چپتر 326: داستان فرعی – میانپرده (۴) [تصویر جایزه]
0در میان پادشاهان شیاطینی که تا به حال کشته بودند، پادشاه شیاطین خشم که درآمادگی رتبه سوم قرار داشت، چهار زیردست مورد اعتماد تحت فرمان خود داشت. آنها فرزندان خشمکههو بودند که به عنوان چهار پادشاه آسمانی نیز شناخته میشدند و شیاطینی فوقالعاده قدرتمند بودند.
این چهار نفر مورد لطف و عنایت فراوان پادشاه شیاطین خشم قرار گرفته بودند و پس از تبدیلخورده شدن به فرزندان او، قدرت عظیمی به دست آورده بودند. کاماشِ زمینلرزه، سینِ خونریز، اوبرونِ فاسد و آیریس، شاهزادهبالهای پرتگاه — هر چهار نفرشان به طرز غیرقابلمقایسهای از سایر قوم شیاطین قویتر بودند، اما میشد آنها را کشت.
پنج قهرمان که در حال مبارزه با قلعه پادشاهنالید شیاطین اسارت بودند، سالها پیش کاماش و سین راافتاده کشته و آیریس و اوبرون را شکست داده بودند.
با این حال، تفاوت فاحشی میان چهار پادشاه آسمانی و سه زیردست اسارت وجود داشت. اطلاعات کمی درباره قدرتاتفاقی واقعی سپر و عصای اسارت در دست بود، به جز شایعاتی که در ابتدای جنگ و هنگام اولین حضورشاندرخشانش در میدان نبرد پخش شده بود. پنج قهرمان هرگز شخصاً در نبرد با هیچکدام از آنها روبهرو نشده بودند.
با این وجود، آنها قبلاً دو بار با گاوید لیندمن، تیغه اسارت، روبهرو شده بودند. از طریق این برخوردها،پیدا به قدرت عظیم زیردستان اسارت پی برده بودند و میدانستند که قدرتشان بسیار فراتر از فرزندان خشم است. باافتاده در نظر داشتن این موضوع، پنج قهرمان آمادگی کاملی برای روبهرو شدن دوباره با زیردستان اسارت پیدا کرده بودند.
سر هامل به عقب پرت شدحالی و در حالی که دهانی پر ازخاطر خون را بیرون تف میکرد، نالید: «کههو.»
به خاطر نمیآورد بعد از اینکه با سپرمیکرد به او ضربه خورده بود چه اتفاقی افتاده است.اتفاقی به نظر میرسید برای لحظهای کوتاه بیهوش شده بود.
فریاد گوشخراشی از جاییعقب در مقابلش توجهش راخون جلب کرد: «هامل! حالت خوبه؟!»
هامل پشت آنیس را دید که بالهای درخشانش از خود نور ساطع میکردند.داشتن ضربهای که هامل دریافت کرده بود حاوی نیروی عظیمی بود که به راحتی برایبیرون تکهتکه کردنش کفایت میکرد. او میدانست اگر جادوی الهی آنیس نبود، درجا کشته میشد.
هامل در حالی که خودش را بالا میکشیدخون و دهانی پر از خون را قورت میداد،اینکه با خود فکر کرد: «...نباید این ضربه بهم میخورد.»
اوروگوس، سپر اسارت، شیطانی غولپیکر بود. هرچند به بلندی یک غول نبود، اما دو برابر مولون جثه داشت و در زرهی غیرقابلنفوذبیهوش پوشیده شده بود. در دست چپش سپری را در دست داشت که از نظر اندازه شبیه به دروازه یک قلعه بود وراحتی در دست راستش نیزه هیولاوار و وحشتناکی را نگه داشته بود که به نظر میرسید میتواند ضخیمترین پوست اژدها را هم سوراخ کند.
با این حال، از آنجا که اوروگوس بسیار بزرگ بود، نقاط زیادی برای هدفگیری هامل وجود داشت. حتیخورده اگر زره ضخیم و غیرقابلنفوذ و سپرش را نادیده میگرفتند، خود اوروگوس هم سرسخت بود. اما این فقطدید به این معنا بود که هامل باید آنقدر به او حمله میکرد تا دفاعش را در هم بشکند.
خب، اگر این شیطان ضدحمله میزد چه؟ اوروگوس قطعاً کند نبود و در واقع، با وجودکاملی جثه بزرگ و وزن زرهاش، سرعت فوقالعادهای داشت. با این حال، آنقدر سریع نبود که ازنمیآورد دید هامل پنهان بماند و پیشبینی حرکات اوروگوس به دلیل هیکل درشتش برای هامل آسان بود.
با این وجود، هامل در جاخالی دادن از حمله اوروگوس شکست خورده بود. هامل آماده بود، اماضربه برای لحظهای کنترل بدنش را از دست داد. بنابراین، در نهایت ضربه را دریافت کرد که منجرپشت به وضعیت فعلیاش شد. هامل در حالی که خون دور دهانش را پاک میکرد، خندهای کوتاه کرد.
«هنوز حالم خوبه.»
آن ضربه میتوانست تمام استخوانهای بدنش را خرد کند، اما قدرت الهی آنیسخاطر بدنش را دوباره به هم چسبانده بود. با این حال... کاملاً درمان نشدهگوشخراشی بود. هنوز هم میتوانست صدای غژغژ استخوانهایش و درد اندامهایش را احساس کند.
