چپتر 94: کاهش (۳)
0رزمیکار ارشد، در حالی که از خشم میغرید، روباقی به جنگجویی که شال سرخ بر کمر بسته بودممکن کرد و پرسید: «کدوم احمقی این کار رو کرده؟»
جنگجو به آرامی سرش را برگرداند وتنها با اشاره دست، کسی را نشان دادوجود که در میدان ایستاده بود و اشک میریخت.
رزمیکار ارشد با دیدنلعنت چهره آن شخص، کاملاًپنج مات و مبهوت ماند.
«بازم اون یارو.»
بله، او موک گیونگون بود.
او در طی آزمون اول و دوم تأثیر عمیقیممنوعیت از خود بر جای گذاشته و رتبه اول رانتیجه کسب کرده بود؛ بنابراین حتی اگر میخواستند فراموشش کنند، نمیتوانستند.
«امکان نداره تنهایی اینلعنت کار رو کرده باشه.پنج یعنی با تیمش همدست بودن؟»
«به نظر که اینطور میاد.»
«هه.»
این وضعیت کاملاً مضحک بود.
شب گذشته، انتخابغیرمنتظره رهبران تیم وداشتند اعضا انجام شده بود.
هدف این بود که به شاگردان اجازه دادهسطحی شود داوطلبانه تیم تشکیل دهند تا مشخص شودلعنت چه کسانی در میان آنها ویژگیهای رهبری دارند.
البته به دلیل دخالت جاسوسها، چهاررهبر جایگاه خالی شده بود و انتظار میرفتشاگردانی درگیریهایی برای جذب اعضای تیم رخ دهد.
تنها محدودیت، ممنوعیت کشتن بوداعضای که اجازه میداد سطحی ازکشتن درگیری میان آنها وجود داشته باشد.
ولی ایننتیجه نتیجه کاملاًلعنت غیرمنتظره بود.
«لعنت بهش.»
آنها انتظار داشتندداشتند حداقل پنج رهبررهبر تیم انتخاب شوند.
ولی تنهادرگیریهایی دو نفرجذب باقی مانده بودند.
قرار بود پس از آزمون اول و دوم،پنج شاگردانی که استعداد و ثبات ذهنی خود را ثابتاستعداد کرده بودند، تا حد ممکن تحت فشار قرار گیرند.
اما به لطفتنها موک گیونگون، همه چیزمیداد به هم ریخته بود.
رزمیکار ارشد با احتیاطحداقل خطاب به لی جی-یوم،نفر ارباب دره خون، سخن گفت.
«ارباب، اینطوری نمیشه.»
«منظورت چیه؟»
«اون دیگه شورش رو درآورده.»
«شورش رو درآورده؟»
«مگه نه؟ از هشتاد، نه، هفتاد وتنها شش شاگرد، فقط شونزده نفر تیم تشکیلوجود دادن. اگه همینطوری ولش کنیم، اوضاع بدتر میشه...»
«مشکلش چیه؟»
«ها؟»
رزمیکار ارشدبهش از پاسخ لیپنج جی-یوم جا خورد.
اگر تا پایان آزمونها نمیتوانستند نامزدهای مناسبتنها را به درستی انتخاب کنند، مقامات بالاتر ممکنداشته بود از این موضوع برایشان دردسر درست کنند.
لی جی-یوم کهغیرمنتظره نگرانی او راداشتند حس کرده بود، گفت:
«... شاید زیادهروی باشه، ولیممنوعیت قانونی رو نشکسته. میخوای باوجود چه بهونهای جلوش رو بگیری؟»
رزمیکار ارشدبهش اخمهایش راحداقل در هم کشید.
همین دیروز بود که ارباباعضای به نظر میرسید معتقد استکشتن موک گیونگون لایق توجه بیشتری است.
ولی حالانتیجه چرا اینقدرلعنت آسان میگرفت؟
«ارباب... اون پسره حتی از فرقه ما نیست. اون یه گروگانه که از فرقهنتیجه شمشیر یونموکِ درستکار گرفته شده. اگه پروسه انتخاب رو خراب کنه، رهبر فرقه وشاگردانی بزرگان قطعاً ازش یه داستان میسازن. شاید رهبر فرقه حتی روی همین حساب کرده.»
«...»
لی جی-یوم بابرای شنیدن حرفهای رزمیکاردهد ارشد، آهی خفیف کشید.
