چپتر 284: لهاین (۳)
0یوجین با حالتی معذب به جلوسلطنتیاش خیره شد و گفت: «همم.» او دریوراس حال حاضر در قلعه لهاین ایستاده بود.
شوالیهای از شوالیههای نیش سفیدپیدا روهر تعظیمی کرد و گفت:علاوه «اعلیحضرت در حمام منتظر شما هستن.»
یوجین بدون هیچ تغییری در چهرهاش سر تکان داد. شوالیههای روهر به رهبری پادشاه جانوران، دریوراس دل شب از راه رسیده بودند. یوجین هیچ علاقهای به توازن قدرت بین کشورهای حاضر در قلعهنهایت نداشت. با این حال، حالا که اینجا بود، ناگزیر متوجه نحوه استقرار قدرتهای مختلف در قلعه شد.
بیرون از پنجره، در آن سوی برفها و در یکی از برجها، امپراتور کیل، گاردهای سلطنتیاش و اعضای نخبه و برگزیده شوالیههای اژدهای سفید مستقر بودند. پاپ یوراس، شوالیههای محافظش و اسقفهای اعظم درهمین برج مجاور قرار داشتند. زیر این دو برج، پادشاهان کشورهای مختلفی که برج اختصاصی نداشتند، همراه با گاردهای سلطنتیشان اقامت کرده بودند. در نهایت، با وجود اینکه روهر یک امپراتوری نبود، اما از آنجا کهطبیعی این قلعه به آنها تعلق داشت، بلندترین اقامتگاه به پادشاه جانوران اختصاص یافته بود. این همان جایی بود که یوجین در حال حاضر ایستاده بود و در حالی که نوچنوچ میکرد، به راهش ادامه داد.
چرا منبرجها رو بهکیل حمام دعوت کرده؟
اواخر شب، پادشاه جانوران ناگهان پیکیکند را به عمارتی که خانواده لاینهارتمیخواست در آن اقامت داشتند فرستاده بود.
—ما میخواهیم به گفتگویییکی که با یوجین لاینهارتگاردهای در هاملون داشتیم ادامه دهیم.
یوجین نتوانسته بود بهانهای برای رد درخواست یک پادشاه پیدا کند و البته دلیلی هم برای این کار نداشت. علاوه بر این، خود یوجین هممیکشید میخواست با پادشاه جانوران صحبت کند. با این حال، اگر فقط یک مسئله وجود داشت، این بود که یوجین انتظار یک گفتگو سر میزی مجلللباس با گوشتهای فراوان و نوشیدنیهای لذیذ را میکشید، نه اینکه لخت شود و با یک مرد هیکلی و عضلانی در یک حمام آب گرم شریک شود.
تازه همینبرجها امروز ظهرکیل هم حمام کردم.
آن هم با گارگیث که عملاًکند یک کوه عضله بود. یوجین در حالیصحبت که از سالن عبور میکرد، آهی کشید.
«همین جاست.» ناگهان یکی از درها باز شد و یکاعضای خدمتکار زن با لباس شنا، با صدایی آرام به یوجین خوشآمدمجاور گفت. یوجین با شنیدن صدای او، ناخودآگاه سر جایش خشکش زد.
پرسید: «چی؟»
خدمتکار بابرجها لبخندی گفت:کیل «اینجا حمامه.»
یوجین پیش از ورود از در، خودش را آرام کرد. وقتی بهمیخواست آن فکر میکرد، کاملاً طبیعی به نظر میرسید. بالاخره مگر طبیعی نبود کهمیکشید پادشاه یک کشور هنگام حمام کردن، خدمتکارانی برای رسیدگی به کارهایش داشته باشد؟
یوجین با این حال احساس کرد که این دیگر کمی زیادهروی است و گفت: «واو.» اتاق داخل عملاً پراعظم از خدمتکاران زن بود که با لباسهای شنای رنگارنگ به او خوشآمد میگفتند. یوجین از برخورد قبلیاش میدانست کهاما پادشاه جانوران چقدر درشتهیکل است، اما با این وجود، آیا واقعاً فقط برای خودش به این همه خدمتکار نیاز داشت؟
یکی از خدمتکارانبرای گفت: «لطفاً اجازهکند بدین کمکتون کنم.»
