چپتر 57: دره خون و اجساد (۳)
0گفتهای هست که میگویدجاش وقتی شتاب و هیبت خودواسه را ببازی، کار تمام است.
پسری که ظاهری خشن داشت، چنان مقهوردیدن دستان بیرحم موک گیونگون شده بود کهبدنش حتی فکر حمله نیز به ذهنش خطور نمیکرد.
نه، دقیقتر آن استعقلش که بگوییم وجودش را ترسفقط و وحشت فرا گرفته بود.
موک گیونگون با لبخندیاولین بر لب، خطاب بهداشتند آن پسر سخن گفت:
«اگه نجنبی، دیگهعقلش عمراً بتونی لنگهچطور این رو پیدا کنی.»
موک گیونگون مهرهآغشته آهنی آغشته بهداد خون را تکان داد.
با دیدن این صحنه، پسر خشن انگارچطور متوجه چیزی شد و سعی کرد بدنشبدون را بچرخاند تا به سمت دره بدود.
ولی پاهایش سست شد و بر زمین افتاد.داشتند پس از چندین بار زمین خوردن، به زحمتنیست توانست توانی جمع کند و وارد دره شود.
شالاپ!
اما او تنهاآغشته کسی نبود کهداد مسیرش را تغییر میداد.
حدود سه نفر دیگر نیز با چهرههایی بهتزدهممکنه به سمت دره بازگشتند. آنها نیز مانند آنتردیدی پسر خشن، چشم به اولین مهره آهنی دوخته بودند.
با این حال،چشم آنها نیز ازبودند موک گیونگون وحشت داشتند.
«... یارو رسماً دیوونهست.»
«هرجور حسابآهنی کنی عقلشخون سر جاش نیست.»
«چطور ممکنه فقط واسه زندهجاش موندن و گرفتن یه مهره،واسه بدون هیچ تردیدی آدم بکشه؟»
علاوه بر این، شیوه کشتندوخته او کافی بود تا لرزهرسماً بر اندام هر کسی بیندازد.
این ترس در وجودشان حک شدهچطور بود که اگر اشتباهی حمله کنند،گرفتن به سرنوشتی مشابه دچار خواهند شد.
«هاا...»
کسی بود که با دیدن این صحنه آهیممکنه کشید. او مردی با نقاب شیطان بود کهتردیدی جنگجویان پرچم سرخ او را ارباب دره مینامیدند.
یکی ازمانند جنگجویان کناراولین نقاب شیطان گفت:
«... عجبحساب جونور عجیبیجاش وارد شده.»
«همینطوره.»
«تا حالا ندیده بودم اوضاع اینجورینیست پیش بره. حذف واقعی باید باموندن همون یه دونه مهره آهنی شروع میشد.»
مسئله فقط این نبوداولین که چه کسی اولداشتند مهره آهنی را پیدا کند.
اینکه تعداد مهرههای آهنی کمترنیست از افراد بود و مشعلها خاموشموندن شده بودند، همه حرکاتی حسابشده بودند.
اولین مهرهآهنی آهنی، سیگنالی برایتکان شروع حذف بود.
قرار بود نبردی برای تصاحب آن یکچطور مهره درگیرد و همه متوجه شوند کهبدون پیدا کردن مهره آهنی پایان کار نیست.
چالش واقعی این بود کهدوخته چگونه از آن محافظت کنندرسماً و آن را به مشعلدان برسانند.
ولی وضعیتحساب اولیه تغییرجاش کرده بود.
«راستی، فقط دستاش نیست، زور بازوش هم غیرعادیه. باانگار اینکه قفل دروازه طلایی نقاط حیاتی رو مهر و مومولی کرده، چطور تونست به همین راحتی گلو رو پاره کنه؟»
اکثر جنگجویان ازحساب دستان بیرحم و قدرتچطور موک گیونگون شگفتزده بودند.
با این حال، نقاباولین شیطان ماجرا را ازداشتند زاویهای دیگر جالب میدید.
«بدون اینکه حتی یه قطرهنیست آب رو لباسش بریزه، مهرهزنده آهنی رو به دست آورد.»
از زمانی که مسئولیت درهتکان خون و اجساد را بر عهدهچیزی گرفته بود، این اولین بار بود.
هرگز سابقهای وجود نداشت کهجاش کسی بدون وارد شدن به آب،زنده مهره آهنی را به دست آورد.
