---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

راز، قدرت، آشوب

چپتر 197: وفاداری (۴) • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 197: وفاداری (۴)

0

سئوپ چون، کاپیتان گارد سوم تالار اصلی، که به تازگی سیمای حقیقی‌کردی​ موک گیونگ‌ون را، آکنده از شرارتی ناب، به نظاره نشسته بود، برای‌اینجا​ لحظه‌ای زبان در کامش خشکید و سرمایی استخوان‌سوز بر ستون فقراتش دوید.

او پنداشته‌حواس​ بود که به‌زیاده‌روی​ خطا رفته است.

سئوپ چون گمان می‌برد که‌توانست​ موک گیونگ‌ون شباهتی به نا‌کردی​ یول‌ریانگ، پسر ارشد رهبر فرقه دارد.

اما حقیقت چنین نبود.

هر دو بی‌تردید با مردمان عادی تفاوت داشتند، اما در حالی‌زیاده‌روی​ که نا یول‌ریانگ سرد و عاری از احساس می‌نمود و تنها‌چرا​ در پی سلطه بود، موک گیونگ‌ون گویی تجسم خودِ شرارت ناب بود.

چگونه چنین موجودی می‌توانست‌بازیابد​ وجود داشته باشد؟ لرزه‌ای‌گفتم​ از اعماق وجودش برخاست.

در همان لحظه...

گرومپ!

مونگ مویاک‌لطف​ بر زمین‌چنگال​ نقش بست.

چشمانش به سفیدی‌خود​ گرایید و بدنش‌کردی​ به شدت تشنج کرد.

اوضاعش وخیم به نظر می‌رسید.

نه تنها بازویش قطع شده بود، بلکه گردنش‌همون​ نیز تا مرز بریده شدن پیش رفته بود‌نمیشه​ و او را در شوک فرو برده بود.

به لطف آن صدا، سئوپ چون‌گرفتار​ که برای لحظه‌ای در چنگال وحشت گرفتار‌هان​ شده بود، توانست حواس خود را بازیابد.

«زیاده‌روی کردی.»

«هان؟»

«گفتم زیاده‌روی کردی!»

«منظورت چیه؟»

«تو که وفاداریت رو قبلاً ثابت کرده‌هان​ بودی. پس چرا کار رو به اینجا‌کرده​ کشوندی؟ اگه همون موقع تمومش می‌کردی، خیلی...»

«با تظاهر‌چنگال​ کردن که‌گرفتار​ چیزی ثابت نمیشه.»

«این...»

«راه دیگه‌ای هم هست که ثابت‌گرفتار​ کنی داری به دستور معاون رهبر‌کردی​ جاسوسی منو می‌کنی یا نوچه بقیه وارث‌هایی؟»

سئوپ چون نتوانست پاسخی دهد.

هرچند از حد‌وحشت​ گذشته بود، اما حرف‌های‌خود​ موک گیونگ‌ون درست بود.

یا بهتر بگوییم، هوشمندانه بود. «بخاطر همین کار، حالا دیگه با این یارو تو یه‌چیزی​ کشتی گیر افتادم.» لحظه‌ای که او به مونگ مویاک، پسر معاون رهبر حمله کرد، سئوپ چون‌نتوانست​ چاره‌ای جز پیروی از موک گیونگ‌ون نداشت تا از دشمنی با معاون رهبر در امان بماند.

«هاه.» با این‌صدا​ حال، نمی‌توانست گیجی‌اش‌گرفتار​ را کنار بگذارد.

همین چند لحظه پیش بود که می‌خواست همراه با موک‌چیه​ گیونگ‌ون به دستاوردهای بزرگی برسد و نام خاندانشان را فراتر‌اگه​ از انجمن آسمان و زمین، در سراسر دشت‌های مرکزی پرآوازه کند.

اما با دیدن چهره واقعی‌توانست​ شرارت در درون موک گیونگ‌ون،‌کردی​ ترس وجودش را فرا گرفت.

آیا واقعاً می‌توانست به این مرد اعتماد‌اگه​ کند و از او پیروی نماید؟ یا‌کردن​ این بدترین انتخابی بود که می‌توانست بکند؟

«چرا اونجوری زل زدی؟»

«... راستش، می‌ترسم.»