یوجین پرسید:برجها «تو چیکیل کمکم کنی؟»
خدمتکار گفت:بهانهای «کمک میکنمدرخواست لباسهاتون رو دربیارین.»
یوجین در حالی که شنلش را درمیآورد، غرولند کرد: «نه، خودم میتونم. فقط لباسمه و خودم راحت درشون میارم. چرا باید به کمک نیاز داشته باشم؟» اواختصاصی میتوانست برق چشمان مر را از درون شنل ببیند. یوجین در حالی که با دست خدمتکارانی را که نزدیک میشدند دور میکرد، گلویش را صاف کرد وچرا گفت: «من تو خونهام خودم لباسهام رو درمیارم، تنهایی حمام میکنم و خودم هم لباس میپوشم. ترجیح میدم سبک زندگیم رو تغییر ندم، پس لطفاً تنهام بذارین.»
«بسیار خب.»
یوجین پرسید: «اما قراره همه همینطوری زل بزنین؟ من واقعاً دوستمستقر ندارم جلوی بقیه لباسهام رو دربیارم. اگه ذرهای برام احترام قائلین،پادشاهان میشه سرتون رو برگردونین...؟ نه، میشه همهتون روتون رو اونور کنین؟»
یکی از خدمتکاران گفت: «اما عالیجنابکند یوجین، اعلیحضرت به ما دستور دادن کهصحبت با تمام وجود به شما خدمت کنیم.»
«خدمت کنین؟ چطوری میخواین به من خدمت کنین؟ اینسلطنتیاش فقط یه حمامه. اعلیحضرت کجاست؟ همون بالاست، نه؟ خودماسقفهای میرم اونجا. تنپوش. لطفاً فقط یه تنپوش به من بدین.»
یوجین با چنین موقعیتهایی چندان آشنا نبود. نه اینکه هیچ تجربهای با زنان نداشته باشد، اما هرگز با خدمتکاران زنِ تقریباً برهنهفراوان در دو طرفش حمام نکرده بود. هیچ تمایلی هم به چنین تجربهای نداشت. یوجین پس از اینکه تنپوش را تقریباً از دستآهی خدمتکاری که آن را نگه داشته بود قاپید، منتظر ماند تا خدمتکاران روی خود را برگردانند و سپس به سرعت تنپوش را پوشید.
وقتی به جلو قدم برداشت، با تراس بزرگی روبرو شد. کل این سازه یک حمام روباز بود که طوریقرار طراحی شده بود تا آب چشمه آب گرم را از زمین تا بالای این برج بلند پمپاژ کند تاتعلق هر کسی بتواند از منظره لذت ببرد. در واقع، بیشتر به یک استخر شنا شباهت داشت تا یک حمام.
آمان روهر خندید ودرخواست گفت: «خب، مگه تودلیلی خیلی خجالتی نیستی، مرد جوان!»
او در حالی که بازوهایش را روی نردهگاردهای گذاشته بود، در آب گرم غوطهور بود. پشت سرشمحافظش لهاینجار قرار داشت که دانههای برف روی آن میبارید.
یوجین نظر داد: «کمیدرخواست غیرمنتظرهست. به نظر نمیرسید آدمیکار باشین که اهل تجملات باشه.»
آمان پرسید:برجها «این فقط یهگاردهای حمامه. کجاش تجملیه؟»
یوجین پرسید:بهانهای «خدمتکارها بیش ازپیدا حد زیاد نیستن؟»
آمان پاسخ داد: «اینطوره؟ ما که خیلی مطمئن نیستیم. امپراتور کیل دههابرگزیده خدمتکار با خودش آورده. در مقایسه با او، فکر نمیکنی ما نسبتاًزیر متواضع هستیم؟ یا برات ناخوشاینده که خودمون رو با امپراتور کیل مقایسه کنیم؟»
یوجین با چهرهای بیتفاوت پاسخ داد: «من اونقدرها هم به اعلیحضرتخود امپراتور وفادار نیستم.» او حتی فکر نمیکرد جواب هوشمندانهای داده باشد، امانوشیدنیهای آمان در حالی که دست میزد، زیر خنده از ته دلی زد.