رزمیکار ارشد، گواکغیرمنتظره مونگی، مانند دستداشتند راست او بود.
او بهتر از هر کسی میدانست کهمیداد رهبر فرقه و بزرگان چطور مدام در فعالیتهایغیرمنتظره فرقه شیطان خونین عیب و ایراد پیدا میکنند.
به همین دلیلداشتند بود که چنینرهبر نگرانیهایی را ابراز میکرد.
«... شاید حرفت درست باشه. ولی مهم نیست. به هر حال،میداد این رهبر فرقه بود که اون رو فرستاد. سخته که منداشتند رو مسئول اتفاقاتی بدونن که به خاطر هوسهای اون رخ داده.»
«ولی...»
«طبق برنامه پیش میریم.»
«... اطاعت میشه.»
با کلمات قاطع لی جی-یوم،اعضای رزمیکار ارشد، گواک مونگی، دست ازمیداد پرسش برداشت و دستور را پذیرفت.
با این حال، نگاهلعنت پایینافتادهاش به سمت موکپنج گیونگون دوخته شده بود.
«چه حسی دارهداشتند که واسه اولین بارشوند از پشت خنجر خوردی؟»
صدایی شفافدرگیریهایی در گوش موکاعضای گیونگون طنینانداز شد.
چرا چونگریونگ این حرف رابهش میزد؟ به خاطر اتفاقی بودشوند که دیشب رخ داده بود.
موک گیونگون سرش را برگرداند وکشتن به هشت نفری نگاه کرد کهباشد با چشمان گریان کنار تیمشان ایستاده بودند.
در میان آنها، پسری با ظاهری بالغشوند و چشمان تیز و باریک و همچنیناستعداد موک یو-چون بیش از همه جلب توجه میکردند.
"جالبه."
شب گذشته، موک گیونگون سعی کردهداشتند بود پاهای همه را جز اعضایباقی تیم خودش بشکند تا حذفشان کند.
اگر موفق میشد، آزمون سوم احتمالاًکشتن آخرین آزمون میبود و با عبور ازولی سایر مراحل، مستقیماً به مرحله نهایی میرفتند.
ولی سپیدهدمبهش متغیری ظاهرحداقل شده بود.
«آه، اوضاع خیته.»
یکی از پسرانی که در یک تیمحداقل پنج نفره فرستاده شده بود، با عجلهبودند سراغش آمد و گفت: «بقیه کجان؟ چرا تنهایی؟»
«خب، راستش...»
«چی شده؟»
«شرمندهم.»
پسر که انتظارغیرمنتظره سرزنش شدن داشت،داشتند با اضطراب حرف میزد.
موک گیونگون سرش رامحدودیت تکان داد و بهسطحی آرامی به او اطمینان داد.
«کی میخوادبهش تو روحداقل بخوره؟ بقیه کجان؟»
«همهشون دستگیر شدن.»
«دستگیر شدن؟»
«آره، کاری از دستمون برنمیومد.ممنوعیت رفتیم اتاق آخر، ولی فکر نمیکردیمداشته هشت نفر اونجا کمین کرده باشن.»
«هشت نفر کمین کرده بودن...»
این غیرمنتظره بود.
این یعنی کسی بویلعنت نقشهشان را شنیده وپنج برایش آماده شده بود.
البته، شکستن پاها یکی پسممنوعیت از دیگری، غیرممکن بود کهوجود از چشم همه پنهان بماند.
برخی حتی در میانهحداقل راه متوجه ماجرا شده وباقی به او حمله کرده بودند.
«بریم.»
موک گیونگون، همراه با راهب شیطانی که بدن یوم گا ازنفر تالار اعدام را تسخیر کرده بود و مو هارانگ از خاندان مو،فشار به سمت اتاقی رفتند که اعضای تیمشان در آن زندانی شده بودند.
در راهرودهد بیرون اتاق، دوممنوعیت پسر نگهبانی میدادند.
آنها با دیدن موک گیونگونپنج در را باز کردند ومانده چهار نفر با عجله بیرون ریختند.
در میان آنها پسری بااعضای چشمان باریک به نام مو جانگیاکمیداد و کسی نبود جز موک یو-چون.
به محض اینکه چشملعنت موک یو-چون به موک گیونگونرهبر افتاد، شروع به فحاشی کرد.