«می‌ترسی؟»

«آره.»

«از چی؟»

«فقط داشتم فکر می‌کردم که‌زیاده‌روی​ ترسیدم و اینکه آیا انتخاب تو‌وفاداریت​ واقعاً تصمیم درستی بود یا نه.»

«خیلی صادقی.»

«حتی بعد از اینکه دلم‌اینجا​ رو صابون زده بودم، دیدن خودِ‌می‌کردی​ واقعیت باعث میشه نتونم نادیده‌اش بگیرم.»

«خودِ واقعی...»

موک گیونگ‌ون آرام خندید.

سپس به سئوپ چون‌گرفتار​ نزدیک شد و ضربه‌ای‌بازیابد​ آرام به شانه‌اش زد.

«خوشم اومد. اینکه بدون‌کار​ رو برگردوندن تو چشمام‌همون​ نگاه می‌کنی، قابل تحسینه.»

«...»

تعریف عجیبی بود.

آیا باید آن را به عنوان ستایش‌خود​ می‌پذیرفت؟ با این حال به طرز عجیبی،‌چیه​ کلمات این مرد جوان او را ناآرام می‌کرد.

آیا به خاطر‌چرا​ ویژگی‌های رهبری این پسر‌اگه​ بود؟ یا بزرگی شخصیتش؟

سئوپ چون‌لطف​ لب به‌چنگال​ سخن گشود.

«یه خواسته دارم.»

«غیر از دست‌وحشت​ راست و چپ،‌حواس​ آرزوی دیگه‌ای هم داری؟»

«آره، دارم.»

«چیه؟»

«ترس جای خود، ولی‌بازیابد​ امیدوارم دنبال کردن تو‌گفتم​ ارزشش رو داشته باشه.»

لبان موک گیونگ‌ون تکانی خورد.

ارزشش را داشته باشد.

از لحظه‌ای که با هم در این مسیر خونین قدم‌بازیابد​ گذاشتند، آیا این مرد واقعاً رضایتی در آن می‌یافت؟ تردیدها‌کرده​ به جانش افتاد، اما سپس صدای چونگ‌ریونگ در سرش پیچید.

«نیازی نیست زیاد فکر کنی.»

«...؟»

«هیچ رابطه ارباب و نوکری بدون‌کشوندی​ بده‌بستون وجود نداره. به ارزشش فکر‌خیلی​ نکن؛ فقط چیزی که لازمه رو بده.»

«فهمیدم. باز‌لطف​ دارم یه چیز‌وحشت​ جدید یاد می‌گیرم.»

با شنیدن سخنان‌خود​ موک گیونگ‌ون، چونگ‌ریونگ‌کردی​ گلویش را صاف کرد.

«اهم. قضیه‌چنگال​ این یادگیری‌گرفتار​ یهویی چیه دیگه؟»

موک گیونگ‌ون‌بودی​ خندید و به‌اینجا​ سئوپ چون گفت:

«زیاد نگران نباش. اگه نقشت رو‌گرفتار​ درست ایفا کنی، مطمئناً به چیزی‌کردی​ که می‌خوای می‌رسی. بهت قول میدم.»

سئوپ چون نفسی راحت کشید.

شنیدن این حرف از‌گرفتار​ زبان موک گیونگ‌ون باعث‌بازیابد​ شد احساس بهتری پیدا کند.

امیدوار بود که همین‌طور باشد.

این‌گونه، این‌لطف​ انتخاب بدترین‌چنگال​ گزینه نخواهد بود.

«پات!»

با حل شدن این مسئله، سئوپ‌حواس​ چون روی یک زانو نشست، دستانش‌گفتم​ را مشت کرد و فریاد زد:

«من، سئوپ چون، کاپیتان گارد‌اینجا​ سوم تالار اصلی، به ارباب موک‌می‌کردی​ گیونگ‌ون سوگند وفاداری می‌خورم. لطفاً بپذیرید.»

«...»

موک گیونگ‌ون با نگاهی ثابت‌زیاده‌روی​ به سئوپ چون که در‌چیه​ حال ادای سوگند وفاداری بود، نگریست.

چیزی متفاوت در چشمانش بود.