«اوهاهاهاها! میفهمیم، میفهمیم.امپراتور اما یوجین، تاسلطنتیاش کی میخوای همونجا بایستی؟»
یوجین گفت: «فرصت نشد بهتونپیدا بگم، اما من همین امروز ظهرخود تو چشمههای آب گرم حمام کردم.»
آمان گفت: «یه بار دیگه حمام کردن چه ضرریسلطنتیاش داره؟ لطفاً ما رو شرمنده نکن. ما همین الانشاسقفهای هم بدون هیچ لباسی اینجا تو آب خیس خوردیم.»
«هوف.» یوجین با آهی تنپوشش را درآوردالبته و سپس وارد چشمه آب گرم شد.اگر باید اعتراف میکرد... منظره واقعاً زیبا بود.
آمان گفت: «چیزی نیاز داری؟ غذا یااعضای مشروب؟ هر وقت خواستی راحت به مامحافظش بگو. برای همینه که اینجا خدمتکار داریم.»
یوجین پاسخ داد: «همینطوری خوبم.»
آمان پرسید: «میدونیبرفها چرا تو روامپراتور به اینجا فراخواندیم؟»
یوجین جواب داد: «برایدرخواست این نبود که بتونیم گفتگومونکار تو هاملون رو تموم کنیم؟»
یوجین بلافاصله درباره مولون نپرسید. اگرچه این آمان بود که بهمستقر یوجین پیشنهاد داد به دره چکش بزرگ برود، اما یوجین مطمئن نبودمختلفی که آیا آمان از حضور مولون در آنجا خبر دارد یا نه.
آمان پرسید: «ادامه دادن اونپیدا گفتگو میتونه جالب باشه، اما گذشتهخود از اون. نظرت درباره این چیه؟»
«درباره چی؟»
آمان گفت: «رژه شوالیهها.»
او دنبال چه نوع جوابی بود؟ یوجین چشمانش را ریزاژدهای کرد و به آمان خیره شد. آمان با توجه بهداشتند رویکرد محتاطانه یوجین، پیش از اینکه سرش را تکان دهد، خندید.
او گفت:بهانهای «این فقطدرخواست یه سؤال سادهست.»
یوجین گفت: «مطمئن نیستمیکی بفهمم چرا این سؤالگاردهای رو از من میپرسین.»
آمان گفت: «چون ما تشخیص دادیم که تو چهره پیشرو در خاندان لاینهارت هستی. انکارش نکن. ما هم چشممیزی و گوش داریم. با وجود اینکه تو در صف تبدیل شدن به رهبر بعدی خانواده نیستی، اما نسل بعدیگارگیث لاینهارتها قطعاً حول محور تو میچرخه. به همین دلیله که ما به این نتیجه رسیدیم که تو چهره پیشرو هستی.»
یوجین پاسخ داد: «رهبر خانوادهگاردهای هنوز سالم و قدرتمنده. در موردمستقر بانو کارمن و ارشد هم همینطوره.»
آمان گفت: «البته که هستن. اما ما فکر نمیکنیم این موضوع واقعاً اهمیتی داشته باشه، یوجین لاینهارت. تو یک چهرهمجلل کلیدی تو خانواده لاینهارتی، چون به طرز چشمگیری از اونها جوانتری، با این حال شانه به شانه ارشدهای خانوادهات ایستادهای.کوه و این همه ماجرا نیست. تو ارتباطات خیلی خوبی هم داری.» او در حالی که از حمام بیرون میپرید، خندید.
یوجین با شوک به آمان که با گامهای بلند از میان حمام به سمتش میآمد خیره شد. اگراسقفهای شخص بزرگ و عضلانیای مثل آمان با لباس به کسی نزدیک میشد، به اندازه کافی ترسناک بود، وامپراتوری وقتی یوجین دید که او بدون هیچ لباسی به سمتش میآید، نیاز فیزیولوژیکی شدیدی برای عقبنشینی احساس کرد.
