---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 76: رهبر (۳) • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 76: رهبر (۳)

0

موک گیونگ‌ون در حالی که دست خون‌آلودش را طوری تکان‌کشیده​ می‌داد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، با لحنی بی‌خیال گفت:‌عملکردی​ «آه، منو نادیده بگیر. لطفاً به کاری که می‌کردی برس.»

پسرک داخل اتاق مات‌اوضاع​ و مبهوت مانده بود‌خود​ و نمی‌دانست چه کند.

او تا همین چند لحظه پیش خوشحال بود‌نیست​ که با یوم گا، یکی از اعضای «دره‌پاهای​ اعدام» هم‌اتاق شده، حتی اگر برای مدتی کوتاه باشد.

ولی حالا، هنوز زمان‌مردد​ زیادی نگذشته بود که اوضاع‌پرسید​ به این افتضاح کشیده شد.

پسرک با خود‌هنوز​ اندیشید: «این... این‌نگذشته​ یارو دیگه کیه؟»

او می‌توانست اعتراف کند‌اوضاع​ که موک گیونگ‌ون تا‌خود​ دروازه دوم عملکردی چشمگیر داشت.

ولی حالا‌سریع​ محدودیت‌های انرژی درونی‌نفی​ برداشته شده بود.

با این حال، موک گیونگ‌ون چنین بلایی سر یوم گا‌چرا​ آورده بود؛ کسی که یک فرد عادی نبود، بلکه عضوی از‌نشانه​ دره اعدام بود که محدودیت‌های انرژی درونی‌اش هم برداشته شده بود.

آیا این‌حالا​ پسر یک‌زمان​ هیولا بود؟

موک گیونگ‌ون‌زیادی​ هیچ توجهی به‌این​ واکنش پسرک نکرد.

در عوض، انگار که کارش تمام شده‌اینطور​ باشد، موهای یوم گا را گرفت و‌بسته​ او را کشان‌کشان به سمت راهرو برد.

پسرک با تردید گفت: «آه!» و مردد بود که آیا باید‌نکنه​ جلوی موک گیونگ‌ون را بگیرد یا نه، ولی همین که از‌نفی​ جا برخاست، موک گیونگ‌ون پرسید: «چرا؟ نکنه تو هم میخوای بیای؟»

پسرک خشکش زد، دستپاچه شد‌زیادی​ و بدون اینکه بفهمد، سریع سرش‌خود​ را به نشانه نفی تکان داد.

«نـ-نه، اینطور نیست...»

موک گیونگ‌ون گفت:‌سرش​ «انتخاب هوشمندانه‌ای بود.‌داد​ پس همین‌جا بمون.»

بوم!

با بسته شدن در،‌زمان​ پاهای پسرک سست شد‌این​ و روی تخت وا رفت.

او جرأت نداشت دنبال‌اوضاع​ آن‌ها برود و به‌خود​ یوم گا کمک کند.

وقتی بیرون رفتند، موک گیونگ‌ون‌نفی​ نگاهی به صورت یوم گا‌هوشمندانه‌ای​ انداخت و ناله‌ای کوتاه سر داد.

«هوم.»

صورت یوم گا‌هنوز​ داغان شده بود، ورم‌اوضاع​ کرده و کبود بود.

لحظه‌ای که موک گیونگ‌ون دید خالکوبی‌های یوم گا به رنگ سرخ‌دیگه​ می‌درخشند، غریزتاً حس کرد که طرف مقابل قصد کشتن او را‌درونی​ دارد، و به همین دلیل بود که چنین بلایی سرش آورد.

—می‌تونستی یکم‌سریع​ با ملایمت بیشتری‌نفی​ باهاش رفتار کنی.

موک گیونگ‌ون در پاسخ‌مردد​ به صدای چونگ‌ریونگ زمزمه‌برخاست​ کرد: «آره، حق با توئه.»

