چپتر 273: زندان طلایی زیرزمینی (۵)
0کراک! جیززز!
صاعقهای نیلگون بساندرست ریشههای درختی تنومندانسانی در فضا منشعب شد.
چشمان «موک گیونگون»یوم با نظارهی این صحنه،چیزی متوجه پدیدهای غیرعادی گشت.
از زمانی که «چشم روح» را گشوده بودهمچنان و قادر به دیدن فرم حقیقی انرژی گشتهتلاش بود، انواع بیشماری از انرژی را مشاهده کرده بود.
این شامل نیرویسوووش اهریمنی و انرژیلحظهای روحانی نیز میشد.
اما انرژیای که اکنونمقابل شاهدش بود، با هرشکسته چیز دیگری تفاوتی بنیادین داشت.
«...طبیعت.»
این انرژی بهمقابل معنای واقعی کلمه،حضور ذاتی طبیعی داشت.
این قدرت آذرخش بود، انرژی رعد، اماتار نه از آن نوعی که تا به حالطلایی از انسانهای عادی یا حتی «رزمیکاران» دیده باشد.
آیا بدن یک انسانمقابل اصلاً توانایی تحمل چنینشکسته انرژی طبیعیِ عظیمی را داشت؟
ناگهان، سخنانهمان پدربزرگش درگیونگ ذهنش تداعی شد.
[انسانها از طبیعتمقابل زاده میشوند وحضور به طبیعت بازمیگردند.
به همین دلیل، بدن انسانبرای همانند طبیعت، تعادل ظریفی ازظاهر پنج عنصر را حفظ میکند.]
پدربزرگش گفته بود که اگرچشمانش این تعادل برهم بخورد، بدن انساننظر تاب تحمل آن را نخواهد داشت.
اما اکنون، درست در مقابل چشمانش، انسانیچیزی حضور داشت که آن تعادل را شکستهسوووش بود و همچنان سالم به نظر میرسید.
در همان دم، «یوم گیونگ» که چشمانش همچنان بازسالم بود، در تلاش بود تا چیزی را از پشتپشت زندانیای که به پشت مهار شده بود، بیرون بکشد.
سوووش!
پیکر موکنخواهد گیونگون برایمقابل لحظهای تار شد.
سپس، در یک چشم بر هم زدن در پشتزندانیای سر یوم گیونگ ظاهر شد، پشت گردنش را گرفتتار و او را به گوشهای از «زندان طلایی» پرتاب کرد.
گرومپ!
یوم گیونگ به میلههایپیکر آهنی زندان طلایی برخوردسپس کرد و روی زمین غلتید.
او سرش رادرست گرفت و باانسانی گیجی به اطراف نگریست.
«این دیگه چیه؟»
چرا او داخل زندان طلایی بود؟ به وضوح بهسالم یاد داشت که گاری غذا را به داخل غارپشت میکشید، اما پس از آن حافظهاش ناگهان قطع شده بود.
«آه، یکیبکشد دیگه همپیکر کشیده شد بیرون.»
«چی؟»
«صبر کن... اون یارو؟»
مگه اون کادت «آن جونگهو»انسانی نبود؟ قرار بود او به طبقهمیرسید سوم زندان طلایی زیرزمینی اعزام شود.
چرا اینجا بود؟ وپیکر شخصی که در مقابلش قرارزدن داشت قطعاً یک زندانی بود...
«ها؟»
ناگهان، یوم گیونگ بهگیونگ چیزی که در دستشپشت نگه داشته بود نگاه کرد.
آن شیء چیزی تیزچشمانش و سهشاخه بود، اما اوسالم هیچ ایدهای نداشت که چیست.
در همان لحظه—
کراک!
درخششی از نوریوم آبی در مقابلتلاش چشمانش منفجر شد.
نور آبی در سرتاسر زندان طلاییحضور پخش شد و بدن یوم گیونگ دوبارهیوم به شدت به میلههای آهنی کوبیده شد.
جیززز! جیززز!
«اوووه!»
یوم گیونگ در حالی کهباز تمام بدنش تشنج کرده بود،مهار با صدایی عجیب فریاد کشید.
خون از چشمها وچشمانش بینیاش جاری شد وهمچنان سپس از هوش رفت.
دودی رقیق ازسوووش بدن بیهوش اولحظهای به هوا برخاست.
