چپتر 191: شکار (۲)
0آکاشا حصارهای جادویی یوجین را تقویت کرد. علاوه بر این، مر نیازی به خواب نداشت و مستقیماً به یوجین متصل بود.وضعیتی اگر کسی سعی میکرد در حصار دخالت کند یا به آن نفوذ کند، مر فوراً متوجه میشد و به یوجین خبرآلودهنشده میداد. همین واقعیت بهتنهایی نیاز به نگهبانی شبانه را از بین میبرد، اما یوجین در اینگونه مسائل کاملاً طبق اصول پیش میرفت.
او آتشی روشن نکرده بود. تاریکی غلیظی جنگل را پوشانده بود، اماروی این برای یوجین مشکلی نبود. او زمینی را انتخاب کرده بود کهکوتاه برای کمین کردن مناسب نبود و هیچ زیراندازی روی زمین پهن نکرده بود.
یوجین خودش را در شنل بزرگ پیچید و روی زمین نشست. اگر مجبور بود بخوابد، خوابینشست سبک و کوتاه میکرد. او میتوانست شب را با اینگونه خوابیدن بگذراند. البته، او چندین طلسمدیدن در آن نزدیکی تنظیم کرده بود، اما هیچ برنامهای برای خواب عمیق و دیدن رویاهای شیرین نداشت.
جنیا که از دور او را تعقیب کرده بود، وقتی کارهای اوبهت را دید، در سکوت نمره قبولی به او داد. البته، هیچ داوری درگیاهان این شکار وجود نداشت، و حتی اگر هم بود، آن شخص جنیا نبود.
در هر صورت، او تغییراتی در ارزیابی خود از یوجین ایجاد کرد. استعداد او به هر حال قبلاً توسطانتقاد افراد دیگر تایید شده بود... اگر او نشانهای از خامی که مناسب سنش بود میدید، قصد داشت فوراً ازچشمغره او انتقاد کند، اما یوجین حتی در چنین وضعیتی هم کاملاً هوشیار بود. او ارزش نمره قبولی را داشت.
جنیا با این حال با طعنه گفت: «میبینم کهمناسب داره بهت خوش میگذره.» او در حالی که خاکپیچید ریشههای خوراکی توی دستش را میتکاند، به یوجین چشمغره رفت.
برخلاف جنیا که گیاهان آلودهنشده را جمعآوری کرده بود، یوجینزمین داشت با دستودلبازی مربای میوه را روی یک تکه نانسبک میمالید. او مقدار بیشتری از آنها را در شنل خود داشت.
یوجین با آرامشانتقاد جواب داد: «ترجیح میدمارزش بهش بگم "آمادگی کامل".»
«منم میتونستم مثل تو آماده باشم. عمداً اینتوسط کار رو نکردم. میپرسی چرا؟ این شکار برایمیدید آزمایش توانایی ما برای زنده موندن بهعنوان یه شکارچیه—»
«از کیمشکلی تا حالا اینانتخاب یه آزمون شده؟»
«از همون موقعی که دستبندهای ثبت تعداد شکار دور مچزمین من و تو بسته شد، این شکار دیگه یه شکارسبک معمولی نیست. این به یه آزمون هم تبدیل شده، سر یوجین.»
«حتی اگه حق با تو باشه هم برام مهم نیست. اینطور نیست کهخوش برای برنده شدن جایزهای بگیرم، و مطمئنم یکی غیر از من قراره آخرآلودهنشده بشه. حتی اگه بر حسب اتفاق آخر هم بشم، فقط یکم خجالتزده میشم. همین.»
«سر یوجین... تو هیچایجاد جاهطلبیای برای ثابت کردنتوسط خودت به بقیه نداری؟»
یوجین در حالی که نان را گازکمین میزد، با خنده گفت: «تا الان کهپهن همیشه داشتم خودم رو ثابت میکردم، مگه نه؟»
جنیا نگاهی به تکه نان با لایه ضخیم مربا وزمین ریشههای کثیف توی دستش انداخت. او لبهایش را محکم رویسبک هم فشار داد و بقیه خاکهای روی ریشهها را تکاند.
