چپتر 84: ارباب دره خون (۴)
0نیتهای موک گیونگون به سرعت توسطدیری چونگریونگ کشف شد و او در نهانِجای وجودش، با ناخشنودی زبان به کام گرفت.
این دیگر چه موجودی بود؟ خاندان لیآسمان بیش از صد سال، نسل در نسلچندانی بر سر پیمان وفاداری با او مانده بودند.
اما دیدن اینکه چگونه آنمشاورانی وفاداری کهن اینچنین ربوده میشود،چندانی خونش را به جوش میآورد.
میل داشت مهر و موم عروسک چوبیشیطانی را درهم شکند، بیرون جهد و با پیپحسی خود، جمجمه آن جوانک گستاخ را خرد کند.
با اینکند حال، آتشآتش خشمش دیری نپایید.
«این پسره... واقعاً قصدش چیه؟»
کنجکاوی جای خشمآسمان را گرفت و جویایهنرهای نیات موک گیونگون شد.
او میتوانست از طریق خودِ چونگریونگ قدرت خانداناعتماد لی را به عاریت گیرد؛ پس چه نیازی بودناخوشایند که اینگونه در میانه راه، آن را غصب کند؟
در همان لحظه، صدای موک گیونگوندیری برخاست: «تو که میدونستی منم، منمکنجکاوی که میدونستم تویی؛ پس چرا ساکت موندی؟»
«اون...» لی جی-یوم،وولمک ارباب دره خون،انجمن لحظهای درنگ کرد.
او بهانجمن خوبی معنای واژهمشاورانی «تسخیر» را میدانست.
معنای تحتاللفظیاش،آسمان تصاحب جسم توسطباب یک روح بود.
«یعنی میخوادکند بگه اونآتش ظرفِ روحِ اربابه؟»
پس آیا باید موک گیونگون را به عنوان اربابِ وولمک میپذیرفت؟ اگرچهشیطانی انجمن آسمان و زمین مشاورانی در باب هنرهای شیطانی داشت، اما او اعتمادداد چندانی به این امور غریب نداشت و از همین رو مردد مانده بود.
حسی عجیبانجمن و ناخوشایند وجودشمشاورانی را فرا گرفت.
موک گیونگون ادامه داد:مشاورانی «روح رو با چشمای خودتچندانی دیدی، باز هم باور نمیکنی؟»
-چطوری باور کنه وقتی حال ودیری هوای تو کلاً با من فرقکنجکاوی داره و یهو ادعا میکنی تسخیر شدی؟
چونگریونگ با دلخوریوولمک نچنچی کرد وانجمن میان کلام پرید.
موک گیونگون لبخندی محو بر لب نشاند و گفت:اعتماد «مطمئن بودم که وفاداری شما نسل به نسل منتقل شده،فرا واسه همین این راز رو فاش کردم. ولی ناامیدم کردی.»
«من، نه، خاندان من...»
«اگه به عهدی کهآتش اون زمان بستم عملپسره کنم، حرفم رو باور میکنی؟»
«چه عهدی؟»
«تکنیک شمشیر شعله سرخ.»
«نکنه منظورت...»آسمان مردمک چشمانمشاورانی لی جی-یوم لرزید.
سخنان پدربزرگش را به یادخشمش آورد، آن هنگام که تکنیک شمشیرچیه شعله سرخ را به او میآموخت.
[هنر شعله بزرگ در اصلاگرچه توسط اون شخص و پدربزرگباب من با هم خلق شد.
اونها تلاش کردن تکنیک قلبیمشاورانی رو بسازن که کاملاً باچندانی تکنیک شمشیر شعله سرخ هماهنگ باشه.
ولی قبل اززمین اینکه بتونن کاملشهنرهای کنن، فاجعه رخ داد.]
به همین ترتیب، موکآتش گیونگون نیز گفتههای چونگریونگپسره را به خاطر آورد.
