چپتر 250: صیغه روباه (۴)
0«هااا... کاریپایی میکنم مثلحلقه یه حیوون بشی.»
روح روباه طلایی ازعادی دیرباز در یک چیزهجوم بیشترین مهارت را داشت.
آن هم خزیدن به درونامیالی قلبهای سست انسانها، اغوای آنانمعتاد و کشاندنشان به ورطهی تباهی بود.
جسم مردانمرد در برابرپایی غرایزشان صادق بود.
بیش از آنچه چشمها میدیدند،کرد آنچه آنان را سست میکرد، تماسگوشش مستقیم بود؛ فشردن پوست بر پوست.
خشخش!
روح روباه طلایی بدنهجوم خود را به موک گیونگونکسانی چسباند و به او مالید.
سینههای نرم و گردپایی او با فشاری ملایممحکم به تن مرد فشرده شد.
«آه...»
پایی را دور بدن او حلقهمیشد کرد، موک گیونگون را محکم در آغوشکسانی گرفت و نفسی گرم در گوشش دمید.
حتی صدا نیزذهن ابزاری بود برایآرزویش برانگیختن شهوت مرد.
معمولاً در چنین لحظهای، هر مردحلقه دیگری کنترل خود را از دستگرم میداد و به سوی او یورش میبرد.
اما موکپایی گیونگون کاملاًحلقه بیتفاوت مانده بود.
«هنوزم داره مقاومت میکنه.»
این زمانی بود که آتشامیالی شهوت باید زبانه میکشید، ولی صبرمیشدند و تحمل او تقریباً باورنکردنی بود.
در حالت عادی، لحظهای که شهوت مرد شعلهورمحکم میشد، او به ذهن آن مرد هجوم میبردصدا و امیالی را که آرزویش را داشتند، تقویت میکرد.
کسانی که به چنین امیالیکرد معتاد میشدند، آرامآرام بلعیده شدهگرم و در فساد غرق میگشتند.
«حتی الانمباورنکردنی هیچ واکنشیعادی نشون نمیده...»
بارقهای از چالشذهن در لبخند روحآرزویش روباه طلایی درخشید.
بهجز اولین باری که سالها پیش انسانی رامحکم به تباهی کشانده بود، همیشه از نفوذ ذهنی استفادهنیز میکرد تا آنچه را میخواستند به آنها نشان دهد.
تا به حال، هرگزحلقه نیاز نشده بود که تنهانفسی به تماس جسمانی تکیه کند.
ولی اکنون،باورنکردنی افکارش تغییرعادی کرده بود.
لیس!
روح روباه طلایی با زبانشدور گردن موک گیونگون را لیسید،گرفت سپس دستش را به پایین لغزاند.
دستش به نرمی مردانگی او را لمسآغوش کرد و با نوازشی ملایم سعی کردصدا اندکاندک او را بیدار و تحریک کند.
خشخش!
او دقیقاً میدانستذهن چگونه باید باآرزویش یک مرد رفتار کند.
با لمسهای ظریف و نوازشهایدور دقیق، سعی داشت موک گیونگون رانفسی که هنوز آرام بود، بیدار کند.
ولی—
خشخش، خشخش!
«... نکنه این یارو خواجهست؟»
او هرگز با کسیپایی برخورد نکرده بود کهمحکم اینگونه هیچ واکنشی نشان ندهد.
حتی در حالی که باکرد دقت تحریکش میکرد، موک گیونگون تنهاگوشش با چشمان سرد به او مینگریست.
گویی باباورنکردنی مجسمهای سنگیعادی طرف بود.
قطعاً احساساتی درونش وجودهجوم داشت، اما انتظار نداشت کهکسانی تا این حد تحمل کند.
«دیگه بس کن.»
موک گیونگونپایی با سردی بهکرد او نهیب زد.
معمولاً یک زن احساس توهین میکرد و اگر مردامیالی تا این لحظه او را به چشم یک زنشده نمیدید، تسلیم میشد؛ اما روح روباه طلایی تنها مصممتر شد.
هرچه کسی احساسات و امیالامیالی خود را کاملتر کنترل میکرد، سقوطمیشدند و تباهیاش سریعتر و عمیقتر میبود.
«پس ببینم اینفشرده یکی رو هم میتونیکرد تحمل کنی یا نه.»
روح روباه طلاییدور لبهایش را بامحکم لبخندی موذیانه کج کرد.
سپس کف دستش را طوریشعلهور روی صورت خود کشید کهآرزویش انگار میخواهد آن را بپوشاند.