یوجین تعارف کرد: «یکی میخوای؟»
«نه، ممنون. منخود همین ریشهای کهحال پیدا کردم رو میخورم.»
«ریشه کالیز.مشکلی اگه خام بخوریشانتخاب خیلی تلخ نیست؟»
«تو در موردش میدونی؟»
«معلومه که میدونم. این گیاهان در برابرارزش انرژی شیطانی مقاوم هستن. اگه اون رومیگذره بجوشونی و خشک کنی، حسابی شیرین میشه.»
«و میتونمارزیابی برای مدتایجاد طولانیای بجومش.»
یوجین آرام گفت، اما صدایش آنقدر بلند بود کهمناسب جنیا بشنود: «خب، با این حال یه تیکه نونپیچید با مربا از ده تا از اون ریشهها بهتره.»
جنیا لبورچید.انتخاب «...تو همچین موقعیتی،کردن اینم خیلی خوبه.»
او به شکل نمایشی دهانش را باز کرد و گاز بزرگی از ریشه کالیز گرفت. وقتیخاک تکه ریشه به زبانش خورد، تلخی آن که شبیه به یک شوک الکتریکی بود، دهانش رانان پر کرد. با این حال، حالت چهره جنیا هیچ چیزی از آنچه احساس میکرد را نشان نمیداد.
یوجین پیشنهاد داد:خود «حداقل چرا یکمحال مربا روش نمیمالی؟»
«همینطوری خوبه.»
او دلش میخواست آن را تف کند. اگر به خاطر یوجین نبود، حتماً تفش میکرد.پیچید نه، اگر آتشی داشت، حداقل میتوانست آن را کباب کند. او به سختی جلوی کجبرنامهای شدن گوشههای لبش را گرفت و خودش را مجبور کرد تا ریشه را قورت دهد.
«قراره توداشت کل این شکاروضعیتی دنبالم راه بیفتی؟»
جنیا جواب داد: «بهت که گفتم دنبالت راه نیفتادم—»افراد اما یوجین گوش نداد. او فقط بلند شد، بنابراینداشت جنیا گلویش را صاف کرد و سر تکان داد.
«بعد از اینکه غذام تموم شد میرم.» او با جدی کردن چهرهاش ادامه داد: «هرچند فقط بخشهایی از اوننشست رو دیدم... اما شاهد... تواناییهای شما بودم... سر یوجین. حالا واقعاً درک میکنم که چرا پدرم تا این حدجنیا به شما لطف داره. از اونجا که با چشمهای خودم توانایی شما رو دیدم، چارهای جز تایید مهارتهاتون ندارم.»
«پس دنبالم راهکرده افتاده بودی چون نمیتونستیهیچ تواناییهام رو تایید کنی؟»
جنیا با تندی گفت: «فقط میخواستم خودم ببینمش.» سپس ایستاد. «وداره به اندازه کافی دیدم. حتی اگه تو این شکار هیولاهای بیشتریچشمغره نسبت به تو شکار کنم... فکر نمیکنی که باختی، مگه نه؟»
«نه.»
«با این حال،نبود من هیولاهای بیشتری نسبتکمین به تو شکار میکنم.»
یوجین با خونسردیکرده جواب داد: «نهایتمناسب تلاشت رو بکن.»
او این حرفها را زده بود تا حس رقابت یوجین را تحریکبهت کند، اما این موضوع حتی ذرهای روی یوجین تاثیر نگذاشت. جنیا کهبرخلاف از چهره بیتفاوت او کلافه شده بود، لحظهای به یوجین چشمغره رفت.
پس از رفتن جنیا، جنوساستعداد در حالی که نزدیک میشد گفت:تایید «...لطفاً زیاد از دخترم متنفر نباش.»
یوجین با دیدننبود او که در فاصلهایکمین ایستاده بود، پوزخند زد.
«داری با نزدیک نشدن بهکردن من، به روش خودت بهزمین قوانین پایبند میمونی، برادر کوچکتر؟»
«من فقطداشت بهعنوان یهچنین محافظ اینجام.»
«به نظر میرسه دخترتایجاد از اینکه اینطوری نزدیکتوسط من میمونی خیلی ناراضیه.»
