چپتر 104.2: ۱۹ سالگی (۳)
0تابستان تقریباً دراداره یک چشم بهویژهای هم زدن گذشت.
یوجین حتی یک لحظه هم برای لذت بردن از فعالیتهای خاص این فصل وقتاداره صرف نکرد. این فقط رفتاری نبود که از زمان آمدن به آروث پیدا کرده باشد؛فکر پس از تناسخ، او هرگز حتی یک بار هم به تفریح کردن توجه نکرده بود.
در مدتی که در عمارت اصلی اقامت داشت، سیان و شیل بارها سعی کرده بودند او را راضی کنند تا دراجساد تابستان با آنها به تعطیلات برود، و در زمستان هم نقشه کشیده بودند تا او را با خود به اسکی ببرند، اماتشکیل یوجین هرگز حتی یک بار هم با برنامههایشان همراهی نکرده بود. یوجین هیچ قصدی هم برای انجام این کار در آینده نداشت.
دریایی که یوجین با آن آشنا بود، مکانی دلهرهآور بود که هر طرف را نگاهگفت میکردی، لاشه کشتیها و اجساد شناور روی آب به چشم میخورد. منطقه دریایی که هلموثقبلیاش را به کشورهای همسایهاش متصل میکرد، پر از لانه هیولاهای دریایی وحشتناک و قدرتمند بود.
برفی که یوجین میشناخت، با خون به رنگ سرخ درآمده بود و گورستانی از اجساد یخزده را تشکیل میداد که دست و پایشان ازمتوجه هر گوشهای بیرون زده بود. آب و هوای شمالیترین بخش هلموث، فارغ از اینکه چه فصلی باشد، وحشتناک بود. با این حال، حتی درحالا چنین منطقهای، قلمرویی که توسط پادشاه شیاطین خشم اداره میشد، بهطور ویژهای وحشتناک بود؛ یک جهنم زمستانی که کولاک در آن هرگز متوقف نمیشد.
«میشه به یه همچیناینکه چیزی گفت تروما؟» یوجین عمیقاًقلمرویی در این فکر فرو رفت.
وقتی واقعاً به آن فکر کرد، یوجینقصدی متوجه شد که تمام زندگیاش پس ازمکانی تناسخ، تحتالشعاع خاطرات زندگی قبلیاش قرار گرفته است.
این اولین باری نبود که به چنین چیزهایی فکر میکرد. هر زمان که بیش از حد درگیر خاطراتفکر زندگی گذشتهاش میشد، مجبور بود چند بار خودش را تکان دهد تا از چنگال آنها رها شود. اما حالابیش که تناسخ پیدا کرده بود، آیا رقتانگیز و خندهدار نبود اگر برای همیشه درگیر تجدید خاطرات زندگی قبلیاش میماند؟
با این حال، مقاومت در برابر این کار برایش چندان آسان نبود. گردنبندی که اصرار داشتتروما از خزانه قبیله لاینهارت بردارد، آمدن به آروث برای دنبال کردن سرنخهای به جا مانده از سینا،است و دلایلش برای رفتن به روهر شمالی و ناهاما؛ همه اینها به خاطر خاطرات زندگی قبلیاش بود.
او نمیتوانست به سادگی از این خاطرات و درگیریهای مختلف دوری کند. اگرچه از زمانمیشد تناسخش نوزده سال تمام زندگی کرده بود، اما زمانی که به عنوان هامل سپری کرده بودرفت هنوز بسیار طولانیتر بود. طول عمر وجودی یوجین در مقایسه با تجربیات هامل بسیار ناچیز بود.
«خب، در نهایت، جفتشون منم.»همراهی یوجین در حالی که صندلیاش رانداشت به عقب خم میکرد، نوچ کرد.
او نمیخواست وقت زیادی را صرف نگرانی در مورد مشکلی کند که پاسخ آسانی نداشت. قرار بود با ناامیدی،فرو نگرانی و تفکر زیاد به چه چیزی برسد؟ ممکن بود تناسخ پیدا کرده باشد، ممکن بود سیصد سال هم گذشتهگذشتهاش باشد، و حتی ممکن بود نامش تغییر کرده باشد، اما آیا واقعاً میتوانست تمام خاطرات زندگی گذشتهاش را نادیده بگیرد؟
چطور کسیخشم میتوانست چنینمیشد کاری بکند؟
«...هاااه...» یوجین بافارغ رسیدن به اینحال نتیجه آهی کشید.