او قصد داشت یوم گا را فقط‌اوضاع​ در حدی بزند که مجبورش کند به گروهش‌کیه​ بپیوندد، ولی به نظر می‌رسید زیاده‌روی کرده است.

اما فارغ‌زیادی​ از نتیجه، نکته‌ای‌این​ غیرمنتظره وجود داشت.

«سطح اوج انقدر ضعیف بود؟» پس از برداشته شدن‌انتخاب​ محدودیت‌های انرژی درونی، هفت پسر در میان هشتاد نفر‌روی​ بودند که گمان می‌رفت به سطح اوج رسیده باشند.

یکی از آن‌ها‌تردید​ یوم گا از‌جلوی​ دره اعدام بود.

موک گیونگ‌ون یوم گا را نه تنها برای جذب کردن،‌کشیده​ بلکه برای آزمودن قدرت خودش در برابر کسی که آشکارا‌عملکردی​ از او متنفر بود، به عنوان اولین هدف انتخاب کرده بود.

ولی یوم‌زیادی​ گا ضعیف‌تر از‌این​ حد انتظار بود.

«کند بود.» حتی زمانی که موک گیونگ‌ون در فرقه‌انتخاب​ شمشیر یون‌موک بود، می‌توانست حرکات کسانی را که استادان درجه‌تخت​ یک نامیده می‌شدند ببیند، ولی واکنش بدن خودش کند بود.

حالا، حتی حرکات یوم گا‌باید​ که در سطح اوج بود،‌چرا​ برایش کند به نظر می‌رسید.

—.........

این دقیقاً همون‌نگذشته​ چیزیه که من‌افتضاح​ می‌خواستم بگم، فانی.

چونگ‌ریونگ نیز از‌سرش​ این نتیجه غیرمنتظره‌داد​ شگفت‌زده شده بود.

اگرچه موک گیونگ‌ون دانتیان خود را با اصول عمیق «تکنیک‌های هشت فکرشکن» باز‌بیای​ کرده بود و انرژی درونی‌اش به نهایت سطح اوج رسیده بود، ولی او‌انتخاب​ فاقد روشنگری بود، بنابراین انتظار می‌رفت که با حریف برابر باشد یا اندکی جلوتر.

ولی موک گیونگ‌ون‌هنوز​ کاملاً یوم گا‌نگذشته​ را منکوب کرده بود.

چونگ‌ریونگ با کمی هیجان‌اوضاع​ اندیشید: «یعنی استعداد رزمی این‌اندیشید​ پسر فراتر از تصورات منه؟»

هنوز زود بود، ولی‌نشانه​ با این سرعت پیشرفت، قطعاً‌انتخاب​ چیزی برای امیدواری وجود داشت.

اگرچه می‌خواست افکارش را بروز دهد،‌جلوی​ ولی خودداری کرد، مبادا موک گیونگ‌ون‌میخوای​ مغرور شود و از روشنگری غافل گردد.

—زود قضاوت نکن.

اگرچه مهار کردنش تا حدودی آسون بود،‌کشیده​ ولی این بار به خاطر این هم‌اعتراف​ بود که اون احمق گاردش رو پایین آورد.

با شنیدن حرف‌های‌سرش​ چونگ‌ریونگ، موک گیونگ‌ون‌داد​ شانه‌ای بالا انداخت.

حرفش تا حدی حقیقت داشت.

هنوز زود بود که قدرت‌زیادی​ یک استاد سطح اوج را فقط‌خود​ بر اساس یوم گا قضاوت کند.

—با این حال،‌نگذشته​ نتیجه کار خیلی‌افتضاح​ جالب از آب دراومد.

موک گیونگ‌ون پرسید: «منظورت چیه؟»

—کنجکاو بودم ببینم‌تردید​ هاله مرگ چطور عمل‌بگیرد​ می‌کنه، و حالا دیدم.

با شنیدن حرف‌های او، موک‌زیادی​ گیونگ‌ون چیزی را که یوم‌کشیده​ گا گفته بود به یاد آورد.

