چپتر 533: شعله (۲)
0یال مواج یک شیر که از شعلههای خاکستری شکل گرفته بود، خشمحضور وحشیانه و عظیمی را در درون یوجین شعلهور کرد. همهچیز، از جمله اراجیفیخودی که شبح به هم میبافت، برای یوجین چیزی جز تمسخر و فریب نبود.
تا همین چند لحظه پیش، شبح داشت تکنیکهای هامل را بهمثل روش خودش پیاده میکرد. اما حالا که در هم شکسته وممکنه شکست خورده بود، به استفاده از فرمول شعله سفید روی آورده بود؟
یوجین با خشمی که هر لحظهمیتوانست بیشتر زبانه میکشید، غرید: «فکر کردی داریخاندان چه گهی میخوری—؟» اما حرفش نیمهتمام ماند.
قبل از اینکه شعلهها شروع به زبانه کشیدن کنند، تغییری در رفتار شبح احساس کرد.هیچکس مشخص بود که شبح از روی تمسخر یا فریب به فرمول شعله سفید روی نیاوردهبپذیرد است. بلکه این تکنیک را مؤثرترین راه برای آزاد کردن تمام و کمالِ قدرتش میدانست.
در یک چشمبههمزدن، ده ستاره در سینهاش شکل گرفت. از میانمیتوانست دروازههای بازشده، قدرت تاریک نابودی بیرون ریخت و درست به سبکنتوانسته فرمول شعله سفید مهار شد. شعلههای شبح با شدتی وحشیانه زبانه کشیدند.
یوجین از دیدن این صحنه زبانش بند آمد. این فقط یک تقلیدمانا ساده نبود؛ شبح از قدرت تاریک خود دقیقاً مثل مانا استفاده کردهمیتوانست بود تا فرمول شعله سفید را به بینقصترین شکل ممکن بازسازی کند.
یوجین ناخودآگاهگفت زیر لبممکنه گفت: «چطور ممکنه؟»
یوجین به وضوح میتوانست حضور دهمیتوانست ستاره را در سینه شبح حستاریخ کند. این فقط یک معنی داشت.
شبح به ستاره دهمِ فرمول شعله سفید رسیده بود. در تمام تاریخ خاندانسینه لاینهارت، هیچکس جز ورموث نتوانسته بود به ده ستاره برسد. اصلاً همین کهغیرقابلدرک شبح میتوانست از فرمول شعله سفید استفاده کند، به خودی خود غیرقابلدرک بود.
استفاده از تکنیکهای هامل؟ این یکی قابلهضم بود. اگر شبح به جای آن از فرمول شعله سرخ استفادهناخودآگاه میکرد که شاخهای فرعی از فرمول شعله سفید بود، یوجین باز هم میتوانست آن را بپذیرد. کاملاً احتمالبرسد داشت که شبح آن را بعد از تبدیل شدن هکتور لاینهارت به یک هیولا، از او یاد گرفته باشد.
اما چیزی که شبح به کار گرفته بود، فرمول شعله سرخ نبود؛تاریخ بلکه فرمول شعله سفیدِ خانواده اصلی بود. فراتر از آن، این نسخهاگر حتی از چیزی که اعضای خانواده اصلی تمرین میکردند هم کاملتر بود.
یوجین دندانهایش را روی هموضوح فشرد و غرید: «کار کیدهمِ بود؟ کی اینو بهت یاد داده؟»
شبح به آرامی زمزمهکند کرد: «نمیدونم میشه گفت دقیقاًممکنه بهم یادش دادن یا نه.»
او شمشیر شیطانیاش را به سمت یوجین بالاساده آورد. دیگر حرفی رد و بدل نشد، چرابازسازی که شبح جواب دیگری برای سوال یوجین نداشت.
یوجین معنای حرکت شبح را فهمید. آنها در میدان نبرد بودند؛ جایی که قهرمانلاینهارت و پادشاه شیاطین رودرروی هم ایستاده بودند. شمشیرهایشان کشیده شده و به سمت هم نشانهباز رفته بود. در دوردستها، در پشت سرشان، نیروهای قهرمان با هیولاهای پادشاه شیاطین درگیر بودند.