صرف نظر از این، کاری از دستشان برنمیآمد چرا که در قلعه پادشاه شیاطین اسارت بودند.کاملی قدرت تاریک که بر آنها سنگینی میکرد طاقتفرسا بود و عصای اسارت — آن لیچ پژمردهنمیآورد — در حال اجرای جادوی سیاه از دروازه قلعه بود و اثرات جادوی الهی را تضعیف میکرد.
با وجود این، در حدی نبود که هامل را بیحرکت کند. بنابراین، در حالی که به جلوضربه نگاه میکرد، تلوتلوخوران به راه افتاد. اولین چیزی که دید، بالهای آنیس بود. اگرچه پشت او با ردایشآنیس پوشانده شده بود، اما میتوانست تصور کند که کمر و استیگماتای او کاملاً غرق در خون شده است.
سپس نگاه هامل با نگاه سیهنا گره خورد. او در کنارش و با کمی فاصله ایستاده بود. سیهنا فقط میتوانستلحظهای نگاههای نگرانش را دزدکی به هامل بیندازد، زیرا نمیتوانست نگرانیهایش را به زبان بیاورد. چارهای نبود، چرا که او درضربهای حال حاضر بیشتر توجهش را به کنترل جادویش اختصاص داده بود و در عین حال وردهای جادوییاش را به زبان میآورد.
هامل با پوزخندی گفت:عقب «حالم خوبه.» و دستانش رابیرون تکان داد تا سیهنا ببیند.
سپس با قدمهای بلند به جلو حرکت کرد.قدرتشان در آن سوی طوفانِ در حال چرخشِ قدرتکاملی الهی و جادو، میتوانست مولون و ورموث را ببیند.
مولون مستقیماً در حال رویارویی با اوروگوس بود که دو برابر او جثه داشت. آن احمق سلاحهایش را دور انداخته بود و با هر دو دستش به سپرمقابلش اوروگوس فشار میآورد. غرشِ به چالش کشنده و مدافع در سراسر سالن طنینانداز شد و اوروگوس با تمام توانش به جلو فشار آورد. هر بار، پاهای مولون مجبورخودش میشدند به عقب کشیده شوند، در حالی که عضلاتش متورم شده و رگهایش بیرون زده بود. با این وجود، مولون تا حدودی توانست مقاومت کند و سر جایش بماند.
حالا اگر کمی به عقب رانده میشد چه اهمیتی داشت؟ مولون در مبارزهاش با اوروگوس تنها نبود. در حالیمیرسید که او اوروگوس را در جای خود نگه داشته بود، ورموث به شکافهای دفاعی اوروگوس نفوذ کرد. او همساطع شمشیر مقدس و هم شمشیر مهتاب را تاب داد و باعث شد موجی از نور بر سر اوروگوس آوار شود.
غرررررش!
اوروگوس بیشتر از مسافتی که جلو آمده بود، بهبسیار عقب رانده شد. ترکهای واضحی روی زره محکم اودوباره دیده میشد و خون سیاه از داخل کلاهخودش فوران کرد.
ورموث فریاد زد: «هامل!»عقب این فریادی پرشور وخون برخلاف عادت همیشگیاش بود.
ورموث همیشه در میدان نبرد هامل را صدا میزد. هامل تنها کسی بود که میتوانست در نبرد نزدیک با او همگام شود و این دو همیشهمقابلش در هماهنگی کامل کار میکردند. به محض اینکه ورموث ضربهای وارد میکرد، هامل بلافاصله با حمله خودش آن را دنبال میکرد و راه را برای ورموثنبود باز میکرد تا دوباره کنترل را به دست بگیرد. این دو همیشه در نبرد با قوم شیاطین و پادشاهان شیاطین به همین شیوه مبارزه کرده بودند.
وقتی هامل نگرانی نهفته درپرت فریاد ورموث را احساس کرد،میکرد لبهایش به لبخندی باز شد.
هامل در حالی که دستش را رویمیدانستند سمت چپ سینهاش گذاشته بود، زیر لبموضوع زمزمه کرد: «بهت که گفتم حالم خوبه.»
سیهنا در حالی که باپرت نگرانی به او نگاه میکرد،میکرد یک بار دیگر فریاد زد: «هی!»
هامل در حالی که قلبدهانی و هستهاش را چنگ میزد،کههو بار دیگر زمزمه کرد: «خوبم.»
هامل یک بار دیگر به درکی رسید و همان حقیقت دوباره برایش روشن شد. او نمیتوانستاینکه مانند آنیس از قدرت الهی استفاده کند و نمیتوانست مانند سیهنا از جادو استفاده کند. تنهاحالت کاری که از دستش برمیآمد این بود که به جلو یورش ببرد و در خط مقدم بجنگد.
هامل قوی بود، اما قویتر از ورموث نبود. او نمیتوانستفراتر از شمشیر مهتاب استفاده کند، چه برسد به شمشیر مقدس.کرده علاوه بر این، او مانند ورموث در همهچیز مهارت نداشت.
هامل سرسخت بود، اما سرسختتر از مولون نبود. برخلاف هامل که باکههو یک ضربه اوروگوس تقریباً کشته شده بود، مولون همچنان داشت حملات اوروگوسبیهوش را از روبهرو دفع میکرد و مثل یک سپر در برابرشان ایستاده بود.
—اگر قرار باشه کسی بمیره...
هامل باکرده خود عهد کرد:پرت «اون شخص منم.»
