چپتر 158: سیهنا (۳)
0اینم یه خواب بود؟
یوجین با نگاهیدرشت مات و مبهوت بهحالی سیهنا خیره شده بود.
دیدن قامتش خاطرات بیشماری رو زنده میکرد. این همون سیهنایی بود که یوجین — نه، هامل از سیصد سالاشک پیش به یاد داشت. درست شبیه همون پرترهای بود که توی عمارتش در آروث به جا مونده بود، درستلعنتی مثل تندیسش توی میدان مردین، و درست مثل همون سیهنایی که توی صحنهٔ گذشته به واسطهٔ شمشیر مقدس دیده بود.
همهشون خودِ خودش بودن: سیهنا مردین. از موج موهایهمینطوری بنفشش گرفته تا چشمهای درشت سبزش، همهچیز مو بهاینطوری مو همون سیهنایی بود که هامل توی خاطرش داشت.
سیهنا در حالی که از روی زمین بلند میشد، با پوزخندیزیاد گفت: «تا کی میخوای همینطور زار بزنی؟ هامل، اصلاً خبر نداشتم همچینریختن بچهننهای هستی. توی گذشته حتی یه بارم قسمتم نشد گریهت رو ببینم.»
«...» یوجینبرام همچنان زبونشوسط بند اومده بود.
سیهنا لبخندی زد، شونهای بالا انداخت و ادامه داد: «خب، از اون موقع سیصد سال گذشته... ولی نه، واسه تو واقعاً سیصد سال نبود، مگه نه؟لعنتی احتمالاً حتی متوجه گذر زمان هم نشدی. البته من که خودم تا حالا تناسخ پیدا نکردم، نمیدونم چه حسی داره. ولی خب، زیاد مهم نیست. راستش خیلیهان خوشحالم که این روی جدیدت رو میبینم. بگذریم. قراره همینطوری به اشک ریختن ادامه بدی؟ اون موقع که برام انگشت وسط نشون میدادی که اینطوری اشک نمیریختی—»
یوجین عمداً چهرهشاشک رو درهم کشیدبرام و غرید: «مرضت چیه؟»
اصلاً چرا این اشکهای لعنتی خودبهخود جاری شدهمیبینم بودن؟ این غدد اشکیِ کثافت، اصلاً قصد گریهانگشت کردن نداشت، پس چرا بیوقفه نم پس میدادن؟
یوجین برای پوشوندن خجالتش، فحشی نثار کرد و توپید: «لعنت بهت، چه مرگته اصلاً؟ فکرهمینطور کردی داری چه غلطی میکنی؟ هان؟ الان وسط کدوم سناریوی مسخرهام؟ من اینجا چه غلطی میکنم،زبونش تو اینجا چیکار میکنی، اصلاً چه بلایی سر تو — نه، چه بلایی سر همه اومده؟!»
کلماتش درست ادا نمیشدن. توی سرش وداره احساساتش همهچیز قاتیپاتی شده بود. با اینجدیدت حال، یوجین تندتند به سمت سیهنا قدم برداشت.
یوجین طلبکارانه پرید بهش: «اصلاً قضیهٔ آنیس چیه؟ چطور ممکنه آنیسریختن فرشته شده باشه، اون هشت تا بال لعنتی دیگه چه صیغهایه؟درهم پس مولون چی؟ مولون چه غلطی میکنه؟ اون مرتیکه چیکار میکنه؟»
سیهنا آهی کشید: «هامل.»
«...و ورموث. اون بیشرف... دنبال چیه؟ توی مقبرهٔ من دقیقاً چه کثافتکاریای راه انداخت؟مرضت بعدشم خودِ من،» یوجین برای نفسگیری مکثی کرد: «چرا تناسخ پیدا کردم و هیچبیوقفه گهی هم بهم نگفتید؟ شما عوضیها چرا لااقل یکیتون یه توضیح درستودرمون به من ندادید؟»
سیهنا دوباره تکرار کرد: «هامل.»
یوجین حتی با شنیدن اسمش هم آروم نگرفت. اشکهاش بند اومده بود، ولی قلبش اونقدردرهم در تنگنا و خفقان بود که حس میکرد شاید بهتر باشه سرش رو بندازه پایینکردن و هایهای بزنه زیر گریه. احساسات فورانکردهش هنوز فروکش نکرده بود و مغزش داشت سوت میکشید.
یوجین در حالی که نفسنفس میزد، با دقت به چهرهٔ روبهروش چشم دوخت. سیهنابدی بیخ گوشش ایستاده بود. با این حال، هیچ حس و اثری از حضورش دریافتچیه نمیکرد. با اینکه واضحاً درست جلوش ایستاده بود، ولی انگار اصلاً وجود خارجی نداشت.
درست مثل هموندرشت باری که تویخاطرش آروث دیده بودش...