«چاره دیگهای ندارم. اگه درانتخاب مورد احتمال سوءقصد بهم نگفتههیچ بودی، نزدیکت نمیموندم، برادر بزرگتر.»
«رئیس شورا داره چیکار میکنه؟»
جنوس در حالی که حواسش به دستگاه ارتباطی رویگفت گوشش بود، ادامه داد: «ایشون تو تختهسنگ سرخ موندن... منتوی هنوز دستور خاصی نگرفتم و هیچ حادثهای هم رخ نداده.»
«سیان و سیئل چی؟»
«به نظر میرسه ارباب سیان قصد داره به مرکز غارهیچ شیطانی بره، و بانو سیئل...» جنوس که ادامه دادن برایشمجبور سخت بود، لحظهای مکث کرد. «...داره ارباب اوارد رو تعقیب میکنه.»
«برادر اوارد؟»
«بله، فکر نمیکنمانتقاد از همون اولهوشیار چنین برنامهای داشته...»
او یا بهطور اتفاقی با اوارد برخورد کرده بود یا اوتایید را از دور دیده بود. فارغ از اینکه کدام یک ازهوشیار این موارد درست بود، او اکنون داشت اوارد را تعقیب میکرد.
«امکان نداره. یعنی سیئل قصد دارهکرده با استفاده از این شکار بهعنوانروی یه فرصت، برادر اوارد رو بکشه؟»
این فکر برای لحظهای به ذهن یوجین خطور کرد، اما وقتی دوباره بهشنل آن فکر کرد، منطقی به نظر نمیرسید. او میدانست که سیئل از اواردچندین متنفر است، اما آنقدر از او متنفر نبود که واقعاً بخواهد او را بکشد.
«تازه، سیئل... از اون آدمهایی نیست کهارزش دستهاش رو کثیف کنه. اگه واقعاً میخواست بکشتش،حالی یه قاتل استخدام میکرد یا بهش سم میداد.»
او احتمالاً فقط مراقب بود تا جلوی اوارد راافراد از انجام کارهای احمقانه بگیرد، زیرا او سابقه انجام چنینانتقاد کارهایی را داشت. البته، یوجین هم حواسش به اوارد بود.
جنگل پر از انرژی شیطانی بود و یک حلقه جادویی سیاه در مرکز غار شیطانی قرار داشت. سنگهایپیچید عجیب که حاوی انرژی شیطانی بودند و آثار نفرینشده سطح بالا نیز آماده شده بودند. با چنین محیطی،رویاهای برای تبدیل شدن به یک جادوگر سیاه، هیچ نیازی به بستن قرارداد با هیچکدام از قوم شیاطین نبود.
—مشتت... هاها... دردکرده داشت، اما براممناسب یه درس ارزشمند بود.
—به لطف تو، حالاچنین دارم سخت تلاش میکنم.طعنه همهاش به خاطر توئه.
چهره خندانارزیابی اوارد بهایجاد ذهن یوجین آمد.
او در حالی که مینشست، باکرده لحنی بیروح گفت: «اگه آدم باشه،روی دیگه این کار رو تکرار نمیکنه.»
این جنگل محیطی بینقص برای تبدیل شدن به یک جادوگر سیاه بود. با این حال، وضعیت جنگل بیش از حد نامساعد بود. تبدیل شدن بهالبته یک جادوگر سیاه آسان بود، اما زنده خارج شدن از جنگل پس از آن غیرممکن بود. دهها نفر از شوالیههای شیر سیاه در مرکز جنگلصورت بودند. لحظهای که اوارد به راههای شیطانی رو میآورد، دندانها و چنگالهای شیرهای سیاه او را تکهتکه میکردند. حتی نیازی نبود کاپیتانها وارد عمل شوند.
یوجین تحلیل کرد: «اوارد تو حلقههوشیار چهارمه. بد نیست، اما برای زندهبهت بیرون اومدن از اینجا کافی نیست.»
هیچ آدم عاقلیخود حتی به انجام چنینقبلاً غلطی فکر هم نمیکرد.