حتی اگر هامل میمرد، مولون پافشاریبرده میکرد و میجنگید. حتی اگر هامل دیگرداشتن نمیتوانست بجنگد، ورموث به جای او میجنگید.
«احتراق.»
خاکسترهای در حالپرت مرگ بار دیگرخون شروع به سوختن کردند.
لحظه کوتاهی قبل از غروب آفتاب وجود داشت که دنیا پر از نور میشد. آتش همیشه قبل از خاموش شدنِافتاده کامل، درخشانترین شعله را داشت. هامل از آن مقدار اندکی که از زندگی و بدنش باقی مانده بود به عنوانساطع سوخت برای شعلهور کردن دوباره آتش خود استفاده کرد. او اصلاً اهمیتی نمیداد که چه چیزی را فدای این کار میکند.
شعله با بلعیدن پیشکشهای هامل به طور تصاعدی متورم شدفراتر و هسته چروکیده او انفجاری بهشدت متراکم از مانا ساطع کرد.هامل هامل در حالی که نفس عمیقی میکشید، زانوهایش را خم کرد.
بوووم!
اولین قدم او با انفجار مانا همراه بود. هامل از سیلاب مانا برای شتاب دادن بهخورده بدنش استفاده کرد و در یک چشم به هم زدن در کنار ورموث جای گرفت. ورموث باآنیس دیدن هاله عظیم مانایی که هامل را احاطه کرده بود و همچنین چشمان درخشان او، یکه خورد.
با این حال، ورموث حرفی نزد و نبرد از سر گرفته شد. این مبارزه کاملاً یکطرفه بود. هامل و ورموث با هم حمله کردند تافریاد نیزه و زره اوروگوس را بشکنند. مولون سپر اوروگوس را از او ربود و آن را مانند یک سلاح کند تاب داد و اوروگوس را بهاگر دیوار کوبید. اوروگوس همچنین با رگباری از جادو و قدرت الهی بمباران شد که زره او را کاملاً در هم شکست و او را تکهتکه کرد.
سپس ورموث بابرخوردها شمشیر مهتاب سربرده اوروگوس را قطع کرد.
هامل گفت: «بریم.»
هامل اولین کسی بود که از روی جسدمیکرد اوروگوس پرید. او هسته افسارگسیختهاش را آرام کردخورده و خون خشکشده را از روی چانهاش پاک کرد.
سیهنا در حالی که بدون اهمیت دادن به جراحات خودشمیکرد به جلو میدوید، فریاد زد: «عقلت رو از دست دادی؟!» اومیرسید دست دراز کرد و شانه هامل را گرفت. «کجا بریم؟! بدنت...»
هامل با لبخندی محوعظیم جواب داد: «بدنم خیلیقدرتشان هم خوب حرکت میکنه.»
دقیقاً مثل قبل بود، در طول نبرد درخون دشتهای سرخ. با وجود اینکه از احتراق استفادهاینکه کرده بود، هیچ پسزنی یا عوارضی حس نمیکرد.
هامل به خوبی آگاه بود که چرا هیچ عوارض بعدی را تجربه نمیکند. جرقه کوچکی درخورده هستهاش باقی مانده بود که در آستانه فروپاشی کامل قرار داشت. به محض اینکه آتش خاموشپشت میشد، دیگر جنگیدن برایش غیرممکن میشد. نه، در واقع، زندگی او همراه با آن جرقه خاموش میشد.
با این وجود، تا زمانی که آن جرقه باقی بود، هنوز هم میتوانست حرکت کند و هنوز هم میتوانست بجنگد. او در طول زندگیاش با موانع وجایی مشکلات بیشماری روبهرو شده بود و بدنش داشت آخرین مبارزهاش را به نمایش میگذاشت، آخرین اقدام برای مقاومت. هامل مصمم بود که عقبنشینی نکند و اجازه ندهدنبود روحیهاش محو شود. او میدانست که اگر هنوز میتواند حرکت کند و بجنگد، با تمام توانش به جلو پیش خواهد رفت و اجازه نخواهد داد شعلهاش خاموش شود.
در حال حاضر، آنها فقط در طبقه پایین قلعه بودند و هنوز باید باموضوع سایر زیردستان اسارت و همچنین خود پادشاه شیاطین اسارت روبهرو میشدند. هامل مصمم بودمیکرد که جرقهاش را روشن نگه دارد، مهم نبود چه چالشهایی در پیش رویش قرار داشت.
ورموث گفت: «میریم بالا.»
اگرچه نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد تا به قضاوت هامل شک نکند، اما ورموث آنضربه افکار را پس زد. دیگر نمیخواست به آن فکر کند. ورموث... نوری را در چشمان هاملخوبه دیده بود و نتوانسته بود آن را نادیده بگیرد. میخواست به آن نور ایمان داشته باشد.
آنیس گفت: «از اونجایی که به قلعه نفوذ کردیم، نمیتونیم استراحتنالید کنیم. شاید یه کم زمان خریده باشیم، اما کاملاً مطمئن نیستملحظهای که بتونیم نفرین و قدرت تاریک کل قلعه رو باطل کنیم.»
او ناامیدانه تلاش کرد تا اضطرابش را از بین ببرد،فراتر اما وقتی به دروازههای محکم بستهشده نگاه کرد، نتوانست جلویکرده خودش را بگیرد و با نگرانی لبش را گاز گرفت.