«حرومزادهی روانی.دهد دیگه کار روممنوعیت به اینجا کشوندی؟»
«کدوم کار؟»
«این با آزمونهای قبلی فرق داره. فقط بایدمحدودیت همتیمی انتخاب میکردیم و با اعضای تیم همکاریباشد میکردیم تا آزمونها رو رد کنیم. چرا تو...»
«مگه کار اشتباهیه؟»
«چی؟»
«دقیقاً کجاش اشتباهه؟»
با سوال موکبرای گیونگون، نگاه موک یو-چونتنها پر از ناباوری شد.
«جدی دارینتیجه این حرفلعنت رو میزنی...»
«ما که قانون ممنوعیت کشتن رو نشکستیم. بهسطحی هر حال شاگردا توی هر مرحله حذف میشن،لعنت چه اشکالی داره یکم سرعتش رو بیشتر کنیم؟»
«تو...!»
موک یو-چون بابرای شنیدن حرفهای موکدهد گیونگون زبانش بند آمد.
با اینکه ایده شکستن پایبهش همه مضحک بود، ولی نمیشدشوند کاملاً گفت که حرفش اشتباه است.
به هردهد حال، اینجامحدودیت یک رقابت بود.
«اه!»
موک یو-چون که فهمید بحث کردن اینچنینی بیفایدهمحدودیت است و کلمات چیزی را حل نمیکنند، گفت: «خیلیولی خب. بحث کردن با تو در این مورد بیمعنیه.»
با این حرف، موکلعنت یو-چون نگاهی به موپنج جانگیاک در کنارش انداخت.
مو جانگیاک دستیتنها بالا برد وکشتن لب به سخن گشود.
«سلام.»
«سلام.»
«اومدی همتیمیهات رو بگیری، نه؟»
«آره. اگه مشکلیتنها نداری، میخوایم اعضایکشتن تیممون رو پس بگیریم.»
با حرفهای موک گیونگون،حداقل مو جانگیاک سرش رانفر تکان داد و لبخند زد.
«شرمنده، ولیدرگیریهایی این کارجذب یکم سخته.»
«اگه همینجورینتیجه ولشون کنی برن،بهش چه مشکلی داره؟»
«اگه همتیمیهات رو پس بدیم، تو هممیداد درست مثل اتاقهای دیگه پاهای اعضای مانتیجه رو میشکنی. نمیتونیم بذاریم همچین اتفاقی بیفته.»
«خیلی تیزی.»
موک گیونگوندرگیریهایی در پاسخجذب لبخندی زد.
آن دو در حالی که در چنین موقعیت پرتنشرهبر و حساسی لبخند بر لب داشتند و گفتگو میکردند،ثبات تنها باعث شدند تا اضطراب اعضای دیگر تیمها فزونی یابد.
با این وجود،تنها دست برتر باکشتن مو جانگیاک بود.
او گروگانهایی در اختیار داشت.
«میشه فعلاً برگردید عقب؟ نمیخوایماعضای الکی انرژیمون رو واسه جنگیدنکشتن با تیم شما هدر بدیم.»
«که اینطور؟»
«آره.
اگه این کار روحداقل بکنید، فردا صبح همتیمیهاتون روباقی صحیح و سالم تحویل میدیم.»
پیشنهادی بهطرزدرگیریهایی غیرمنتظرهای روانجذب و ساده بود.
اگرچه به نظر میرسید نوعیبهش امتیازدهی باشد، اما بهترین پیشنهادی بودنفر که مو جانگیاک میتوانست ارائه دهد.
او اطمینان داشت که لحظهای کهکشتن اعضای تیم را بازگردانند، موک گیونگونباشد آنها را هدف قرار خواهد داد.
در همان لحظه، مو هارانگ زمزمهکنان گفت:شوند «حیف شد که نمیتونیم به هدفمون برسیم، ولیثبات شاید بهتر باشه این بار باهاشون کنار بیایم.
این دفعهدرگیریهایی دسته شمشیرجذب دست اوناست.»
شانزده شاگردنتیجه سالم باقیلعنت مانده بودند.
اگر اعضای تیمشان مجروحمحدودیت میشدند، کفه ترازو بهسطحی نفع طرف مقابل سنگینی میکرد.
اما حتی آنهاداشتند هم نمیتوانستند بهسادگی اینشوند کار را انجام دهند.
