چپتر 583: دوئل (۱)
0غرش...
صدای غرشی عمیق و طنینانداز فضا را پر کرد، در حالی که گاوید از روی صندلیاش بلند شد. مهششش سیاه پشت سرش با آشفتگی در تلاطم بود. آنها شوالیههای نخبه هلموث بودند که مستقیماً تحت فرمان تیغه اسارتشدیدتر خدمت میکردند. با این حال، در همین لحظه، تکتک آنها بهآرامی در حال غرق شدن در احساسی خزنده بودند.
لرزه — تمام شوالیههایباز مه سیاه داشتند همانگویی حس را تجربه میکردند.
دریا فاصله چندانی با میدان دوئل نداشت و آنها میتوانستند نزدیک شدن چیزی را از آنسویبلندتر دریا، از مکانی بسیار دورتر، حس کنند. حسی شبیه به نزدیک شدن موجی عظیم داشت کهاما میتوانست دریای بهطرز عجیبی آرام را بیدار کند و تمام قوم شیاطین حاضر در آنجا را ببلعد.
نوآر با تعجبمانند با خود فکرطوفان کرد: این دیگه چیه؟
او که در آسمان دراز کشیده بود، بدنش را صافمیخروشید کرد. در حالی که برای دید بهتر نسبت به دریابلندتر اوج میگرفت، چهرهاش در هم رفت و پر از تنش شد.
این فقط یک حس نبود. دریای راگویاران واقعاً در حال تلاطمعشق بود. سکوت قبلی مانند آرامش قبل از طوفان بود. دریا بهشدت میخروشیدبیشک و امواج پیشرونده، به نظر میرسید زمین خاکستری را به عقب میرانند.
ششش، ششش.
صدای دریا بلندتر شد و چهرهی یخزدهی نوآر شروع بهپیشرونده باز شدن کرد. او دستش را روی قلبش گذاشت، گویییخزدهی میخواست تپشهای عشق اولش را آرام کند و زمزمه کرد: «هامل.»
هامل هنوز در میدان دید نبود، اما نوآر حضوربهشدت او را شدیدتر و واضحتر از همیشه حس میکرد.میرانند این احساس بیشک ترکیبی از عشق و نفرتی هیجانانگیز بود.
کریستینا نتوانست جلوتر برود و در میانهی هوا متوقف شد. تماشاگران ازاولش روی صندلیهایشان بلند شده و برای دید بهتر به بالاترین قسمتهای جایگاهترکیبی رفته بودند، اما کریستینا بدون اینکه ذرهای تکان بخورد، در هوا معلق ماند.
جسمش اینجا بود، اما ارواح کریستینا و آنیس از قبلمیرسید به سمت دریا شناور شده بودند. دو قدیسه حضور یکدیگرباز را تشخیص دادند و خندهی کوتاهی با هم شریک شدند.
کریستینا اعتراف کرد:مانند «خواهر، خجالت میکشم.طوفان واقعاً حرف بیربطی زدم.»
آنیس گفت: «چند بار بهت گفتم کریستینا؟قبل نیازی نبود اون حرفها رو بزنی، نیازیمیرسید نبود داوطلب بشی تا خودت رو فدا کنی.»
کریستینا جواب داد: «اماباز اگه من جلو نمیرفتم، تومیخواست این کار رو میکردی خواهر.»
آنیس گفت: «بین تو که هنوز کاملاً زندهای و من کهزمین خیلی وقته مُردم، فکر میکنی کی گروگان بهتری میشد، مخصوصاً اگهقلبش به مرگ ختم میشد؟ فکر کنم دومی مسلماً انتخاب درستتری بود.»
او به کریستینا که از خیلی جهات شبیه خودش بود، نرم خندید. بالهای درخشانش راعقب جمع کرد و پیش از گرفتن دست کریستینا، به او نزدیکتر شد. «خب، بحث کردن درزمزمه موردش الان بیفایدهست. اما کریستینا، من واقعاً درگیرم. باید به هامل خوشآمد بگیم یا سرزنشش کنیم؟»
کریستینا با لبخندی روشن جواب داد: «فکر کنم الان درستش این باشه که بهش خوشآمد بگیم.خاکستری با این حال، اگه دوئل با پیروزی سر یوجین تموم بشه... فکر کنم سر یوجین بایداولش تاوان کارای غیرمسئولانه و اشتباهش و اینهمه استرسی که به ما وارد کرده رو پس بده.»