پادشاه شیاطین اسارت هیچ قصدی برای اجازه دادن به عقبنشینی هیچ مزاحمی نداشت. بهنمیآورد محض ورود آنها به قلعه، دروازهها محکم بسته شده بودند. برای باز کردن دوبارهمقابلش دروازهها، آنها یا باید پادشاه شیاطین اسارت را میکشتند یا با او مذاکره میکردند.
اما، چه کسی در میاندهانی این پنج نفر حاضر بودکههو با پادشاه شیاطین مذاکره کند؟
مولون در حالی که چنگپرت دستان لرزانش را محکم میکرد، نظرنالید داد: «پادشاه شیاطین نمیذاره استراحت کنیم.»
او با قدمهای بلند به سمت هامل رفت و دوستش را بلندنظر کرد. هامل مات و مبهوت شد و سعی کرد از چنگ مولون فراردهانی کند، اما مولون او را نادیده گرفت و هامل را روی شانهاش گذاشت.
او گفت: «بیا همینجوری بریم،پرت هامل. سعی کن تا جاییمیکرد که ممکنه روی شونهام استراحت کنی.»
هامل پوزخند زد:پرت «خب،» اما از رویبیرون شانه مولون پایین نپرید.
سیهنا در حالی کهعقب با اضطراب ردایش راخون میکشید، نتوانست چیزی بگوید.
«فکر کنم چارهای نیست.» او در حالی که افکار ناآرامشفراتر را پس میزد، لبخندی زورکی روی صورتش نشاند. «هامل، توکرده یه کم عقب بمون تا گرفتار جادوی جادوگر اعظم سیهنا نشی.»
این شوخیای بود که او اغلب میکرد. سیهناخون آکاشا را بالا آورد و به پای هامل کهضربه از کنار شانه مولون آویزان بود، ضربه آرامی زد.
سیهنا برای صدمینپرت بار با خود فکربیرون کرد: «...همهچیز درست میشه.»
هامل حتی پس از استفاده از احتراق هم خوب به نظر میرسید وخاطر بقیه هم هنوز در وضعیت مناسبی بودند. اینطور نبود که با سختیهایی کهگوشخراشی هر بار هنگام ورود به قلعه یک پادشاه شیاطین به استقبالشان میآمد، غریبه باشند.
قلعه پادشاه شیاطین اسارت هم تفاوتی نداشت. فرار از قلعه سایر پادشاهان شیاطین نیز غیرممکنآمادگی بود. آنها تا بالاترین طبقه بالا رفته و بدون هیچ استراحتی با ارباب قلعه جنگیدهکههو بودند. این پنج نفر همیشه در چنین نبردهای نامطلوب و به ظاهر ناامیدکنندهای جنگیده بودند.
«این بار هم همونطوری میشه.»
سیهنا صحنهای را تصور کرد که بعد از نبرد رخ میداد — بعد از اینکه پادشاه شیاطین اسارت را میکشتند وکوتاه قلعه را فتح میکردند. صرفاً فکر کردن به چنین چیزهایی به کاهش اندک اضطراب در قلبش کمک کرد. او به جای اینکهنیروی زیر بار ناامیدی همهجانبه غرق شود و اجازه دهد او را دیوانه کند، ذهنش را پر از امید کرد. دستنیافتنیها نزدیک بودند.
«امید.»
سیهنا در حالیبرخوردها که لبهایش را میجوید،میدانستند کلاهش را پایین کشید.
بلیال عصای اسارت بود — لیچ و ارباب ولادمیر. گروه قهرمانان بر تلههایبعد وحشتناک بیشماری که بلیال کار گذاشته بود و همچنین کمینهای مکرر غلبه کردند.مقابلش پس از بالا رفتن تا طبقههای میانی قلعه، سرانجام با او روبهرو شدند.
کل طبقه، سیاهچال بلیال بود و او فامیلیارهای متعددی را برای خوشامدگویی به متجاوزان احضار کرد. بلیال قدرت پادشاه شیاطینی که بهلحظهای او خدمت میکرد را در اختیار داشت و جادوی او تاریک و تهدیدآمیز بود. با این وجود، جادوی سیهنا و ورموث دستکمیحاوی از او نداشت. علاوه بر این، سیهنا نفرت عمیقی از نکرومانسرها و توانایی آنها در احیای ارتشی بیپایان از مردگان متحرک داشت.
شکل نبرد مهم نبود.عظیم سیهنا تمام تلاشش را کرد.بسیار همه تمام تلاششان را کردند.
انگار زمان متوقفهامل شده بود. همهحالی یک چیز را دیدند.
ظرف حیات بلیال خرد شده بود. اگرچه لیچها تقریباً جاودانهکههو بودند، اما زندگی آنها به ظرف حیاتشان گره خورده بود.لحظهای به محض اینکه نابود میشد، آنها نیز از بین میرفتند.
در حالی که بلیال داشت توسط شمشیر مهتاب از بین میرفت، از آخرین راهحل خود استفاده کرد —خورده حملهای حاوی آخرین ذره از قدرتش قبل از مرگ. این یک تلاش کاملاً آشکار برای حمله بود. هدف آنبالهای ورموث بود، اما او بیش از حد توانایی جاخالی دادن از آن را داشت. هیچکس به او شک نداشت.
برای هامل هم باید همینطور میبود. هامل آخرین کسی بودفراتر که به ورموث شک میکرد. هامل میدانست ورموث چطور میجنگدکرده و چقدر قوی است. چنین حملهای هرگز نمیتوانست ورموث را بکشد.