[یه زمانی با رئیسمیپذیرفت خاندان لی، پدربزرگ همینزمین مرد، لی هوامون، عهدی بستم.
قرار گذاشتیم هنرآسمان شعله بزرگِ ناتموم روهنرهای با هم کامل کنیم.]
اما آن عهدزمین در زمان حیاتهنرهای هرگز وفا نشد.
تنها پس ازحال مرگ بود کهدیری به حقیقت پیوست.
در طول سالیان دراز، هرچه روح سرگردان اوزمین نیرومندتر میشد، حواسش بازگشت و چیزهایی را درکغریب کرد که در زمان حیات از آنها غافل بود.
یکی از آن موارد،زمین هنر شعله بزرگِ تکنیکشیطانی شمشیر شعله سرخ بود.
موک گیونگون با لبخندی دستش را به سوی لی جی-یوم دراز کرد و گفت: «اگرچهحسی به عنوان یه روح کینهتوز برگشتم، ولی اگه خاندان لی دوباره از من پیروی کنن، فرمولکلاً کامل گردش چیِ هنر شعله بزرگ رو که فقط بعد از مرگم فهمیدم، در اختیارتون میذارم.»
«بچه پرروی لعنتی!»حال چونگریونگ از سخنان موکنپایید گیونگون به خشم آمد.
او قبلاً به پسرک گفتهاگرچه بود که ایراد فرمول کجاستباب و چه چیزی باید تغییر کند.
یک فرد عادی با یک بار شنیدن فراموششیطانی میکرد، اما... «این پسره حتماً حفظش کرده، نه؟»حسی حافظه موک گیونگون فراتر از حد معمول بود.
با خشم تصمیم گرفت تماشاباب کند که او چگونه میخواهد بدونغریب کمکش، لی جی-یوم را متقاعد سازد.
اما به نظر میرسیدآتش او واقعاً در آستانهپسره ربودن وفاداری آنها بود.
«فرمول گردش چیِ کامل شده...»اگرچه با شنیدن کلمات موک گیونگون،باب لرزش چشمان لی جی-یوم شدت گرفت.
برای سه نسل، از پدربزرگش تاباب خودش، تلاش کرده بودند فرمول راغریب کامل کنند اما ناکام مانده بودند.
در حقیقت، تکمیلزمین آن از همانهنرهای ابتدا دشوار بود.
این کار نیازمند هدایت انرژی آتشین بدن ازپسره طریق نقاط طب سوزنی بود؛ عملی فوقالعاده خطرناکنیات که حتی میتوانست به قیمت جان تمام شود.
[اگه کنار اونوولمک شخص بودم، شایدانجمن میتونستیم کاملش کنیم.]
«پدربزرگ...»
[ولی تو...آسمان تو شایدمشاورانی بتونی انجامش بدی.]
با یادآوری دوبارهحال پدربزرگش، قلب لیدیری جی-یوم به درد آمد.
با نگاه به موک گیونگون، قفسه سینهاشآسمان فشرده شد و روی یک زانو زانوچندانی زد. «من به خاطر تکمیل فرمول زانو نمیزنم.»
«پس واسه چی؟»
«چون تو قولی رو که به پدربزرگم،شیطانی نه، به خاندان ما دادی فراموش نکردی. واسهحسی همینه که میخوام سوگند وفاداری رو تازه کنم.»
«اون قول...»
«حتی به عنوان یه روح، برگشتی تاآسمان آرزوی دیرینه پدربزرگم و خاندان ما رو برآوردهامور کنی. چطور جرأت کنم بهت شک داشته باشم؟»
تالاپ!
لی جی-یوم کاملاً بر خاک افتاد و سجده کرد. «به عنوانغریب رئیس خاندان لی و ارباب دره خون، من لی جی-یوم، بارخودت دیگه به ارباب وولمک سوگند وفاداری میخورم. لطفاً سجدهم رو بپذیر!»