["این که تکنیک سم کوهستان‌این​ نیست، پس چرا وقتی لمست‌یارو​ می‌کنم انرژی درونی‌م پراکنده میشه؟"]

این موضوع واقعاً گیج‌کننده بود.

موک گیونگ‌ون‌برد​ پرسید: «میدونی‌مردد​ دلیلش چیه؟»

—به نظر‌حالا​ میاد توسط انرژی‌زیادی​ مرگ خنثی میشه.

«خنثی؟»

—آره.

دیگران هم وقتی سعی می‌کردن نقاط طب سوزنی تو‌پرسید​ رو بررسی کنن یا با فرستادن انرژی به بدنت وضعیتت‌سریع​ رو بفهمن، تجربه کردن که انرژی‌شون پراکنده میشه، مگه نه؟

«آره.»

—انرژی‌ای که تو‌نگذشته​ داری کاملاً متضاد‌افتضاح​ با انرژی انسان‌های زنده‌ست.

«پس چون کاملاً‌سرش​ متضاده، انرژی اونا‌داد​ رو خنثی می‌کنه؟»

—اینطور به نظر میاد.

انرژی زندگی (انرژی یانگ)‌زمان​ نیرو می‌بخشه، ولی انرژی‌این​ مرگ تو برعکس، مرگ میاره.

احتمالاً به همین دلیله‌اوضاع​ که انرژی اونا رو‌خود​ حتی بیشتر پراکنده می‌کنه.

تا اینجا فرضیه این بود.

از آنجا که هیچ سابقه‌ای در تاریخ هنرهای رزمی‌پرسید​ وجود نداشت، حتی چونگ‌ریونگ هم نمی‌توانست با قطعیت بگوید‌بفهمد​ که این انرژی مرگ در آینده چه تأثیراتی خواهد داشت.

ولی اگر این انرژی واقعاً می‌توانست مانند «تکنیک سم‌افتضاح​ کوهستان» انرژی حریف را پراکنده کند، به این معنا‌دروازه​ بود که دشمن طبیعی خوفناکی برای رزمیکاران پدید آمده است.

موک گیونگ‌ون‌زیادی​ با رضایت‌اوضاع​ گفت: «به‌دردبخور.»

—مراقب باش زیاده‌روی نکنی.

«زیاده‌روی؟»

—آره.

اگه لو بره که می‌تونی انرژی حریف‌کشیده​ رو پراکنده کنی، ممکنه قبل از اینکه به‌دروازه​ بلوغ کامل برسی، هدف حمله همه قرار بگیری.

موک گیونگ‌ون‌سریع​ تایید کرد:‌نشانه​ «هوم. ممکنه.»

اگر رزمیکاران‌برد​ متوجه می‌شدند،‌مردد​ قطعاً محتاط می‌شدند.

مبارزه با موک گیونگ‌ون اگر باعث‌نگذشته​ پراکنده شدن انرژی درونی‌شان می‌شد، آن‌ها‌اندیشید​ را در وضعیت بسیار نامساعدی قرار می‌داد.

«چطور باید کنترلش کنم؟»

—........

آه.

ترتیب یادگیری‌حالا​ تو واقعاً‌زمان​ افتضاحه، میدونی که.

چونگ‌ریونگ نچ‌نچی کرد.

اگر موک گیونگ‌ون از طریق روش‌های معمول‌اینطور​ به سطح اوج رسیده بود، روش‌های انتقال‌بسته​ انرژی را به درستی یاد گرفته بود.

ولی حتی در سطح اوج، موک گیونگ‌ون نمی‌توانست تکنیک‌های‌پرسید​ انرژی درونی مانند «نی‌گونگ» یا «فاجینگ» را که شامل‌بفهمد​ ارسال انرژی در بدن یا به بیرون بود، اجرا کند.