«اون سعی کرد جادوی سیاه روکرده یاد بگیره چون عاقل نبود... اماروی اونقدرها هم احمق نیست، مگه نه؟»
با این فکر، یوجین به تاریکی چشمغرههیچ رفت. جنوس پس از مدتی تماشای او، بهپیچید آرامی عقب رفت و از شاگردش فاصله گرفت.
یوجین تنها ماند. مر چیزی نگفت و فقط داخل شنل جمعداره شد. این به این دلیل بود که او معنی سکوت یوجینچشمغره و احساساتی که در آنها غرق شده بود را درک میکرد.
مر باارزیابی خود فکرایجاد کرد: «خیلی جدیه.»
یوجین با لحنی سبک صحبتانتخاب میکرد و گفتگوی بین او وزیراندازی جنیا نیز سبک و راحت بود.
نه... فقط اینطور به نظر میرسید. مر یک بار دیگر متوجهپهن شد که یوجین یک جوان بیستساله معمولی نیست، بلکه عضوی ازمیتوانست همان تیمی است که سیصد سال پیش در جهنم سرگردان بودند.
هامل احمق. از لحظهای که پا به این جنگل گذاشته بود، خشم جوشانش را سرکوب میکرد. او از انرژی شیطانیایدستش که با هر نفس به مجاری تنفسیاش میچسبید و از هیولاهایی که بدون شناختن جایگاهشان به او حملهور میشدند، خشمگینمیدم بود. برای او، همهچیز در این مکان یک شر غیرقابلتحمل بود. او باید در همین لحظه همه آنها را قتلعام میکرد.
تنها یک دلیل وجودایجاد داشت که چرا اوتوسط این کار را نمیکرد.
مر در حالی که چشمانشانتخاب را میبست، فکر کرد: «...اونهیچ داره خودش رو کنترل میکنه.»
در داخل شنل تاریکی، اوکردن در میان تاریکیای که شنلزمین را پر کرده بود، چمباتمه زد.
هیچ لرزشی در تاریکی وجود نداشت، اما صدایی به گوش میرسید — صدای تپش یک قلب... گاهیریشههای اوقات، افکار یوجین تبدیل به صدا میشدند و در داخل شنل طنینانداز میشدند. فرمول کنترل فامیلیار کهمقدار در ذهن یوجین حک شده بود، باعث میشد ذهن خود مر با احساسات شدید یوجین همطنین شود.
یوجین با خودخود مرور کرد: «سیصد سالقبلاً تو این دنیا گذشته.»
او هر پادشاه شیاطین، جانور شیطانی و قوم شیاطین را تجسم شر میدانست.زمین او دنیایی را دیده بود که در آن باورش درست بود، در آنخوابیدن دنیا زنده مانده بود و برای پایان دادن به آن دنیا سرگردان شده بود.
سیصد سال زمان زیادی بود. منطق یوجین در دنیای کنونی رایج نبود. حالا همه به روشهای مختلفی زندگی میکردند. مردم با پادشاه شیاطین معاهدهبگذراند صلح امضا کرده بودند. جادوگران سیاه که قرار بود شر مطلق باشند، حالا فقط «عملگرا» محسوب میشدند. با شیاطین مانند عروسکهای متحرک و کارآمدی رفتارشخص میشد که به مردم امکان تمرین میدادند. مردم میتوانستند از قوم شیاطین بهعنوان برده استفاده کنند یا آنها را از یک فروشگاه غیرقانونی استخدام کنند.
از آنجا که دنیا تغییر کرده بود، یوجین به اینمیبینم نتیجه رسیده بود که نمیتواند به منطق سیصد سال پیشدستش خود پایبند بماند، بنابراین سعی کرد منطق جدید را بپذیرد.
با وجود تمام تلاشهایش، وقتی این هوای لعنتی را که دلتنگش شده بودنشانهای نفس میکشید و میدید این شیاطین مزخرف به خود میپیچند و با اشتباهمیبینم گرفتنش بهعنوان طعمه به او حملهور میشوند، خشمی غیرقابلکنترل در درونش زبانه میکشید.
