چپتر 395: بر سر دوراهی (۳)
0«حالا ورق برگشته. با اونمیکنه ذهن هوشیارت، چرا سعی نمیکنییولریانگ حدس بزنی میخوام چی بگم...»
«بکشش بره.»
«...!!؟»
چهره یولمیونگ،شدت شیر تالار بزرگان،همانطور در هم رفت.
الان چه شنیده بود؟
«بکشمش؟»
«موک گیونگون... اون توله برادرتهها...»
«گفتم بکشش.»
«...»
قاطعیتی که در کلامش موج میزد، نه تنها یولمیونگ،مسئله بلکه حتی پیرمرد مو سفیدی را که موک یو-چون راسفید کشانکشان به اینجا آورده بود، در موقعیت ناجوری قرار داد.
آنها گمان میکردند که پیوندراحتی برادری میان این دو برقرارکردن است و هر دو گروگان یکدیگرند.
به همین خاطر، موکمیکنه گیونگون را مهرهای عالیبزرگ برای کنترل او میدیدند.
ولی ایناحساساتش یارو واقعاًسرکوب چه موجودی بود؟
«یعنی دارهشفافیت بلوف میزنه؟ حتیقطعاً اگه اینطور باشه...»
ذرهای تردیدروشنگری در رفتارشمیتواند دیده نمیشد.
حتی لرزشیشدت هم درمیکنه صدایش نبود.
واکنشش چنان بیتفاوت بود کهمیکنه توهینآمیز به نظر میرسید؛ گویییولریانگ با یک غریبه تمامعیار طرف است.
«نه. حتی اگه با هم خوب نباشن،راحتی هیچکس مرگ همخون خودش رو نمیخواد. حتماًدستش داره احساساتش رو به شدت سرکوب میکنه.»
همانطور که ارباب جوان بزرگ، نا یولریانگ گفته بود، اگر کسیفیششش به سطحی فراتر از دیوارِ دیوار برسد — درکی به شفافیتلجبازی قلمرو روشنگری — قطعاً میتواند احساساتش را به راحتی کنترل کند.
پس مسئلهشدت فقط امتحانمیکنه کردن بود.
فیششش!
یولمیونگ دستش راقلمرو بالا برد ومیتواند در سکوت علامت داد.
پیرمرد مو سفید آهی کشیدراحتی و شانه چپ موک یو-چونکردن را به شدت فشار داد.
تق!
«آخ.»
«به خاطر لجبازیقلمرو برادرت، اونم دارهمیتواند بیخودی زجر میکشه.»
«برادر... داری چی میگی...میتواند مطمئن بودم... آخ!... اونفقط مرتیکه حتی ککش هم نمیگزه...»
موک یو-چون از قبل شنیده بود کهجوان آنها قصد دارند از موک گیونگون به عنواندیوارِ اهرم فشاری علیه او استفاده کنند. (یا برعکس).
در پاسخ، پوزخندی زدهسرکوب و گفته بود کهجوان این ترفند هرگز جواب نمیدهد.
آن یارو لنگهقلمرو نداشت؛ درست مثلمیتواند یک شیطان بود.
اگر واقعاً موک یو-چون را برادرکند خود میدانست، حتی در دره خون وبالا اجساد هم آن بلاها را سرش نمیآورد.
فشار!
«هعع!»
درد چنان تیز و برندهقطعاً بود که انگار شانه موکفقط یو-چون داشت از جا کنده میشد.
یولمیونگ سپسروشنگری خطاب بهمیتواند موک گیونگون گفت:
«حتی اگه شونه برادرتمیکنه در حال کنده شدنبزرگ باشه، بازم میگی بکشیمش...؟»
ویژژژ!
پیش از آنکه جمله یولمیونگ بهمیتواند پایان برسد، پیکر موک گیونگون چونکردن روحی سرگردان، بیدرنگ در مقابلش ظاهر شد.
دستش به سرعت برقمیتواند به جلو پرتاب شدفقط تا گردن یولمیونگ را بگیرد.
تراک!
در همان لحظه،شدت یولمیونگ به سرعتهمانطور بدنش را عقب کشید.