سیهنا باکرده شوک مطلق بهپرت زبان آورد: «چرا؟»
این یک حرکت غیرمنتظره و ناگهانی بود که باورش را حتی سختتر میکرد. به دلیلی کهخورده برایشان ناشناخته بود، هامل خودش را جلوی ورموث انداخته بود. حتی قبل از اینکه ورموث بتواندپشت از نفرین جاخالی دهد، هامل از خودش به عنوان سپر در برابر آن استفاده کرده بود.
«چرا؟» سیهناکرده نمیتوانست دلیلشعقب را درک کند.
قرار نبود هامل آنجا باشد. در یک نبرد جادویی علیهفراتر بلیال، کار زیادی از دست جنگجویانی مثل هامل و مولون برنمیآمد.هامل نقش آنها در چنین نبردی محافظت از سیهنا و آنیس بود.
این بار هم نقششان را به بینقصترین شکل ممکن ایفامیکرد کرده بودند. با وجود تمام سختیها، هامل به هر حالافتاده وظیفهاش را انجام داده بود و همهچیز باید همانجا تمام میشد.
«هامل.» سیهناعقب تلوتلوخوران بهحالی سمت هامل رفت.
ورموث مات وهامل مبهوت ایستاده بود ودهانی به هامل نگاه میکرد.
سیهنا بهطریق زبان آورد:عظیم «خواهش میکنم.»
مولون فریاد زد: «هامل!»
او بدن هامل را بلند کرد. سبک بود. چشمان مولونکههو لرزید و به اطراف نگاه کرد، نمیدانست چه کار کند.لحظهای به سمت دیوار نزدیکی رفت و هامل را آنجا نشاند.
مولون گفت:کرده «آ-آنیس. زود بیاپرت اینجا. هامل... هامل...»
پاهای آنیس سست شد و رویبرده زمین افتاد، در حالی که بانظر هر دو دست دهانش را پوشانده بود.
نقش او به عنوان یک راهبه ایندهانی بود که امنیت همرزمانش را تضمین کند،نمیآورد اما الان نمیتوانست به وظیفهاش عمل کند.
«یک نفرین.»
این یک نفرین معمولی نبود. نفرینی بود که بلیال، بدترین جادوگرنالید سیاه و لیچ تاریخ، در ازای جانش احضار کرده بود. حتی تماسکوتاه سطحی با آن باعث میشد نفرینی مرگبار در بدن فرد نفوذ کند.
«...ها،» هامل با خندهای تلخ سرش را بهقدرتشان عقب تکیه داد، اما به محض اینکه دهانشکاملی را باز کرد، خون سیاه از آن بیرون ریخت.
با دیدن اینهامل صحنه، اشک ازحالی چشمان آنیس سرازیر شد.
آنیس میدانست چه چیزی در انتظارش است. این نفرین که از قدرت تاریک پادشاه شیاطین اسارت استفاده میکرد، آرامآرام بدنلحظهای هامل را از درون به بیرون نابود میکرد. با وجود اینکه آنیس قدیسه و تجسم تقلیدی نور بود، پاکسازی تمامضربهای قدرت تاریک یک پادشاه شیاطین برایش غیرممکن بود. در نهایت، بدن او کاملاً در هم میشکست و از بین میرفت.
متأسفانه، این پایان کار او نبود. روحی که به نفرین پادشاه شیاطینکههو گرفتار شده بود، نمیتوانست به بهشت یا جهنم برود. در لحظه مرگ،بیهوش روح به مالکیت پادشاه شیاطین درمیآمد. این حقیقت آنیس را ویران کرد.
هامل نمیتوانست به بهشت برود.
سیهنا زوزهکرده کشید: «هامل...عقب هامل، هامل...!»
او سعی کرد به هامل نزدیک شود، اما قدمهایش لغزید و پاهایشنمیآورد سست شد. سیهنا سعی کرد دوباره روی پاهایش بایستد، اما هیچ قوتی درجایی آنها نمانده بود. در نهایت، مجبور شد روی زمین به سمت هامل بخزد.
هامل باکرده پوزخندی گفت: «واسهپرت چی گریه میکنی؟»
چرا میخندید؟ سیهنا اصلاً نمیتوانست بفهمد چرا هامل لبخند میزند. دراست حالی که اشک از گونههایش میچکید، سرش را تکان داد. ازعقب میان دید تار و اشکآلودش به چهرهی محو هامل خیره شد.
سیهنا میتوانست یک... سوراخ را در مرکز بدنش ببیند، اما نمیتوانست از میانخاطر آن سوراخ، داخل بدن هامل را ببیند. سوراخ از نفرین پر شده بود وجایی تنها تاریکی در آن دیده میشد. با گسترش نفرین، بدن هامل ذرهذره خورده میشد.
سیهنا با لکنت گفت: «آنیس...دهانی د-داری چی کار میکنی؟ زودکههو بیا. زخمش... زخمش داره بزرگتر میشه.»
حتی هیچ خونی ازعقب سوراخ بیرون نمیآمد. سیهنا دستبیرون لرزانش را داخل ردایش برد.