آمان گفت: «تو در حال ادامه دادن میراث عالیجناب هامل هستی و همچنین جانشین بانو سیهنا محسوب میشی. تومیزی شاگرد رئیس برج جادوی سرخ آروث و مورد توجه و لطف ولیعهد آروث هستی. علاوه بر این، آلچستر دراگونیک،گارگیث فرمانده شوالیههای اژدهای سفید، عمیقاً به تو ارادت داره. پسرش هم برای مدتی تحت آموزشهای تو قرار گرفته بود.»
«...»
آمان ادامه داد: «تنها نامزد قدیسه امپراتوری مقدس هم رابطه نزدیکی با توصحبت داره. ما تشخیص دادیم که این رابطه نسبتاً صمیمانهست، اما بیشتر از این چیزیشود نمیگیم چون شایسته ما نیست که درباره مسائل بین زن و مرد پرحرفی کنیم.»
یوجین پاسخ داد:برفها «اما شما که همینکیل الان همهچیز رو گفتین.»
آمان گفت: «اوهاهاها. ما هم همینطور فکر میکنیم. پس بیا درباره چیز دیگهای صحبت کنیم؟ اگرچه پادشاهیانتظار روهر در منتهیالیه شمال قرار داره، اما این به این معنی نیست که ما نسبت به وضعیتهمین قاره کور و کر هستیم. تو نگهبان الفها هستی و با رئیس بعدی قبیله زوران هم رابطه داری.»
یوجین پرسید: «دوستامپراتور دارین چه جوابیسلطنتیاش از من بشنوین؟»
آمان پرسید: «نظر صادقانهات درباره رژه شوالیهها. بادلیلی وجود اینکه هنوز چیزی شروع نشده، ما مطمئنیم کهانتظار تو از وضعیت فعلی رژه شوالیهها خبر داری، درسته؟»
یوجین جواب داد: «شنیدم که درخواستامپراتور کردن به جاش هیولاها رو احضاربرگزیده کنیم و با اونها سرگرم بشیم.»
«دقیقاً!»
شلپ!
آمان درست در کنار یوجین نشست و باعث شد امواج بزرگی در آب چشمه آب گرم ایجاد شود. «همونطور که احتمالاً خودت میدونی، رژه شوالیهها برای اینشود برگزار نمیشه که ما کاری انجام بدیم. این گردهمایی بزرگترین شوالیهها و مزدوران قارهست. این اولین باره که از سیصد سال پیش تا حالا چنین نیرویی دورخوشآمد هم جمع میشن، بنابراین خود این گردهمایی معنای خاصی داره. با این حال! خندهدار نیست که وقتی چنین قدرت عظیمی رو دور هم جمع کردیم، هیچ کاری نکنیم؟»
یوجین جواب داد: «بله، خب.»
آمان ادامه داد: «ما یک نبرد میخوایم. قدرت، افتخار، جوانمردی، ایمان! نبردی که در اون همهچیز در گرو باشه. البته کهگوشتهای نبردها ملایم نیستن و خیلیها کشته یا زخمی میشن. اما که چی؟ مگه چیه؟ اگه پیروز بشن، به افتخار بزرگی دستسالن پیدا میکنن. اگه به خاطر ضعیفتر بودن از حریفت نگران آسیب دیدن و مردن هستی، واقعاً میتونی خودت رو یک جنگجو بنامی؟»
صدای آمان شدت گرفت: «البته! ما هم سعی کردیم افکار امپراتور و دیگر پادشاهان رو درک کنیم. اگهمجاور دشمنی تو این قاره وجود داشته باشه، اون هلموث و پادشاهان شیاطین هستن. مضحکه که قبل از مقابلهآنجا با اونها، خون خودمون رو بریزیم. با این حال، ما فکر میکنیم در صورت لزوم باید خون ریخته بشه.»
یوجین گفت: «...خب، هدف رژهپیدا شوالیهها رو درک میکنم، اما خونریزیخود بیش از حد تو یه تمرین...»
آمان ادامه داد: «اینیکی در برابر خونریزیِ جنگهای بینسلطنتیاش کشورها، اصلاً به چشم نمیاد.»