چونگ‌ریونگ با خود فکر کرد: «انگار چاره‌ای‌اوضاع​ نیست جز اینکه هر وقت فرصتی پیش‌دیگه​ اومد، به زور تو کله‌ش فرو کنم.»

از آنجا که ترتیب‌اوضاع​ یادگیری به هم ریخته‌خود​ بود، راه دیگری وجود نداشت.

درست در همان‌سرش​ لحظه، آن‌ها به‌داد​ اتاق خوابگاه رسیدند.

اتاق خالی بود.

در حالی که‌هنوز​ دیگران هم‌اتاقی داشتند، موک‌اوضاع​ گیونگ‌ون یک استثنا بود.

همه از هم‌اتاق شدن با‌این​ او امتناع کرده بودند، بنابراین‌یارو​ یک اتاق کامل نصیبش شده بود.

«آخ...»

در آن لحظه، یوم‌مردد​ گا که بیهوش بود، ناله‌ای‌پرسید​ کرد و به هوش آمد.

موک گیونگ‌ون به پایین‌زمان​ نگاه کرد و چشمانش‌این​ در چشمان او گره خورد.

تکان شدید!

لحظه‌ای که یوم گا بیدار‌نفی​ شد و صورت موک گیونگ‌ون‌هوشمندانه‌ای​ را دید، از جا پرید.

قابل درک بود، با‌مردد​ توجه به اینکه تا سر‌پرسید​ حد مرگ کتک خورده بود.

موک گیونگ‌ون پرسید: «بیدار شدی؟»

«تو... تو دیگه چه... آخ. تف!» یوم گا‌خود​ چیزی را از دهانش بیرون انداخت، در حالی‌دوم​ که درد و حسی غریب را تجربه می‌کرد.

دندان‌های شکسته‌اش بود.

زبانش چندین بار گاز گرفته‌باید​ شده بود و تمام دهانش بی‌حس‌نکنه​ و پر از طعم خون بود.

«خیلی درد داره؟»

«........»

این دیگه چه سوالی بود؟‌نفی​ یوم گا با قیافه‌ای مات و‌همین‌جا​ مبهوت به موک گیونگ‌ون نگاه کرد.

موک گیونگ‌ون سرش را خاراند و گفت: «شاید‌برخاست​ یکم زیاده‌روی کرده باشم چون قصد نداشتم بکشمت. ولی‌اینکه​ حداقل الان قیافه‌ت مردونه‌تر شده، پس همه‌چیزم بد نیست.»

یوم گا با‌هنوز​ خود فکر کرد: «این‌اوضاع​ یارو... داره مسخره‌م می‌کنه؟»

حتی کوچک‌ترین حرکت‌نگذشته​ عضلات صورتش مثل‌افتضاح​ سوختن با آتش بود.

صورتش در وضعیتی بود که حتی باز کردن چشم‌هایش‌انتخاب​ هم دشوار بود، و با این حال موک گیونگ‌ون‌روی​ طوری حرف می‌زد که انگار داشت از او تعریف می‌کرد.

موک گیونگ‌ون پرسید:‌تردید​ «خب، نظرت چیه؟ میخوای‌بگیرد​ بیای تو گروه من؟»

یوم گا دندان‌هایش را به‌زیادی​ هم فشرد و به سختی توانست‌خود​ کلمات را از دهانش خارج کند.

«برو... به جهنم!»

او ترجیح می‌داد بمیرد‌نشانه​ تا اینکه به گروه‌نیست​ این یارو ملحق شود.

حتی با اینکه می‌دانست حریفش نیست،‌جلوی​ یوم گا نمی‌خواست فقط به خاطر‌میخوای​ اینکه باخته بود، تسلیم حریفش شود.

موک گیونگ‌ون دستانش‌هنوز​ را به آرامی‌نگذشته​ به هم زد.

صدای دست‌زیادی​ زدن در فضای‌این​ ساکت اتاق پیچید.

«عجب اراده‌ای برای مقاومت.»