در آن دم—
خشخش!
چهرهاش بهپایی سیمای شخصحلقه دیگری تغییر یافت.
چشمان موکباورنکردنی گیونگون بهشدتعادی باریک شد.
آن شخصمیشد کسی نبودهجوم جز چونگریونگ.
«!؟»
روح روباه طلایی در تغییرکرد چهره چنان ماهر بود کهگرم او را «هزار چهره» میخواندند.
او کاملاًباورنکردنی به هیبتعادی چونگریونگ درآمده بود.
با دیدن اینذهن صحنه، نگاه موکآرزویش گیونگون عجیب شد.
چونگریونگ با وی سو-یون، شاگرد سوم رهبرکرد انجمن آسمان و زمین، که از نظر ظاهرحتی و هاله تقریباً همسان بودند، تفاوت بسیاری داشت.
هیچ تفاوت ظاهریدور یا جوی در اینآغوش تغییر چهره وجود نداشت.
«فانی... آه.»
در آن لحظه، روح روباه طلایی که خودتقویت را به شکل چونگریونگ درآورده بود، درست مانندغرق خودِ چونگریونگ، موک گیونگون را «فانی» خطاب کرد.
برخلاف رفتار معمولِ جسورانه ودور اغواگرش، با چشمانی که کمیگرفت بیحالت بود به موک گیونگون نگریست.
لرزش!
در آنباورنکردنی لحظه، واکنشی بسیارشعلهور جزئی رخ داد.
«این رو باش.»
انتظار واکنشی را داشت،پایی اما این یکی واقعاًمحکم خودش را نشان داد.
آن روح، اگرچه زیبایی بیهمتایی بود، اما قطعاً خودِنفسی او کاملتر و زیباتر از آن روح بود؛ بابرانگیختن این حال موک گیونگون واکنشی آشکار نشان داده بود.
با پی بردن بهعادی این موضوع، روح روباه طلاییامیالی او را بیشتر تحریک کرد.
«فانی... آه... حس عجیبی دارم.»
با شنیدن اینفشرده کلمات، موک گیونگونحلقه بازدم عمیقی کشید.
او که سرد بود و متفاوتمحکم از دیگران میاندیشید، بهتر از هردمید کسی میدانست که این تقلبی است.
چونگریونگ واقعی درستحالت آن طرفتر، ضعیفمیشد و ناتوان افتاده بود.
اما در آن لحظه—
فشردن!
«فانی... یه کاری بکن برام.»
چونگریونگِ برهنه باحالت نگاهی درمانده سینهاشمیشد را به او فشرد.
با این حرکت، آن بخش از وجودداشتند موک گیونگون که سرکوب شده بود، آرامآرامشده شروع به بازیابی حالت طبیعی خود کرد.
«این الکیه.»
موک گیونگون سختدور تلاش کرد خونسردیاشمحکم را حفظ کند.
اما بدنش که یکعادی بار شروع به پاسخ دادنامیالی کرده بود، قابل کنترل نبود.
با دیدن این صحنه،هجوم چشمان روح روباه طلاییتقویت از شدت علاقه درخشید.
«ها؟»
انتظار واکنشی را داشت، اماکرد این فراتر از هر چیزیگرم بود که پیشتر دیده بود.
در طول سالیانحالت دراز، نرهای بیشماریمیشد را دیده بود.
با اطمینان میدانست کههجوم این یکی در مقایسهتقویت با آنها بسیار برتر است.
«آه...»
در چشمانشپایی رگهای ازحلقه شیطنت نمایان شد.
قصد داشت لحظهای که شهوت مرد نمایانذهن شد به ذهنش نفوذ کند، اما دیدنمعتاد این صحنه پس از مدتها هیجانش را برانگیخت.
میخواست دستوپازدن اینذهن مرد مغرور راآرزویش در آغوش خود ببیند.
بنابراین، در هیبت چونگریونگ، روح روباه طلایی بدنشمحکم را به بدن موک گیونگون مالید و باصدا نگاهی که میگفت دیگر تاب تحمل ندارد، زمزمه کرد:
«فانی. آه... فانی...»
با یک دست،حالت گونهی موک گیونگونمیشد را نوازش کرد.
در آن دم، رایحههجوم و انرژی عجیبی از دستشکسانی به بینی او سرازیر شد.
چشمان موک گیونگون در هم رفت وکرد حالتی متفاوت از پیش به خود گرفت،دمید گویی در خلسهای عمیق فرو رفته بود.