او سه بارحال پیشانیاش را به نشانهنپایید وفاداری بر زمین کوبید.
موک گیونگون در حالی کهاگرچه از بالا به او مینگریست، گوشههنرهای لبش را با رضایت بالا برد.
سپس، صدایانجمن چونگریونگ درزمین گوشش پیچید:
-پسرک دیوونه.
داری چهکند غلطی میکنی؟ همینطوریخشمش وفاداری رو میدزدی؟
«........»
-تو که دیگه مُردی،زمین قرار هم نیست تاشیطانی ابد دنبال خودم بکشمت.
حالا که شاگردم شدی، فقطباب ساکت بمون و بذار وفاداریامور به صورت طبیعی منتقل بشه.
چرا داری بهحال زور غصبش میکنی؟ حالنپایید میکنی با این کار؟
به نظراربابِ میرسید حسابیمیپذیرفت عصبانی است.
این نخستین بارآسمان بود که چونگریونگ تاهنرهای این حد سخن میگفت.
خب، جدای از کینهاش، او صدهنرهای سال منتظر وفاداری یک خدمتگزار راستین ماندههمین بود، پس طبیعی بود که خشمگین شود.
احتمالاً اوکند را مثلآتش یک آشغال میدید.
ولی...
«احساست رو درک میکنم،زمین اما هدف من این نیستاعتماد که بازیچه دست چونگریونگ باشم.»
موک گیونگون تنهازمین برای یک دلیلهنرهای به اینجا آمده بود.
انتقام ازکند کسی که پدربزرگشخشمش را کشته بود.
او آمده بود تا کسی راانجمن بیابد که شاید به آن شخصشیطانی مربوط باشد، مردی به نام «شمشیر شبح».
اما اگر چونگریونگ رهبری را به دست میگرفت و زیردستانچندانی سابقش را بسیج میکرد و قدرتش را به کار میانداخت،ادامه همه چیز تنها در جهتی پیش میرفت که او میخواست.
موک گیونگون تمایلیزمین نداشت که اوضاعهنرهای بدینگونه رقم خورد.
«واسه من،کند این فقطآتش یه مسئله حاشیهایه.»
زدودن کینه و نفرتِمیپذیرفت چونگریونگ، به هیچوجه درزمین اولویت او قرار نداشت.
هرچه باشد، او روحی بودمشاورانی که اگر پیوند استاد و شاگردیامور میانشان نبود، بیدرنگ او را میبلعید.
حتی اکنون، با وجود آنکه به سببشیطانی اتصالی ناگسستنی، عهد استاد و شاگردی بستهمردد بودند، موک گیونگون ذاتاً به هیچکس اعتماد نداشت.
از همین روی، او هیچخشمش قصدی نداشت که ابتکار عملقصدش را به دست چونگریونگ بسپارد.
«این... همونانجمن فرمولیه کهزمین کاملش کردید، سرورم؟»
لی جییوم با دستانمشاورانی لرزان، فرمولی را که موکچندانی گیونگون نگاشته بود، دریافت کرد.
این چیزی بود که خاندان او طی سه نسل درقصدش تلاش برای تکمیل آن بودند، یکی از آرزوهای دیرینهشان؛ ازقدرت این رو، او قادر به پنهان کردن هیجان خویش نبود.
همانطور که لی جییوممیپذیرفت فرمول را مرور میکرد، فریادهایمشاورانی تحسین از لبانش جاری شد.
«آه!»
چگونه کسی میتوانستزمین بدینسان به تکنیکهنرهای گردش چی نزدیک شود؟
«واقعاً شگفتانگیزه. اینکه انرژی آتشین رو مستقیماً از نقاط "گیوکیو" به "یانگگانگ" به گردش دربیارید... اصلاًنیات به فکر من هم نرسیده بود. اگه این کار کنه، به نظر میاد میتونیم انرژی رومیدونستی کنترل کنیم تا وارد "نه ستاره" بشه. اینکه همچین چیزی رو به این سادگی طراحی کنید...»