فقط یک کار برای انجام دادن وجود داشت، درست مثل سیصد سال پیش.خاندان حتی در عصر گمشدهی اسطورهها هم روال همین بود. یوجین برای لحظهای درگیرسرخ کنجکاوی شدیدش شده بود، اما حالا واقعیتِ موقعیت فعلیشان را به یاد آورد.
او در حالی کهکند خودش را آرام میکرد،چطور زیر لب گفت: «درسته.»
حسی که در این لحظه باید میداشت، کنجکاوی نبود. ایندقیقاً سوال که شبح چرا یا چطور فرمول شعله سفید را بلدچطور است، میتوانست تا لحظهای قبل از کشتن این موجود صبر کند.
دو شعله زبانه کشیدند. یکی شعلهی سیاهرنگی که زمانی فرمول شعله سفید بود اما حالا به قدرتِنتوانسته منحصربهفردِ یوجین تبدیل شده بود، و دیگری شعلهای خاکستری که از قدرت تاریک نابودی شکل گرفته بود.تبدیل دو پیکر، غرق در آتشهایشان، به اوج آسمان پرواز کردند و فضای اطرافشان را به لرزه درآوردند.
یوجین اولین حرکت را زد. بالهای تاریک برجستگیاش هیچ ردیدهمِ از خود به جا نمیگذاشتند. جهشهای پیدرپیاش ردیابی او را باغیرقابلدرک چشم غیرممکن میکرد و حتی حواس بقیه را هم فریب میداد.
با این وجود، شبح واکنش نشان داد. فرمول شعله سفیدِ ستاره دهم، حس قدرت مطلقیدهمِ به شبح بخشیده بود که پیش از این هرگز تجربهاش نکرده بود. انگار هر زبانهجای از شعلههایی که بدنش را احاطه کرده بودند، شعور و ارادهی خاص خودشان را داشتند.
شبح در کسری از ثانیه واکنش نشان داد. با صدای مهیب برخورد، شمشیر مقدس را که از زاویهایناخودآگاه کور به سمتش میآمد، دفع کرد. انفجار نور در لحظهی برخورد، میرفت تا هم قدرت تاریک و همبرسد چشمان شبح را خاکستر کند، اما شعلههای سرکشِ قدرت تاریک، حتی نور شمشیر مقدس را هم به عقب راندند.
اما شمشیر مقدس تنها تهدیدش نبود. شمشیر مهتابسینه از جهت مخالف در حال فرود آمدن بودورموث و در واکنش به آن، شعلههای شبح شدت گرفتند.
آیا داشت شکل یک شمشیر را به خود میگرفت؟ نه.دهمِ چیزی که از میان شعلههای خروشان پدیدار شد، یک طلسمخودی بیگانه بود، اما در عین حال آشنا به نظر میرسید.
یوجین باممکن خودش فکرکند کرد: «طلسم ورموثـه.»
شعلهها طوری حرکت میکردند که انگارفقط ارادهی مستقلی داشتند. آنها به شکل پنجههاییکرده درآمده و شمشیر مهتاب را چنگ زدند.
یک تودهی ساده از قدرت تاریک یا جادو برای دفع شمشیر مهتاب کافی نبود. اما این قدرت تاریک ازاصلاً فرمول شعله سفید شکل گرفته بود و طلسمش هم همان جادوی عجیبی بود که ورموث در گذشته استفاده میکرد.یاد بینقص نبود و نمیتوانست حملهی یوجین را کاملاً متوقف کند، اما توانست ضربه را تا حد زیادی خنثی کند.
شبح بدون هیچ تزلزلی عقب کشید. اطلاعاتیحضور در ذهنش جریان پیدا میکرد، اما این اطلاعاتهیچکس نه متعلق به او بود و نه هامل.