سیهنای روبهروش فرقیپیدا با یه سرابحسی یا شبح نداشت.
یوجین با صدایی خشدارخوشحالم دوباره کلمات رو بیرونقراره داد: «...اینجا چه خبره؟»
دست لرزونش رو سمت سیهنا دراز کرد. مطمئن نبود بتونه لمسش کنه. به هر حال،خیلی توی آروث نتونسته بود. اون موقع حتی نتونسته بود کلمهای باهاش حرف بزنه؛ تنها کاریاینطوری که تونسته بود بکنه این بود که انگشت وسطش رو بالا بیاره تا سیهنا بشناسدش.
واقعیت این بود که بهجای نشون دادن انگشت وسط، دلش میخواست کارکشید دیگهای بکنه. میخواست شونههای سیهنا رو که مثل یه روح سرگردون بودقصد بگیره، رو در روش نگهش داره و بعد محکم بکشدش توی بغلش.
اگه موفق میشد این کار رو بکنه، سیهنا،ریختن این جوجهٔ سلیطه و رو مخ، حتماً لگدینمیریختی— نثار قلم پاش میکرد و میگفت: «دیوونه شدی؟»
نه، با در نظر گرفتن خلقوخوی پرروانگشت و تخسِ سیهنا، بعید نبود بهجای لگد بهدرهم ساق پاش، یه کشیدهٔ آبدار بخوابونه زیر گوشش.
با هر کدومش کنار میاومد. فقط و فقط میخواست سیهنا رو لمس کنه.ریختن ولی توی آروث نشد. هر چقدر صداش کرده بود سیهنا نشنیده بود، وغرید وقتی دست دراز کرده بود تا بگیردش، حتی نوک انگشتش هم بهش نرسیده بود.
اما الان...
«هامل.»
میتونست لمسش کنه. نوک انگشتهای درازشدهش گونهٔ سیهنا رو لمس کرد. حتی کوچکترینبرام گرمایی ازش حس نمیکرد. با این وجود، یوجین لطافت پوستش رو زیر دستشچیه داشت. از همین پوستی که ذرهای گرما نداشت، وجود واقعی سیهنا رو حس میکرد.
سیهنا باالبته لبخند محویحالا گفت: «من اینجام.»
لبخندش شبیه همون لبخند مهربونی بود که توی پرترهشعمداً دیده بود. لبخندی که اصلاً به قیافهٔ تخسِ سیهنالعنتی نمینشست. اما این بدون شک لبخندِ خودِ سیهنا بود.
یوجین سرش رو انداخت پایینقراره و زیر لب غرید: «...لعنتی.برام همچین لبخندی اصلاً بهت نمیاد.»
«پدرسگ.» ناسزای یوجین فوراً با یکی از همون جوابهای دندانشکنِ خود سیهنا تلافی شد. سیهنا دستهای از موهای یوجین رو گرفت ولعنتی کشید، ولی یوجین هیچ زوری توی چنگش حس نکرد: «در مورد خودتم همینه، هامل. این ریخت و قیافهٔ مسخره دیگه چیه ساختی؟فکر اگه اون انگشت فاکت رو نشون نداده بودی تا بفهمم کی هستی، تا آخر عمرم هم محال بود بفهمم تو همون هاملی.»
یوجین غر زد: «از کجاخیلی میدونستم قراره این ریختی بهقراره دنیا بیام؟ مگه دست خودم بود؟»
سیهنا چشمی نازک کرد: «هوم! اینطوری میگی، ولی باطن قضیهبلند اینه که حسابی از قیافهٔ الانت کیفی، مگه نه؟ هامل،نداشتم از همون قدیما هم همیشه زیرجلکی نگران خوشتیپ بودنت بودی.»
یوجین خواستتناسخ حاشا کنه: «...کِینمیدونم همچین گهی خوردم؟»
سیهنا یادآوری کرد: «نگاش کن، جوری خودشو به موشمردگی میزنه انگار نمیدونه چی میگم. یادت رفته اوایلیمیدادی که ما پنجتا با هم گروه شدیم چه شکلی بودی؟ گفتی این اولین باره عضو یه گروهکثافت واقعی میشی، رفتی یه دست لباس شیک خریدی که شبیه دلقکهای عوضی شده بودی و موهاتم مدل دادی.»
یوجین از خجالت منمنحالا کرد: «...چرا ماجرای عهدنمیدونم بوق رو میکشی وسط؟»
سیهنا بعد از این حرف، هر دو دستش رو بالا آورد و گفت: «خب، قیافهٔچیه زندگی قبلیت رو هر چقدرم بتونهکاری میکردی، بازم خشن و وحشی بود؛ ولی الان... خب...برای بدک نیست به نظرم. حتی اگه مثل گداها بچرخی، بازم خیلی بهتر از زندگی قبلیتی.»