با کشتن یک نفر به عنوان درس عبرت ویارو تعیین محدودیت زمانی با سوزاندن عود، هر چقدر هم کهفقط فرد زیرک میبود، معمولاً باید به داخل آب دره میپرید.
با این وجود، درجاش حالی که بقیه میدویدند،فقط او سر جای خود ماند.
«از همونآهنی اول هدفشخون همین بود... جالبه.»
آیا در طول تاریخ این دروازه، هرگزچطور چنین فرد مکاری وجود داشته است؟ این کاریهیچ بود که بدون جسارتی قابل توجه، انجامشدنی نبود.
با این تفکر، به نظر میرسیدبودند که آن دستان بیرحم نیز همگیهرجور از روی عمد و محاسبه بوده است.
در همین حین،عقلش موک گیونگون بهچطور مشعلدان نزدیک شد.
«همین کافیه دیگه؟»
موک گیونگون مهره آهنی خونآلودجاش را به نقاب شیطان کهواسه روی صخرهای نشسته بود، نشان داد.
نقاب شیطانمانند سر تکان داددوخته و فریاد زد.
سپس دهان باز کرد:
«تو... اسمت چیه؟»
چشمان جنگجویان اطرافحساب با شنیدن ایننیست سوال برق زد.
زیرا بسیار نادر بود که نقاب شیطان، اربابداشتند دره، در همان دروازه اول دره خون ونیست اجساد با پرسیدن نام کسی، ابراز علاقه کند.
در آنحساب لحظه، موکجاش گیونگون پاسخ داد:
«موک گیونگون.»
با شنیدن این کلمات،عقلش چشمانی که از شکافممکنه نقاب دیده میشدند، باریک شدند.
«موک گیونگون؟»
با وجود هشتصدعقلش نفر، او دقیقاًچطور نمیدانست هر فرد کیست.
اما نامآهنی موک گیونگون راتکان به خاطر داشت.
دلیلش این بود کهعقلش دستور داده شده بود اوفقط را با تأخیر اضافه کنند.
«... یکی از اوناولین دو نفری که از خاندانیارو موک به عنوان گروگان آوردن.»
این موضوعحساب دوباره باعثجاش تعجب شد.
او طبیعتاً فرض کرده بود که او ازصحنه یکی از مکانهای بدنام مانند بیگیونگمون، جوسالگوک یاسمت موهوابانگ، یا از یک گروه سربازگیری شده باشد.
اما فکرش را هم نمیکرد که اوچطور از فرقه شمشیر یونموک مشهور باشد، کهبدون به عنوان یک خاندان رزمی معتبر شناخته میشد.
نقاب شیطان اتفاقاتچشم همین یک ساعت پیشحال را به خاطر آورد.
[چی؟ منظورت اینه که گروگاننیست فرقه شمشیر یونموک رو بندازیمزنده تو دره خون و اجساد؟]
[دستور اربابه.]
[البته که اطاعت میکنم، ولی مطمئنینیست ایرادی نداره؟ اونجا جایی نیست کهموندن جوجههای جناح عدالت بتونن توش دووم بیارن.]
[این چیزی نیستچشم که نگرانش باشی، فقطحال دستور رو اجرا کن.]
[مفهومه.]
او فکر میکرد اگرخون قصدشان شکنجه و کشتنصحنه او باشد، اهمیتی ندارد.
اما باهرجور دیدن این صحنه،جاش افکارش تغییر کرد.
ارباب کسی را بیدلیل نمیفرستاد.
«قضیه اینطوری بود؟ ولی غیرمنتظرهست.»
اگر نمیدانست که او از فرقهداد شمشیر یونموک است، هرگز فکر نمیکردسعی که متعلق به جناح عدالت باشد.
همه چیز در مورد او، ازنیست هالهای که ساطع میکرد تا هرموندن چیز دیگر، به این سمت نزدیکتر بود.
«ببینیم چی میشه.»
اگر او به این جناح نزدیکتر بود،ممکنه به هر طریقی در دره خون وهیچ اجساد که به جهنم معروف بود، زنده میماند.
نقاب شیطان که با دقتتکان به موک گیونگون خیره شدهمتوجه بود، چیزی از گریبانش بیرون آورد.
سپس گفت:
«بگیرش.»