سئوپ چون با کسانی که‌اینجا​ پیش از این زیر بال‌تمومش​ و پر گرفته بود، فرق داشت.

او با‌لطف​ پای خودش‌چنگال​ آمده بود.

و حتی پس از دیدن ذات‌کردی​ حقیقی موک گیونگ‌ون، رو برنگرداند و‌قبلاً​ در مورد ترسش صداقت نشان داد.

«اینم بد نیست.»

«چون یه زیردست‌چرا​ رو درست و‌کشوندی​ حسابی به دست آوردی.»

«این‌طوره؟»

با شنیدن‌حواس​ سخنان چونگ‌ریونگ،‌بازیابد​ موک گیونگ‌ون خندید.

درست و حسابی، هان؟‌گرفتار​ این تنها چیزی بود که‌زیاده‌روی​ کاملاً با آن موافق نبود.

او صرفاً بهترین‌چرا​ انتخاب را برای‌کشوندی​ موقعیت انجام می‌داد.

«قبول می‌کنم.»

موک گیونگ‌ون‌حواس​ خطاب به‌بازیابد​ سئوپ چون گفت.

سئوپ چون پس از پذیرفته‌توانست​ شدن وفاداری‌اش، تعظیم عمیقی کرد‌کردی​ تا احترام شایسته را نشان دهد.

گفته می‌شد که ارباب، استاد‌اینجا​ و پدر یکی هستند، پس احترام‌می‌کردی​ از طریق تعظیم نشان داده می‌شد.

پس از پایان‌صدا​ مراسم، سئوپ چون‌گرفتار​ برخاست و گفت:

«از اونجا که شما رو به عنوان‌هان​ اربابم خدمت می‌کنم، از این به بعد با‌بودی​ احترام شایسته رفتار می‌کنم. لطفاً راحت صحبت کنید.»

«کم‌کم این کار رو می‌کنم.»

«نیازی به‌بودی​ رسمی بودن نیست.‌اینجا​ فقط راحت باشید...»

«وقتش که‌لطف​ برسه، میشم.‌چنگال​ فعلاً اینجوری راحتم.»

سئوپ چون‌حواس​ نتوانست حیرتش‌بازیابد​ را پنهان کند.

اما اگر اربابش موک گیونگ‌ون‌توانست​ چنین می‌گفت، چه می‌توانست بکند؟‌کردی​ او از خواست اربابش پیروی می‌کرد.

به نظر‌بودی​ می‌رسید اولویت‌کار​ همین باشد.

سئوپ چون در حالی که وضعیت‌گرفتار​ مونگ مویاک، پسر معاون رهبر را که‌هان​ هنوز بیهوش بود بررسی می‌کرد، آهی کشید.

«هوف. خونریزی‌حواس​ شدیده و حالش‌زیاده‌روی​ اصلا خوب نیست.»

درست همان‌طور که انتظار می‌رفت.

تات-تات-تات-تاک!

سئوپ چون نقطه خونریزی را فشار داد، با عجله دست چپ‌زیاده‌روی​ قطع‌شده مونگ مویاک را بالاتر از قلبش گرفت، آستینش را پاره‌چرا​ کرد و آن را محکم بست تا خونریزی را بند بیاورد.

پس از انجام‌خود​ این اقدامات، سئوپ چون‌هان​ با حسرت نچ‌نچ کرد.

«ارباب، نقشه‌ای دارید؟»

«نقشه؟»

«بله. نمی‌خوام بابت چیزی که اتفاق افتاده سرزنش‌حواس​ کنم، ولی اون پسر معاون رهبره. و برای‌چیه​ این مأموریت انتخاب شده بود. این واقعاً مشکلی نداره؟»

سئوپ چون حقیقتاً نگران بود.

آیا مونگ مویاک با دست قطع‌شده‌اش می‌خواست به مأموریت با آن‌ها ادامه‌گفتم​ دهد؟ یا ممکن بود برگردد و این موضوع را به رهبر فرقه‌اگه​ یا معاون رهبر گزارش دهد؟ این کار همه چیز را خراب می‌کرد.

ولی...

«نگرانی؟»

موک گیونگ‌ون‌حواس​ هیچ نشانی از‌زیاده‌روی​ نگرانی بروز نداد.