دری وجود داشت که قدرت تاریک از طریق آنممکنه به سویش سرازیر میشد. کسی در آن سوی در... نهلاینهارت تنها قدرت تاریک، بلکه اطلاعات را هم به او میرساند.
شبح در ذهنشزبانش او را متهمفقط کرد: «کار خودته.»
ورموث شبح را نکشته بود. با اینکه شبح از نیت واقعی ورموثتاریخ خبر نداشت، اما ورموث با وجود دشمنی و کینهی عمیقی که نسبت بهجای او داشت، وجودش را تحمل کرده و حتی به او قدرت بخشیده بود.
وقتی ورموث برای اولین بار با شبح روبهرو شد، شبحدهمِ روی ویرانههایی که جای زخم شمشیر الهی بر آنها ماندهخودی بود، نشسته بود. ورموث خصومت شدیدی از خود نشان داده بود.
اما در نهایت،بازسازی این خصومت بهزیر ترحم تبدیل شد.
شبح ازصحنه خودش پرسید: «آیاآمد این انتخاب منه؟»
او پس از اینکه با خاطراتِ دستکاریشدهی آملیا مروین متولد شد، سالها با این توهمهیچکس که هامل است زندگی کرده بود. سپس در راوستا پناه گرفت و با قدرت تاریک نابودیکاملاً درآمیخت. اصلاً عجیب نبود اگر میمرد؛ یا بهتر است بگوییم، انتظار میرفت که بمیرد. اما نمرد.
ورموث مرگ شبح راممکنه نمیخواست. در نتیجه، شبحسینه به تجسم نابودی تبدیل شد.
او حقایقی رابازسازی که پادشاه شیاطینزیر اسارت میدانست، شنیده بود.
شبح به آرامیزبانش زمزمه کرد: «منفقط خودم تصمیم گرفتم.»
او از غل و زنجیر آملیا مروین رها شده بود. فهمیده بود کهخاندان هامل نیست، بلکه فقط یک بدل است. این ورموث بود که به اوسرخ کمک کرد آن غل و زنجیر را پاره کند و به او قدرت بخشید.
اما ورموث، آن قهرمان تراژیک، هیچچیزمیتوانست را به شبح تحمیل نکرد. بهتاریخ هیچکدام از سوالات شبح هم پاسخی نداد.
پادشاه شیاطین اسارت هم همینطور بود. تنهاگفت چیزی که میخواست این بود که شبحمعنی خودش تصمیم بگیرد و وارد عمل شود.
بنابراین، حتی اگر شخص دیگری هم ازتقلید قبل این مسیر را برایش چیده بود، شبحممکن باور داشت که تصمیم خودش درست بوده است.
«پس، آیا اینچطور تصمیمی بود کهمیتوانست هامل هم میگرفت؟»
شبح نگاهش را بالا آورد. یوجین پس از اینکه کمی به عقبتاریخ رانده شده بود، دوباره داشت حمله میکرد. او میتوانست شمشیر مقدس واگر شمشیر مهتاب را ببیند که در دستان یوجین روی هم ضربدری شده بودند.
چشمان طلایی یوجین دیگر فقط ارادهی کشتن را نشان نمیدادند. بلکه او کاملاً روی پیروزیدهمِ متمرکز شده بود؛ تمرکزی که حتی از میل به کشتن هم فراتر میرفت. چشمان یوجینجای خالی از هرگونه احساسی بود و همین باعث میشد قضاوتش تحتتأثیر احساسات پیشپاافتاده کدر نشود.
و درست همانطور کهبند او همزمان هم هاملساده بود و هم یوجین...
شبح باگفت خودش فکر کرد:وضوح «این هویت منه.»
او اصلاً قصدچطور باختن نداشت. با تمامحضور وجودش تشنهی پیروزی بود.
درست همانطور که یوجین خطابشناخودآگاه کرده بود، شبح به دنبالوضوح پیروزیای درخور یک پادشاه شیاطین بود.