در همان لحظه، دریا با صدای بلندی غرش کرد. امواجیتپشهای از دوردست تمام آبهای راگویاران را در بر گرفتند وهمیشه در یک چشمبههمزدن، زمین خاکستری زیر دریایی کمعمق غرق شد.
با وجود امواج پیشروندهای که به سمت زمین هجوم میآوردند،میرسید پاهای قدیسهها خشک ماند. آنها از کالبد فیزیکی خود فراترباز رفته و به ارواحی خالص با ماهیتی فرشتهگون تبدیل شده بودند.
هر دو هماهنگ با هم حرکت کردند، گویی اینامواج بدیهیترین کار ممکن بود. بالهای درخشانشان را جمع کردندبلندتر و روی یک زانو بر روی زمینِ آبگرفته زانو زدند.
شلپ.
صدای برخورد آرامی در فضا پیچید، زمانیگذاشت که پاهایشان دریای آرام را لمس کردهامل و موجهای کوچکی روی آبهای بیتلاطم فرستاد.
صدایی تمسخرآمیز بهقبل گوش رسید: «دیرمیخروشید که نکردم، هان؟»
دو قدیسه بامانند خندهای کوتاه بهطوفان بالا نگاه کردند.
«نه، دیر نکردی.»
«بههرحال هنوز روز تموم نشده.»
مردی آنجاآرامش در کنارطوفان ساحل ایستاده بود.
یوجین لاینهارت کمی متفاوت از زمانی به نظر میرسیدامواج که یک سال پیش او را دیده بودند. دربلندتر این مدت چقدر خودش را غرق کارهایش کرده بود؟
آنیس با خندهایسکوت سبک زمزمه کرد:آرامش «نمیتونستی ریشت رو بزنی؟»
یوجین جوابیخزدهی داد: «انگار یکمدستش وقت کم داشتم.»
«دروغ نگو. باقبل خودت فکر کردی ریشامواج بهت میاد، مگه نه؟»
طعنهی بازیگوشانهی آنیس باعث شد یوجین نوچیبهشدت کند. او دستش را روی خط فکخاکستری ریشدارش کشید و نگاهی به کریستینا انداخت.
پرسید: «کریستینا، تو چی فکر میکنی؟ من کهطوفان یهجورایی ازش خوشم میاد. دارم به سنی میرسمخاکستری که ریش داشتن برام مناسب به نظر میرسه، نه؟»
کریستینا جواب داد: «فکر میکنمدستش خیلی بهت میاد، ولی درتپشهای عین حال معتقدم بدون اون خوشتیپتری.»
خب، همین کافی بود. یوجین دیگر سوالی نپرسید و دستش را روی صورتش کشید تا ریشش را پاکیخزدهی کند و ظاهری کاملاً اصلاحشده را به نمایش بگذارد. سپس در حالی که در امتداد ساحل قدم میزد،همیشه موهای بههمریختهاش را با بیخیالی مرتب کرد، طوری که انگار تازه غبار یک سال را از تنش تکانده بود.
او عذرخواهی کرد:مانند «دیر نکردم، اماطوفان بازم بابت تأخیر شرمندهم.»
یوجین بهواقعاً دو فرشتهیقبلی زانوزده نزدیک شد.
آنیس در حالیشروع که به بالا نگاهگذاشت میکرد، زمزمه کرد: «هامل.»
یوجینی که در چشمان او بازتاب مییافت، متفاوت بود. چیزی در مقایسهخاکستری با یک سال پیش تغییر کرده بود. فقط ریشِ تراشیده یا موهایگویی ژولیدهاش نبود — نه، این تحولی بسیار عمیقتر از این حرفها بود.
به نظر میرسید ذاتآرامش یوجین لاینهارت، یعنی همانمیخروشید روحش، دگرگون شده است.
آنیس پرسید: «میتونی ببری؟»
قلبش به تپش افتاد. آیا ایستادن در برابر یک خدا واقعاًعشق چنین حسی داشت؟ این احساسی بود که منطق را به چالش میکشید،بیشک نه با ذهن، بلکه با قلب حس میشد — یک معجزهی باورنکردنی.
یوجین صادقانه جواب داد:طوفان «خب، باید ببینیم چیپیشرونده میشه، اما فکر نمیکنم ببازم.»