آیا اصلاً نگران دردسری که این کار ممکن‌بازیابد​ بود ایجاد کند نبود؟ سئوپ چون در حالی‌قبلاً​ که اخم کرده بود، شنید که موک گیونگ‌ون گفت:

«اول بدنش رو‌چرا​ بگرد ببین چیزی‌کشوندی​ داره یا نه.»

«هان؟»

«گفتم بگردش.»

«... اطاعت میشه.»

سئوپ چون با اینکه گیج‌اینجا​ شده بود، بدون سوال بیشتر‌تمومش​ وسایل مونگ مویاک را جستجو کرد.

به جز مقداری سکه نقره‌وحشت​ و یک پلاک شناسایی انجمن‌بازیابد​ آسمان و زمین، چیز خاصی نبود.

اما برخلاف انتظار، چیزی را پیدا‌کردی​ کرد که داخل کیسه کوچکی درون‌قبلاً​ کفش چرمی مونگ مویاک مخفی شده بود.

خش‌خش...

«هوم؟ این چیه؟»

داخل آن‌لطف​ یک بطری‌چنگال​ قرمز کوچک بود.

چرا باید این را داخل کفش مخفی‌هان​ کند؟ چشمان سئوپ چون پر از سوظن‌کرده​ شد و آن را به موک گیونگ‌ون داد.

«این رو قایم کرده بود.»

«که اینطور؟»

موک گیونگ‌ون بطری کوچک‌چنگال​ را که به اندازه‌حواس​ دو انگشت بود، تکان داد.

حدس زدن‌حواس​ محتویات درونش‌بازیابد​ دشوار بود.

سپس موک گیونگ‌ون با‌گرفتار​ سر به مونگ مویاک‌بازیابد​ اشاره کرد و گفت:

«بیدارش کن.»

«الان بیدارش کنم اشکالی نداره؟»

«چرا باید داشته باشه؟»

«اطاعت.»

سئوپ چون نقطه خونی مونگ‌اینجا​ مویاک را فشار داد و انرژی‌می‌کردی​ درونی‌اش را به کالبد او دمید.

طولی نکشید‌لطف​ که چشمان مونگ‌وحشت​ مویاک باز شد.

«هوک!»

ناگهان سیخ سرجایش نشست و در حالی‌خود​ که به شدت سرفه می‌کرد، با نگاهی‌چیه​ گیج و مبهوت به سئوپ چون خیره شد.

«کوه، کوه...»

برای لحظه‌ای، مونگ مویاک‌چنگال​ گمان کرد تمام این‌ها‌حواس​ خواب و خیال بوده است.

اما نگاهش که به‌بازیابد​ بازوی چپ قطع‌شده‌اش افتاد،‌گفتم​ دریافت که حقیقت دارد.

چهره‌اش از‌چنگال​ شدت درد‌گرفتار​ در هم رفت.

سئوپ چون نتوانست‌چرا​ احساس عذاب وجدان‌کشوندی​ درونی‌اش را پنهان کند.

«... تقصیر من‌صدا​ بود که دستش‌گرفتار​ رو از دست داد.»

اگر همان‌طور که موک گیونگ‌ون گفته بود،‌هان​ از همان ابتدا به قصد کشت حمله‌کرده​ می‌کردند، شاید کار به قطع شدن بازویش نمی‌کشید.

از دست دادن یک دست برای‌حواس​ یک رزمیکار ضربه‌ای مهلک بود که‌گفتم​ تعادل و قدرت را مختل می‌کرد.

سئوپ چون‌بودی​ حال او را‌اینجا​ خوب درک می‌کرد.

سپس مونگ مویاک در حالی‌وحشت​ که چشمانش مملو از احساسات‌بازیابد​ متناقض بود، لب به سخن گشود:

«به فرقه خیانت کردین؟»

سئوپ چون فوراً‌وحشت​ دستانش را به‌حواس​ نشانه انکار تکان داد.

«ابداً! چرا‌بودی​ باید به‌کار​ فرقه خیانت کنیم؟»

«پس چرا؟!»

صدای مونگ مویاک بالا رفت.

سرشار از خشم به سئوپ‌توانست​ چون چشم‌غره رفت و سپس‌کردی​ رو به موک گیونگ‌ون کرد.