در مقابل موک گیونگون، چیزی نامرئیمیتواند اما ناشناخته با نیروی متقابل واکنشکردن نشان داد و ضربه را دفع کرد.
بوم!
«این دیگه چیه؟»
قدرت آن نیرو به طرز چشمگیریهمانطور سنگین بود و پیکر موک گیونگوناگر را حدود پنج قدم به عقب راند.
یولمیونگ صدایش را بالا برد:
«پس همش بلوف بود. واقعاً فکرکند کردی میتونی با گروگان گرفتن من،دستش برادرت رو صحیح و سالم نجات بدی؟»
«گفتم که مرگسرکوب و زندگیش بهارباب یه ورمم نیست.»
«فکر کردی باورشدت میکنم؟ بزرگخاندان کانگ،همانطور شونهش رو بکن.»
«متوجه شدم.»
قرچ!
پیرمرد مو سفید که بزرگخاندانهمانطور کانگ نامیده میشد، انگشتانش راگفته در شانه موک یو-چون فرو کرد.
اما بلافاصلهاحساساتش تا تهسرکوب فرو نبرد.
از آنجا که از او به عنوانراحتی گروگان برای کنترل طرف مقابل استفاده میکرد،دستش با احتیاط و آرام انگشتش را فشار داد.
سپس، درست در همان لحظه—
«همونطور که انتظارسرکوب داشتم، تو همونیارباب هستی که فکر میکردم.»
قرچ! قروچ!
عضلات شانه موک یو-چون منقبض شد،میتواند رگها زیر پوستش ورم کردند وکردن بدنش شروع به حجیم شدن کرد.
بزرگخاندان کانگ که از این تغییرکند ناگهانی جا خورده بود، سعی کرد انگشتشبالا را از شانه موک یو-چون بیرون بکشد.
اما موکشدت یو-چون مچمیکنه دستش را گرفت—
تراک!
و در جا شکست.
«آخ! حرومزاده!»
بزرگخاندان کانگ با مچ شکسته،همانطور دست دیگرش را بالا برد تااگر گلوی موک یو-چون را سوراخ کند.
اما پیش از آنکه بتواند کاری کند،ارباب موک یو-چون پیکر خود را به جلوسطحی پرتاب کرد و از حمله جا خالی داد.
پس از گریز، سرشروشنگری را برگرداند و بهکند بزرگخاندان کانگ خیره شد.
لرزه!
صورتش پوشیده از رگهای ورمکردههمانطور بود، چشمانش کاملاً سرخ وگفته پوستش سیاه و هیولاوار شده بود.
بزرگخاندان کانگ لحظهای مکثسرکوب کرد و احساس ناامنیجوان وجودش را فرا گرفت.
در آن لحظه،قلمرو یولمیونگ، شیر تالارمیتواند بزرگان، فریاد زد:
«چه خبرروشنگری شده؟ ازمیتواند دستمون در رفت؟»
«اون مرتیکه داشتسرکوب یه تکنیک چیارباب عجیب رو مخفی میکرد.»
بزرگخاندان کانگ که شانهاش رامیکنه گرفته بود، حس کرد جریانیولریانگ انرژی موقتاً معکوس شده است.
آن نوع وارونگی، یک روشقطعاً چی بسیار خطرناک بود کهفقط میتوانست به جنزدگی منجر شود.
فقط از رویقطعاً ظاهرش مشخص بود کهمسئله چقدر وضعیت وخیم است.
«قدرتش یهو فوران کرد.»
برای لحظهای، اوشدت بسیار فراتر ازهمانطور بزرگخاندان کانگ رفته بود.
از نظر حجم انرژیروشنگری خالص، او تقریباً بهکند اوج قله رسیده بود.
اما این قدرت به خاطرراحتی آن تکنیک خطرناک، تنها موقتیکردن بود و در درازمدت دوام نمیآورد.
کلنگ!
بزرگخاندان کانگ شمشیرش راسرکوب کشید و ضربهای سهمگین بهبزرگ سمت موک یو-چون روانه کرد.
با این حال—
تراک!
موک یو-چون شمشیر را دفاعهمانطور نکرد، بلکه پیکر خود راگفته به سمت هدفی غیرمنتظره پرتاب کرد.