«........»

موک گیونگ‌ون ادامه داد:‌زمان​ «حیف شد. فکر می‌کردم‌این​ به درد گروهم می‌خوری.»

با شنیدن این حرف، یوم گا‌افتضاح​ که تا آن لحظه بدنش از شدت‌می‌توانست​ تنش خشک شده بود، نفس راحتی کشید.

او نگران بود که این مرد‌داد​ دیوانه، بدون توجه به قوانین و‌بمون​ از روی هوس او را بکشد.

ولی به نظر می‌رسید‌مردد​ آن‌قدرها هم که فکر‌برخاست​ می‌کرد، بی‌فکر و دمدمی‌مزاج نیست.

این جای شکر داشت.

یوم گا با خود‌اوضاع​ فکر کرد: «دیگه نباید دور‌اندیشید​ و بر این پسره بپلکم.»

این ماجرا‌سریع​ همه چیز را‌نفی​ روشن کرده بود.

این مرد دقیقاً همان چیزی‌باید​ بود که در اولین برخورد‌چرا​ حس کرده بود؛ یک دیوانه خطرناک.

درگیر شدن‌حالا​ با او هیچ‌زیادی​ عاقبت خوشی نداشت.

لرزشی خفیف‌زیادی​ از ترس‌اوضاع​ بر بدنش نشست!

یوم گا سعی کرد‌نشانه​ هرچه سریع‌تر از جا برخیزد‌انتخاب​ و اتاق را ترک کند.

ولی درست در همان لحظه، موک گیونگ‌ون‌بگیرد​ انگشتش را روی پیشانی یوم گا گذاشت و‌دستپاچه​ او را به آرامی به عقب هل داد.

تلپ!

فشار محکمی نبود، ولی یوم گا که‌کشیده​ در حال بلند شدن بود، تعادلش را‌اعتراف​ از دست داد و دوباره روی زمین افتاد.

تلپ!

«داری... چه غلطی... می‌کنی؟»

«مگه گفتم می‌تونی بری؟»

«چی؟»

داشت در مورد چه چیزی حرف می‌زد؟ همین چند‌انتخاب​ لحظه پیش به نظر می‌رسید موک گیونگ‌ون از اینکه‌روی​ یوم گا را به گروهش بیاورد منصرف شده است.

پس دلیلی برای‌تردید​ ماندن یوم گا‌جلوی​ در اینجا وجود نداشت.

ولی حالا‌حالا​ این رفتار‌زمان​ چه معنایی داشت؟

خش‌خش!

در آن لحظه، موک‌نشانه​ گیونگ‌ون عروسک چوبی کوچکی‌نیست​ را از جیبش بیرون کشید.

با یک دست، مُهر دستی‌باید​ خاصی را شکل داد و‌چرا​ وِردی را زیر لب زمزمه کرد.

«یون‌ون‌جیسه گوواندو-ون هه (رها شو)!»

«!؟»

چه کار می‌کرد؟ یوم گا که‌داد​ دانش زیادی درباره هنرهای شیطانی نداشت، از‌بوم​ حرکات عجیب موک گیونگ‌ون گیج شده بود.

سعی کرد انرژی‌تردید​ را از دانتیان‌جلوی​ خود بیرون بکشد، ولی...

«لعنتی!»

بدون آنکه متوجه شود،‌اوضاع​ نقاط طب سوزنی‌اش مهر‌خود​ و موم شده بودند.

تعجبی نداشت که‌سرش​ نمی‌توانست هیچ قدرتی‌داد​ در بدنش جمع کند.

درست در همان لحظه،‌مردد​ احساسی عجیب باعث شد‌برخاست​ ستون فقراتش تیر بکشد.

هجوم سرمایی گزنده!

چیزی انگار به درون بدنش‌این​ نفوذ می‌کرد؛ حسی چنان ناخوشایند‌یارو​ و سرد که تحملش دشوار بود.