«کار تو بود؟»

و به‌لطف​ بازوی بریده‌شده‌اش‌چنگال​ اشاره کرد.

هرچند دلش می‌خواست در تلافی دستان آن‌ها را هم‌منظورت​ قطع کند، اما چون می‌دانست در موضع ضعف قرار دارد،‌کشوندی​ خشم خود را فرو خورد و صدایش را پایین آورد.

موک گیونگ‌ون‌چنگال​ لبخندی زد‌گرفتار​ و گفت:

«چون دستت‌بودی​ قطع شده‌کار​ بهت برخورده؟»

«تو...!»

با شنیدن این لحن تمسخرآمیز،‌زیاده‌روی​ خشمی که به زحمت سرکوب‌چیه​ کرده بود دوباره زبانه کشید.

سئوپ چون هشدار داد:

«آروم بگیر.»

«آروم بگیرم؟ تو این وضعیت چطور‌گرفتار​ آروم باشم؟ مگه اینکه جاسوس یا خائن‌هان​ باشین، وگرنه چطور تونستین همچین کاری کنین؟»

«...»

سئوپ چون پاسخی نداشت.

شرم داشت بگوید‌چرا​ تمام این‌ها برای‌کشوندی​ اثبات وفاداری بوده است.

اما موک گیونگ‌ون‌صدا​ هیچ نشانی از‌گرفتار​ چنین احساساتی بروز نمی‌داد.

او همچنان با لبخند به‌زیاده‌روی​ مونگ مویاک نزدیک شد و‌چیه​ بطری قرمز رنگ را جلو گرفت.

«مهم‌تر از‌چنگال​ اون، بگو‌گرفتار​ ببینم این چیه؟»

خشم مونگ‌بودی​ مویاک به‌کار​ سرعت فروکش کرد.

«چطور...؟»

آن بطری را پدرش،‌بازیابد​ معاون رهبر «مونگ سئو-چون»‌گفتم​ به او داده بود.

[اگه با فرقه‌های عدالت تماس گرفت‌حواس​ یا حرکات مشکوکی ازش دیدی، از این‌منظورت​ استفاده کن. خودت که می‌دونی چطوری، نه؟]

مونگ مویاک ناخودآگاه مچ پاهایش را‌کشوندی​ روی هم انداخت تا وجود بطری‌خیلی​ مخفی‌شده در کفشش را بررسی کند.

اما خبری از آن نبود.

«لعنتی.»

مطمئن بود کسی‌وحشت​ جیب و وسایلش‌حواس​ را گشته است.

قرار بود این وسیله‌کار​ علیه خودِ موک گیونگ‌ون،‌همون​ گروگانِ فرقه عدالت، استفاده شود.

دیدن آن بطری در‌چنگال​ دستان خود او، مونگ‌حواس​ مویاک را مبهوت کرده بود.

در حالی که مونگ‌بازیابد​ مویاک زبانش بند آمده‌گفتم​ بود، موک گیونگ‌ون دوباره پرسید:

«که نمیخوای‌چنگال​ بگی چون مال‌توانست​ خودته نمیدونی چیه؟»

«...»

«چرا لالمونی‌لطف​ گرفتی؟ نکنه‌چنگال​ نمی‌دونی چیه؟»

مونگ مویاک که در‌بازیابد​ برابر رگبار سؤالات گیر‌گفتم​ افتاده بود، طفره رفت.

«واسه مأموریته.»

«مأموریت؟»

«آره.»

با خودش فکر کرد که هنوز‌کردی​ از آن استفاده نکرده و چون مأموریت‌ثابت​ محرمانه بود، یک پاسخ مبهم کفایت می‌کرد.

مثلاً چه کاری‌وحشت​ از دستشان برمی‌آمد؟ اما‌خود​ موک گیونگ‌ون پوزخندی زد.

«واسه مأموریت؟»

«آره، چیز خاصی نیست.»

«مأموریت که‌حواس​ شروع بشه‌بازیابد​ خودت می‌فهمی...»

«مأموریت که همین‌وحشت​ الانش شروع شده،‌حواس​ چرا الان نباید بدونم؟»

موک گیونگ‌ون دست‌بردار‌چرا​ نبود، اما مونگ مویاک‌اگه​ با خونسردی پاسخ داد:

«گروه پیشرو‌لطف​ توضیح میدن. من‌وحشت​ واقعاً خبر ندارم.»