آن هدف، موک گیونگون بود.
حرکتش شبیهشفافیت به حملهروشنگری به نظر میرسید.
از روی کنجکاوی—
بوم! بوم!
موک یو-چون با استفاده از دست برافراشته و چی احضار شده،گفته حرکت سوم از تکنیک شمشیر مشهور پادشاه تیغه درخشان، یعنی «اولین چرخشقطعاً تیغه مستقیم میونگ ایل دو» را به سمت موک گیونگون رها کرد.
شتاب و نیروی حرکتروشنگری چنان وحشیانه بود کهکند گویی واقعاً قصد کشتن داشت.
«چقدر احمقروشنگری بودم که حتیراحتی ذرهای امید داشتم.»
در حقیقت، موک یو-چون میتوانستهمانطور با استفاده از تکنیک چیگفته خون معکوس از اسارت فرار کند.
اما میخواست یک بار دیگر امتحان کندارباب که آیا موک گیونگون واقعاً او راسطحی به چشم همخون خود میبیند یا نه.
اگر حتی سوسویی از تردید درمیتواند او میدید، با خود میگفت: «هرچقدرکردن هم که بیرحم باشه، باز هم انسانه.»
ولی حالا، تمامقطعاً امید و دلبستگیاشکند بر باد رفته بود.
«حالا که میخواستی منو دور بندازی،ارباب خودم همین الان نابودت میکنم وکسی تمام پیوندهای خونی و خویشاوندی رو میبرم.»
شمشیر موک یو-چون که با تکنیک چیارباب خون معکوس به بالاترین حد قدرت رسیدهسطحی بود، بیرحمانه به سمت موک گیونگون اوج گرفت.
اما—
کلنگ!
موک گیونگون باسرکوب خونسردی و بدون هیچجوان مشکلی حمله را گرفت.
شتاب و قدرت شمشیرسرکوب موک یو-چون بیتردید درجوان اوج قلمرو خارقالعاده بود.
ولی اینشفافیت دیگر چهروشنگری وضعی بود؟
موک یو-چونپیوند که گیجمیان شده بود، پرسید:
«چرا بهم حمله کردی؟»
«تو... چطور؟»
زمانی که پیش از این مبارزهکند کرده بودند، به لطف تکنیک «چیدستش خون معکوس»، قدرتشان تقریباً برابر بود.
اما اکنوناحساساتش چه اتفاقیسرکوب افتاده بود؟
لرزش!
تق! تق!
موک یو-چون با استفاده از «چی خونهمین معکوس»، چی خود را به بالاترین حدولی ممکن رساند، اما دستانش حتی ذرهای تکان نخوردند.
موک گیونگون حتی چی خاصی را در دستانش متمرکز نکردهگفته بود، پس چگونه میتوانست با دستان خالی در برابر انرژیایقلمرو که تقریباً با حملات ارشد کانگ برابری میکرد، تاب بیاورد؟
موک یو-چون که ماتسرکوب و مبهوت مانده بود،جوان صدای موک گیونگون را شنید:
«از چشمات پیداستفراتر که روحت آسیببرسد ندیده. خیلی پیشرفت کردی.»
«پیشرفت؟ داری چه چرندیاتی میبافی...»
«اگه واسه این عصبانیمیان شدی که گفتم بکشنت، میتونمیکدیگرند این یه بار رو ببخشمت.»
«چی؟»
«دست ازاین سرم بردار وگروگان بزن به چاک.»
پووم!
«آخ!»
به محض اینکه حرفش تمامقطعاً شد، مشت موک گیونگون به آرامیامتحان به شکم موک یو-چون برخورد کرد.
ضربه سنگینی نبود، تنها تلنگری آرام، امااست کمر موک یو-چون همچون میگو خم شد وکنترل پیکر الهیاش با شدت به عقب پرتاب گشت.
بوم! گرومب! انفجار!
او دیواری راقطعاً در فاصله ده لایهمسئله آنطرفتر در هم شکست.
پس از چندین بار غلتمیکنه خوردن در آن سوی دیوار،یولریانگ موک یو-چون بالاخره متوقف شد.
«اوه...»