دست دراز کرد و لپهایقراره یوجین رو گرفت. همونطور که لپهاشانگشت رو میمالید، با خودش ریزریز خندید.
«با اینکه اون صورتی نیست که به یاد دارم،نشون ولی واقعاً خودِ هاملی. این قضیه... غیرقابل انکاره. هامل،»مرضت صدای سیهنا لرزید: «بالاخره... برگشتی. واقعاً برگشتی پیش من.»
«...» یوجین ساکت موند.
«واقعاً حس عجیبیه. صورت و بدنت شاید فرقروی کرده باشه، ولی چون میدونم تو هاملی، فقط حسبزنی میکنم با یه شکل دیگه از هامل روبهرو شدم.»
انگشتهای سیهنا وسط صورت یوجین به جلو و عقب حرکت میکردن. یوجین اولش تعجب کرد که داره چیکارهمینطوری میکنه، اما یهو دوزاریش افتاد؛ سیهنا داشت رد زخمهای خیالی رو روی صورت صاف و بینقصش میکشید. تویچرا زندگی قبلی، صورت هامل پر از همین جای زخمها بود. یوجین پوفی کشید و سرش رو عقب برد.
یوجین طلبکارانهراستش گفت: «اینخوشحالم مسخرهبازیها چیه درمیاری؟»
سیهنا لبالبته برچید: «...منظورتحالا چیه؟ کجام مسخرهبازیه؟»
«معلومه که هست.انگشت چرا داری روی صورتاینطوری ترگلورگلم جای زخم میکشی؟»
«فقط... خب، با کشیدنبگذریم این زخما میخواستم ببینم چقدربدی قیافهت با قبلی توفیر داره.»
سیهنا که هنوز لبهاشریختن آویزون بود، با انگشتوسط سقلمهای به گونهٔ یوجین زد.
سیهنا نظرمهم داد: «...لپهات نرمترخیلی از زندگی قبلیته.»
یوجین از خودش دفاعسبزش کرد: «بهخاطر اینه کهروی هنوز باد صورتم نخوابیده.»
سیهنا با ناباوری تکرار کرد: «باد صورتت... باد صورتت؟» ونیست بعد زد زیر خنده: «آهاهاها! چه گوگولی، هامل! مگه اینریختن بدن جدیدت چند سالشه؟ هوم، قطعاً هنوز خیلی جوون میزنی.»
یوجین بیاعتنا بهخیلی خندههای اون جوابمیبینم داد: «نوزده سال.»
«واو... جدی؟ واقعاً فقط نوزده سالته؟ هومم، اون موقع کهداره اولین بار دیدمت، هامل، بیست و دو سالت بود، نه؟قراره اون زمان مطمئناً چند سال بزرگتر از سن واقعیت نشون میدادی...»
یوجین هم اون دوران رو به یاد آورد. اون زمان واسه خودشکشید مزدورِ اسمورسمداری بود. در حالی که توی یه بندر معطل بود وقصد دنبال راهی میگشت تا وارد هلموث بشه، ورموث و دارودستهش اومده بودن سراغش.
—«این مرتیکه که یه مزدور الدنگه شبیهاشک همهٔ پاپتیهای دیگه؛ اصلاً چه دلیلی داریمیدادی که حتماً این یکی رو همراه خودمون ببریم؟»
سیهنا با لبولوچه کج کردن و از موضع بالا به هامل نگاه کردهعمداً بود. اون موقع خودش به عنوان یه جادوگر اعظم اسم در کرده بود،اشکیِ واسه همین پشیزی برای هامل که یه مزدور بیسروپا بود ارزش قائل نمیشد.
در مورد هامل هم قضیه همین بود. چرا باید بهقراره کسی که توی همون برخورد اول اونطوری گستاخانه غر میزداینطوری اهمیت میداد؟ برداشت اولیهشون از هم ابداً چنگی به دل نمیزد.
ورموث عملاً هامل رو کشانکشان عضو گروه کرد. بعد از اون، سیهنا تا مدتها هامل رو آدم حساباصلاً نمیکرد و هامل هم از سیهنا دوری میکرد. در عوض، آنیس بود که با غرغرهای مداومش هوای هاملبالا رو داشت، و در مورد مولون... خب، اون از همون ثانیهٔ اول با گرمی با هامل برخورد میکرد.
یوجین اعتراف کرد: «یادمه.»
سیهنا با ریزخندی دستهاش رو از روی گونههای یوجین برداشت و گفت: «همگی با هم سوار یه کشتی شدیم وعمداً بندر رو ترک کردیم. یه کشتی تجاری بزرگ بود، ولی مسیر دریایی به سمت هلموث پر از هیولاها و جانورانمیدادن جادویی بود؛ گاهی حتی جادوگران سیاه روانی سوار بر کشتیهای ارواح با خدمهای از نامردگان سر و کلهشون پیدا میشد.»