با نزدیک شدن ضربهی شمشیر، شبح مشتش را گره کرد. طلسمی بدون هیچ نشانهی قبلی فعال شد. فضا وارونه شد و جای شبح و یوجین را با هم عوض کرد. با اینلاینهارت حال، یوجین وقتی ناگهان خودش را در جای دیگری دید، دستپاچه نشد. در عوض، به تاب دادن شمشیرش ادامه داد. ضربات خروشان به سمت موقعیت شبح روانه شدند، اما در همان نقطه،حتی خودِ فضا از هم شکافت. فاصلهای غیرممکن بین آنها پدیدار شد؛ یک فضای کاملاً تهی. ضربات یوجین این فضای تهی را پر کرده و از بین بردند، اما باز هم به شبح نرسیدند.
با ادغام دوبارهی فضا، فاصلهی شکافتهشدهی بین آن دو ناپدید شد. یوجین و شبح بدون هیچ شتابی، رودررویبرسد هم قرار گرفتند. با این حال، یوجین شمشیر مهتاب را طوری به جلو هل داد که انگار اینهکتور تغییر ناگهانی را پیشبینی کرده بود. پیشرویِ نور مهتاب باعث شد شعلههای شبح به موج و تلاطم بیفتند.
لایههای بیشماری از فضا روی هم انباشته شدند. اما قبلدهمِ از اینکه نور مهتاب منفجر شود، توسط پردههایی خاکستری مهرخودی و موم شد. شمشیر شبح از بالای آن فرود آمد.
تِـرَق!
شمشیر مهتاب بیفایده در زمین فرو رفت. خاکی که قرار بودمثل به همراه آن دفن شود هم ناپدید شده بود، اما وزنممکنه عظیمی به شمشیر مهتاب چسبیده بود و قصد رها کردنش را نداشت.
یوجین باگفت خودش فکرممکنه کرد: «سنگینه.»
در هم شکستن وممکنه لایهبندی فضا، جادویی بودسینه که یوجین آن را میشناخت.
این جادوممکن متعلق بهکند ورموث لاینهارت بود.
القاب او شامل خدای جنگ و استاد اعظم میشد. او نه تنها قویترین جنگجو، بلکهممکن والاترین جادوگر هم بود. هر وقت بحث جادوی ورموث پیش میآمد، یوجین همیشه سر به سرخاندان سیهنا میگذاشت. سیهنا هم همیشه با عصبانیت جواب میداد که تخصصهای آنها با هم فرق دارد.
اما حتی سیهنا هم به مهارت جادویی ورموث اذعان داشت.دهمِ در حالی که سیهنا در چیزی که میشد به آنخودی جادوی مرسوم گفت استاد بود، تخصص ورموث در جادوی فضایی بود.
مقبره قلعه شیر سیاه، لیلاین، اتاق تاریکحضور عمارت لاینهارت، و حتی سمت دیگر لهاینجار —هیچکس همگی با جادوی فضایی ورموث خلق شده بودند.
تق.
رگهای دستی که شمشیر مهتاب را گرفته بود، بیرون زد. با وجود اینکه زیر فشار دهها یاکند حتی صدها فضای روی هم افتاده در حال خرد شدن بود، شمشیر مهتاب همچنان نور ساطع میکرد.ورموث نور ماه و شعلهها در هم تنیده شدند و روی هم افتادند تا شمشیر تهی را کامل کنند.
نیروهای سرکوبگر با یک ضربه شکافته شدند. شهودی کهمعنی الوهیت یوجین به او بخشیده بود، باعث شد حرکت کند.اصلاً چیزهای نامحسوس و غیرقابل پیشبینی، حرکات یوجین را هدایت میکردند.
هم شمشیر مقدس و هم شمشیر مهتاب در شمشیر تهی پوشانده شدند. نیرویخاندان متمرکز شده روی سلاحهای یوجین، خیلی بیشتر از انتظارات شبح بود. جادویی که شبحشاخهای برای نگه داشتن یوجین استفاده کرد، قبل از اینکه حتی شکل بگیرد نابود شد.