«آخ... تو...‌سریع​ داری با من‌نفی​ چیکار می‌کنی؟ اوه.»

تپ تپ تپ!

کمر یوم گا مانند‌زمان​ میگو خم شد و‌این​ بدنش روی زمین لرزید.

موک گیونگ‌ون لبخند درخشانی‌اوضاع​ زد و گفت: «از‌خود​ این بدن استفاده خوبی می‌کنم.»

«چی... چی داری... آغغ!»

تپ تپ تپ!

رگ‌های سیاه به شکلی تهوع‌آور روی‌نگذشته​ گردن و صورت یوم گا برجسته شدند‌یارو​ و چهره‌اش را کریه و ترسناک کردند.

ولی این‌زیادی​ حالت زیاد‌اوضاع​ طول نکشید.

بدنش پیچ و تاب خورد و‌داد​ تشنج کرد، چشمانش به سفیدی رفت، ولی‌بوم​ خیلی زود بدنش به حالت عادی بازگشت.

البته، وقتی چشمانش باز‌مردد​ شد، شخص دیگری از درون‌پرسید​ آن‌ها به بیرون نگاه می‌کرد.

«بدن چطوره؟ راهب شیطانی.»

روح تسخیرکننده، یعنی همان‌اوضاع​ راهب شیطانی، با حالتی راضی‌اندیشید​ پاسخ داد: «کاملاً قابل استفاده‌ست.»

او از اینکه بدن جوانی‌نفی​ در سطح اوج را به دست‌همین‌جا​ آورده بود، خشنود به نظر می‌رسید.

موک گیونگ‌ون‌برد​ گفت: «می‌تونستی‌مردد​ سالم‌تر نگه‌ش داری.»

با شنیدن این حرف، راهب شیطانی چند بار‌این​ صورتش را لمس کرد؛ بینی شکسته‌اش صاف شد‌می‌توانست​ و چهره‌اش تا حدودی به فرم اصلی بازگشت.

«هوه.»

این واقعاً شگفت‌انگیز بود.

اگرچه بخش‌های شکسته کاملاً ترمیم‌باید​ نمی‌شدند، ولی وضعیتشان به شکل‌چرا​ قابل توجهی بهبود یافته بود.

چونگ‌ریونگ در واکنش‌هنوز​ به تعجب موک‌نگذشته​ گیونگ‌ون صحبت کرد.

- تنظیم کردن بدن‌اوضاع​ تسخیرشده به حالت دلخواه‌خود​ کار چندان سختی نیست.

برخلاف انسان‌ها که روحشان به جسمشان‌داد​ زنجیر شده، ما می‌تونیم بدن‌هایی رو‌بمون​ که اشغال می‌کنیم آزادانه دستکاری کنیم.

موک گیونگ‌ون گفت: «منطقیه.»

این قابلیت‌حالا​ هم می‌توانست به‌زیادی​ نوعی مفید باشد.

درست در همان لحظه،

تق تق تق!

صدای قدم‌هایی‌برد​ به گوش‌مردد​ موک گیونگ‌ون رسید.

او نگاهش‌حالا​ را به‌زمان​ سمت در چرخاند.

کسی داشت‌زیادی​ به اتاقش‌اوضاع​ نزدیک می‌شد.

قدم‌ها سبک بودند، ولی کمی غیرطبیعی‌داد​ به نظر می‌رسیدند که نشان می‌داد‌بمون​ وضعیت جسمانی آن شخص چندان مساعد نیست.

تق تق!

در آن‌حالا​ لحظه، کسی‌زمان​ به در کوبید.

موک گیونگ‌ون گفت: «بیا تو.»

در باز شد‌سرش​ و شخصی غیرمنتظره در‌اینطور​ چارچوب در نمایان شد.

او کسی‌برد​ نبود جز مو‌باید​ هارانگ از موهوابانگ.