یوجین هم که تویحالا خاطرات مشترکشون غرق شدهنمیدونم بود، زمزمه کرد: «...هوم.»
سیهنا مکث کرد: «اون موقع همگی خیلی جوون و... خام بودیم. البته ورموث همون موقعشمچیه واسه خودش یه هیولا بود. تو، من، آنیس و مولون، هیچکدوممون مثل ورموث پخته نبودیم.برای من زیادی به مهارتم غره شده بودم و سرخود هر غلطی دلم میخواست میکردم، اما بعدش...»
یوجین حرفشجدیدت رو برید: «نزدیکقراره بود سقط بشی.»
اون لحظه خوب یادش بود. موقع حملهٔ ناوگان ارواحِ نامردگان رخ داد. درعمداً حالی که ورموث و آنیس مشغول سر و کله زدن با نامردگان بودن، مولون،کثافت هامل و سیهنا دخل هیولاها و جانورانی رو میآوردن که از دریا بیرون میپریدن.
سیهنا که غرق در حس خودبزرگبینی شده بود، توی آسمون پرواز میکرد و رگباری ازبرام طلسم راه میانداخت. با این کارش زیادی بیاحتیاطی کرده بود. جادوگران سیاهی که کف دریااشکهای کمین کرده بودن جلوش دراومدن و حملهٔ ناگهانیشون جریان مانای سیهنا رو به فنا داد.
هامل بود که سیهنا رو از سقوط توی امواجزمین خروشان دریا نجات داد. از همون لحظه به بعداصلاً بود که سیهنا دست از نادیده گرفتن هامل کشید.
—«دمت گرم.»
در حالی که خون ازجدیدت هر دوتا سوراخ بینیش فوارهاشک میزد، ازش تشکر کرده بود.
—«خیلی خب،البته فقط جلویحالا خوندماغت رو بگیر.»
—«...باشه.»
—«در ضمن، انقدر قپی نیا. چهار صباح یاد گرفتی بپری هوا، هی اینور اونور لاییاینطوری میکشی انگار تکی میتونی دنیا رو حریف بشی. توی این مدل میدونهای جنگ که پراشکیِ از دشمنه، اونایی که زیادی تو چشمن اول از همه سرشون میره به باد. فهمیدی؟»
—«با اینکه از کمکتریختن ممنونم، ولی واقعاً یهوسط تختهت کمه و خیلی عوضیای.»
یوجین خودش رو از بندخیلی خاطراتی که توی سرش رژهقراره میرفتن بیرون کشید و گفت: «سیهنا.»
به هرچشمهای حال، سیهنا درستهمهچیز جلوش ایستاده بود.
یوجین در حالی که زل زده بود توی چشمهای سیهنا،نیست با قاطعیت پرسید: «دقیقاً چه اتفاقی افتاد؟ دارم بهت میگم بگوبدی توی قلعهٔ پادشاه اهریمن حبس چی شد؟ ورموث چه قولی داد؟»
«...» سیهناراستش این پا وجدیدت اون پا کرد.
یوجین توپید: «یه چیزی بگو.»
سیهنا با لبخندی بیرمق دستهاشنشون رو گذاشت روی شونههای یوجین:چهرهش «هامل، به معجزه باور داری؟»
«...چرا یهو اینو میکشی وسط؟»
«همین که الان اینجایی، همینبدی که اینجا منو دیدی و داریاینطوری باهام حرف میزنی. همهٔ اینا معجزهست.»
ترق!
فضایی که توش بودن لرزید. یوجین یکهو جا خورد و قدمی عقب گذاشت. درخت جهانِ عظیمالجثهزار ناگهان روی درخت کوچیکی که پشت سر سیهنا بود همپوشانی پیدا کرد. برای یک لحظه، شمایلبند واقعیِ اون در «جهان واقعی» با تصویر سیهنا که لبخند ضعیفی زده بود روی هم افتاد.
یوجین باتناسخ لحنی سنگیننکردم پرسید: «...مردی؟»
سیهنا با لبخندخیلی سر تکون دادمیبینم و رد کرد: «نوچ.»
ترق!
اما پشت اون چهرهٔ خندون، یوجین همچنان تونست شمایل واقعیش رو ببینه.کشید چهرهای رنگپریده و بیخون، با چشمهایی که با آرامش بسته شده بودن. حفرهایگریه توی سینهش و ریشهها و پیچکهایی که دورش و درونش تنیده شده بودن.
سیهنا لب باز کرد:بگذریم «هامل، ورموث رو سرریختن این قضیه مقصر ندون.»