-به سادگی؟ تازه بعدمیپذیرفت از مرگ، وقتی چشمهایزمین روحیم باز شد، متوجهش شدم.
چونگریونگ که هنوزآسمان خشمش فرو ننشستهباب بود، زیر لب غرید.
در اصل، یک تکنیک قلبی همچون [هنر شعله بزرگ] کهامور مستقیماً انرژی آتشین را دستکاری میکرد، بسیار خطرناک بود وداد برای تکمیل شدن به آزمونها و قربانیهای بیشماری نیاز داشت.
به نوعی، لیحال جییوم با فرصتیدیری عظیم روبرو شده بود.
لی جییوم دروولمک حین خواندن، ابروانجمن در هم کشید.
سپس، با احتیاط رو به موکباب گیونگون کرد و گفت: «سرورم، بهغریب نظر میاد تمام فرمول رو ننوشتید.»
«درسته.»
«هاه؟»
«فقط نصفش رو نوشتم.»
لی جییوم میخواستآسمان بپرسد چرا، اما بههنرهای سرعت دهانش را بست.
با نگریستن به چهرهمشاورانی خندان موک گیونگون، میتوانست نیتچندانی پشت آن را حدس بزند.
«... عمداًکند این کارآتش رو کردید؟»
«آره.»
«چرا باید...»
«با اینکه فرمول کامله، باید محتاطهنرهای باشیم. نگران بودم شاید عجله کنینداشت و دوباره به خودت صدمه بزنی.»
«آه...»
لی جییوم باوولمک شنیدن سخنان موکانجمن گیونگون، آهی کوتاه کشید.
آیا او نگران بود که اصرار بر تکمیلشیطانی فرمول، منجر به بلعیده شدن او توسط انرژیحسی آتشین شود؟ به نظر میرسید دچار سوءتفاهم شده است.
او گمان کرده بودمشاورانی که موک گیونگون شاید هنوزچندانی کاملاً به او اعتماد ندارد.
چونگریونگ پوزخندی زد.
-حتی سوگند وفاداریوولمک هم گرفتی، ولی هنوزآسمان خیلی بهش اعتماد نداری.
او موکانجمن گیونگون رازمین خوب میشناخت.
او یقین داشت دلیلی که اوهنرهای تمام فرمول را فاش نکرده، ازنداشت سر نگرانی برای لی جییوم نبوده است.
«آره. درسته.»
البته کهاربابِ حق بامیپذیرفت او بود.
موک گیونگون حتی پس ازمشاورانی سوگند وفاداری، به طور کاملچندانی به لی جییوم اعتماد نداشت.
به همین دلیل، تنهامشاورانی بخشی از فرمول را بهچندانی عنوان طعمه ارائه کرده بود.
-هر چقدر دلت میخوادآتش مشکوک باش. من تضمینپسره میکنم. خاندان لی قابل اعتمادن.
با سخنان او،وولمک لبخندی محو برانجمن لبان موک گیونگون نشست.
اعتماد او بهآسمان خدمتگزار وفادار قدیمیاش،باب مسئله شخصی خودش بود.
اما او فرق میکرد.
او قصد داشت تا زمانیخشمش که یقین حاصل کند، سطحیقصدش از احتیاط را حفظ نماید.
در همان لحظه، لی جییوم کاغذ حاوی فرمول را در جیبشهنرهای گذاشت و گفت: «سرورم، اگه جسارت نیست، میتونم بپرسم صد سالناخوشایند پیش توی اون روز در "نبرد بزرگ هوهریونگ" چه اتفاقی افتاد؟»
«نبرد بزرگ هوهریونگ؟»
اون دیگه چی بود؟مشاورانی با این پرسش، چشماناعتماد موک گیونگون باریک شد.
او انتظار نداشت لی جییوم ناگهاندیری درباره چیزی مرتبط با چونگریونگ بپرسدکنجکاوی که او هیچ اطلاعی از آن نداشت.