در لحن او اطمینانی آرام وجود داشت که باامواج دوئل مرگباری که پیش رویش بود، همخوانی نداشت. بابلندتر این حال، چهرهاش آرام و عاری از هرگونه تردید بود.
کریستینا دستانش راسکوت جلوی قلبش درآرامش هم گره کرد.
او تقریباً در تمام نبردهای یوجین حضور داشت.گویی او حالات و احساساتی را که یوجین در هرحضور مبارزه با خود به همراه داشت، به یاد میآورد.
دشمنان یوجین در نبرد عمدتاً شیاطین بودند. برخی به اندازهی پادشاهانزمین شیاطین قدرتمند بودند و برخی واقعاً خودِ پادشاهان شیاطین بودند. احساسات یوجینگذاشت نسبت به چنین موجوداتی معمولاً یکسان بود: خشم، نفرت و قصد کشتار.
با این حال، این بار متفاوت بود.بهشدت واضح بود که یوجین نه خشم، نهخاکستری نفرت و نه قصد کشتاری حس نمیکرد.
در عوض، روحیهای خالص و استوار از مبارزه او را پر کردهپیشرونده بود، حس اطمینانی که هیچ فریبی در آن راه نداشت — اوباز فکر نمیکرد که ببازد. یوجین به این دوئل آمده بود تا پیروز شود.
کریستینا زمزمه کرد: «پیروزی.»
یوجین جوابی نداد. او فقط لبخند زد. هنگامی که ازمیرسید کنار دو فرشتهای که در برابرش زانو زده بودند گذشت،باز آنها در نور محو شدند و به کالبد فیزیکی خود بازگشتند.
«آه...»
کریستینا با هیجانی لحظهای در آسمان لرزید، سپس هشت بال خود را کاملاًنظر باز کرد و در پهنهی آسمان به سمت نردههای اقیانوسی اوج گرفت. تماشاگرانِ جمعشده،گذاشت در حالی که نفسهایشان را در سینه حبس کرده بودند، در سکوت فرو رفتند.
آنها دیدند امواجی که روزگاری بیرحمانه بهگذاشت سواحل میکوبیدند، حالا آرام گرفتهاند. دریایی را دیدندهنوز که بهاصطلاح کرانههای جهان را فرسوده کرده بود.
ناگهان مردی ظاهر شد؛ مردی که با جسارت تمام رویمیرسید مرز بین دو کرانه ایستاده بود. با این حال، تماشاگران ازدستش زاویهدید خود نمیتوانستند ملاقات آن دو فرشته با او را ببینند.
اما میتوانستند الوهیت قدرتمندی را از مردی که از اقیانوس گذشته بود، حسزمین کنند. او از دریایی عبور کرده بود که پیش از این هیچکس نتوانستهگویی بود آن را فتح کند یا از آن بگذرد. همه این را میدانستند.
آنها در حضورسکوت او، تجلی یکآرامش اسطوره را حس میکردند.
سیئل با لکنت گفت: «یو...» لبهایش از احساساتی ناشناخته از هم بازاولش ماند. درک حسی که داشت دشوار بود؛ یک سرخوشی عمیق از روبهرو شدننفرتی با یک اسطوره حقیقی که به زبان آوردن کلمات را برایش سخت میکرد.
با این وجود، سیئلطوفان بالاخره توانست این نامپیشرونده را به زبان بیاورد: «یوجین.»
آیا در تمام بیست و چهار سال زندگیاش، هرگز پیش آمده بود که حرف زدن تامیرانند این حد برایش دشوار باشد؟ آیا تا به حال اینگونه با تمام وجود حس کرده بود کههنوز صرفاً یک انسان فانی است؟ نه، اما این حس از جنس درماندگی نبود. چیزی کاملاً متفاوت بود.
او عمیقاً تحتتأثیر قرار گرفته بود. و فقط سیئل هم نبود. همه همین احساسات کوبنده را تجربه میکردند. پس ازبلندتر سیئل، بقیه هم کمکم صدایشان را پیدا کردند. اعضای خاندان لاینهارت دستهایشان را روی نشان شیر در سمت چپ سینهشانهمیشه گذاشتند. شوالیهها، مزدوران، جنگجویان و جادوگران اعظم در حالی که دستهایشان را مشت کرده بودند، نام یوجین را زمزمه کردند.
«یوجین لاینهارت.»