یوجین هاجوواج گفت: «...چی؟»
«ورموث... باری که به دوش میکشه خیلی سنگینتر ازبگذریم ماست؛ نه، سنگینتر از هر کس دیگهای توی ایننشون دنیا. اگه با اون عوضی چنین قولی نداده بود—»
«ورموث توچشمهای رو بهسبزش این روز انداخت؟»
«هامل.»
«پرسیدم کار ورموث بود؟ من... منممیبینم احمق نیستم. سیهنا، من رفتم سربدی قبر خودم. چیزایی که اونجا دیدم—»
سیهنا با لبخندی تلخ وسط حرفش پرید: «خودم میدونم. چون برگ درختمهم جهان رو جایی گذاشتم که فقط کسی با روح تو بتونه واردشبدی بشه... اتفاقی که اونجا افتاد فقط یه سوءتفاهم بین ما دوتا بود.»
یوجین با ناباوری گفت: «چی؟»
سیهنا با لبخندی شیطنتآمیز به سینهٔ یوجین اشاره کرد: «اون گردنبند. هنوز گردنته. واقعاًمیدادی ماجراها از سر گذرونده. هامل، میدونستی؟ جسم و روحت در اصل محکوم به این بودنغدد که یا محو بشن، یا بشن اسباببازی دست پادشاه اهریمن حبس. ولی... پس داده شدن.»
«...» یوجین دراشک سکوت این حرفبرام رو هضم کرد.
سیهنا پرده از ماجرا برداشت: «من از تمام مفاد سوگندی که ورموث اون موقع یاد کردانگشت خبر ندارم. ولی... به لطف همون قولی که داد، همهٔ مایی که اونجا بودیم — من،خودبهخود آنیس و مولون — زنده موندیم؛ و توی شروطش، پس دادن جسم و روح تو هم بود.»
یوجین حدس زده بود که شاید ماجرا همین بوده باشه. اون با طلسم کسی کشته شدزار که به عنوان «عصای حبس»، یعنی بلیال شناخته میشد. اگه شانس باهاش یار بود، روحش محو میشداومده و به عدم میپیوست. در بدترین حالت، بلیال روح هامل رو پیشکش اربابش، پادشاه اهریمن حبس میکرد.
اما روح هامل ناپدید نشده بود. بدنشداره هم تجزیه نشد و جسد باقیموندهش روجدیدت داخل تابوت توی مقبرهٔ هامل گذاشته بودن.
سرانجام سیهنا راز دیگهایخوشحالم رو فاش کرد: «من روحتهمینطوری رو گذاشتم داخل اون گردنبند.»
—«سیهنا. اون گردنبند...»
—«تابوت... نه... با خودم میبرمش.»
—«...این برخلاف توافقمونه.»
—«مگه قبلاًهمینطوری سرش بهریختن توافق نرسیدیم؟»
یوجین یاد صحنهای افتادراستش که شمشیر مقدس ازمیبینم گذشته بهش نشون داده بود.
سیهنا ادامه داد: «وقتی یه نفر میمیره دقیقاً چه بلایی سرش میاد؟ آنیس میگفت میرن بهشت، ولیبزنی من... من نمیتونم مثل آنیس به خدایان ایمان بیارم. هامل، من یه جادوگرم. نمیتونم به چیزی کهلبخندی با چشمام نبینم و با عقلم درک نکنم اعتماد کنم... نه، در نهایت، همهٔ اینا فقط بهونهست.»
سیهنا با پوزخندی از سر خودسرزنشی همونجا روی زمین نشست: «من فقط نمیخواستم بذارم زودتر از من بری، هامل. این شد که... اینطوری رقم خورد. از نحوهٔاینطوری مردنت راضی بودی؟ اگه واقعاً راضی بودی، پس یه بیشرف تمامعیاری. اصلاً به چه حقی رفتی و واسه ارضای غرور خودت رو به کشتن دادی؟ نه من، نهکرد آنیس، نه مولون... و نه ورموث، هیچکدوممون راضی به مرگت نبودیم. نمیتونستیم با مردنت کنار بیایم، و دلمون نمیخواست بذاریم روحت زودتر از ما به آرامگاه ابدیش بره.»
همگی رویراستش این نقشهخوشحالم توافق کرده بودن.
سیهنا در حالی که اشک در چشمهاش حلقه زده بود ادامه داد: «واسه همین روحت رو به بند کشیدم تاقراره بدون ما نری. تا یه روزی، یه جوری، دوباره بتونیم همدیگه رو ببینیم. توی همون دنیایی که تو، که همهموناشکهای آرزوی دیدنش رو داشتیم. بعد از اینکه کل پادشاهان اهریمن رو به درک واصل کردیم، اونوقت... اونوقت بالاخره بدرقهت میکردیم بری.»
