چوبی گذاشت.
آن تیرک در واقع کندهای سنگینبگیرم بود که بلند کردنش برای چهارشدیده یا پنج مرد قویهیکل دشوار مینمود.
- خررچ! -
اما انگشتان او چوب سختگفت را در هم فشرد، سپسکردم آن را به هوا بلند کرد.
منظرهای باشکوه بود.
مرد در حالی که تیرک چوبی را درمهار مشت داشت، با قدمهای بلند به سمت لبهیشروع لرزان پرتگاه رفت و به پایین نگاه کرد.
نفس عمیقی بیرون داد وممکن بدنش به رنگ سرخ روشنکردنش درآمد؛ بخار از پوستش برمیخاست.
وقتی دوباره نفس گرفت، پوستشگفت نه تنها سرخ، بلکه به تیرگیسریعترین گرایید و رگههایی سیاه پیدا کرد.
سپس مرد—
- فووووااااه! -
تیرک چوبی منقوش بهزمان کتیبههای سرخ را بهولی درون مغاک پرتاب کرد.
تیرک لایههای هوا راهیجان شکافت و در مسیرباش خود امواجی قدرتمند ایجاد کرد.
- بنگ! بنگ! بنگ! -
مرد تماشا کردزمان که چگونه تیرک بهولی نقطهای کوچک تبدیل شد.
سرانجام، وقتیکردم از دیدزمان خارج شد—
- کواااااانگ! -
انفجاری مهیب در پایینبگیرم رخ داد و زبانههای سرخواسه نور به اطراف پخش شد.
همراه با آن—
- کراااااااااار! -
غرشی کرکننده وصحنه فشار بادی سهمگین ازآروم اعماق پرتگاه بالا آمد.
مرد چشمانش راجلوش باریک کرد ومهار بر تیزی نگاهش افزود.
«داره قویتر میشه.»
سرکوب کردنش داشت سختتر میشد.
تعداد تیرکهای منقوش به کتیبههای سرخکشت رو به اتمام بود، اما قدرتِزمان حضورِ محبوس در پایین، مدام بیشتر میشد.
شاید هر ده سال یکولی بار بیدار میشد، اما این دومینباید بار در طول همین ماه بود.
چرخه داشت سرعت میگرفت.
«از اون موقع به بعد؟»
مرد، چهرهی شومِ آن موجود سه چشم راباش به یاد آورد که برای اولین بار خارجولی از اعضای خانوادهاش، به این مکان نفوذ کرده بود.
از زمانی که آنبگیرم موجود وارد شده بود، اینواسه وقایع عجیب آغاز شده بودند.
این اصلاً خوب نبود.
ممکن بودکردم به بدترین فاجعهیممکن ممکن منجر شود.
در همان لحظه،صحنه صدای دویدن شتابان کسیآروم به گوش مرد رسید.
جوانی درشتهیکل بودجلوش که دستکمی ازمهار تنومندی خود مرد نداشت—
هیولایی به نام «یو مو-جین»،جلوش که زمانی در «تالار چهار آسمان»واسه با موک گیونگون مبارزه کرده بود.
«پدر!»
با شنیدن این کلمه، مردگفت میانسال که «پدر» خطاب شده بود—یوسریعترین مو-جوک—ابرو در هم کشید و گفت:
«مگه بهت نگفتم تابگیرم وقتی انرژی پلید توی قلبتواسه کاملاً حل نشده، آروم بمونی؟»
«درسته، ولی یهزمان چیزی جلوی ورودیبگیرم دره هست که...»
«چرا؟»
«فکر کنم باید خودتون ببینید.»
یو مو-جوک وجلوش پسرش، یو مو-جین، بهکردنش سمت ورودی دره دویدند.
با رسیدن بهزمان آنجا، چهرهی یوبگیرم مو-جوک در هم رفت.
ورودی با آرایشهای طلسم مهر و مومبگیرم شده بود، اما بیشمار موجود عجیب—اهریمنان طیفی—آنجاباید صف کشیده بودند؛ تعدادشان قابل شمارش نبود.
صدای یویادآوری مو-جین از شدتگفت نگرانی بم شد.
«چه اتفاق لعنتیای داره میفته؟»
از زمانی که خاندان آنها نگهبانیبگیرم این مکان را بر عهده گرفتهشدیده بود، هرگز چنین رویدادی رخ نداده بود.