موک یو-چون که رویمیتواند زمین پهن شده بود، حقیقتاًامتحان مات و مبهوت مانده بود.
او دیوانهوار تمرین کردهاست بود تا بدهیاش راخاطر با آن یارو صاف کند.
ولی این دیگر چه وضعی بود؟ حالا حتیبزرگ لیاقت جنگیدن با او را هم نداشت؛ یک مشتبرسد آرام، امعاء و احشایش را به آشوب کشیده بود.
خون در گلویش بالا آمد و دیگرارباب نتوانست تکنیک چی خون معکوس را حفظسطحی کند؛ بدنش به آرامی به حالت عادی بازگشت.
«لعنتی.»
بوم!
مشتش را با خشممیکنه بر زمین کوبید، چشمانش ازیولریانگ شدت غضب سرخ شده بود.
او اینهمه سخت تلاش کرده بود، اما آن یاروامتحان چنان قدرتمند شده بود که در برابرش حس میکردآهی یک تازهکار یا حتی کمتر از یک حشره است.
این غیرقابلتحمل بود.
در همین حین، یولمیونگ از تالار ارشدان باکند دیدن اینکه موک یو-چون تنها با یک مشتبرد موک گیونگون از پا درآمد، مخفیانه لب گزید.
آیا واقعاً میتوانستند از پیوندهای خانوادگی بهاست عنوان اهرم فشار استفاده کنند، در حالی کهکنترل این دو نفر عملاً بدتر از دشمن بودند؟
«یک کارتاین کاملاً سوختهاست و بیمصرف.»
پس چارهای نبود.
با بیمعنی شدنشدت وضعیت گروگانگیری، تنها دوارباب گزینه باقی مانده بود.
کسانی که آنها را محاصره کرده بودند، گروه نخبهای بودند که مخفیانهمیتواند توسط تالار ارشدان آموزش دیده بودند، به همراه استادان بزرگ، استادان اعظم وسفید فراتر از آن که توسط ارباب جوان بزرگ، نا یولریانگ احضار شده بودند.
ده استاد در سطح اوج مطلق، حدود پنجاهگروگان نفر بالاتر از سطح قله، و نزدیک بهمیدیدند چهارصد متخصص درجهیک که توانسته بودند گرد هم آورند.
اگر زمان بیشتری داشتند، شایدراحتی میتوانستند نیروهای بیشتری جمع کنند،کردن اما فعلاً حد توانشان همین بود.
اگرچه این نیرویی سهمگین محسوب میشد، اما دربزرگ برابر استاد بزرگی در سطحی فراتر از دیوارِدیوار دیوارها — یعنی قلمرو شش آسمان — کافی نبود.
بنابراین، بهترینروشنگری نیروی آماده،میتواند اکنون خودشان بودند.
هوووم!
یولمیونگ با یکبرادری دست علائم دستی رااست شکل داد و گفت:
«حالا که گروگانگیری بیمعنی شده، بهکند نظر میاد خونریزی اجتنابناپذیره. راستش امید داشتیمبالا جوونی مثل تو به ما ملحق بشه.»
«همچین اتفاقی نمیفته. و اینکه...»
چشمان موک گیونگون از روی یولمیونگ عبورمسئله کرد و به سمت حضور شفاف وبرد درخشانی چرخید که انرژی شیطانی ضعیفی ساطع میکرد.
با دیدن اینشدت صحنه، یولمیونگ باهمانطور تحسین لب گزید.
«واقعاً بااستعدادی. اگه کمی زودترقطعاً میدیدمت، حتماً تو رو بهفقط عنوان شاگرد هنرهای شیطانی قبول میکردم.»
او اینروشنگری حرف رامیتواند صادقانه میزد.
آن انرژی شیطانی محو که از او محافظت میکرد، متخصصی در «تکنیک جذب»میدیدند بود که چنان ماهرانه خود را پنهان کرده بود که حتی نیروهای اصلیتردید «فانگ وول» (دندان ماه) و شیاطین قمری نیز نمیتوانستند آن را تشخیص دهند.