و با انگشتشعقلش آن را به سمتممکنه موک گیونگون پرتاب کرد.
ویژژژ!
آنچه پرتاب کرده بود،عقلش دقیقاً به سمت سینهممکنه موک گیونگون پرواز کرد.
موک گیونگونمانند آن را بادوخته یک دست گرفت.
«این چیه؟»
یک نشان نقرهای نازک وتکان گرد بود که کلمه «یک»متوجه روی آن حک شده بود.
«این نشان عبور از دروازهجاش به عنوان نفر اوله. کنار اونزنده مهره آهنی که آوردی، نگهش دار.»
«دروازه؟ نفر اول؟»
موک گیونگون به نشانجاش نقرهای نگاه کرد وفقط در فکر فرو رفت.
از به کار بردنخون کلمه «نفر اول»، میتوانستصحنه یک چیز را استنباط کند.
«رقابت؟»
[خوب گوش کن. شانس اینکهدوخته سالم از دره خون و اجساددیوونهست بیای بیرون، کمتر از یک درصده.]
بر اساس حرفهای تهذیبگر جو، بهچطور نظر میرسید ساختاری است که درگرفتن آن فرد از طریق رقابت زنده میماند.
همین الانشآهنی هم دوخون نفر مرده بودند.
نه، اگر حدسشحساب درست بود، به زودیچطور رقابتی خونین آغاز میشد.
شالاپ!
حدس موکحساب گیونگون دقیقاًجاش درست بود.
شخص دیگریآهنی یک مهره آهنیتکان پیدا کرده بود.
برخی دیده بودند که اولین پسری که مهرهممکنه را پیدا کرد، چطور احمقانه خوشحالی کرد وتردیدی به دردسر افتاد، بنابراین این بار چنین کاری نکردند.
لحظهای که آنچشم را پیدا کردند، ازحال آب دره بیرون دویدند.
قطعاً انتخاب درستی بود، ولی...
«اون یارو حتماً پیداش کرده!»
«بگیریدش!»
او بیشمانند از حداولین توی چشم بود.
دویدن تنهایی او بهجاش بیرون از آبهای دره، طبیعتاًواسه توجه همه را جلب میکرد.
بیش از ده نفرخون همزمان به سمتش هجومصحنه بردند تا او را بگیرند.
«لعنتی!»
آشوب و جنونچشم همه جا رابودند فرا گرفته بود.
اما ناگهان کسی از آب بیرون پرید،ممکنه گردن پسر را گرفت و درست همانطور کهتردیدی موک گیونگون انجام داده بود، آن را شکست.
کراک! شالاپ!
بدین ترتیب،هرجور دومین مرگعقلش رقم خورد.
قاتل پس از برداشتن مهره آهنیبودند از جسد پسر، به عنوان هشدارهرجور به کسانی که نزدیک میشدند اشاره کرد.
«هر کیحساب میخواد بمیره،جاش بیاد جلو.»
پسر هجده سالهای که بالاتنهاش برهنهداد بود، بدنی ورزیده داشت و نقش وکرد نگارهای عجیبی سراسر بالاتنهاش را پوشانده بود.
پسرانی که این نشانهها راجاش شناختند، نتوانستند جلو بروند و بازنده ناامیدی در جای خود خشکشان زد.
«گندش بزنن!»
«جوسالگوک.»
جوسالگوک (دره اعدام).
این یکی از سهعقلش گروه بدنام و مخوف زیرمجموعهفقط انجمن آسمان و زمین بود.
با اینکه تنها حدود سی شاگرد داشتند، هر کدامیارو از آنها استادی برجسته بودند و هنرهای رزمی وممکنه تکنیکهای منحصربهفردشان باعث میشد همه احساس ناامنی و ترس کنند.
«احمقهای بزدل.»
پسر که موهایش را با یک حرکتدیدن به عقب داد، با لحنی آمیخته به ناامیدیبچرخاند صحبت کرد و به سمت مشعل بخور رفت.
هنگامی که ازحساب کنار موک گیونگوننیست عبور میکرد، زمزمه کرد:
«فکر نکنمانند توی دروازه بعدیدوخته هم جلو میفتی.»
این یکحساب اعلام جنگجاش آشکار بود.
موک گیونگونآهنی شانههایش راخون بالا انداخت.
او نمیخواستهرجور انرژیاش را صرفجاش چیزهای غیرضروری کند.