«گروه پیشرو؟»

«آره.»

همین باید دهانش را می‌بست.

اما...

«هوم، که اینطور؟»

موک گیونگ‌ون سری تکان‌گرفتار​ داد و ناگهان درپوش‌بازیابد​ بطری را باز کرد.

پاپ!

«داری چه‌لطف​ غلطی می‌کنی؟‌چنگال​ زودباش ببندش!»

مونگ مویاک‌حواس​ با وحشت‌بازیابد​ فریاد زد.

موک گیونگ‌ون‌چنگال​ سرش را‌گرفتار​ کج کرد.

«چرا این‌قدر جا خوردی؟»

«ببندش! گفتم ببندش!»

«عجیبه... اگه نمی‌دونی چیه،‌بازیابد​ پس چرا وقتی بازش‌گفتم​ کردم این‌طور وحشت کردی؟»

«اون... اون...»

«هنوزم می‌خوای بگی نمی‌دونی؟»

«ف-فقط شنیدم‌لطف​ چیز خطرناکیه. تو‌وحشت​ رو خدا ببندش.»

مونگ مویاک التماس می‌کرد.

موک گیونگ‌ون بطری‌وحشت​ را به صورت‌حواس​ او نزدیک‌تر کرد.

مونگ مویاک تقلا‌چرا​ کرد و سعی داشت‌اگه​ خود را عقب بکشد.

«تو واقعاً...!»

«نگهش دار.»

با دستور موک گیونگ‌ون، سئوپ‌توانست​ چون شانه مونگ مویاک را‌کردی​ محکم گرفت و فشار داد.

«و-ولم کنین!»

مونگ مویاک دیوانه‌وار مقاومت می‌کرد.

موک گیونگ‌ون حسابی کنجکاو‌بازیابد​ شده بود که بداند‌گفتم​ چه چیزی داخل آن است.

بطری را نزدیک‌تر‌وحشت​ آورد و با‌حواس​ لحنی طعنه‌آمیز گفت:

«اگه خطرناکه، چرا یه کم امتحانش نکنیم؟ تو‌همون​ که با این بدن ناقص دیگه به درد‌نمیشه​ مأموریت نمی‌خوری، پس حداقل به خاطر ما فداکاری کن...»

«پ-پوک‌سه‌چونگ!»

«ها؟»

«اون پوک‌سه‌چونگه! اون‌قدر ریزه که می‌تونه‌حواس​ از راه دهن یا بینی وارد بدنت‌منظورت​ بشه. تو رو خدا ببندش. التماست می‌کنم!»

مونگ مویاک‌بودی​ بالاخره حقیقت‌کار​ را فاش کرد.

موک گیونگ‌ون تک‌خنده‌ای‌صدا​ زد و در‌گرفتار​ بطری را بست.

«گفتی نمی‌دونی،‌حواس​ ولی که‌بازیابد​ خوبم می‌دونستی.»

«...»

«این‌قدر نلرز. دهانه‌ش‌چرا​ رو با انرژی‌کشوندی​ مهر و موم کردم.»

مونگ مویاک‌لطف​ دندان‌هایش را‌چنگال​ به هم سایید.

این مردک‌حواس​ داشت با‌بازیابد​ او بازی می‌کرد.

اما نشان دادن‌وحشت​ احساسات در این‌حواس​ لحظه کمکی نمی‌کرد.

«بهم دستور دادن برای‌کار​ مأموریت مخفی نگهش دارم. از‌موقع​ روی بدخواهی قایمش نکرده بودم.»

«که اینطور.‌لطف​ حالا این‌چنگال​ پوک‌سه‌چونگ دقیقاً چیه؟»

موک گیونگ‌ون هم‌خود​ تا به حال‌کردی​ اسمش را نشنیده بود.

مونگ مویاک توضیح داد:

«یه نوع‌بودی​ حشره بومی‌کار​ بیابان‌های مناطق غربیه.»