به همین دلیل بود که او در حین پیشروی، هر شیطانی را که سر راهش قرارشنل میگرفت میکشت، اما این کار ذرهای از خشم او کم نمیکرد. او آنقدر خشمگین بود کهتنظیم اگر جنیا دختر جنوس نبود، درسی به او میداد تا دیگر دست از تعقیب کردنش بردارد.
«قاتلها میان؟»
نشان روی شانههای یوجین کهوضعیتی شنل را نگه میداشت، بامیبینم نماد خاندان لاینهارت حکاکی شده بود.
خِش.
یوجین در حالی که بهانتخاب تاریکی خیره شده بود، باهیچ ناخنش روی نماد خراش انداخت.
نتیجه گرفت:انتخاب «قاتلها حداقلکمین امروز نمیان.»
او آنقدرها در عمق جنگل پیش نرفتهارزش بود، بنابراین خیلی زود بود که بخواهند ترورشحالی کنند و آن را یک حادثه جلوه دهند.
«چهار روز دیگه وقت دارم، پس عجلهقبلاً نمیکنم. ترور؟ بهش عادت دارم، فقط یهخامی شکاره که به مهارتهای خاصی نیاز داره.»
اگر رئیس شورا واقعاً مغز متفکر پشت این قضایا بود، آیا واقعاً چنین دستوری میداد؟ کشتن پسر پاتریارک،پیچید هرچند که فرزندخوانده بود، در مجاورت قلعه شیر سیاه، کاملاً با استخدام یک مزدور برای انجام این کاررویاهای در جایی دیگر تفاوت داشت. چرا باید تا این حد پیش میرفت و دست به چنین کاری میزد؟
نیت رئیس شورا به یوجین ربطی نداشت.هیچ وقتی با او روبهرو شده بود، هیچبزرگ میل به کشتنی از پیرمرد حس نکرده بود.
«پیرمرد بیش از صد سال عمر کرده.ارزش اونقدر آماتور نیست که اشتباه کنه ومیگذره قصد کشتنش رو به من نشون بده.»
فعلاً باور داشت کهایجاد رئیس شورا دستور ترورشتوسط را صادر کرده است.
«پس بیگدار به آب بزنم؟»
رئیس شورا در تختهسنگ سرخ اقامت داشت. آیا به دومینیک لاینهارت، نوهاش، یا یکی ازپیچید شیرهای سیاه دستور میداد تا یوجین را ترور کنند؟ او مشتاقانه منتظر ملاقات با یکی ازعمیق آنها بود اما... فکر میکرد آنها در تلاش برای ترور او اینقدر دستوپاچلفتی عمل نخواهند کرد.
«سعی میکنم طعمه بشم ووضعیتی بکشومنش بیرون، اما نمیتونم تمام توجهمداره رو به این موضوع اختصاص بدم.»
او کارهای دیگری هم برای رسیدگی داشت، چرا کهافراد شاهزاده راکشاسا قرار بود بیاید. همچنین باید رایزاکیا راداشت که در یک شکاف ابعادی گیر افتاده بود، پیدا میکرد.
«اگه شکار بدوننبود هیچ دردسری تمومکرده بشه، مستقیم برم سراغش؟»
یوجین نوچی کرد و مشتهایش را گره کرد وروی در ذهنش یادداشت کرد که بپرسد: «تو بودی کهبخوابد با فرستادن اون حیوون حرومزاده خواستی دهنم رو سرویس کنی؟»
سیئل مستقیماًارزیابی با اواردایجاد روبهرو نشده بود.
او را از دورزمینی دیده بود که در حالمناسب قدم زدن در جنگل است.
شب در جنگل زود آغاز میشد. خورشید تنها اندکی پایین رفته بود،خودش اما جنگل از قبل تاریک شده بود. با این حال، اوارد نه مشعلیالبته به همراه داشت و نه با استفاده از جادو نوری احضار کرده بود.
بدون هیچ منبعانتقاد نوری، از میانهوشیار جنگل تاریک عبور میکرد.
دیدن اوارد، سیئل راایجاد آزار میداد و درتوسط عین حال کنجکاوش میکرد.
در چشمان او، اوارد هنوزانتخاب همان پسر پانزده سالهای بودهیچ که هفت سال پیش دیده بود.