سیهنا مو به مو همونطوری بود که یوجین به خاطر داشت. همیشه یه دنده بود و مرغش یه پا داشت. حتیغدد اگه خلاف منطق و عقل سلیم بود، همیشه گزینهای رو جلو میانداخت که فقط خودش سر از کارش درمیآورد و قبولشداری داشت. جلوی این لجاجت، منطق کشک بود. جادوگرها از همون اولشم یه مشت روانیِ زنجیری بودن و سیهنا هم تافتهٔ جدابافته نبود.
یوجین پرسید: «ورموث چی؟»
سیهنا سرش رو بالا گرفت تا به یوجین نگاه کنه: «انگار نقشههای اون باچهرهش ما یکم توفیر داشت. نمیدونم چرا این کار رو کرد یا توی اون کلهش چیگریه میگذشت. من که ورموث نیستم، تا لحظهٔ آخر هم هیچوقت نفهمیدم توی دلش چی میگذره.»
یوجین اصرار کرد: «...سیهنا.»
«من همیشه... گردنبندی رو که روحتخاطرش توش بود پیش خودم نگه میداشتم.پوزخندی ولی سر قبر تو، اون ازم گرفتش.»
این حرفتناسخ مو به تننمیدونم یوجین سیخ کرد.
سیهنا در حالی که سینهش رو میمالید، زیر لب گفت: «اون بیشرف حتی کلمهای باهام حرف نزد. سر قبرت فامیلیارم رو کشت تا از اون طریق منو بکشونهاشکهای اونجا. بعد به محض اینکه طبق نقشهش رسیدم، ریخت سرم... ولی آیا اون واقعاً ورموث بود؟ راستش خودم هم مطمئن نیستم. ورموث... فکر میکردم قبلاً مرده. قاعدتاً باید...هان مرده میبود. با این حال تر و تمیز جلو روم ظاهر شد، لامتاکام حرف نزد، بهم حمله کرد، گردنبند رو زد زیر بغلش و ناپدید شد، و بعدشم...»
یوجین خواست آرومش کنه: «سیهنا.»
سیهنا سرش رو تکون دادنشون و ادامه داد: «اما هامل،چهرهش نباید ورموث رو سرزنش کنی.»
دندونهای یوجین از شنیدن این حرف بهاشک هم ساییده شد. اصلاً نمیتونست درکش کنه.میدادی داشت بهش میگفت ورموث رو سرزنش نکنه؟!
دندونقروچهای کرد: «ایناشک شر و ورهابرام رو تحویل من نده.»
سیهنا اشاره کرد: «...همینراستش که الان اینجایی، یعنی ورموثبگذریم روحت رو به زندگی برگردونده.»
یوجین با خشم غرید: «اون حرومزادهخاطرش حتی یه خط توضیح هم بهپوزخندی جا نذاشت! تازه میخواست تو رو بکشه—!»
سیهنا مشتش رو بالا آورد، بهش نگاه کرد و با لبخندی گفت: «در مورد خودمم همینه. همونطور کههمینطوری اون عوضی قصد جونم رو کرده بود، منم قصد جونش رو کردم. هامل، مطمئنم الان حس خیانت بهتچرا دست داده، ولی منم اون موقع دقیقاً به اندازهٔ تو، نه، شاید حتی بیشتر از تو احساس خیانت میکردم.»
«...» یوجینراستش برای لحظهایخوشحالم سکوت کرد.
سیهنا از خودش پرسید: «واسه همینه که نمیتونم باور کنم. اون کسیمهم که منو کشوند اونجا و میخواست بکشدم واقعاً ورموث بود؟ اون کسی کهبرام باهاش جنگیدم و تموم جونم رو گذاشتم تا بکشمش، واقعاً خودِ ورموث بود؟»
یوجین دادبرام زد: «امکانوسط نداره کس دیگهای—!»
سیهنا با بالا بردن انگشتقراره وسطِ مشتش حرفش رو قطعبرام کرد: «مگه تو اونجا بودی، کلهخراب؟»
یوجین بیاختیار بااشک دیدن این صحنهبرام نیشش باز شد.
سیهنا سرش هوار کشید: «منی که نزدیک بود غزل خداحافظی رو بخونم منم، اونوقت تو چرا داد میزنی و از من بیشترعمداً جوش آوردی؟ اونی که شخصاً اونجا تنبهتن باهاش جنگید و سینهش سوراخ شد من بودم! اونی که درجا لتوپار شد و مجبورپوشوندن شد گردنبند حاوی روحت رو جا بذاره من بودم! پس چه مرگته که تا میخوام دو کلمه حرف بزنم اینطوری کولیبازی درمیاری؟!»
یوجین پوزخندی زد: «...هه.»