«خب حشره بودنش که مشخصه.‌وحشت​ ولی با اون واکنشی که‌بازیابد​ نشون دادی، لابد خیلی خطرناکه؟»

«آره. وارد رگ‌های‌خود​ خونی میشه و‌کردی​ توی رگ‌ها حرکت می‌کنه.»

«میره توی رگ‌های خونی؟»

سئوپ چون با شنیدن این‌اینجا​ حرف زبانش را به نشانه‌تمومش​ تاسف و ترس تکان داد.

حتی شنیدنش هم وحشتناک بود.

با خودش فکر کرد چرا‌زیاده‌روی​ باید همچین چیز خطرناکی رو‌چیه​ برای یه مأموریت بازپس‌گیری ساده بیارن؟

موک گیونگ‌ون گفت:

«فقط اینکه توی رگ‌ها حرکت‌اینجا​ می‌کنه به اندازه کافی خطرناک‌تمومش​ هست، ولی همه‌ش همین نیست، نه؟»

«...»

«مشکل دیگه‌ای هم داره؟»

«عجب حروم‌زاده باهوشیه.»

فریب دادنش غیرممکن بود.

مونگ مویاک‌لطف​ ناچار شد‌چنگال​ حقیقت را بگوید.

«به نور خورشید خیلی حساسه.»

«نور خورشید؟»

«آره. واسه همین‌چرا​ تو مناطق غربی بهش‌اگه​ میگن "حشره شب بیابان".»

«حشره شب بیابان؟»

«توی یکی دو شب تخم‌گذاری می‌کنه و بالغ‌گفتم​ میشه. ولی اون‌قدر به نور حساسه که اگه حتی‌کار​ یه ذره نور بهش بخوره، منفجر میشه و می‌میره.»

«پس یعنی...»

«آره. اگه کسی بهش آلوده بشه،‌کشوندی​ لحظه‌ای که زیر نور خورشید بره،‌خیلی​ رگ‌هاش منفجر میشن و درجا می‌میره.»

«هاه!»

سئوپ چون‌حواس​ سرش را‌بازیابد​ تکان داد.

این چیز حتی‌وحشت​ از سم هم‌حواس​ خطرناک‌تر به نظر می‌رسید.

یک استاد رزمی شاید می‌توانست سم را با انرژی‌موقع​ درونی دفع کند، اما آیا می‌توانست تک‌تک حشرات ریزی‌راه​ که در جریان خون حرکت می‌کنند را بگیرد؟ بعید بود.

«پیدا کردن‌لطف​ همچین جونوری‌چنگال​ واقعاً شاهکاره.»

«منم نمی‌دونم چطور پیداش کردن. شنیدم عمیق توی‌گفتم​ زیرزمین‌های بیابون زندگی می‌کنه و انگل موش کور، کرم‌کار​ و بقیه حشراته، واسه همین پیدا کردنش خیلی سخته.»

«ولی الان اینجاست، مگه نه؟»

موک گیونگ‌ون‌بودی​ دوباره بطری‌کار​ را تکان داد.

مونگ مویاک‌لطف​ با عصبانیت‌چنگال​ هشدار داد:

«مراقب باش. حتی اگه بطری‌زیاده‌روی​ محکم هم باشه، اگه تصادفی‌چیه​ بشکنه فاجعه به بار میاد.»

«معلومه که مراقبم. ولی چرا‌توانست​ پسر جناب معاون رهبر همچین‌کردی​ چیز خطرناکی رو با خودش آورده؟»

مونگ مویاک آهی کشید.

«که گفتم. واسه مأموریت.»

«مأموریت... که اینطور.»

موک گیونگ‌ون سرش را‌گرفتار​ به گوش مونگ مویاک‌بازیابد​ نزدیک کرد و زمزمه‌وار گفت:

«ولی اون مأموریت حتماً این بوده که اگه "موک گیونگ‌ون"،‌تمومش​ اون گروگانِ به‌ظاهر درستکار، توی کاخ امپراتوری با بقیه فرقه‌ها تماس‌کنی​ گرفت یا دست از پا خطا کرد، اینو حرومش کنی، نه؟»

«!!!!!!!»

رنگ از رخسار‌خود​ مونگ مویاک پرید‌کردی​ و بدنش خشک شد.

این یارو‌چنگال​ از کجا‌گرفتار​ خبر داشت؟

ناولها | novelha.net