وقتی شنیده بود که او سعی کرده در آروث جادوی سیاه یادخودش بگیرد، آنقدرها هم تعجب نکرده بود. با خود فکر کرده بود: «برادربگذراند بزرگتر، اوارد، از بین همه آدما، کاملاً توانایی انجام همچین کاری رو داره.»
در عمارت اصلی، او آنقدر افسرده بود که انجام چنینمیبینم کاری از سوی او چندان عجیب به نظر نمیرسید. البته اومیتکاند افسرده به دنیا نیامده بود. اوارد تا دهسالگی کاملاً عادی بود.
او درست مثل یک کودک معمولی در آن سن، بازیگوش و پرانرژیشده بود. سیئل و سیان گاهی اوقات با او وقت میگذراندند، زیرا اواردطعنه از آنها به خاطر اینکه خواهر و برادر ناتنیاش بودند، دوری نمیکرد.
با این حال، پس از دهساله شدن اوارد، این وقتگذرانیها متوقف شد. سیئل در آن زمان تنهابزرگ هفت سال داشت، اما با این وجود میدانست چرا برادر بزرگترش شروع به تغییر کرده است. وقتیعمیق کودکی در خاندان لاینهارت به دهسالگی میرسید، میتوانست در مراسم تداوم خط خونی، مراسم سنتی خاندان، شرکت کند.
از آن زمان به بعد، اوارد از دوقلوها فاصله گرفته بود. او به جای انجام بازیهای کودکانه، تحت نظارت سختگیرانهسبک تانیس شروع به شمشیرزنی کرده بود. با گوش دادن به سرزنشها و تهدیدهای مادرش، صاف مینشست و مانای خود را پرورشسکوت میداد. پس از غروب آفتاب، خودش را در کتابخانه حبس میکرد و درباره نظریههای هنرهای رزمی و تاکتیکهای مختلف مبارزه میخواند.
در مقطعی، متون جادویی نیز به لیست مطالعه اوارد اضافه شد. تانیس از انتخابمیگذره پسرش راضی نبود، اما با خواندن متون جادویی توسط او مخالفتی نکرد. دلیلش ایندستودلبازی بود که او نیز در آن نقطه مجبور به پذیرش یک حقیقت شده بود.
اوارد لاینهارت استعدادی در هنرهای رزمی نداشت. به همین دلیل تصمیم گرفته بود مسیر دیگری را دنبال کند؛ جادو. این کاری بودهوشیار که اوارد میخواست انجام دهد. او از خواندن متون جادویی و تصور «استعداد» تأییدنشدهاش در جادو لذت میبرد. این کار بسیار سرگرمکنندهتردستودلبازی از این بود که خود را وقف تمرین هنرهای رزمی کند که در آن افتضاح بود و بابتش از مادرش سرزنش میشنید...
سیئل، اواردِمشکلی آن زمان راانتخاب به یاد میآورد.
با چشمانی درخشان، خودش را در کتابخانه حبس میکرد و صفحات متون جادویی رابزرگ ورق میزد. زمان زیادی از شروع یادگیری جادو توسط او نمیگذشت و حتی در آنتنظیم مهارت هم نداشت، اما مانای خود را تحریک میکرد و ادای جادو کردن را درمیآورد.
بله، در نهایت آن فقط یک تقلید بود. جادوی واقعی نبود. با وجود اینکه خودش را در متون جادویی غرق کرده بود،چشمغره قادر به اجرای جادو نبود. او با حبس کردن خود در اتاقی که پردههای ضخیم تمام نورها را مسدود میکرد، کارهای زیادیکامل" انجام میداد؛ متون جادویی میخواند، شمشیر میزد، جادو را تقلید میکرد و با چشمانی درخشان آینده روشن خود را در جادو متصور میشد.
سیئل در حالیخود که متوقف میشد، باقبلاً خود فکر کرد: «این...»
یک جای کار میلنگید.