میدانست که نمیتواند در نزدیکی یوجین بماند. میدانست کهممکنه طعمهی شعلهها خواهد شد، برای همین شبح بدون اینکهخاندان حتی رد پایی از خودش به جا بگذارد، ناپدید شد.
اما یوجین رد او راآمد گم نکرد. بدون لحظهای درنگدقیقاً حرکات شبح را دنبال کرد.
خاکستری و سیاه.
دو پرتو نور در آسمان خط انداختند و خود آسمانها طوری لرزیدند که انگار هر لحظه ممکن بودبرسد فرو بریزند. پرواز این دو رنگ فقط یک لحظه طول کشید، اما برای آن دو نفر، اصلاً کوتاه بههیولا نظر نمیرسید. هر دو میدانستند که کوچکترین تأخیر، خطا یا اشتباه در قضاوت میتواند به شکست فوریشان منجر شود.
تنش و این فرآیند برای تحمل مغز بیش از حد سنگین بود.حضور یوجین میتوانست بوی خون را توی بینیاش حس کند. دقیقاً در همین نقطهخودی بود که انسانها در برابر شیاطین به شدت در موضع ضعف قرار داشتند.
انسانها بار شکنندگی و خستگی جسم را به دوش میکشیدند. البته، یوجینِ فعلیکرده در مقایسه با هر انسان دیگری به شکل غیرقابلباوری مقاوم بود، اما در برابرمعنی خستگی ذهنی عظیمی که داشت روی هم انباشته میشد، تا حد زیادی بیدفاع بود.
اگر به تنهایی میجنگید، زیر بار خستگی و جراحات روی هم انباشتهتاریخ شده از پا در میآمد. اما قضیه این نبود. آسمان روشن واگر پر از نور بود. قدیسهها و کشیشها داشتند فقط برای یوجین دعا میکردند.
بوی خون از بینیاش محو شد و درد تپندهی سرشدهمِ از بین رفت. اندامهای داخلیاش که از پسلرزههای شوک پاره وغیرقابلدرک متلاشی شده بودند، در یک چشم به هم زدن ترمیم شدند.
هر دو شمشیر در شمشیر تهی پوشانده شدند و او آنها را به شکل ضربدری روی هم قرار داد.لاینهارت این کار منجر به برخورد دو تجلی از شمشیر تهی شد که هر کدام پنج لایه داشتند. حتی برایبعد یوجین هم غیرممکن بود که لایههای بیشتری بسازد، بنابراین به جای آن، دو شمشیر تهی را با هم ادغام کرد.
این قدرت برای اینکه صرفاً یک ذهن انسانی بتواند کنترلش کند، بیش از حد عظیم بود. آکاشا در واکنش به اینچطور بار سنگین، از داخل شنل یوجین شروع به درخشش کرد. مر عصا را محکم در دست گرفت و محاسبات کمکی رااگر به قدرت آکاشا افزود. حتی برجستگی، که به عنوان هسته کاذب یوجین عمل میکرد، در اوج جنون خود قدرت بیرون کشید.
یوجین شمشیرها را بالای سرش برد و باعث شد برجستگی هماهنگ با شمشیرها اوج بگیرد. تکبالِ [۱] شعلههای سیاهاصلاً با شمشیر مقدس و شمشیر مهتاب یکی شد. یوجین میدانست که نمیتواند این قدرت را برای مدت طولانی مهار کند.باشد هیچ جای خطایی در کنترل او بر آن وجود نداشت. اگر بیاحتیاطی میکرد، بلافاصله زیر این قدرت عظیم له میشد.
شبح در حین فرار، بدنش را در هوا چرخاند. او به کاختاریخ سلطنتی و شهرِ حالا خالی در پایین نگاه کرد. ارتش آزادیبخش داشتاگر از پشت سر یوجین پیشروی میکرد — اما آیا واقعاً اهمیتی داشت؟
اگر چنین قدرت عظیمی فرود میآمد،زیر فقط هائوریا را نابود نمیکرد، بلکهحضور کل ناهاما از روی نقشه پاک میشد.