درست است، او هنوز اکسیر را داشت. این یک داروی ارزشمند بود که با آب مقدس ساخته شده و با قدرت الهی وپرت جادو آمیخته شده بود. این معجون به عنوان یک داروی همهکاره برای مواقع اضطراری که نمیشد از جادو یا جادوی الهی استفاده کرد،مقابلش به کار میرفت. آنها هنوز چند دوز ذخیره داشتند، چون حضور آنیس به این معنی بود که واقعاً نیازی به آن پیدا نمیکردند.
سیهنا یک بارهامل دیگر با خودشحالی زمزمه کرد: «...چیزی نیست.»
همهچیز خوب بود. باید خوب میبود. سیهنابیرون در حالی که بطری را بیرون میآورد،اینکه بارها این کلمات را با خودش تکرار کرد.
درِ اکسیر را باز کرد و معجون را رویبیرون زخم هامل ریخت. متأسفانه، با وجود اینکه تمام بطریخورده را خالی کرد، زخم هیچ نشانهای از بهبودی نشان نداد.
«چیزی نیست.»
بطریهای بیشتری هم بود و آنیس هم اینجا حضور داشت. به نظر میرسید آنیس از شدتاینکه شوک زمین خورده باشد، اما خیلی زود به خودش میآمد و دواندوان به سمتشان میآمد. او هاملخوبه را به خاطر احمق بودنش سرزنش میکرد و بعد او را شفا میداد و دوباره سالمش میکرد.
سیهنا دوبارهعقب زمزمه کرد:حالی «خوب میشه.»
او چند بطری دیگر را هم خالی کرد.خون در این مدت هامل فقط خون سرفه میکرد وضربه هر بار که پلک میزد، نور چشمانش کمرنگتر میشد.
هامل گفت: «گمشو.»
صدایش ضعیف بود؛هامل انگار جان ازحالی بدنش در میرفت.
سیهنا در حالیپرت که گریه میکرد،خون التماس کرد: «خواهش میکنم.»
سردرد داشت، طعم وحشتناکی در دهانشحالی حس میکرد و قلبش به شدتکههو میتپید. سردش بود، گرمش بود و میلرزید.
سیهنا ناخواسته گفت: «واسه... واسهزیردستان همینه که بهت گفتم برگردی.فراتر چرا باید اینقدر لجباز باشی و...»
از خودش احساس انزجارعقب کرد و سریع دستشخون را روی دهانش گذاشت.
«سیهنا. اول اونو بذار کنار.» هامل در حالیمیکرد که به سیهنا خیره شده بود، لبخند ضعیفی زد.اتفاقی با تاریک شدن دیدش، میتوانست چهرهی او را ببیند.
هامل گفت: «اکسیرها باارزشن. چراپرت داری سعی میکنی همچین چیزای باارزشینالید رو اینجا استفاده کنی؟ هدرشون نده.»
سیهنا در حالی کهعظیم اشک از صورتش جاری بود،بسیار سرش را تکان داد: «اما...!»
وقتی اکسیرها نمیتوانستند در وخیمترینپرت شرایط زخمهای هامل را درمان کنند،نالید چطور میشد آنها را باارزش دانست؟
در این لحظه، آنیس به سیهنا پیوست. او نشست و در حالی که دعاییاینکه میخواند، تسبیحش را در دست گرفت. اشک از گونههای آنیس سرازیر شد، نوری درخشانجلب را در نوک انگشتانش احضار کرد و آن را به سمت زخم هامل هدایت کرد.
با این حال،هامل نور نتوانست تاریکیحالی را روشن کند.
هامل در حالی که خون بالا میآورد، باقدرتشان آرامش گفت: «دیگه کافیه. من بدنم رو بهترکاملی از هر کسی میشناسم. زنده نمیمونم. دارم میمیرم.»
سیهنا نمیخواست چنین حرفهایی را بشنود.حالی نمیخواست آنها را بپذیرد. سرش راکههو پایین انداخت و نفسهای بریدهبریدهای کشید.
ورموث در حالی که تلوتلوخوران به سمتبیرون هامل میرفت، زمزمه کرد: «میتونستم ازش جاخالیاینکه بدم. هیچ نیازی نبود این کار رو بکنی.»
نفرین بلیال به سمت ورموث نشانه رفته بود، اما هاملمیکرد با ارادهی خودش جلوی آن را گرفته بود. سیهنا نتوانستافتاده خودش را راضی کند که به صورت ورموث نگاه کند.
هامل باطریق خنده گفت:عظیم «برو پی کارت.»
ورموث صورت رنگپریدهاش راعقب در دست گرفت: «باید میدونستی...بیرون هیچ نیازی نبود اینطوری بمیری.»
سیهنا بیصدا هقهق کرد. نمیخواست آن را بپذیرد و نمیخواست باورشخاطر کند. اما در نهایت، چارهای جز روبرو شدن با واقعیت نداشت. گرمایفریاد دست هامل داشت محو میشد و نور چشمانش رو به خاموشی میرفت.
هامل گفت:کرده «همین برای یهپرت مرگ شرافتمندانه کافیه.»
این چه اهمیتی داشت؟ سیهنا دست هامل را بالا آوردفراتر و روی گونهاش گذاشت. اشکهایی که از صورتش جاری میشدند،کرده خیلی داغ بودند. او میخواست به دست هامل گرما ببخشد.
هامل توضیح داد: «کاملاً مشخص بود کهدهانی اگه ادامه میدادیم فقط وبال گردنتون میشدم،نمیآورد از اون طرف هم دلم نمیخواست برگردم.»