تنها کسانی در سطح «فانگ ایل» (دندان خورشید) یا بالاتر متوجهاگر آن میشدند، با این حال این مرد جوان که هنوز بهقطعاً بیست سالگی هم نرسیده بود، چنین استعداد شگرفی از خود نشان میداد.
«این حرف رو زیاد شنیدم.میکنه حتی اساتید هنر شیطانی وونسالگاکیولریانگ هم قبل از مردن همینو میگفتن.»
«قبل ازسطحی مردن؟ صبردیوارِ کن... نکنه منظورت؟»
«اونا تکنیک اتصال منروشنگری رو کشتن و حتیکند سعی کردن ردم رو بزنن.»
«!؟»
گوشهای یولمیونگ تیز شد.
او باور داشت کسی که پشت این ماجراست، «جوکامتحان مینوسئون»، یکی از «خدایان شش جهت» است که این سو-اوککشید از وونسالگاک را با کنترل روح تحت فرمان درآورده بود.
او اطمینان داشت کهسرکوب هیچکس دیگری نمیتواند برجوان تکنیک ردیابیاش غلبه کند.
اما حالا...
«این پسره... اونبرادری واقعاً در برابر تکنیکاست ردیابی من مقاومت کرد؟»
یولمیونگ حقیقتاً حیرتزده بود.
این تازهکار جوان، که حتی لقبارباب خداگونهای مثل «فانگ شین» (دندان خدا) نداشت،سطحی در برابر تعقیب او مقاومت کرده بود.
این دیگرروشنگری چه جانورمیتواند رذلی بود؟
میگفتند مهارت رزمیاش با قلمرو اوج ششارباب آسمان قابل مقایسه است و در هنرهایسطحی شیطانی نیز نیرویی در سطح خدا دارد؟
در حالی که یولمیونگ درقطعاً شگفتی فرو رفته بود، موک گیونگونامتحان شمشیر شیطانی «آکجوک» را بیرون کشید.
«میخواستم اگه چشمم بهت افتاد حداقلبرقرار اون سمتت رو بکشم، پس شانستمهرهای زد که درست جلوی روم سبز شدی.»
«میخوای من رو بکشی؟ ها!»
موک گیونگونشدت خندهای سردمیکنه سر داد.
«بهتره اونروشنگری تکنیک نامرئیت روراحتی زیادی دستبالا نگیری.»
«هه.»
با شنیدنشفافیت این حرف، یولمیونگقطعاً پوزخندی سرد زد.
موک گیونگون اصلاً اهمیتیمیان نداد و شمشیر آکجوکگروگان را نیمهکاره بیرون کشید.
شوووو!
در آن لحظه،قطعاً خنده یولمیونگ قطعکند شد و گفت:
«از وقتی لقب فانگ شینمیکنه رو گرفتم، این اولین بارهیولریانگ که اینقدر تحقیر میشم. بسیار خب.»
«فانگ شین؟»
آیا او همینبرادری الان خود رابرقرار فانگ شین نامید؟
یولمیونگ که غافلگیرقطعاً شده بود، علائمکند دستی را شکل داد.
تلق! تلق! تلق! تلق!
ایم (臨)!احساساتش بیونگ (兵)! گهمیکنه (皆)! جین (進)!
گر گرفتگی! شعله!
در همان لحظه، گویهایمیتواند آتشین همچون تگرگ ازفقط آسمان شروع به باریدن کردند.
بوم! بوم! بوم! بوم!
این منظره عجیب باعثسرکوب شد حتی چشمان ارشدجوان کانگ از حدقه بیرون بزند.
این دیگرسطحی چه پدیدهدیوارِ عجیبی بود؟
سپس یولمیونگشفافیت با صداییروشنگری پرمعنی گفت:
«من میونگریول هستم، جادوگر بزرگ پاویون مبدأ طلایی. اولینامتحان نفر از خدایان شش جهت که هیولاهای روحانی سطح بالاکشید را به عنوان ارواح تکنیک جذب خود در اختیار دارند.»
غرررررررش!
به محض اینکه سخنش پایان یافت، حضور عظیم وبزرگ سفید خالصی که پیش از آن نامرئی بود، ظاهر شددرکی و چنان بلند غرید که صدایش در تمام جهات پیچید.