«چی؟»
آمان گفت: «ما اینطور فکر میکنیم. شوالیههایی که اینجان نمایانگر تماممستقر قدرت کشورشون نیستن، اما میشه اونا رو نماد ملتهاشون دونست. اگهپادشاهان اونا با هم بجنگن — نمیشه بهش گفت یه جنگ کوچیک؟»
یعنی امکان داشت؟
آمان پرسید: «ما فکر میکنیم چیزی که بیشتر از همه برای مقابله با دشمنمون، هلموث، بهش نیازمحافظش داریم... اتحاده. قاره پهناوره و کشورهای زیادی توش هستن. پادشاههای زیادی هم وجود دارن! برای همینه کهوجود همه نمیتونن با هم کنار بیان و هر کسی فقط به فکر منافع خودشه. تو چی فکر میکنی؟»
یوجین گفت: «ام...برای چرا هی نظرکند من رو میپرسید؟»
آمان جواب داد:امپراتور «چون ما فکر میکنیماعضای نظرت مهمه، مرد جوان.»
یوجین پرسید: «اعلیحضرت، شما ازپیدا اتحاد حرف زدید. نکنه... اه...علاوه میخواید کل قاره رو متحد کنید؟»
آمان روهر در حالی که با خنده ضربهای به شانه یوجین میزد، جواب داد: «اوهاهاها! متحد کردن قاره با یه جنگ واقعی غیرممکنه. اینطور هم نیست که ما و روهرسلطنتیشان قدرت متحد کردن کل قاره رو داشته باشیم. با این حال، اگه شوالیههایی که تو رژه شوالیهها شرکت میکنن حسابی با هم درگیر بشن و ما دست بالا رو بگیریم، افتخارلاینهارت بزرگی نصیبمون میشه. میتونیم بقیه محفلهای شوالیهگری رو سر جای خودشون بنشونیم و اگه یکم خشنتر و رادیکالتر عمل کنیم، حتی میشه پادشاههایی که اینجا حضور دارن رو هم تهدید کرد.»
حرفهایی که آمان میزد اصلاً مناسب فضای آرامشبخشِ خزینه آب گرمخود نبود. یوجین با بهت و حیرت به او خیره شد وفراوان بالاخره فهمید که چرا امان روهر به «پادشاه جانوران» معروف است.
آمان ادامه داد: «آه، امیدواریم دچار سوءتفاهم نشی. ما فقط میگیم که همچین چیزی امکانپذیره. واقعاً قصد نداریممجاور همچین کاری بکنیم. اما... خب، فقط داریم با خودمون فکر میکنیم که آیا نمیشه از طریق زور وآنجا اجبار به اتحاد رسید؟ حداقل اگه با این روش متحد بشیم، نمیتونیم دوشادوشِ هم در برابر دشمنمون بایستیم؟»
یوجین با خندهای ناباورانه سرش را تکان داد: «هاه... حرفهای اعلیحضرت اونقدر ناگهانی و افراطیه کهمسئله نمیدونم چه واکنشی نشون بدم. با این حال، اعلیحضرت، شما هلموث رو دشمن خطاب کردید... اماشریک مگه خودتون مرزهای روهر رو باز نکردید و به شیاطین هلموث اجازه ندادید وارد پادشاهیتون بشن؟»
آمان جواب داد: «روهر تنها نقطه تو کل قاره بود که درهاش به روی هلموث بسته بود. ما هلموث رو دشمن خودمون میدونستیم،داشتند اما در عین حال، به این هم اذعان داشتیم که تمدنی که اونا ساختن واقعاً باشکوهه. برای همین درهای روهر رو برای تبادلیافته باز کردیم.» او پوزخندی زد و به صورت یوجین خیره شد: «نکنه فکر کردی چون تحتتاثیر اونا قرار گرفتیم درهای روهر رو باز کردیم؟»
یوجین گفت: «فقط بهعنوان یه احتمال در نظرشدلیلی گرفتم. به هر حال، اعلیحضرت تو تمام اینمسئله مدت از پیوستن به اتحاد ضدشیاطین خودداری کردن.»