در سوی دیگر،درست موک گیونگون یکانسانی دستش را دراز کرد.
کراک!
نور آبی بسانمقابل ریشههای درخت از دستشکسته دراز شدهاش ساطع شد.
آن انرژی رعد بود.
موک گیونگون به کف دستشچشمانش که جرقههای آذرخش در آن میجهیدنظر نگاه کرد و گوشه لبش لرزید.
ناگهان، انرژی رعد از بدنباز زندانیِ مهار شده ساطع شد وشده این انرژی از نوع معمولی نبود.
«گزگز میکنه.»
انرژیای که او برای مسدودبرای کردن رعد استفاده میکرد، ناگهانظاهر فلج شد، گویی متوقف شده باشد.
اما این حالت دیری نپایید.
«یعنی اینهمان انرژی جلوی فعالسازیباز نیرو رو میگیره؟»
موک گیونگون بلافاصلهمقابل ماهیت این انرژیحضور رعد را درک کرد.
هنگامی که انرژی توسطپیکر آذرخش سرکوب شود، «گردشسپس چی» طبیعی مختل میگردد.
این امر در برابرمقابل رزمیکارانی که «انرژی درونی» راهمچنان کنترل میکردند، بسیار مؤثر بود.
اما خوشبختانه، انرژییوم خود او باتلاش نوع معمول تفاوت داشت.
«انرژی مرگ»ِ مردگان انرژی را پراکنده میکرد،شکسته بنابراین اگرچه برای لحظهای تحت تأثیر آذرخش قرارباز گرفت، اما به سرعت بر آن غلبه کرد.
چاک!
در همان لحظه،درست زندانی که کاملاًانسانی در بند بود، برخاست.
همزمان با برخاستن او، انرژی رعد به طورپشت مداوم از غل و زنجیرهای روی مچ دست ولحظهای پایش جریان یافت و شعلههای آبیرنگی را شعلهور ساخت.
کراک! کراک!
با دیدن این صحنه، موک گیونگونلحظهای دریافت که زندانی سعی دارد خود راگوشهای از بند غل و زنجیر رها سازد.
او در حالیدرست که نظارهگر بود،انسانی چانهاش را لمس کرد.
«هوم.»
ابتدا اندیشید که کارچشمانش زندانی را بسازد تا ازسالم مداخله در کارش جلوگیری کند.
ولی آیا واقعاً لازم بود؟ اگر زندانی برای فرارزدن جنجال به پا میکرد، تنها باعث منحرف شدن توجهها میشدمیلههای که این امر میتوانست در واقع به نفع او باشد.
«مهرهی بهدردبخوریه.»
موک گیونگون لبخندییوم زد و یک «طلسمچیزی آرایش شمشیر» را برداشت.
فضا دردرست اطرافش لرزید وانسانی انرژی تیزی برخاست.
با بالا بردن طلسم،پیکر او ضربهای به سمت غلزدن و زنجیرهای زندانی فرود آورد.
چا-چا-چا-چانگ!
انرژی، غلهمان و زنجیرهاگیونگ را برید.
جیززز! جیززز!
انرژی تیز وسوووش قدرت رعد بالحظهای هم تلاقی کردند.
پاکانگ! پاکانگ! پاکانگ! پاکانگ!
غل و زنجیرهای مچگیونگ دست و پا ترکپشت خوردند و فرو ریختند.
زندانی که تا پیش ازانسانی این خمیده بود، پس ازنظر رهایی از بند، قامت راست کرد.
«...یه زن؟»
موهای ژولیده، چشمبند و دهانبندش باعثانسانی شده بود که در ابتدا تشخیص جنسیتشهمان غیرممکن باشد، اما او یک زن بود.
و جثهاش کوچکتریوم از آن بودتلاش که انتظار میرفت.
کلیک!
او بدن خشکشدهاش را تکان دادلحظهای و گردنش را شکست که صدایگرفت شل شدن عضلاتش به گوش رسید.
سپس چشمبند رادرست برداشت و دهانبندانسانی را تف کرد.
«پوف.»
او دهانبند را به کناریانسانی انداخت و موهای بلندش را عقبمیرسید زد و چهرهاش را نمایان ساخت.
با اینکه به خاطر حبسبرای طولانیمدت چرکین به نظر میرسید، اماگردنش چهرهای کاملاً پخته و زیبا داشت.