ندای قهرمان پاسخ داده شده بود. یوجین در امتداد مرز کرانهها قدم زد ومیرانند حالا کنار نردههای میدان مبارزه ایستاده بود. آیا هنوز هم میشد او را صرفاًاولش یک قهرمان نامید؟ نه. همه همین حس را داشتند. یوجین دیگر فقط یک قهرمان نبود.
آیا این فقط یک احساس بود؟ با وجود اینکه این سرزمین خاکستریمیرسید از هرگونه نور خورشید بیبهره بود، اما به نظر میرسید یوجین هالهایقلبش درخشان از خود ساطع میکند که محیط اطرافش را روشن کرده است.
یوجین با پوزخندی گفت:قبلی «ببخشید که همهتون رو منتظربهشدت گذاشتم.» اما هیچکس پاسخی نداد.
همه غرق در حسی وصفناپذیر از احترام و هیبت شده بودند. امااولش تنها در یک لحظه، آن شگفتیِ ناشی از حضور او بهسرعت فروکشترکیبی کرد و جای خود را به سرمایی داد که در فضا پخش شد.
همه حاضرانآرامش آن راطوفان حس کردند.
پادشاه شیاطینقبلی اسارت ازآرامش راه رسیده بود.
بیشتر تماشاگران متوجه نشدند که پادشاه شیاطین اسارت چگونه توانستهمیخروشید در اینجا ظاهر شود. با این حال، بدون شک پادشاهبلندتر شیاطین اسارت آنجا بود و در فرم واقعی خود ایستاده بود.
تمام شوالیههای مه سیاه دردستش جای خود زانو زدند و حتیعشق گاوید نیز سر تعظیم فرود آورد.
با این حال، نوآر جیابلا از آسمان پایین نیامد.نظر او همان بالا در هوا ماند و از آنجا بهشروع پادشاه شیاطین اسارت که در جایگاه تماشاگران بود، نگاه کرد.
نگاه کردن از بالا به یک پادشاه شیاطین، به امپراتورپیشرونده هلموث، بیاحترامی عظیمی بود، اما پادشاه شیاطین اسارت نوآر را توبیخشروع نکرد. در واقع، او حتی نیمنگاهی هم به سمت او نینداخت.
پادشاه شیاطین اسارت به حرف آمد: «نور.» او در حالی که یکپیشرونده قدم به جلو برمیداشت، از پایینترین قسمت جایگاه تماشاگران صحبت میکرد. زنجیرهاییباز که روی شانههایش افتاده بودند، با هر حرکت او جرنگجرنگ صدا میکردند.
او پرسید:یخزدهی «با نورباز روبهرو شدی؟»
همه با حیرت چرخیدند تا به یوجینامواج نگاه کنند؛ کسی که بدون هیچ پاسخی،میرانند مستقیماً به چشمان پادشاه شیاطین خیره شده بود.
چشمانش به رنگ طلایی درخشانی برق میزدند و نوری تابناک از آنها ساطع میشد.خاکستری پادشاه شیاطین اسارت الوهیت ژرفی را در اعماق چشمان یوجین حس کرد. در عین حال،عشق نوری را دید که از پذیرش و در آغوش کشیدنِ وجودِ حقیقیِ خود سرچشمه میگرفت.
یوجین سرش را کمی کج کرد و در حالی که باامواج دقت به پادشاه شیاطین زل زده بود، گفت: «اینجا نه جای گپشروع زدن من و توئه، نه جایی برای اینکه بخوای منو امتحان کنی.»
صدایش کاملاً محکم و استوار بود.قلبش با شنیدن پاسخ یوجین، لبخند محویاولش روی لبهای پادشاه شیاطین اسارت نقش بست.
یوجین در حالی که مستقیماً بهمیخروشید آن لبخند خیره شده بود، ادامه داد:عقب «بازیگرای اصلی امروز، من و تو نیستیم.»
او با انگشت بهآرامش گاوید که در جایگاهمیخروشید روبهرو ایستاده بود، اشاره کرد.
یوجین با صدای بلندی اعلاممانند کرد: «گاوید لیندمن. امروز، اینجامیخروشید برای دوئل ما آماده شده.»
پادشاه شیاطین اسارت تکخندهای کرد که باعث شد دنیامیخواست به لرزه درآید: «ها... همینطوره. من زیادی عجله کردم،شدیدتر یوجین لاینهارت. حق با توئه. امروز... صحنه نمایش ما نیست.»
پادشاه شیاطینآرامش اسارت بهآرامیطوفان سر تکان داد.