'اگه موی دماغم بشه...'
او لب بالایشعقلش را لیسید، گوییچطور طعمهای لذیذ یافته است.
این مکانآهنی به نظرخون خیلی خوب میرسید.
برخلاف زمانی که در فرقه شمشیرنیست یونموک بود، اینجا لازم نبود نگرانموندن جلب توجه به خاطر کشتن کسی باشد.
پسر اهل جوسالگوک که چهره موک گیونگون راداشتند ندیده بود، به سمت مشعل بخور رفت ونیست مهره آهنی را به ماسک شیطانی نشان داد.
«قبول!»
در همین حین، هرجخون و مرج در گوشه وانگار کنار آبهای دره شعلهور شد.
کسانی که مهرههای آهنی را پیدا کرده بودند یکی پس از دیگریموندن ظاهر میشدند و در حالی که به سمت مشعل بخور میدویدند، پسرانیاندام که مهرهای نیافته بودند به آنها هجوم میبردند و درگیری آغاز میشد.
و آن درگیریها از حد یکبودند مهار کردن ساده فراتر رفت وهرجور به موقعیتهای مرگ و زندگی تبدیل شد.
«شروع شد.»
با سخنان رزمیکار، ماسکخون شیطانی سری تکان دادصحنه و به صحنه نگریست.
با وجود دو جنازهای که هماکنون رویچطور زمین افتاده بود، پسران دیگر هیچ تردیدیبدون برای آسیب زدن و کشتن یکدیگر نداشتند.
آبهای درهمانند حقیقتاً تصویری ازدوخته آشوب مطلق بود.
پو-پو-پو-پو-پوک!
«آخ!»
در میانهرجور این هیاهو، چندجاش نفر متمایز بودند.
دختری زیبا با موهای کوتاه و چهرهای رنگپریده، سنگی تیزرسماً از جایی پیدا کرده بود و بدون هیچ تردیدی بهواسه کسانی که به سمتش هجوم میآوردند ضربه میزد و پیش میرفت.
حتی بدون استفاده از انرژی درونی،چطور حرکاتش آنقدر سریع بود که پسرانیگرفتن که به سمتش میدویدند کاملاً درمانده بودند.
«اون دختر رو میشناسم.»
«موهوابانگ.»
«شناختیش.»
چطور میتوانست او را نشناسد؟نیست آن تکنیک خنجر سریع و کارآمدموندن که نقاط حیاتی را هدف میگرفت.
آن کشتار زنجیرهای موهوابانگ بود.
موهوابانگ که اکنون به عنوان یکی ازچطور سه گروه بزرگ آدمکش شناخته میشد، زمانیبدون یکی از چهار گروه بزرگ آدمکش نامیده میشد.
ولی آنها تجارت تروراولین را متوقف کردند و بهیارو انجمن آسمان و زمین پیوستند.
«تأثیرگذاره.»
او فقط یک سنگ تیزتکان در دست داشت، با اینمتوجه حال تا این حد نیرومند بود.
ارزشش را داشت کهعقلش منتظر بمانند تا محدودیتممکنه انرژی درونی برداشته شود.
در همین حین،چشم ماسک شیطانی با دستحال به کسی اشاره کرد.
«اون یکیحساب حتماً ازجاش بیگیونگمون اومده.»
«ها؟»
پسری عضلانی با اندامی تنومند مانند یک گاو وحشیفقط به جلو یورش میبرد و پسرانی که با اوبکشه برخورد میکردند، تاب مقاومت نداشته و به اطراف پرتاب میشدند.
بنگ-بنگ-بنگ-بنگ!
بیگیونگمون (دروازه مخفی) به خاطر تکنیک تارممکنه آهنین، یک هنر رزمی بیرونی، مشهور بودهیچ و حقیقتاً قدرت بدنی او تحسینبرانگیز بود.
«هوف، هوف.»
پسر اهل بیگیونگمون پس از کنارنیست زدن پسران بی شماری که بهموندن سمتش هجوم آورده بودند، به مقصد رسید.
«قبول!»
و بلافاصله پسعقلش از او، دخترچطور اهل موهوابانگ نیز رسید.
«قبول!»
بدین ترتیب، علاوه بر آنها، پسران یکی پسممکنه از دیگری در نبردی خونین برای مهرههای آهنیتردیدی شرکت کردند و به مقابل مشعل بخور رسیدند.