سیهنا کلماتش رو پشت سر هم شلیک کرد: «وقتی یکی داره حرف میزنه باید یاد بگیری خفهخون بگیری و گوش بدی!بدی چطور بعد از اینکه ریق رحمت رو سر کشیدی و دوباره زنده شدی، هنوزم اخلاقت مثل سگ پاچهگیره؟ وقتی عین یهاشکیِ احمق چون به حرف بقیه گوش ندادی به فنا رفتی، لااقل نباید یاد میگرفتی چطوری بتمرگی و به حرف بقیه گوش بدی؟!»
یوجین خیلی راحتخیلی کوتاه اومد: «حقمیبینم با توئه، سیهنا.»
«چون بعد این همه سال همدیگه رو دیدیم و بعد از مرگ تو من سنوسالم بالاتر رفته، سعی کردم مراعات کنم و با ملایمت رفتار کنم، ولی تو—! چه تویاینطوری زندگی قبلی و چه الان، واقعاً یه عوضیِ احمق به تمام معنایی!» سیهنا در حالی که این ناسزاها رو میگفت پرید روی پاهاش. سریع جلو اومد و یقهٔ یوجین رولعنت چسبید: «هوی! هامل، خوب گوشاتو وا کن. با اینکه اون یارویی که قصد جونم رو کرد قیافهش لنگهٔ ورموث بود، ولی بعید میدونم واقعاً خودِ ورموث بوده باشه. میفهمی چی میگم؟»
یوجین با بدبینی پرسید:وسط «واقعاً فکر میکنی ایننمیریختی— خزعبلاتی که میگی عقلانیه؟»
«آخ، اصلاً ولش کن! وقتی میگم بهش نمیخورد، باید قبول کنی تا وقتی خلافش ثابت نشده خودش نبوده...! به هر حال، منمرضت درست نمیدونم توی اون قول و قرار چی گذشته. ورموث باید پشت تناسخ تو باشه، پس، خب... فکر کنم آخرش به بهترینتوپید شکل دراومد. فکر میکردم دیدارمون با تو میافته به اون دنیا، ولی انگار وقتی جفتمون هنوز نفس میکشیم دوباره به هم رسیدیم.»
سیهنا حتی موقع گفتن این حرفها،برام یقهٔ یوجین رو گرفته بود ونمیریختی— تکونش میداد: «راستی تو، اسمت چیه؟»
یوجین ساده جواب داد: «هامل.»
سیهنا گیر داد: «اونسبزش نه پپّه! اسمی کهروی بعد تناسخ روت گذاشتن.»
یوجین با بیمیلی گفت: «...یوجین.»
سیهنا مکث کرد: «...رنگ موها و چشمهات... وقراره مانات. یه فکری هی توی سرم چرخ میخوره،نشون ولی یه جورایی میترسم بپرسم درسته یا نه.»
یوجین سرانجام اعتراف کرد:حالا «هر غلطی توی اوننمیدونم کلهت میگذره، احتمالاً درسته.»
«جدی؟ تو... واقعاً بهوسط عنوان یکی از نوادههاینمیریختی— ورموث به دنیا اومدی؟»
«آره.»
«پس حدسهمینطوری میزنم اسمتریختن یوجین لاینهارته؟»
«...آره.»
سیهنا یقهٔ یوجین رو ول کرد و با خودش غر زد: «نکنه ورموث آلزایمر گرفته بود؟ اصلاً چرا باید تو رو به عنوان یکی از نوادههایقسمتم خودش تناسخ بده...؟ هوم... هومممم. واقعاً که، وقتی اون عوضی بیشتر از ده تا زن گرفت و شروع کرد به پس انداختن یه گله بچه، باالبته خودم گفتم لابد میخواد سختیهای هلموث رو با خوشگذرونی تلافی کنه، اما... نکنه عمداً داشته جمعیت نوادههاش رو بالا میبرده تا برای تناسخ تو جا باز کنه...؟»
یوجین اعتراف کرد: «نمیشه مطمئن بود،حسی ولی تناسخ پیدا کردن به عنوانخیلی نوادهٔ ورموث حسابی حالم رو گرفت.»
سیهنا سنجید: «شاید حس گندی داشته باشه، ولی فکر کنم سودش بیشتربدی از ضررش بوده. اولاً که قیافهت خیلی سرتر از زندگی قبلیته، بدنتغرید هم باید به مراتب بهتر از اون بدن دربوداغون هامل باشه، درسته؟»
یوجین باالبته بیمیلی قبول کرد:تناسخ «...شاید همینطور باشه.»
سیهنا فرضیهش رو مطرح کرد: «خاطراتت رو که داری...عمداً بدنت هم که فرسنگها سرتر از زندگی قبلیته... نکنهلعنتی نقشهش این بوده که تو بقیهٔ پادشاهان اهریمن رو بکشی؟»
یوجین اعتراض کرد: «اگه اینقراره رو میخواست، خب خودِ بیشرفش تناسخانگشت پیدا میکرد! اصلاً بدون تناسخ هم—»
سیهنا به یوجین زل زد و گفت: «نکنهوسط تو واقعاً مولونی نه هامل؟» حتی توی چنینکشید وضعیتی، یوجین نتونست جلوی اخم غلیظش رو بگیره.