اگر تعداد نفرات ثابت میماند، نبردی درنمیگرفت،تنها اما اگر اعضای تیم موک گیونگون آسیب میدیدند،داشته آنها مجبور میشدند برای جبران کسری نفرات بجنگند.
«حسابی راجع بهش فکر کردی.»
طرف مقابل این رامحدودیت بهترین گزینه دانسته بود ودرگیری وضعیت فعلی نتیجه همان بود.
موک گیونگون سپس گفت: «خب،پنج شاید اینجوری خوب باشه، ولیمانده نظرت راجع به این احتمال چیه؟»
«احتمال؟»
«آره.
اگه فردا صبح پاهای اعضای تیمکشتن ما رو بشکنید و بعد پسشونباشد بدید، مگه مجبور نمیشیم کلاً انصراف بدیم؟»
«آه...»
با شنیدن سخنانبرای موک گیونگون، مودهد هارانگ آهی کشید.
حالا که بهغیرمنتظره آن میاندیشید، وقوعداشتند چنین امری ممکن بود.
اگر طرف مقابل گروگانها را نگه میداشت،میداد میتوانستند درست قبل از انتخاب رهبر تیم،نتیجه بهراحتی از پشت به آنها خنجر بزنند.
در آن لحظه، موک یو-چون پوزخندی زدشوند و گفت: «فکر کردی ما هم لنگهاستعداد توییم؟ حداقل ما دیگه از پشت خنجر نمیزنیم.»
«البته، الاندرگیریهایی میتونی اینجذب حرف رو بزنی.
ولی شرایط اغلبغیرمنتظره آدما رو مجبورداشتند میکنه تصمیمهای منطقی بگیرن.»
«شکستن قول یه تصمیم منطقیه؟»
«اگه به نفعت باشه، آره.»
با این سخنبرای موک گیونگون، موکدهد یو-چون نچنچی کرد.
دستکم در این وضعیت، گمان میکرد که آنهاپنج پیشنهادشان را بیچون و چرا خواهند پذیرفت، اماشاگردانی انتظار نداشت که چنین تدابیر افراطیای را پیش بکشند.
موک یو-چون نگاهیتنها به مو جانگیاککشتن در کنارش انداخت.
مو جانگیاک شانههایش راحداقل بالا انداخت و سپسنفر لب به سخن گشود.
«همچین شکیدرگیریهایی طبیعیه، ولیجذب چاره دیگهای نداری.
مجبوری بهمون اعتماد کنی.»
در این هنگام،تنها موک گیونگون گفت:کشتن «این کار سخته.»
«اگه این توافقداشتند به هم بخوره، اونیشوند که ضرر میکنه شمایید.»
موک گیونگون لبخندیبرای زد و گفت:دهد «لزوماً اینطور نیست.
تا وقتی که هشت نفر ازداشتند این شونزده نفر سالم بمونن، نقشهباقی اصلی من هنوزم عملیه، مگه نه؟»
«هین!»
شاگردانی که به سخنانحداقل موک گیونگون گوش میدادند،نفر مات و مبهوت ماندند.
چه کسی انتظار داشت که در چنین موقعیتی، او پیشنهاد رهامیداد کردن اعضای تیم خود را بدهد و تنها به فکر جور کردنحداقل تعداد نفرات باشد؟ آیا این شخص هیچ دلبستگیای به تیم خود نداشت؟
موک یو-چون با خشم فریاد زد:داشتند «هیچ بویی از رفاقت و برادری نبردی؟مانده همتیمیهات بهت اعتماد کردن و دنبالت اومدن...»
«هیس!»
مو جانگیاک دستش راحداقل دراز کرد و سرینفر برای موک یو-چون تکان داد.
سپس رو به موک گیونگون کرددهد و گفت: «یه حسی داشتم، ولیسطحی فکر نمیکردم تا این حد پیش بری.
وقتی از یو-چون شنیدم تهِ مرحلهداشتند دوم چه اتفاقی افتاد، با خودمباقی گفتم نکنه واقعاً همچین کاری بکنی.»
مو جانگیاک ماجرای پایانمحدودیت مرحله دوم را ازسطحی موک یو-چون شنیده بود.
بنابراین با اینکه تردیدهاییحداقل داشت، معلوم شد دقیقاًنفر همانطور است که شنیده بود.
موک گیونگون به اوجذب گفت: «که اینطور؟ پسمحدودیت میدونی حرفام دروغ نیست.»