روح روباهپایی در گوششحلقه نجوا کرد:
«آه... زود باش...فشرده مثل یه حیوون وحشیکرد منو تیکه پاره کن.»
هنوز کلامشهیچ منعقد نشدهنشون بود که—
-چنگ!
موک گیونگون با خشونتلبخند پهلوهای هوسانگیزش را گرفت وسالها بدنش را به جلو راند.
-کوب!
موک گیونگون همچون ددی وحشی به شدتچالش فشار آورد و نالهای از دهان روح روباهانسانی طلایی، که هنوز در سیمای چونگریونگ بود، برخاست.
«هاااک.»
شنیدن آن ناله ازلبخند چهرهی چونگریونگ، گویی او راسالها بیش از پیش تحریک کرد.
مردانگی موکمرد گیونگون سختترپایی و برآمدهتر شد.
چهرهی روح روباهواکنشی طلایی با احساسبارقهای آن، به سرخی گرایید.
«خوبه.»
چه کسیبارقهای از اینلبخند بدش میآمد؟
«زود باش... عجله کن...»
روح روباه طلاییواکنشی بار دیگر در گوشچالش موک گیونگون زمزمه کرد.
علیرغم ضربههای خشن، او به آرامیگرفت و با ریتم حرکت میکرد وصدا چشمانش را به چشمان او دوخته بود.
صورتهایشان چنان نزدیکچالش بود که گویی بینیهایشاناولین به هم ساییده میشد.
فضا آکندهمرد از شهوتی شدیددور و نفسگیر بود.
«آه. قضیه این پسره چیه؟»
انتظار داشت که تحت تأثیرآغوش افسون، بیاختیار و تنها بردمید اساس غریزه با خشونت رفتار کند.
ولی با آن چشمان خیره و مبهوتاولین که به او زل زده بود ونفوذ حرکات آهسته و مکررش، حس عجیبی داشت.
به طرزیمرد عجیب، حتیپایی هیجانانگیزتر هم بود.
«این با بقیه فرق داره.»
حتی زیر افسونکرد او نیز شباهتیگرفت به نرهای دیگر نداشت.
نفسهای سنگینشبارقهای به نالهلبخند بدل شد.
«هاونگ.»
او که پیش از این تنها به اغوالبخند و به فساد کشاندن دیگران میپرداخت، برای نخستینکشانده بار پس از مدتها، هیجانی حقیقی را احساس کرد.
میخواست ازحلقه این لحظه بهآغوش درستی لذت ببرد.
به فسادبارقهای کشاندن او میتوانستدرخشید بماند برای بعد.
اما درمرد آن دم، مزاحمیدور غیرمنتظره پدیدار گشت.
-فاننننی!
چونگریونگ حقیقی، که ضعیف شده وگرفت به سختی هشیار بود، اندکی بهبودصدا یافت و شاهد آن صحنه شد.
-!!!!!!!!
حتی به عنوانفشرده یک روح نیز تابکرد تحمل آن را نداشت.
اگر روح روباه طلایی این کار را در کالبد حقیقی خود انجامباری میداد، شاید تنها احساس ناخوشایندی به او دست میداد، اما دیدن ایندهد عمل در کالبد خودش، او را خشمگین و به طرزی عجیب آشفته میساخت.
«فانیها... شما...»
موک گیونگون به روح روباه طلایی نگریست کهباری دقیقاً چهرهی او را با چشمانی پر از شهوتمیخواستند بر خود داشت، گویی با خودش روبرو شده بود.
انگار داشتمرد با خودشپایی عشقبازی میکرد.
چونگریونگ که مبهوت مانده ونمیده در این حس عجیب گرفتار شدهاولین بود، به سرعت به خود آمد.
«نه.»
پادشاه صدچهره، آن روح روباه طلاییبهجز هیولایی، هزاران سال بود که مردانکشانده بیشماری را اغوا و فاسد کرده بود.
اگر اوضاع را بهپایی حال خود رها میکرد،محکم موک گیونگون قربانی میشد.
با تمام توان،واکنشی انرژی روحانیاش رابارقهای در فریادی دمید.
-فاننننی!
فریاد همچونبارقهای موجی درلبخند فضا پخش شد.
اگر موک گیونگون تحت طلسم یا کنترلکرد ذهنی روح روباه طلایی بود، او امیددمید داشت که این موج آن را بشکند.
اما روح روباهواکنشی طلایی بر فریادبارقهای چونگریونگ پوزخند زد.
«اون دیگه تو مشتمحکم منه. فکر کردی الانگرم میتونه به خودش بیاد؟»
اکنون که در داملبخند میل و غریزه گرفتار بود،سالها راهی برای رهایی وجود نداشت...