نه، اینطور نیست.زبانش شبح متوجه اشتباهشفقط در قضاوت شد.
او سادهلوح بود که چنین فکری به سرش زده بود. شبح به طور شهودی میدانست که این شمشیر چه چیزی بهغیرقابلدرک بار خواهد آورد. اگرچه شکل یک شمشیر را به خود گرفته بود، اما چیزی که یوجین در دست داشت نمیبرید، بلکه هراصلی چیزی را که سر راهش بود میبلعید. اگر با آن مقابله و خنثی نمیشد، بلافاصله او را میبلعید و کاملاً نابود میکرد.
قدرت نهفته در این حمله هیچ چیز دیگری را هدف قرار نمیداد. نابودی کل ناهاما؟هیچکس چنین چیزی هرگز اتفاق نمیافتاد. با وجود اینکه یوجین قدرت کافی برای نابودی این کشوربپذیرد پهناور را در دست داشت، اما این قدرت فقط و فقط روی شبح متمرکز شده بود.
این حملهای با دقتی مضحک بود، یا بهتر است بگوییم، از قبل فراتر ازمعنی قلمرو فانیها رفته بود. بیشتر شبیه یک معجزه یا یک عمل الهی بود. آیا ایناگر به خاطر الوهیت خدای جنگ ممکن شده بود، یا به خاطر لطف خدای نور بود؟
همهچیز دست بهزبانش دست هم داده،فقط شبح متوجه شد.
بدون تمام این دلایل، برای یوجین غیرممکن بود که چنین قدرتیرسیده را به کار بگیرد. حتی مر و آکاشا هم تمام تلاششانیکی را میکردند تا به یوجین اجازه دهند این قدرت را کنترل کند.
یوجین دندانهایش راچطور به هم فشرد وحضور شمشیر را پایین آورد.
این به هیچ وجه شمشیر الهیزیر نبود. با این حال، با قدرتیحضور قابلمقایسه با آن آغشته شده بود.
شبح بلافاصله به سمتبند شمشیر پرواز کرد. این شمشیرخود به قلمرو معجزات رسیده بود.
معجزات قدرتهایی فراتر از درک منطقی بودند. با تجلی انرژی الهی تفاوت داشت. یکلاینهارت معجزه، انباشت تلاشهای انسانی بود. فرار از معجزهای که هرگز به خطا نمیرفت، غیرممکن بود.باز به همین دلیل، شبح باید جنبهی مرگبار بودن را از این معجزهی اجتنابناپذیر خنثی میکرد.
ده ستاره از فرمول شعله سفید که با قدرت تاریک هدایت میشد، شروع به چرخش سریعورموث کردند و قدرت تاریک بیرون ریختند. این فقط یک مقدار بینهایت از قدرت تاریک نبود، بلکه مقداربعد بینهایتی از قدرت تاریک بود که تصفیه شده و با دقت به شعلههایی سوزان تبدیل شده بود.
کافی نیست.
شبح این را به هامل، به یوجین و حالا به خودش گفته بود. اینبینقصترین اصلاً کافی نبود. اگر میخواست به یک چالش واقعی برای یوجین تبدیل شود، باید خیلیرسیده قویتر میشد. او باید به موجودیتی تبدیل میشد که مطلقاً نمیشد از آن پیشی گرفت.
ستارهی نابودی درخشید. در آن لحظه، شبح واقعاً برازنده لقبش، تجسم نابودی، بود. قدرت تاریک از ده ستارهبرسد جریان یافت و به شکل یک شمشیر درآمد. این شمشیر مانند قبل از همان رنگ واحد و شوم خاکستریهیولا تشکیل نشده بود. در عوض، ترکیبی از تمام رنگها بود. تودهای غیرقابلتوصیف از رنگها مانند یک شمشیر کشیده شد.
یوجین پادشاه شیاطین نابودی را به یاد آورد که مدتها پیش دیده بود. موجودیتی بود که بهنتوانسته نظر میرسید فقط با نگاه کردن به آن، آدم را دیوانه میکرد؛ موجودیتی که انگار تمام رنگهای موجودشدن در این جهان را در هم آمیخته بود. هامل آن را دیده بود، آگاروث آن را دیده بود...