صدای تمسخرآمیز چونگریونگ طنینانداز شد.
-تمام تلاشت رو بکن. من کمکت نمیکنم و هیچ سرنخی دربارهامور چیزهای مربوط به خاندان لی بهت نمیدم. حالا که وفاداریشون روچشمای دزدیدی، هیچ قصدی ندارم اطلاعاتی بهت بدم. وقتشه یه کم زجر بکشی.
«نبرد بزرگ هوهریونگ.»
برای او، خاطرهای فراموشناشدنی بود.
همان خاطرهای که ریشهمیپذیرفت تبدیل شدن او بهزمین یک روح گشته بود.
او هیچ قصدی نداشت که بهباب این زودیها دربارهاش به موک گیونگونغریب چیزی بگوید، پس این وضعیت عالی بود.
درست در همان لحظه،مشاورانی موک گیونگون با بیتفاوتیاعتماد گفت: «میخوای درباره اون بدونی؟»
چونگریونگ مات و مبهوت ماند.
آیا او داشت درباره چیزیاگرچه که خودش میخواست بداند سوال میکرد،هنرهای آن هم وقتی هیچ چیز نمیدانست؟
اما لی جییوم پاسخ داد: «بله. سرورم، نه، پدربزرگم تا آخرش به شما ایمان داشت، ولیحسی بخاطر وقایع اون روز، مقامش از "پادشاه" به "ارباب دره" تنزل پیدا کرد و خاندان اصلیکلاً ما از پایتخت اخراج شد. ما الان سه نسله که اینجا توی دره خون گیر افتادیم.»
«آه...»
با شنیدن سخنان لیآتش جییوم، چونگریونگ موجی ازپسره تلخی را احساس کرد.
خاندان لی، خاندان بنیانگذار انجمناگرچه آسمان و زمین بودند، باباب این حال اینچنین تحقیر شده بودند.
به نظر میرسید آنها مصمم بودندباب او را بیآبرو کنند و انجمنغریب آسمان و زمین را به نابودی بکشانند.
او هرگزآسمان نمیتوانست آنمشاورانی شخص را ببخشد.
سپس، موک گیونگون لب به سخن گشود: «ارباب درهواقعاً خون چطور از اتفاقات اون روز در نبرد بزرگ هوهریونگخودِ خبر داره؟ کنجکاوم بدونم تو یا انجمن چطور ازش باخبرین.»
«هاه؟!»
با سوال موکآسمان گیونگون، چونگریونگ درباب دلش نچنچ کرد.
این پسره همیشهزمین یه راهی برایهنرهای فرار پیدا میکنه.
انتظار نداشتکند که سوالآتش را اینگونه برگرداند.
یا شاید به این دلیل بود کهآسمان او هیچ مشکلی با دروغ گفتن نداشتچندانی و میتوانست هر چیزی را سرهم کند؟
«توی توله واقعاً...»
او زبانش بند آمده بود، اماهنرهای لی جییوم با احتیاط گفت: «... عذرهمین میخوام، ولی اجازه هست رک صحبت کنم؟»
«مشکلی نیست. باید همه چیز رو همونطورنپایید که هست بگی تا بتونم توضیح بدم اونجویای روز توی نبرد بزرگ هوهریونگ چه اتفاقی افتاد.»
موک گیونگون طوریوولمک سخن میگفت کهانجمن گویی مسئله مهمی نیست.
همزمان، نگاهی به عروسکزمین چوبی درون جیبش انداختشیطانی و لبانش را کج کرد.
«باید فقطآسمان یه سرنخمشاورانی بهم میدادی.»
آنوقت کار به اینجا نمیکشید.
اما آیا این کار به او اجازه میدادزمین تا درباره ارتباط چونگریونگ با انجمن آسمان و زمیننداشت و رازهایی که او در سینه داشت، آگاهی یابد؟