او چمباتمه زد و به یکمناسب جسد خیره شد. به نظر میرسیدخودش جسد یک شیطان باشد... اصلاً جسد بود؟
سیئل با اخم خنجری بیرون کشید. وقتی خنجر را در بدن فرو کرد، جسد خونریزی کرد. هیچ نشانهای از اسپاسم درمیتکاند بدن وجود نداشت. نفس هم نمیکشید. او مطمئن بود: شیطانی که در برابرش قرار داشت مرده بود. با این حال... آنقدر آرام"آمادگی به نظر میرسید که نمیتوانست به چشم یک جسد به آن نگاه کند. در عوض، انگار به خواب عمیقی فرو رفته بود.
«...آخه چه اتفاقی افتاده؟»
سیئل با گیجینبود سرش را کجکرده کرد و ایستاد.
او عضو لشکر سوم شوالیههای شیر سیاه بود. کاپیتان او، کارمن، یکیخودش از بهترین شیرهای سیاه محسوب میشد. شوالیههای لشکر سوم که او رهبریشان میکرد،البته آموزشهای مختلفی را پشت سر میگذاشتند تا بتوانند شایسته نام کاپیتان خود باشند.
او بارها در جنگل آموزش دیده بود، هیولاهای بیشماری را کشتهداره و با شیاطین متعددی مبارزه کرده بود. شیاطین مرکز غار شیطانی خطرناکرفت بودند، اما شیاطین داخل جنگل واقعاً خطرناک نبودند، حداقل نه برای سیئل.
«...این چطوری کشته شده؟»
سیئل جادو یاد نگرفته بود، اما بهکمین اندازه کافی دربارهاش میدانست. حتی یک جادوگرپهن هم در لشکر سوم او حضور داشت.
با احساسی آمیختهکرده به شک ومناسب احتیاط، قد راست کرد.
مسیر پیش رویش با شیاطینی که در آرامش ابدی خوابیده بودند، فرش شده بود. جادو بود...خاک یا سم؟ نه، هیچ اثری از سم روی بدنشان نبود. ناگفته نماند که یک جادوگر معمولینان هرگز نمیتوانست این تعداد شیطان را آنقدر سریع و پیاپی بکشد که حتی فرصت ضدحمله پیدا نکنند.
سیئل با ناباوریخود گفت: «اوارد... اینحال کار رو کرده؟»
«شگفتانگیزه، مگه نه؟»
صدایی راانتخاب از پشتکمین سرش شنید.
غافلگیر شد و فوراً حرکت کرد. باارزش یک جهش کوتاه، از جسد شیطان دورمیگذره شد و سپس شمشیرش را بیرون کشید.
«...اوارد؟»
«اصلاً منطقی نیست.»
افکار در سرش در هم پیچیدند. اوارد جلوتر از اوزمین بود. چطور میتوانست از پشت سرش ظاهر شود؟ آیا از چشمککوتاه استفاده کرده بود؟ آره، ممکن بود از آن استفاده کرده باشد.
با این حال، اگر اوارد واقعاً از چشمک استفاده کرده بود، او باید نشانههایشمیگذره را میدید. وقتی یک جادوگر با حلقه پایین از چشمک استفاده میکرد، مانای موجود درمربای هوا را دچار اعوجاج میکرد. محال بود سیئل متوجه چشمکِ یک جادوگر حلقه چهارم نشود.
«...عجیبه.»
سیئل پایش را بهزمینی عقب کشید و قبضهکردن شمشیرش را محکم گرفت.
«اون دقیقاً روبهرومه...کرده اما هیچی حس نمیکنم،هیچ انگار اصلاً وجود نداره.»
«اون شمشیر رو میشناسم.»
اوارد با لبخندیخود محو، به شمشیرحال سیئل اشاره کرد.
«شمشیر باران شبحوار جاوله.»
«...»
«سیان سپر گدون رو گرفت.»
او باارزیابی لحنی یکنواخت واستعداد بیروح صحبت میکرد.
«یوجین... شمشیر طوفان وینید...زمینی و خیلی چیزهای دیگهکردن رو به دست آورد.»
«...اوارد.»
«من هیچی نگرفتم.»
او آرامارزیابی خندید و سرشاستعداد را تکان داد.
«آه... اشتباه برداشتنبود نکن. من پاتریارک روکمین سرزنش نمیکنم... پدر رو.»