«اتحاد ضدشیاطین! اوهاهاها! منظورت اون گله خرگوشهاست؟ اصلاً با پیوستن به گروهشون قراره چی گیرمون بیاد؟ مگه ما چی کم داریم؟ اونا با افتخار پز میدن که متحداقامت ما شدن، اما برای ما همپیمان شدن با اون خرگوشهای حقیر هیچچیزی جز شرمساری نداره! چطور ما که از نوادگان پادشاه شجاع هستیم، میتونیم از یه طرف باعمارتی هلموث دست بدیم و از طرف دیگه نقش کاپیتانِ یه گله خرگوش رو بازی کنیم؟» آمان با صدای بلندی قهقهه زد و دوباره ضربهای به شانه یوجین زد.
بعد از مدتی، خندهاش فروکش کرد. «تو آدم محتاطی هستی.» آمان به آرامی چرخید و بهمسئله آنسوی برفهای در حال بارش در لهاینجار نگاه کرد. سپس گفت: «ما فکر میکنیم چیز دیگهایشریک هست که دلت میخواد از ما بپرسی، اما حتی یه کلمه هم در موردش حرف نمیزنی.»
یوجین جوابسوی داد: «مطمئن نیستمبرجها منظورتون چیه، اعلیحضرت.»
«با اعلیحضرت، پادشاه شجاع ملاقات کردی؟» این یک سوال کاملاً ناگهانی بود. نورصحبت آرامی در چشمانش پدیدار شد و آمان ادامه داد: «گزارشهایی به دستمون رسیده کهشود به دره چکش بزرگ لهاینجار رفتی. یوجین لاینهارت، اونجا اعلیحضرت، پادشاه شجاع رو دیدی؟»
یوجین پرسید:برجها «چرا اینطورکیل فکر میکنید؟»
آمان جواب داد:برای «خب، چون خودمونکند میخواستیم باهاش ملاقات کنی.»
«...»
«تو جواب دادن تردید نکن.»
یوجین پرسید:برجها «چرا همچینکیل چیزی میخواستید؟»
آمان در حالی که با خنده به یوجین نگاه میکرد، گفت: «بهت میگن تجلی دوباره ورموث بزرگ، اما تو چهره اون قهرمان بزرگ رو نداری. با اینشود حال، با خودمون فکر کردیم که اعلیحضرت حتماً استعداد یه لاینهارت جوان رو تشخیص میده. از طرفی، کریستینا راجریس هم کنارت بود؛ تنها نامزد قدیسه که دقیقاً کپیِشنیدن برابر اصلِ آنیس باایمانه. با خودمون گفتیم اگه شما دو تا به دره چکش بزرگ برید، شاید اعلیحضرت کمی کنجکاوی نشون بده. خیلی به این موضوع امیدوار بودیم.»
یوجین گفت: «...تصمیم برای برگزاری رژه شوالیهها تو اینجا، یعنیاعضای لهاین. شاید دارم زود قضاوت میکنم، اما باور دارم کهبرج خودِ این رژه شوالیهها، بهانهای برای بیرون کشیدن اعلیحضرت از انزواست.»
آمان اعتراف کرد: «همهچیزدرخواست به این ختم نمیشه، اماکار خب یکی از دلایلش همینه.»
یوجین پرسید: «آخه اعلیحضرت،کیل پادشاه شجاع تو درهنخبه چکش بزرگ داره چیکار میکنه؟»
آمان جواب داد:برای «همون کاری کهکند همه دنیا میگن.»
یوجین گفت: «اون درهیکی اصلاً جای مناسبی برایگاردهای یه انزوای آرامشبخش نیست.»
آمان پرسید: «پس حتماًدرخواست به غیر از اعلیحضرت،دلیلی چیز دیگهای هم اونجا دیدی.»
«آره.»
آمان با شنیدن جواب یوجین بلافاصله واکنشی نشان نداد. در عوض، دستبهسینه شدصحبت و برای مدتی به فکر فرو رفت. کمی بعد، مشتی آب گرم بهلخت صورتش پاشید و گفت: «بایار اون هیولا رو به این اسم صدا میزنه... نور.»