در نهایت، هاملپرت ثابت کرد کهخون یک احمق لجباز است.
سیهنا میدانست که وضعیت جسمانی او غیرعادی بوده است. در واقع، میدانست که با دلداری دادن بهضربه خودش که حال هامل خوب است، فقط خودش را گول میزده. او دیده بود که در طولپشت نبردشان برای بالا رفتن از قلعه، بدن هامل کند شده بود و او دیگر در مرکز نبردها نمیایستاد.
اگر بیشتر از این همراهیشان میکرد، فقطمیدانستند دست و پاگیرشان میشد. با این حال، حالاآمادگی که تا اینجا آمده بود، دیگر نمیتوانست برگردد.
صدای هامل داشت آرامآرام قطع میشد:حالی «تو که قراره خیلی خفن باشی، پسخاطر نباید نیازی باشه من بهت دلداری بدم.»
سیهنا در حالی که دستانش راخون محکم گرفته بود، مدام با خودشنمیآورد زمزمه میکرد که همهچیز درست میشود.
هامل زمزمهکرده کرد: «...داره خوابمپرت میگیره، پس برید.»
بعد از آن دیگرعظیم چیزی نگفت و نورقدرتشان از چشمانش محو شد.
ورموث سرش را پایین انداختپرت و زانو زد، و بامیکرد صدای آرامی زمزمه کرد: «ممنونم.»
این پایان کار بود. هامل دیگر حرفی نزدمیکرد و چشمانش را دوباره باز نکرد. دستی کهخورده سیهنا گرفته بود، در میان دستانش شل شد.
سیهنا از رفتار هامل متنفر بود. این موضوع به او درد میداد و از اینکه هاملاینکه هیچچیز از خودش به جا نگذاشته بود، از او کینه به دل گرفت. او امید چیزحالت بیشتری را داشت، حتی اگر برای تمام کسانی که زنده میماندند تبدیل به نفرینی مادامالعمر میشد.
او امیدوار به شنیدن یک حرف کلیشهای بود، چیزی مثل "حتماً پادشاهان شیاطین رو بکشید"، "دنیاکاملی رو نجات بدید" یا "خوشبخت بشید". اما هامل، آن عوضی، هیچکدام از این خواستهها را به جابعد نگذاشته بود. آیا به خاطر این بود که به همرزمانش اعتماد داشت؟ شاید. اما با این وجود...
سیهنا زمزمهکرده کرد: «من... منپرت بهش نیاز دارم.»
سیهنا هرگز آیندهای بدون هامل را تصور نکرده بود، و با وجودنمیآورد اینکه این اتفاق داشت جلوی چشمانش میافتاد، نمیتوانست آن را باور کند.گوشخراشی هامل همیشه در آیندهای که سیهنا در ذهنش ترسیم کرده بود، حضور داشت.
سیهنا تکرارکرده کرد: «من...عقب بهش نیاز دارم.»
حتی اگر وصیت او تبدیل به یک نفرین میشد، او برای ادامه دادن به یک دلیل نیازبرای داشت. اگر هامل از او میخواست که پادشاهان شیاطین را بکشد و دنیا را نجات دهد، سیهنااینکه تمام زندگیاش را صرف برآورده کردن خواستههای او میکرد. اگر هامل از آنها میخواست که خوشبخت شوند، آنوقت...
سیهنا التماس کرد: «خواهش میکنم...»
این نفرین باعث میشد که او تا آخرمیکرد عمرش روی خوشبختی را نبیند، اما حداقل بهخورده خاطر هامل خودش را مجبور میکرد که خوشبخت باشد.
«خدای نور، ای قادر مطلق، خواهش میکنم... لطفاً از این برهی احمق محافظتخاطر کن و مراقبش باش. سفر سختی که او تجربه خواهد کرد... بعد از...گوشخراشی آرامش... فین... با عشق و رحمت...» آنیس نتوانست دعایش را تا آخر تمام کند.
او با هقهق روی زمین افتاد و مولون با صدایفراتر بلندی فریاد کشید. او مثل یک دیوانه به سیم آخرکرده زد و با مشتهایش دیوارها و کف زمین را خرد میکرد.
بوم! بوم!
در حالی که آنیس و سیهنا گریه میکردندمیکرد و مولون غرش میکرد و فریاد میکشید، ورموثخورده با سرِ خمیده روی زمین زانو زده باقی ماند.
«نـ-نه.» سیهنا بعدهامل از مدتی هقهق کردن،دهانی دستش را بالا آورد.
دستی که گرفته بود داشت بیش از حد سبک میشد. نفرینی که در بدنموضوع هامل نفوذ کرده بود، داشت بدن او را میخورد و باعث ناپدید شدنش میشد.میکرد سیهنا در حالی که ناامیدانه بدنش را محکم چسبیده بود، سرش را تکان داد.
سیهنا در حالی که گونهاش را بهدهانی صورت هامل چسبانده بود، زوزه کشید: «نه،نمیآورد نه، نه...! نـ-نرو. منو... اینجا تنها نذار!»
آنیس با چشمانیپرت پر از خون بهبیرون آن دو خیره شد.
سیهنا با گریههامل ناله کرد: «خواهشحالی میکنم... بهم بگو.»
او دیگر نمیتوانست بدن هامل را درمیدانستند آغوشش حس کند. بدن او از بین رفتهآمادگی بود، توسط نفرین پادشاه شیاطین تبخیر شده بود.