او زمزمهقبلی کرد: «تیغهآرامش اسارت... شوالیه من.»
«بله.»
ناگهان گاوید در کنار پادشاه شیاطین ظاهر شد.گویی او بهآرامی روی یک زانو نشست و سرشاما را در برابر پادشاه شیاطین اسارت پایین انداخت.
پادشاه شیاطین به سمت گاوید چرخید. گاوید شکوه را ازمیرسید کمرش بیرون کشید و با احترام آن را با هرباز دو دستش بالا گرفت. پادشاه شیاطین شکوه را در دستانش گرفت.
او صدا زد: «گاوید لیندمن.»
گاوید پاسخ داد: «بله.»
پادشاه شیاطین اسارتشروع ادامه داد: «من درگذاشت این دوئل، پیروزی میخوام.»
او شکوه را روی شانه گاوید گذاشت؛امواج درست مثل اینکه داشت برای اولین بارمیرانند مقام تیغه اسارت را به او اعطا میکرد.
پادشاه شیاطین گفت: «این دوئل، سرپیچی از منمیخروشید نیست. اگه نگران این هستی که بر خلافمیرانند میل و وعده من باشه، نیازی به نگرانی نیست.»
گاوید پاسخ داد:سکوت «بله. من پیروزی روقبل براتون به ارمغان میآرم.»
با اتمام این تجدیدِ پیمان، گاوید هر دوگویی دستش را بالا آورد. شکوه دوباره به دستانشاما بازگشت و او بهآرامی از جا بلند شد.
با صدای جرنگجرنگی، شنل زنجیری بهمیخروشید حرکت درآمد. پادشاه شیاطین اسارت روی تختِعقب ساختهشده از زنجیر نشست؛ همان جایگاه همیشگیاش.
پادشاه شیاطین اسارت در حالی که با نگاهش میدانامواج مبارزه را برانداز میکرد، گفت: «اینجا مکان باشکوهیه. اینبلندتر مکان و دوئل امروز، تبدیل به یک اسطوره خواهد شد.»
زمین بهشدت لرزید.
کوووونگ!
ناگهان زنجیرها از مرکز میدان به بیرون فوران کردند. آنها در هوا موج برداشتند و سپس دوبارهچهرهی روی زمین نشستند و بهطرز گستردهای پخش شدند تا جایگاه تماشاگران را از میدان دوئل جدا کنند.شدیدتر حالا میدان دایرهایشکل توسط زنجیرهای درهمتنیدهای احاطه شده بود که به نظر میرسید در خودِ فضا حل شدهاند.
گاوید در حالی که شکوه را دوباره در غلافِ روی کمرش میگذاشت،میرسید عمیقاً تعظیم کرد و در پاسداشتِ اقتداری که مستقیماً از سوی پادشاهقلبش شیاطین اسارت به او اعطا شده بود، گفت: «از لطف شما سپاسگزارم.»
حالا دیگر مهم نبود چه حجم از خرابیطوفان در این میدان وسیع رخ میدهد یا شدت برخوردعقب نیروها چقدر خواهد بود؛ هیچگونه آسیبی به تماشاگران نمیرسید.
یوجین با لحنی خونسرد پرسید: «سیهنا و کارمن هنوزمیخواست نرسیدن؟» او ظاهراً نسبت به مراسم تجدید پیمان شوالیهشدیدتر و نمایش قدرت پادشاه شیاطین اسارت کاملاً بیتفاوت بود.
«نه، هنوز برنگشتن.»
یوجین غرولند کرد: «هاه. یک سال گذشته. انتظار داشتم تا الان دیگهمیرسید برگشته باشن.» او با قدمهایی راحت و بیخیال از پلههای جایگاه تماشاگرانقلبش پایین رفت و سپس از روی نردههای پایینی به داخل میدان پرید.
یوجین در حالی کهقبلی با انگشتش به گاوید اشارهبهشدت میکرد، گفت: «حالا بیا پایین.»
گاوید تکخندهاییخزدهی کرد و ازدستش پلهها پایین آمد.
«پیروزی.»
این دوئل،قبلی شورشی علیه پادشاهقبل شیاطین اسارت نبود.
پادشاه شیاطین اسارتسکوت در این دوئل،آرامش خواستار پیروزی بود.
همین خواسته، آخرین زنجیریباز را که گاوید راگویی محدود میکرد، در هم شکست.