اما ناگهان، چیزیفشرده توجه روح روباهحلقه طلایی را جلب کرد.
موک گیونگون لحظهای درنگنشون کرد و به فریادلبخند روح واکنش نشان داد.
«این پسره؟»
تو اینبارقهای وضعیت صدالبخند رو شنید؟
چونگریونگ دوبارهمرد رو به موکدور گیونگون فریاد زد:
«فانی! به خودت بیا!»
-لرزش، لرزش، لرزش!
با فریادهای پیدرپیچالش او، چشمان مبهوتبهجز موک گیونگون سوسو زد.
روح روباه طلایی باپایی دیدن این تغییر ظریف،محکم در دلش نچنچ کرد.
او خود را به شکل روح (چونگریونگ) درآورده بود تابهجز از ضعف ذهنیاش سوءاستفاده کند، اما شاید چون نسخهی اصلیاستفاده نزدیک بود، او به این سرعت تحت تأثیر قرار گرفت.
«حیف شد.»
بیخیال لذتبارقهای بردن بیشتر ازدرخشید آن لحظه شد.
قدرت ذهنی او بسیار قویتردور از انسانهای معمولی بود، بنابراینگرفت غلبهی مکرر بر او دشوار مینمود.
-قاپ!
روح روباه طلایی با هرآغوش دو دست سر موک گیونگون راحتی گرفت و به چشمانش زل زد.
«کاملاً تسخیرتبارقهای میکنم ولبخند مال خودم میکنمت.»
در آن دم، سیاهی بر دیدگانحلقه موک گیونگون سایه افکند و همه چیزگوشش در اطرافش در تاریکی مطلق فرو رفت.
«انسان. بذار ببینیمکرد عمیقترین امیالت ازگرفت کجا آب میخوره.»
روح روباه طلایی بهلبخند اعماق ذهن موک گیونگون نفوذسالها کرد و خاطراتش را کاوید.
برای فاسد کردن و تصاحب کامل او،کرد باید خاطراتی را میخواند که بنیادیترین امیالدمید یا نقاط ضعفش را در خود داشتند.
تکههایی از خاطرات نسبتاًنشون تازه به شکلی محولبخند پدیدار شدند، اما این پسر...
«از این خوشم میاد.»
او فکر میکردچالش که این پسر بااولین انسانهای دیگر فرق دارد.
اعمال و افکارش چنانپایی عجیب بود که باورشمحکم سخت بود او انسان باشد.
او فاسد نشده بود؛ بلکهنمیده از همان آغاز نزدیکتر بهبهجز شر و اهریمن زاده شده بود.
«چطور تا حالاکرد یکی مثل اینگرفت رو پیدا نکرده بودم؟»
او مدتها بودچالش که به دنبالبهجز موجودی خاص میگشت.
همهاش به خاطر پیشگوییایپایی بود که زمانی درمحکم یک بازی (شرطبندی) شنیده بود.
[روح ماه، یا بهتر بگمنمیده روح روباه طلایی، روزی انسانی رواولین ملاقات میکنی که تجسم خودِ اهریمنه.]
[انسان؟ چطور ممکنه یه انسانآغوش خودِ اهریمن باشه؟ گفتی انسانهادمید ناقصن، نه خوبن و نه بد.]
[درسته.
حتی نوبو همدور نمیتونه تمام اسرارمحکم سرنوشت رو درک کنه.]
[نوبوی لعنتی.
چرا چیزیهیچ رو که خودتمنمیده نمیفهمی بهم میگی؟]
[اون یکحلقه نفر رومحکم پیدا کن.
اون چیزی روفشرده که بیشتر ازحلقه همه میخوای برات میاره.]
[...
اون چیزیمرد که میخوامپایی رو میاره؟ راسته؟]
[آره.]
[پس چطور میتونمکرد ببینمش؟ تو که سرنوشتنفسی رو خوب میخونی، نه؟]
[نمیدونم.]
[پس چارهای نیست.
باید به مبارزه ادامه بدی.]
[...
واقعاً کار به اینجا میکشه؟]
[تو با یه معاملهلبخند اومدی پیشم و گفتی چیزیسالها که میخوام رو بهم میگی.
فکر کردی ایندور حرفای مبهم دعوامحکم رو تموم میکنه؟]
[...]
آن کس کهذهن در فکر فروآرزویش رفته بود، سرانجام گفت:
[نوبو از اونفشرده شخص، فقط تختیحلقه آغشته به خون میبینه.]