سیهنا در حالی که به آنیس نگاه میکرد،خون گفت: «آنیس. خواهش میکنم. هامل... آیا هامل رفتاینکه بهشت؟ هان؟ بهشت... حتماً رفته اونجا، مگه نه؟»
بیشتر از هر کس دیگری در دنیا، این پنج نفر لیاقت خوشبختی رابعد داشتند. این یک حقیقت مسلم بود. و اگر نمیتوانستند در این زندگی خوشبختمقابلش باشند... پس حداقل لیاقت این را داشتند که بعد از مرگشان خوشبخت شوند.
آنیس درکرده میان هقهقعقب گفت: «اون... نتونست...»
سیهنا جیغطریق کشید و یقهزیردستان آنیس را گرفت.
سیهنا زوزه کشید: «چرا که نه!؟ تـ-تو همیشهخون میگفتی خدایی هست، که بهشت واقعیه...! تو گفتی... کهضربه همه بعد از مرگ میرن بهشت! خودت اینو گفتی!»
«روح هامل... طبیعتاً... باید میرفت بهشت... اما الان،میکرد روحش... تو دستای پادشاه شیاطین اسارته. تا زمانیخورده که پادشاه شیاطین تصمیم نگیره ولش کنه، هامل...»
سیهنا که دیگرهامل نمیخواست چیزی بشنود،حالی جیغ کشید: «آآآآآه!!!»
روی زمین افتاد و درزیردستان حالی که پیشانیاش را بهفراتر کف زمین میکوبید، بیشتر جیغ کشید.
هامل نمیتوانست پایان جنگ را ببیند و یک زندگی شاد داشته باشد، و حتینمیآورد نمیتوانست به بهشت برود...؟ بعد از شانزده سال سرگردانی در میدان نبرد و انجاممقابلش هیچ کاری جز جنگیدن... حالا باید تا ابد در دستان پادشاه شیاطین اسیر میبود؟
ورموث سکوتعقب را شکست:حالی «...هنوز نه.»
او سرش را بالا آورد و سیهنا بالاخره نگاهی به صورتشنالید انداخت. صورت ورموث که همیشه آرام و بیاحساس بود، در هملحظهای مچاله شده بود و رد اشک زیر چشمان خالیاش دیده میشد.
او گفت: «هنوز تموم نشده.»
«تموم...؟»
ورموث در حالی کهحالی تلوتلوخوران روی پاهایش میایستاد،میکرد گفت: «ما هنوز اینجاییم.»
مولون با شنیدن حرفهای او درحالی جا خشکش زد و آنیس باکههو چشمانی بیروح به ورموث نگاه کرد.
سیهنا زمزمه کرد: «درسته...»
او دید که دستانش خونی است، اما نمیتوانست تشخیص دهد کهنالید خون خودش است یا هامل. سیهنا آرام دستانش را باز کردلحظهای و گردنبندی را دید که هامل از خودش به جا گذاشته بود.
ورموث گفت: «فقطپرت باید پادشاه شیاطینخون اسارت رو بکشیم.»
لرزش چشمان سیهنا آرام گرفت.
ورموث ادامه داد: «فقط بایدزیردستان بعد از کشتن پادشاه شیاطینفراتر اسارت، روح هامل رو نجات بدیم.»
ورموث راست میگفت. هنوز تمام نشده بود. آنها هنوزبیرون اینجا بودند. او هنوز اینجا بود. سیهنا آکاشا راخورده از روی زمین برداشت و محکم در دست گرفت.
سیهنا در حالی کهحالی گردنبند هامل را روی گونهاشنالید میگذاشت، زمزمه کرد: «یک روزی...»
تقریباً اینطور احساس میشد که گرمای هامل روی این زیورآلات باقی مانده است.خاطر اشکهایش بدون توقف به جاری شدن ادامه دادند و طعم وحشتناک دهانش هنوزگوشخراشی پابرجا بود. سیهنا داخل دهانش را جوید و طعم خون را حس کرد.
«من... زندهم.»
او در حالی که باپرت این واقعیت وحشتناک روبرو میشد،میکرد گردنبند را به گردن انداخت.
او گفت: «یک روزی...حالی امیدوارم تو دنیایی که آرزوشنالید رو داشتی همدیگه رو ببینیم.»
سیهنا کلمات خودش را به عنوان یک نفرینخون مادامالعمر پذیرفت. او با چشمانی که کاملاً عاریاینکه از هرگونه نوری بود، به سقف خیره شد.
ورموث اولین نفری بود که شروع به راه رفتن کرد، او به جلو تلوتلو میخورد، انگار هر لحظه ممکن بودکرده بیفتد. مولون با شانههایی افتاده به دنبالش رفت. در همین حین، آنیس بطری توی دستش را باز کرد. او سعی کردکوتاه آب مقدس — یا بهتر است بگوییم الکل — را در دهانش بریزد، اما حتی یک قطره هم باقی نمانده بود.
سیهنا در حالی که آکاشا را در دست داشت، پاهایش را روی زمین میکشید و در طولضربه راه چند بار به عقب نگاه کرد. او به دیواری که هامل در کنارش مرده بود، خیرهپشت شد. هیچ جسدی باقی نمانده بود، اما او هنوز هامل را میدید که به دیوار تکیه داده است.
«فقط صبر کن، هامل.» او دستشخون را محکم دور گردنبند گره کرد.نمیآورد «من میام تا روحت رو نجات بدم.»