یوجین پرسید: «اون دقیقاً چیه؟»
آمان گفت: «ما نمیدونیم. نمیدونیم نورکند چیه. اعلیحضرت، پادشاه شجاع، تنها کسیهمیخواست که دقیقاً میدونه اون موجود چیه.»
یوجین گفت: «اعلیحضرت گفتید که درهسلطنتیاش چکش بزرگ جاییه که افسانه خاندانپاپ سلطنتی توش سینه به سینه منتقل میشه.»
آمان در حالی که خاطرات قدیمیاش را مرور میکرد، ادامه داد: «و بهت هم گفتیم که اونجا مکانیه که نوادگان خاندان سلطنتی بهعنوان یه جنگجو دوباره متولد میشن. مگه همهاش حقیقت نداره؟ درهتازه چکش بزرگ، خلوتگاه اعلیحضرت، پادشاه شجاعه. از اونجایی که بنیانگذار روهر اونجاست، کاملاً درسته که بگیم افسانه خاندان سلطنتی تو اونجا سینه به سینه منتقل میشه. در مورد اون بخش که نوادگان بهعنوانوقتی یه جنگجو دوباره متولد میشن... اوهاهاها! اونم کاملاً درسته. برای رسیدن به تاج و تخت، فرد باید لخت و عور از اون کوه لعنتی بالا بره و بعدش با اعلیحضرت، پادشاه شجاع ملاقات کنه.»
«اونجا... مکانیه که موجودات بینهایت شومی توش لونه کردن؛ جایی که اصلاً نمیشه به چشم مخفیگاه یه قهرمان بهش نگاه کرد. وقتی با نور روبهرو شدی حتماً حسش کردی، اما اون حس شومی که ازاینکه خودش ساطع میکنه... یه ترس بنیادین رو تو وجودت بیدار میکنه که غلبه بر اون برای انسانها به شدت سخته. اما برای اینکه پادشاه روهر بشی، باید مستقیماً با اون ترس روبهرو بشی و بهبهانهای مسیرت ادامه بدی. باید از اون صخره بالا بری و با اعلیحضرت، پادشاه شجاع ملاقات کنی. ما هم بیست سال پیش با اعلیحضرت روبهرو شدیم و یه روزی، پسرمون هم میره تا ایشون رو ببینه.»
آمان اتفاقات بیست سال پیش را کاملاً به یاد داشت. در جوانی، هیچ شکی نداشت که شجاعترین جنگجوی روهر است. او ازفراوان پدرش دستور گرفت تا برای اثبات جنگجو بودنش، از لهاینجار بالا برود و خودش را به دره چکش بزرگ برساند. به آمان اجازهکشید هیچگونه آمادگی، حتی برداشتن یک سلاح هم داده نشده بود. او مجبور بود فقط با بدن برهنهاش از آن کوهستان بیرحم بالا برود.
اما آمان هیچ ترسی در دل نداشت. میدانست که انواع و اقسامپاپ هیولاها در لهاینجار کمین کردهاند، اما او جوان و قدرتمند بود؛ آنقدر قوینداشتند که میتوانست هیولاها را فقط با دستهای خالی تا حد مرگ کتک بزند.
او از کوهستان برفی بالا رفت و با گوشت خام هیولاهایی که میکشت و خوردن برفهاییمسئله که میبارید، شکمش را سیر میکرد. در طول این آزمون سخت، تمام محیطبانانِ آن حوالی همشریک عقبنشینی کرده بودند. هیچکس نبود که مسیر رسیدن به دره چکش بزرگ را به آمان نشان دهد.
بعد از مدتها سرگردانی در میان برفها، برای اولین بار در زندگیاش ترسی غیرقابلمقاومت را احساس کرد. حتی بدون اینکه واقعاً نور را ببیند، از شدت ترس خشکش زده بود.سلطنتیشان اما فرار کردن به خاطر این ترس و پایین آمدن از کوه، به معنای شکست او بود. اگر تسلیم ترسش میشد، دیگر نمیتوانست پادشاه روهر شود و حق نداشت خودش رالاینهارت یک جنگجو بنامد. بنابراین، آمان چند روز در همان نقطه با ترسش مقابله کرد و سپس صعودش را از سر گرفت. سرانجام، به دره چکش بزرگ رسید و... نور را دید.