این فرقممکن داره، یوجینکند متوجه شد.
او حضور پادشاه شیاطین نابودی را از شبحساده احساس کرد. هم آگاروث و هم هامل وقتیبازسازی پادشاه شیاطین نابودی را دیدند، احساس ترس کرده بودند.
او پر از میل به فرار شده بود. آگاروث از ترس فرارتاریخ نکرد چون مؤمنان زیادی برای محافظت داشت. او با این شهود هدایتاگر میشد که اگر فرار کند، پادشاه شیاطین نابودی تمام جهان را خواهد بلعید.
بنابراین، آگاروث فرار نکرد. در عوض،میتوانست به سربازان الهیاش فرمان داد تا پایخاندان جان بجنگند و خودش پیشگام حمله شد.
هامل نتوانست بر ترس و میلزیر به فرار غلبه کند. به همین دلیل،سینه او با ورموث و بقیه فرار کرد.
این انتخاب درستی بود. در آن لحظه، هیچکس نمیتوانست پادشاه شیاطین نابودی را متوقف کند، و اصلاًکند نیازی هم به این کار نبود. اما حتی اگر انتخاب درستی هم کرده بود، هامل از حس تحقیرنتوانسته عذاب میکشید. از آن زمان، پادشاه شیاطین نابودی به یک تروما برای هامل و همراهانش تبدیل شده بود.
پس حالا چی؟چطور آیا پر از میلحضور به فرار بود؟ نه.
چنین افکاری حتی از ذهن یوجین لاینهارت هم عبور نکرد.دهمِ او نه مثل آگاروث پر از حس وظیفهشناسی بود، وخودی نه مغلوب ترسی شد که هامل را در بر گرفته بود.
چیزی که یوجین لاینهارتکند الان حس میکرد، فقطچطور خشم بود و قصد کشتن.
شمشیر یوجین با شمشیر نابودی برخورد کرد. در لحظه برخورد هیچ صدایی شنیده نشد.بینقصترین در عوض، نور دهها بار در آسمانِ بالای هائوریا سوسو زد، انگار که روزدهمِ و شب در یک چشم به هم زدن جایشان را با هم عوض میکردند.
حتی در آن لحظهممکنه هم، نه یوجین و نهمعنی شبح از حرکت باز نایستادند.
شمشیر مقدس و شمشیر مهتاب نورشان را از دست دادند، احتمالاً به خاطر مصرف بیش از حدنتوانسته قدرت به صورت یکجا. یوجین بدون هیچ تردیدی، شمشیرها را دوباره به داخل شنلش انداخت. او میتوانستتبدیل قامت شبح را در فاصلهی کوتاهی در آسمان ببیند — یا اصلاً میتوانست اینجا را آسمان بنامد؟
او اینممکن نگرانیهای پیشپاافتادهکند را کنار گذاشت.
شمشیر نابودی که شبح در دست داشت نیز در این برخورد ناپدید شده بود.بینقصترین با این حال، نابودیِ بیرون کشیده شده، با فرمول شعله سفید مخلوط شده بود.دهمِ شعلههای خاکستری حالا به حریقی پرآشوب از رنگهای در هم آمیخته تبدیل شده بودند.
یوجین مثل همیشه نفرینی بهوضوح زبان آورد که اصلاً برازنده یکرسیده قهرمان نبود: «حرومزاده. بیا اینجا ببینم.»
با این حال، برخلاف حرفهایش،وضوح این یوجین بود که اولدهمِ به سمت شبح حملهور شد.
[۱] این یک سؤال طولانیمدت بود که آیا یوجین امضای جادویی خودمانا را کامل کرده یا نه، چون فصلها همیشه به بالهای برجستگی اشارهمیتوانست میکردند. این نشان میدهد که یوجین هنوز فقط یک بال دارد. ☜