در همین حین، روبروی او، مر با چشمانی کاملاً باز در حال خواندن پایاننامه یوجین بود. این پایاننامه فقطلاشه برای رضایت شخصی نوشته شده بود، پایاننامهای که هرگز قرار نبود منتشر شود اما این موضوع از ارزش آن کمسرخ نمیکرد. اصلاً مگر پایاننامه فقط برای به رخ کشیدن چیزهایی نبود که یک نفر موفق به یادگیری آنها شده بود؟
از این نظر، پایاننامه یوجین چشمگیر بود. اگرچه ممکن بود جادوگران دیگرمیشه در نگاه اول نتوانند آن را درک کنند، اما مر، به عنوانمتوجه هوش مصنوعی ویچ کرافت، قادر بود این پایاننامه را به طور کامل بفهمد.
«هستهها و حفره ابدی از طریق این روش به یه ترکیب بینقص رسیدن.همچین ممکنه چند تا نقص ذاتی وجود داشته باشه، اما... از نظر ساختاری، بهزندگیاش سطحی رسیده که هیچ راهی برای بهتر کردنش نمیبینم.» مر با دقت بررسی کرد.
حتی با وجود این نقصها، میشد گفت که همین الان هم به کمال رسیده است. غیرممکن بود باور کردزمستانی که این پایاننامه توسط یک تازهکار جوان نوشته شده که کمتر از سه سال پیش تمرین جادو را شروعتحتالشعاع کرده است. این فرمول شعله حلقوی بیشتر از هر جادوگر اعظمی به بازسازی تمام احتمالات حفره ابدی نزدیک شده بود.
«...در مورد نقصهای ذاتی، دلیلش اینه که یه هسته با یه حلقهدریایی فرق داره. متغیرهای ناشی از اون... اون میتونه فقط با استفاده ازمیخورد حواسش اونا رو تنظیم کنه.» مر با شوک متوجه این موضوع شد.
این نشان میداد کهمیشد یوجین باید کنترل وحشتناکیزمستانی روی مانا داشته باشد.
«حتی در حالی که با استفاده از حواسش به تنظیم این متغیرها ادامههمچین میده، بازم موفق میشه طلسمهاش رو بینقص اجرا کنه. ممکنه به پای حفرهزندگیاش ابدی نرسه، اما فرمول شعله حلقوی یوجین خیلی از فرمول رایج جادوی حلقه بالاتره.»
جادوگران افرادی بودند که در مورد جادو وسواس داشتند. آنها تا زمانی که تمام نقصها را برطرف نمیکردند، دستزمستانی از کار نمیکشیدند. هر چیزی که ممکن بود در یک طلسم اشتباه پیش برود، باید اصلاح میشد تا دیگر مشکلیخاطرات ایجاد نکند. دلیلش این بود که اگر حتی یک اشتباه کوچک رخ میداد، میتوانست باعث یک مشکل غیرقابل بازگشت شود.
با این حال، یوجین به سادگی این نقصها را پذیرفت. یوجین با تجربه زندگی قبلی و استعداد زندگی فعلیاش، توانستکشتیها چالشی را که باید آنقدر دشوار میبود که غیرممکن به نظر میرسید، به قلمرو احتمالات بیاورد. حتی فرمول جادویی کهدرآمده جادوگران دیگر نمیتوانستند آن را درک کنند و ممکن بود آن را یک شکست بدانند، در چشم یوجین یک شکست نبود.
موفقیت این فرمول شعلهمیشد حلقوی بر پایه چنینزمستانی فرض مضحکی بنا شده بود.
«...شـ-شگفتانگیزه.» مر در نهایت نتوانست جلوی خودش را بگیرد و این را گفت. «در مورد سطح کمالش... خوبه. اما از اونجایی که تنها کسیمتوجه که میتونه ازش استفاده کنه تویی... یه جورایی... امم... یه کم خودخواهانه به نظر میرسه؟ حداقل این چیزیه که موقع خوندنش حس کردم. از دیدگاهآیا کلی، نقصهاش باعث میشه غیرقابل استفاده باشه، اما در مورد شما اینطور نیست، سر یوجین، و... اگه بخوایم با استانداردهای شما بسنجیمش... سطح کمالش عالیه.»
چهره مر در حالی کهفصلی با بیمیلی به این موضوعتوسط اعتراف میکرد، در هم رفت.
درست همانطور که یوجین گفته بود،هیچ او موفق شده بود پایاننامهاش رادریایی قبل از پایان تابستان کامل کند.
«...کی قرارهخشم بری؟» مرمیشد در نهایت پرسید.
یوجین جواب داد: «پسفردا.»
«با شخصیتی کهفارغ داری، مطمئن بودم همینچنین فردا میری، سر یوجین.»
«از اونجایی که منم یه انسانم، حداقل بایدانجام یه روز کامل استراحت کنم. ضمناً، گفتن که میخواننگاه برام تو برج جادوی سرخ یه مهمونی خداحافظی بگیرن.»
مر در حالی که لبهایش را آویزان کرده بود، بامتوقف طعنه گفت: «حتماً خیلی برات خوب میشه. نمیتونی بری اونجا ووقتی کلی غذای خوشمزه بخوری؟ از همه طرف هم بهت تبریک میگن.»