آمان پرسید: «نوربرای به چشم توکند چه شکلی بود؟»
یوجین جواببرجها داد: «یه میمونگاردهای غولپیکرِ شاخدار بود.»
آمان گفت: «نوری که ما دیدیم شبیه یه مار غولپیکر بود. با اینکه چیزی که دیدیم تو ظاهر بامیزی هم فرق داشت، اما ماهیتشون باید یکی بوده باشه. ما حتی قبل از اینکه اون مار غولپیکر رو ازگارگیث نزدیک ببینیم، از شدت ترس همونجا زمینگیر شدیم. سه چهار روزِ تمام، غرق تو ترس، شرم و خشم بودیم.»
«...»
آمان گفت: «حالا که بهش فکر میکنم، اون اولین نوری که باعث تزریق اون ترس به وجود ما شد... اصلاًمجلل اون مار نبوده. نه، اون هیولا خیلی قبلتر به دست اعلیحضرت، پادشاه شجاع کشته شده بود. ما از ترسِ یه نورعضله مرده خشکمون زده بود؛ هیولایی که اصلاً جلوی من حضور نداشت. اما حدس میزنیم تو تو مسیرت هیچ تزلزلی نشون ندادی.»
«...آره.»
او پرسید: «فکر میکنیم با فرستادنت به دره چکش بزرگ، تصمیمخود درستی گرفتیم. تو خیلی شجاعتر از دوران جوونیِ ما هستی. شاید حتینوشیدنیهای شجاعتر از چیزی که الان هستیم... اعلیحضرت چیز دیگهای هم بهت گفت؟»
یوجین جوابسوی داد: «بهمیکی گفت برگردم پایین.»
«که اینطور...؟» آمان با لبخندی تلخ سر تکان داد. او یک بار دیگر دستش را دراز کرد و بهمیزی شانه یوجین زد، اما ضربهاش دیگر قدرتِ قبل را نداشت. «خب، چطور بود؟ وقتی اعلیحضرت، پادشاه شجاع رو ازگارگیث نزدیک دیدی، چطور آدمی بود؟ مگه دقیقاً همونطور که تو داستانها توصیف میشه، یه جنگجوی شجاع و بزرگ نبود؟»
یوجین گفت: «فکر کنم همینطوره.»
آمان پیش از آنکه از جایش بلند شود، گفت: «هاهاها! چه جواب مبهمی.صحبت اما میبخشیمت. حتی اگه اعلیحضرت بهت گفته باشه برگردی، باز هم خودش رو بهتشود نشون داده چون تو رو به رسمیت شناخته.» سپس ادامه داد: «گفتگوی لذتبخشی بود.»
یوجین پرسید: «دربرفها مورد رژه شوالیههاامپراتور میخواید چیکار کنید؟»
آمان جواب داد: «مگه قبلاً نگفتیم؟ ما فقط داشتیم باعلاوه این ایده سرگرم میشدیم. واقعاً قصد نداریم دیوونهبازی دربیاریم. حرفهایی کهگوشتهای اینجا زدیم رو بذار به حساب یکی از شوخیهای بیمزه من.»
یوجین پرسید: «مطمئنید؟»
«البته.»
آمان در حالی که آبِبرجها روی ریشش را میتکاند، ازاعضای خزینه آب گرم بیرون رفت.
آمان گفت: «ما زودتر رفعپیدا زحمت میکنیم. هر چقدر که دلتخود میخواد از این حمام لذت ببر.»
یوجین گفت:برجها «منم دیگهکیل میام بیرون.»
آمان پرسید: «فرصت نشد اینو بگیم، اما بدن خیلیکار ورزیدهای داری. هرچند یکم سنش بالاتره، اما ما یهگفتگو فامیلِ جنگجوی زن داریم که هنوز ازدواج نکرده. نظرت چیه...؟»
یوجین بلافاصله بابرفها لحنی قاطع جواب داد:کیل «تظاهر میکنم چیزی نشنیدم.»