او زخمی شده بود و قرار بود‌اوضاع​ با تمرین تکنیک گردش چی در حال‌دیگه​ بهبود باشد، پس چرا به اینجا آمده بود؟

همان لحظه، صدای روح‌اوضاع​ سبز، گیو سو-ها، در‌خود​ گوش موک گیونگ‌ون پیچید.

- ارباب! ارباب!‌سرش​ بدن اون انسان‌داد​ رو بده به من!

به نظر می‌رسید گیو‌مردد​ سو-ها از بدن مو‌برخاست​ هارانگ خوشش آمده بود.

چونگ‌ریونگ وارد بحث شد.

- فسقلی.

تو که همش اصرار داشتی‌نفی​ مردی، پس چرا الان واسه‌هوشمندانه‌ای​ بدن یه زن داری شلوغش می‌کنی؟

- ........

گیو سو-ها ساکت شد.

موک گیونگ‌ون با نادیده گرفتن‌این​ گفتگوی آن‌ها، لبخند ملایمی زد و‌دیگه​ پرسید: «چه عجب از این طرفا؟»

خش!

با این سوال، نگاه مو هارانگ به‌بگیرد​ سمت راهب شیطانی چرخید که در بدن‌خشکش​ یوم گا، پشت سر موک گیونگ‌ون ایستاده بود.

موک گیونگ‌ون با خونسردی‌زمان​ گفت: «آه، ایشون تصمیم گرفت‌افتضاح​ به گروه من ملحق بشه.»

با شنیدن این حرف، راهب‌این​ شیطانی که وانمود می‌کرد یوم‌یارو​ گا است، سر تکان داد.

با دیدن این صحنه، مو‌نفی​ هارانگ دوباره رو به موک گیونگ‌ون‌همین‌جا​ کرد و گفت: «........ چیکار کردی؟»

«منظورت چیه؟»

«اون یوم گا نیست.»

با شنیدن حرف او،‌اوضاع​ یکی از ابروهای موک‌خود​ گیونگ‌ون کمی بالا رفت.

چه چیزی باعث‌سرش​ شده بود با‌داد​ چنین اطمینانی صحبت کند؟

موک گیونگ‌ون با‌تردید​ بی‌تفاوتی پاسخ داد: «داری‌بگیرد​ پرت و پلا میگی.»

«....... اون پسره مغرور هیچ‌وقت به این‌اوضاع​ آسونی تسلیم تو نمیشد. یوم گا هیچ‌وقت‌دیگه​ حاضر نمیشد زیر دست کسی خدمت کنه.»

با این‌زیادی​ حرف، لب‌های موک‌این​ گیونگ‌ون تکانی خورد.

حالا که فکرش را می‌کرد، در طول‌اینطور​ نبرد پرچم هم این دختر فقط با مشاهده‌شدن​ رفتار او، به سرعت نیتش را فهمیده بود.

دختر تیزبین و باهوشی بود.

و همچنین...

«اون موقع چششمون به هم افتاد؟» مو‌کشیده​ هارانگ اشاره کرده بود که نگاهش با‌اعتراف​ گیو سو-ها، روح سبز تلاقی کرده است.

آن زمان، موک گیونگ‌ون‌نشانه​ فکر کرده بود که این‌انتخاب​ فقط یک تصادف بوده است.

ولی اگر واقعیت داشت، آیا‌باید​ این زن هم استعدادی به‌چرا​ عنوان یک تهذیب‌گر ارواح داشت؟

موک گیونگ‌ون که کنجکاو شده بود، به‌اوضاع​ یوم گا اشاره کرد و پرسید: «خب‌دیگه​ اگه این یوم گا نیست، پس چیه؟»

«....... نمی‌دونم.»

«اگه نمی‌دونی،‌سریع​ پس چرا اون‌نفی​ حرف رو زدی؟»

«من دیدمش.»

«چی رو دیدی؟»

«اون چیزی که کنارت‌اوضاع​ بود، همونی که توی‌خود​ زنجیر پیچیده شده بود...»