«درسته.
واسه هردهد احتمالی خوبمحدودیت آماده شدی.»
«ها؟»
برای هر احتمالیبرای خوب آماده شده؟دهد منظورش چه بود؟
در حالی که موک گیونگون گیج به نظر میرسید، موشوند جانگیاک گفت: «به اون احتمالی که گفتی فکر نکرده بودم،ثابت ولی واسه این احتمال که شاید بیای سراغمون آماده شده بودم.»
«آماده... چیکار کردی؟»
با پرسش موک گیونگون،حداقل مو جانگیاک چیزی رانفر از مچ دستش بیرون کشید.
سوزنی نازک بود،برای تقریباً به اندازهدهد یک بند انگشت.
حتی از قفل طلاییلعنت که در نقاط طب سوزنیرهبر کاشته میشد هم کوچکتر بود.
«اون چیه؟»
«من این رو توی نقاط طب سوزنیشوند کمرِ هر چهار تا همتیمی اسیر شده شما،ثبات و همینطور تمام اعضای تیم خودمون فرو کردم.»
«......»
«اگه این سوزن غضروفی نصفبهش روز اونجا بمونه، تا دهشوند روز نمیتونن درست راه برن.
تو موارد شدید،تنها شاید تا نصفکشتن ماه زمینگیر بشن.»
«!؟»
با شنیدن اینبرای سخنان، چشمان موکدهد گیونگون باریک شد.
او آن سوزن را نه تنهاداشتند در بدن اعضای تیم آنها، بلکه درمانده بدن افراد خودشان نیز فرو کرده بود؟
«از کجا باور کنم؟»
در این هنگام، مو جانگیاک بهرهبر موک یو-چون گفت که لباس بالاتنهاشقرار را درآورد و پشتش را نشان دهد.
موک یو-چون چنین کرد و مو جانگیاکتنها شروع به فشردن نقاط طب سوزنی بروجود پشت او کرد که از دید پنهان بودند.
تق تق تق تق تق!
اندکی بعد،
پوپ!
سوزنی ازدرگیریهایی پشت موکجذب یو-چون بیرون پرید.
مو هارانگ باغیرمنتظره دیدن این صحنه، ازحداقل روی ناباوری نچنچی کرد.
چه کسی میتوانست پیشبینی کند که آنها برای آمادگیدرگیری در برابر چنین وضعیتی، تا جایی پیش بروند کهداشتند سوزنهای غضروفی را در بدن اعضای تیم خودشان فرو کنند؟
مو جانگیاک با چشمانی باریکشده به موک گیونگون لبخند زد و گفت: «خب،شاگردانی حالا میخوای چیکار کنی؟ حتی اگه موک یو-چون رو که سوزن از بدنشریخته دراومده ببری، اگه من همکاری نکنم، نصف روز بعد هیچکدومتون نمیتونید درست راه برید.
اونوقت هم توبرای و هم کلدهد تیمت حذف میشید.»
این استراتژی نابودی متقابل بود.
و بهطرز شگفتآوری مؤثر بود.
اگر هر دو تیمحداقل نمیتوانستند هشت جایگاه رانفر پر کنند، همگی حذف میشدند.
«...
ذهن این پسره واقعاً تیزه.»
حتی مو هارانگ نیزمحدودیت تحت تأثیر این حرکتسطحی هوشمندانه قرار گرفته بود.
این استراتژیای بود کهحداقل طبیعت غیرقابل پیشبینی موکنفر گیونگون را کاملاً خوانده بود.
این بار، حتیبرای موک گیونگون هم چارهایتنها جز پذیرش آن نداشت.
اما در آن لحظه، لبانبهش موک گیونگون لرزید و زیرشوند لب زمزمه کرد: «این واقعاً جالبه.»
او اخم کرد.
مگر او همین الان نبرد هوشرهبر را به مو جانگیاک نباخته بود؟قرار چطور این وضعیت میتوانست جالب باشد؟
در حالی که اوجذب در حیرت بود، موک گیونگونممنوعیت به مو جانگیاک گفت: «دودلم.»
«دودلی داره؟ مهمغیرمنتظره نیست چیکار کنی،داشتند تو این وضعیت...»
«نه. دارم فکر میکنممحدودیت بهتره همین الان بکشمتسطحی یا بذارم زنده بمونی.»
!؟