در میان آنهاچشم پسری بود کهبودند منتظر این لحظه بود.
این پسر در واقع زودتر از هر کس دیگری مهره آهنی را بهبدون دست آورده بود، اما منتظر ماند تا آشوب ایجاد شود تا با بیروناگر آمدن در زمانی که هیچکس دیگری مهرهای نیافته بود، تبدیل به هدف نشود.
پسر به سختی خود راتکان به مشعل بخور رساند، مهره آهنیچیزی را بالا گرفت و فریاد زد:
«پیداش کردم.»
لبهای پسر از خوشحالی میلرزید.
در واقع، قبل از شروع جستجو برای مهرههای آهنی،واسه او مخفیانه مهرهای را که در پیشانی پسری که سوالشیوه پرسیده و توسط ماسک شیطانی کشته شده بود، برداشته بود.
'احمقها.
یه راههرجور به اینعقلش آسونی وجود داشت.'
به نظر میرسید هیچکس متوجهدوخته نشده است، که باعث میشدرسماً آنها احمق به نظر برسند.
اما ناگهانحساب ماسک شیطانیجاش فریاد زد:
«مردود!»
«چی؟»
«همونطور که شنیدی.»
این دیگر چهعقلش بود؟ چرا قبولچطور نمیشد؟ نمیتوانست بفهمد.
«چـ... چرا؟ من کهخون واضح مهره آهنی روصحنه پیدا کردم، پس چرا...»
سلاش!
در آن لحظه،چشم چیزی تیز گردنشبودند را خراش داد.
خیلی زود،حساب سر پسرجاش روی زمین افتاد.
«واضح گفتهآهنی بودم سوالخون پرسیدن ممنوعه.»
کلنگ!
رزمیکار پرچم سرخ که سر او راحال قطع کرده بود، در حالی که شمشیرشعقلش را غلاف میکرد زیر لب زمزمه کرد.
تاپ!
هنگامی که بدن بدون سر پسرداد روی زمین افتاد، مهره آهنی ازسعی دستش لیز خورد و روی زمین غلتید.
مهره آهنی غلتان درست جلوی پاینیست موک گیونگون که نزدیکترین فرد بهموندن مشعل بخور نشسته بود، متوقف شد.
با دیدن این صحنه، موک گیونگونبودند به مهره آهنی که در دستهرجور داشت نگاه کرد و پوزخند زد.
[شصت و سه]
مهره آهنی که موک گیونگونتکان در دست داشت، عدد شصتمتوجه و سه رویش حک شده بود.
با این حال، مهرهعقلش پسر سر بریده هیچممکنه چیزی رویش حک نشده بود.
او سعی کرده بود زرنگیدوخته کند اما به خاطر بدشانسیرسماً سرش را به باد داد.
از طرف دیگر،
'شانس بود؟'
در واقع، موک گیونگون هم سعی کرده بودممکنه مهره آهنی را از پیشانی پسری که سوالتردیدی پرسیده و قبل از شروع کشته شده بود بردارد.
ولی کسی در آن زمان کوتاهبودند پیشدستی کرده و آن را برداشتههرجور بود، بنابراین او روشش را تغییر داد.
به لطف آن،عقلش میتوانست بگوید کهچطور خوششانس بوده است.
با اینآهنی حال، این احساستکان چندان دوام نیاورد.
در عوض، موک گیونگون باجاش دیدن ضیافتی که جلوی چشمانش برپازنده بود، با حسرت لبهایش را لیسید.
خششش!
همچنان که مردم در نبردنیست خونین برای مهرههای آهنی میمردند، فضاموندن از هاله مرگ پر شده بود.
اگر قفل دروازه طلایی نقاط حیاتیاشداد را مهر و موم نکرده بود، اوکرد بلافاصله گردش چی معکوس را اجرا میکرد.
'هوم.'
ولی آیا واقعاً نیاز داشت این هاله را با گردش چی جمعآوریهرجور کند؟ موک گیونگون با قلبی امیدوار، دستش را کمی به سمتی که هالههیچ از آن جریان داشت دراز کرد و فرمولی را در ذهنش زمزمه کرد.
'بیکران و رها...
فرم راآهنی به قلبخون تبدیل کن...'
این تکنیک اتصال بود.