«اون؟»

«یه چیزی شبیه روح.»

او با تردید صحبت می‌کرد،‌زیادی​ انگار مطمئن نبود چیزی که‌کشیده​ دیده واقعیت دارد یا نه.

می‌خواست بداند آیا حقیقت دارد.

اگر حقیقت داشت، پس این‌نفی​ مرد داشت چیزی ترسناک، مثل‌هوشمندانه‌ای​ یک روح را احضار می‌کرد.

«چیزی شبیه روح...»

«اون موقع ذهنم تار‌زمان​ بود، ولی دیدم که‌این​ داری باهاش حرف می‌زنی.»

حتی حین گفتن این حرف‌ها هم شک‌کشیده​ داشت که آیا آن صحنه واقعی بوده یا‌دروازه​ نه، و صدایش در آخر جمله محو شد.

موک گیونگ‌ون لبخندی‌سرش​ زد و با دقت‌اینطور​ به او خیره شد.

مو هارانگ احساس سردرگمی کرد.

به عنوان عضوی از موهوابانگ، که یکی از چهار گروه بزرگ‌خود​ آدمکشی بود، او تمرینات فشرده‌ای را پشت سر گذاشته بود، از‌داشت​ جمله تکنیک‌هایی برای خواندن روان افراد از طریق حالات چهره و چشمانشان.

«.......»

«نمی‌تونم بخونمش.»

ولی حالت چهره‌تردید​ و چشمان موک‌جلوی​ گیونگ‌ون غیرقابل رمزگشایی بود.

او می‌توانست احساسات ساده را‌زیادی​ بخواند، اما هر چیزی فراتر‌کشیده​ از آن از توانش خارج بود.

لبش را گزید.

«نکنه اشتباه کردم؟» او مشاهدات و‌داد​ حدس‌هایش را بیان کرده بود، ولی‌بمون​ موک گیونگ‌ون هیچ واکنش خاصی نشان نمی‌داد.

در عوض، فقط‌تردید​ با چهره‌ای کنجکاو‌جلوی​ به او نگاه می‌کرد.

کم‌کم داشت فکر‌هنوز​ می‌کرد که خودش‌نگذشته​ را مسخره کرده است.

در نهایت گفت: «متاسفم.‌اوضاع​ لابد به خاطر خونریزی شدید‌اندیشید​ اون موقع دچار توهم شدم.»

با گفتن این‌سرش​ حرف، برگشت تا‌داد​ اتاق را ترک کند.

ولی در همان لحظه،

کرررک کرررک!

«یون‌ون‌جیسه گوواندو-ون هه (رها شو).»

صدای وِردی‌سریع​ از پشت‌نشانه​ سرش شنیده شد.

مو هارانگ سر جای‌مردد​ خشکش زد و به‌برخاست​ آرامی سرش را برگرداند.

لرزش!

همین که‌زیادی​ برگشت، تمام‌اوضاع​ بدنش مورمور شد.

کنار موک گیونگ‌ون، پیکر شفاف و‌داد​ تار دختری با موهای نیمه‌سفید ایستاده‌بمون​ بود که در زنجیر پیچیده شده بود.

«آه!»

چیزی که‌حالا​ آن زمان دیده‌زیادی​ بود واقعیت داشت.

در حالی که شوکه ایستاده بود، روح‌کشیده​ سبز، گیو سو-ها دستش را دراز کرد‌اعتراف​ و زنجیرها دور بدن مو هارانگ پیچیدند.

همان‌طور که بدنش در میان‌نفی​ زنجیرها اسیر می‌شد، موک گیونگ‌ون‌هوشمندانه‌ای​ با پوزخندی شرورانه لبخند زد.

«بهای دیدن چیزی که‌مردد​ می‌خواستی ممکنه خیلی سنگین‌برخاست​ باشه. باهاش مشکلی نداری؟»

ناولها | novelha.net