ظاهرش بهنخواهد زنی در اواسطچشمانش دهه بیست میمانست.
«جوونه، ها؟»
برقی ازدرست علاقه در چشمانانسانی موک گیونگون درخشید.
طبق گفته زیردستش مونگ مویاک،برای اگر او از «دره خون وگردنش اجساد» بود، باید هیولایی کهنسال میبود.
ولی هرچقدرنخواهد نگاه میکرد،مقابل زن جوان بود.
در حالی که او درباز حیرت بود، زن با دیدنمهار مشعل روی زمین اخم کرد.
چشمانش به دلیلمقابل ندیدن نور برای مدتیشکسته طولانی، حساس شده بود.
اما...
«اوه.»
طولی نکشیدهمان که به نورباز مشعل عادت کرد.
مردمکهایش ثابت شدمقابل که نشان ازحضور تطبیق او داشت.
پس از عادت بهپیکر نور، به دستان آزادشدهاش نگریستزدن و ناگهان زیر خنده زد.
«هاهاهاهاهاها!»
همچون دیوانهایهمان میخندید، شادیاشگیونگ خالصانه بود.
پس از مدتیمقابل خندیدن، یکی از ناخنهایشکسته بسیار بلندش را شکست.
تق! تق!
تنها با نگاه کردن به آنانسانی ناخنهای بلند و پیچخورده، میشد فهمیدمیرسید چه مدت طولانی در بند بوده است.
همزمان که ناخنهای دستگیونگ و پایش را میشکست، موکزندانیای گیونگون لب به سخن گشود:
«خیلی وقته که اونچشمانش تو حبس بودی. امیدوارم بتونیسالم سالم از اینجا بزنی بیرون.»
نیازی بهبکشد پرحرفی باپیکر او نبود.
تنها امیدش این بودمقابل که زن تا حدشکسته ممکن آشوب به پا کند.
بدینسان، تمامهمان نگاهها بهگیونگ او معطوف میشد.
سپس موک گیونگونمقابل قصد ترک زندانحضور طلایی را کرد.
ولی...
پک!
با حس کردن انرژی شومی از پشت سر،پشت موک گیونگون با استفاده از تکنیک گامبرداری بدنشبرای را چرخاند و سرش را به عقب خم کرد.
در همان لحظه،مقابل دستی به رنگ خونشکسته از کنار صورتش گذشت.
اما کاربکشد به همینجاپیکر ختم نشد.
دستِ آغشته به سرخ، ناگهانچشمانش فرم پنجه گرفت و گردنسالم موک گیونگون را نشانه رفت.
پاپاپاپاک!
سرعت چنان بالا بود کهانسانی باور اینکه این همان شخصِ لحظاتیمیرسید پیش در بند است، دشوار مینمود.
موک گیونگون سعی کرد با گامبرداری به عقبسپس جاخالی دهد، اما زن با استفاده از تکنیکپرتاب بدل و «تکنیک مار طلایی»، بازوی چپش را گرفت.
سوووش!
موک گیونگون از «گامهای آب زلال»ِتلاش استاد بزرگ نا یولریانگ بهره بردبیرون و با سرعتی برقآسا حرکت کرد.
در یک چشم برچشمانش هم زدن، فاصله میانشان بهسالم بیش از ده قدم رسید.
موک گیونگون درسوووش آن فاصله ایستادلحظهای و با کنجکاوی پرسید:
«چرا داری حملهدرست میکنی؟ میتونستیم هر کدومحضور راه خودمون رو بریم.»
«تولهسگ گارد طلایی. چطورگیونگ جرأت میکنی با اینپشت اراجیف من رو گول بزنی؟»
«گارد طلایی؟ آه...»
موک گیونگون سرش را خاراند.
حالا که فکرش را میکرد، با اینکهحضور فقط یک شاگرد بود، اما برای کاریوم لباس فرم گارد طلایی را به تن داشت.
از دید زن، کسیگیونگ که آن لباس راپشت پوشیده بود دشمن محسوب میشد.
گفت: «میفهمم چرا سوءتفاهم شده،انسانی ولی من ربطی به گاردنظر طلایی ندارم. من فقط موک...»
پات!