سیئل در حالی که آبکردن دهانش را به سختی قورتزمین میداد، پرسید: «چطوری اومدی پشت سرم؟»
در پاسخ به سؤال او،وضعیتی اوارد تنها سرش را کجمیبینم کرد. «فقط قدمزنان اومدم پشت سرت.»
سیئل حرفش را ردایجاد کرد: «این... غیرممکنه. تو جلویافراد من بودی. من دنبالت اومدم.»
«چرا دنبالم اومدی؟»
«...»
«میدونم. دنبالم اومدی چون نگرانوضعیتی بودی ممکنه کار بدی بکنم... کاریداره که باعث رسوایی نام لاینهارت بشه.»
—تو مایه ننگ خاندانی.
—بهخاطر تو، مجبور شدم...
«سیئل، من تو رو میشناسم.»
—چرا تو... پسر منی؟
—چطور احمقیارزیابی مثل تو میتونهاستعداد نوه من باشه؟
«تو... حتماً انتظارنبود داشتی یه کارکرده اشتباهی ازم سر بزنه.»
—میخواستم تو رو به یهکردن آدم بااستعداد مثل اون پسرخوندهزمین تبدیل کنم، نه، حداقل مثل دوقلوها.
«تو همیشه همینطوری بودی. وقتی اشتباهی میکردم... یا کاری میکردم که مادرم ازش متنفر بود... یا بهم میخندیدن. تو پیش مادرت چغلیام رو میکردی و بین خدمتکارها شایعه میساختی. چرا این کار رو کردی؟ من که هر کاری ازم خواستی انجام دادم، پس چرا؟ بهخاطر تو به این روز افتادم. تمام زندگیم رو تو تحقیر گذروندم، حتی موقعموندن راه رفتن نمیتونم سرم رو بالا بگیرم. هروقت که دهنت رو باز میکردی... هاها... مادرم من رو به اتاقش احضار میکرد و شلاقم میزد. پدر خونه نبود... و خدمتکارها هم جلوی آموزشهای مادرم رو نمیگرفتن. در حالی که بهم پوزخند میزد، میگفت: «پدربزرگت با اون عنوان کنت بودنش چه فایدهای داره، وقتی تنها نوهاش اینقدر بیعرضهست؟!» خب، وقتیمحکم شلاقم میزد واقعاً دردم نمیگرفت... اوم... تا حالا شلاق خوردی؟ چند باری دیدم سیان شلاق بخوره... ولی حدس میزنم جواب تو منفی باشه. از همون بچگی، خیلی خوب بلد بودی کاری کنی که شلاق نخوری. هاها... منم تازگیها یادش گرفتم. برای اینکه شلاق نخورم باید خودم رو تغییر بدم. اگه تغییر کنم، میتونم لبخند رو روی لبهای مادرم بیارم.»
سیئل باارزیابی احتیاط صدایشایجاد زد: «اوارد...»
تِرق—
چنگش را روی شمشیر محکمترکردن کرد. ترکهای ریزی روی تیغهزمین جاول شروع به پخش شدن کردند.
«...الان خیلی عجیب حرف میزنی.»
اوارد در حالی کهایجاد لبخند میزد سرش را تکانافراد داد: «عجیب؟ من عجیب نیستم.»
سیئل نمیدانست چرا، اما لرزشی را درکمین امتداد ستون فقراتش احساس کرد. این... اینپهن جادو نبود. پس، چه چیزی را حس میکرد؟
با تلخیانتخاب فکر کرد:کمین «میخواد انجامش بده.»
هرچند باورش برایش سخت بود.
«میخواد بهم حمله کنه.»
اوارد قصدمشکلی داشت کار واقعاًانتخاب احمقانهای انجام دهد.
سیئل دوباره باکرده صدایی لرزان صدایشمناسب زد: «...اوارد. تمومش کن.»
اوارد با لحنی راضی جواب داد:هوشیار «تو همیشه منتظر بودی تا ببینیبهت من همچین کاری میکنم. و راستی، سیئل.»
تاریکی جنگل موج برداشت.
«تصمیم گرفتم ازنبود این به بعد بهکمین حرف بقیه گوش ندم.»