مر در حالی که کلاهبهطور بزرگی را که کنارش گذاشته بودنمیشد چنگ میزد، به یوجین نگاه کرد.
او یادآوری کرد: «سر یوجین، مطمئناً حرفی رومنطقهای که چند ماه پیش بهم زدی فراموش نکردی؟بهطور نگفتی که یه چیزی هست که میخوای بهم بگی؟»
یوجین در حالی که دیگر به صندلیاش تکیه نمیداد، گفت:آینده «اول بذار یه چیزی ازت بپرسم. چیزایی که در موردشونکشتیها حرف زدیم... آیا میتونی اونا رو به کس دیگهای منتقل کنی؟»
مر در حالی که شعلههای خشم در چشمانش زبانه میکشید، با اعتراض گفت:همچین «خدای من، واقعاً الان داری به من شک میکنی؟ اینو میپرسی چون میترسی حرفاییتحتالشعاع که موقع بحث در مورد پایاننامهت زدیم رو به یه جادوگر دیگه گفته باشم؟»
«خب، تا حالا چیزی گفتی؟»
«نگفتم! سر یوجین، اصلاً میدونی اونحال حرومزادهها، ارباب برج سبز و چند نفرخشم دیگه، وقتی نیستی چقدر رو اعصابم میرن؟»
«حتی اگه چیزی بهشونبرنامههایشان نگفته باشی، نمیتونن مجبورتانجام کنن که حرف بزنی؟»
«هاه! هیچوقت نفهمیده بودم همچین آدمی هستی، سر یوجین. واقعاً نمیتونی به کسی...همچین نه... به چیزی مثل من اعتماد کنی؟ حتی اگه اون عوضیها سعی کننزندگیاش هم ویچ کرافت و هم من رو کالبدشکافی کنن، من مطلقاً هیچچیزی نمیگم.»
«چرا که نه؟»
«چون من طوری برنامهریزی شدم که این کار رو نکنم! این یه چیز خاص در مورد تو نیست؛ این یه عملکرد برای حفظ امنیت و حریم خصوصی تمام جادوگرانیه که اجازهرفت ورود به آکرون رو دارن. من اطلاعات و مکالمات ضبط شده تمام جادوگرانی رو که توی تالار سینا تحقیق کردن، نه فقط مال تو رو سر یوجین، توی عمیقترین بخشهای فایلهایخندهدار ذخیرهسازی ویچ کرافت ذخیره کردم. مگه اینکه اون عوضیها تصمیم بگیرن ویچ کرافت رو کاملاً نابود کنن، وگرنه هیچ راهی وجود نداره که اطلاعات سر یوجین به دنیای بیرون درز پیدا کنه.»
«در این مورد مطمئنی؟»
وقتی یوجین این سوال رابهطور با پوزخند پرسید، مر دیگرمتوقف نتوانست تحمل کند و جیغی کشید.
«آخ، واقعاً که!»
یوجین در حالی کهاینکه تماشا میکرد مر برای نفسقلمرویی کشیدن تقلا میکند، ریز خندید.
یوجین دستور داد: «اگه قراره اینقدر تو اینانجام کار دقیق باشی، پس حواست باشه چیزی کهطرف میخوام بهت بگم به گوش هیچکس دیگهای نرسه.»
مر آهی کشید: «هاه، پیشاپیشبهطور گفتم که این کار رومتوقف میکنم. چند بار باید ازم بپرسی...»
یوجین حرفش رااداره قطع کرد: «منویژهای تناسخم رو یادمه.»
به محض اینکه یوجیناینکه شروع به صحبت کرد،منطقهای مر فوراً ساکت شد.
مر پیش از آنکه با عصبانیتهیچ بگوید، با چشمانی نیمهباز به یوجین خیرهآشنا شد: «این دیگه چه چرت و پرتیه؟»
یوجین تکرار کرد: «گفتم کهبهطور تناسخم رو یادمه. و هنوزمتوقف خاطرات زندگی قبلیم رو هم دارم.»
مر پوزخند زد: «نه، صداتو شنیدم، برای همین پرسیدم اینمتوقف دیگه چه چرت و پرتیه؟ الان داری سعی میکنی منورفت مسخره کنی؟ اینقدر بیمزهست که حتی نمیتونم خودمو مجبور کنم بخندم...»
یوجین با صدایی آرام بهفصلی صحبت ادامه داد: «اسم منتوسط تو زندگی قبلیم هامل دیناس بود.»
نام اوببرند در زندگی قبلیاشهمراهی هامل دیناس بود.
نام اوخشم در زندگی فعلیاشبهطور یوجین لاینهارت بود.
یوجین اعلامخشم کرد: «منمیشد هامل احمق بودم.»