پیش از آنکه حرفش تمامچشمانش شود، زن پا بر زمین کوبیدنظر و با تکنیک گامبرداری خیز برداشت.
سرعتش چنان بود که قبلباز از پلک زدن او، فاصلهمهار را به سه قدم رساند.
دستانش که بسان یشم خونین سرخحضور شده بود، با نوری آبی درخشیدهمان و انرژی پنجهمانندش فضا را شکافت.
چواچواچواچوا!
انرژی پنجهی ویرانگر زمینمقابل را شکافت و بهشکسته سوی موک گیونگون هجوم آورد.
قدرت چنان سهمگینیوم بود که آهیتلاش خفیف از نهادش برآمد.
به نظر میرسیدمقابل زن مصمم استحضور همینجا کارش را بسازد.
سوووش!
موک گیونگون با سرعت بالا حرکتانسانی کرد تا فاصله را حفظ کندمیرسید و از انرژی پنجهی یورشبرنده جاخالی دهد.
کوا کوا کوا کوا کوانگ!
قدرت ضربه چنان بود که زمینحضور در محل برخورد پنجه عمیقاً شکافته شدیوم و رد پنجههای عظیمی بر جای ماند.
کورورورو!
حتی تونلنخواهد غار بهمقابل لرزه در آمد.
از آنجا که زیر زمینباز بودند، به نظر میرسید سازهمهار در برابر ضربه آسیبپذیر باشد.
ولی زندرست هیچ اهمیتی بهانسانی لرزش تونل نمیداد.
در حالی که انرژی پنجهمانند رالحظهای در دستان سرخفامش نگه داشته بود،گرفت با شتابی هولناک به جلو یورش برد.
پات!
فاصله را در آنیگیونگ پر کرد، اما اینپشت بار موک گیونگون عقب ننشست.
اگر عقب میرفت، ممکن بودانسانی زن قدرتش را رها کندنظر و باعث ریزش غار شود.
برای اجتناب ازسوووش این فاجعه، نبرد تنبهتنتار تنها راه چاره بود.
موک گیونگون به او نزدیکچشمانش شد و تکنیکهای پنجهاش راسالم با دستان خالی دفع کرد.
پاپاپاپاک!
زن گمان میکرد اوچشمانش فرار کند، اما اوهمچنان رودررو ایستادن را برگزید.
برقی ازبکشد علاقه درپیکر چشمان زن درخشید.
هرچند بدنش به خاطر حبس طولانیانسانی خشک شده بود، اما این جوانکمیرسید در نبرد تنبهتن پابه پای او میآمد.
به نظر میرسید هنوزگیونگ به سن بلوغ هم نرسیده،زندانیای اما مهارت رزمیاش شوخیبردار نبود.
با خوددرست اندیشید: «حیفهچشمانش همینطوری بکشمش.»
تصمیم گرفتبکشد از موکپیکر گیونگون بهرهکشی کند.
اگر چنین پسر قدرتمندی با همرزمانش درگیرحضور میشد و آشوب به پا میکرد، فرار ازگیونگ این زندان طلاییِ نفرینشده برای زن آسانتر میشد.
پک!
با استفاده از تکنیک بدل و تکنیک مارهمچنان طلایی، یکی از بازوان موک گیونگون را گرفت وچیزی در یک لحظه او را به سمت خود کشید.
سپس، در حالی که بهبرای چشمانش خیره شده بود، بشکنیظاهر با انگشتان دست دیگرش زد.
بشکن!
«حالا بروهمان و دخلگیونگ رفیقات رو بیار.»
با یک مهرمقابل دستی، بیصدا بهحضور او فرمان داد.
در مدت طولانی حبسشپیکر در اینجا، تنها توهماتشسپس را صیقل داده بود.
حالا اگر بینایی و شنوایی راانسانی از فاصله نزدیک تحریک میکرد، اطمینان داشتهمان هر کسی در دام توهماتش گرفتار میشود.
اما...
«میخوای مسابقه زلزنی بذاری؟»
«!؟»
پاک!
موک گیونگون بایوم پیشانی محکم تویتلاش صورت زن کوبید.
زن دو قدم تلوتلوخوران عقبانسانی رفت و با چهرهای ماتنظر و مبهوت بینیاش را گرفت.
«این یارو دیگه چه کوفتیه؟»
توهماتش اصلاً اثر نکرده بود.