«معذرت بخواه.»
«هوم. ببخشید. زیادی تند رفتم.»
یوجین باتناسخ ترشرویی هشدار داد:نمیدونم «مواظب زبونت باش.»
سیهنا چند قدم عقب رفت، دست به چانهش کشید و با نگاهی متفکرانه بهش خیره شد: «هههه. با این زبون درازت،چهرهش بدون شک خودِ هاملی. مو لای درزش نمیره. به هر حال، حتماً دلیل محکمی داشته که ورموث خودش تناسخ پیدا نکردهپوشوندن یا نخواسته پادشاهان اهریمن رو با دستای خودش بکشه... تازه، به نظرم تو دقیقاً همون آدمی هستی که خوراک این کاره.»
یوجین پلک زد: «چی؟»
سیهنا با اطمینان گفت: «دارم دربارهٔ خودت حرف میزنم. تو حتی با اون بدن شبیه سوسکتچرا هم اونقدر قوی بودی. حالا که با خاطرات زندگی قبلیت و توی بدنی به مراتب سرترخجالتش تناسخ پیدا کردی... دقیقاً همونی میشه که گفتم. فکر کنم میتونی حتی از ورموث هم قویتر بشی.»
یوجین پوزخندیجدیدت زد: «چرتبگذریم و پرت نباف.»
سیهنا با عصبانیت توپید: «تو یکی چرت نگو، احمق! با اینکه حالتو درک میکنم، چون هر روز توی تمرین از ورموث کتک میخوردی،خودبهخود ولی اگه خوب بهش فکر کنی، معنیش اینه که بین همهٔ ما، تو نزدیکترین فرد به قدرت ورموث بودی. ورموث مسلماً خاص بود،داری ولی تو هم به اندازهٔ اون خاص بودی. شاید ورموث در نهایت شکست خورده باشه، ولی هامل، اگه تو باشی... واقعاً از پسش برمیای.»
لبهای یوجین با شنیدنراستش این حرفها کمی تکونمیبینم خورد و کش اومد.
سیهنا این واکنش رو از دست نداد.حالی با نیشخند پسگردنی ریزی به شونهٔ یوجین زد:همینطور «نیشت رو نگاه. انقدر از تعریفم ذوق کردی؟»
یوجین ازتناسخ خجالت صدایینکردم صاف کرد: «...اِحم.»
«به هر حال، برگردیم سر حرفمیبینم قبلی. هامل، انقدر از دست ورموثبدی کفری نباش. چون خودمم واقعاً سرزنشش نمیکنم.»
«...این فقط به خاطرحالا این نیست که دلتنمیدونم نمیخواد واقعیت رو قبول کنی؟»
«خفه شو. من یه جادوگرم. حتی اگه چیزینمیریختی— رو با چشمام ببینم، تا وقتی قلباً درکشچرا نکنم و با عقلم جور درنیاد، باورش نمیکنم.»
«فکر کنم این حرفتبگذریم یه خرده با اون چیزیبدی که قبلاً گفتی فرق دارهها؟»
«رک و پوستکنده بگم، هامل، تو اصلاً بابت چی باید ورموث رو مؤاخذه کنی؟ اون کسیه که تو رو به زندگی برگردوند؛ تازه توی بدنی که صد مرتبه از قبلی بهتره! عصبانیبیوقفه هستی چون بهت توضیح نداده؟ خب نداده باشه، به درک! باید کلاتم بندازی هوا که بعد مردن دوباره داری نفس میکشی. از چی طلبکاری؟» سیهنا این سؤالها رو رگباری بارید و بهقاتیپاتی سینهٔ خودش اشاره کرد: «دارم بهت میگم حتی منم بابت سوراخ کردن سینهم سرزنشش نمیکنم، حالیته؟ من به ورموث ایمان دارم. پس تو هم باید باورش داشته باشی. ما... جفتمون به ورموث بدهکاریم.»
یوجین غر زد:نیست «...اصلاً نمیفهمم داریخوشحالم چه زری میزنی.»
سیهنا با لبخندی گفت: «باهمهچیز اینکه از اون دنیا برگشتی،بلند ولی هنوزم درست مثل قدیما بچهای.»
یوجین بحث رو عوضنکردم کرد: «پس سر آنیسزیاد و مولون چی اومد؟»
«نمیدونم. اینکه آنیس چطوری شد فرشته؟ تو تنها کسی نیستی که از این موضوع شاخ درآورده، پسمیدادی از من نپرس. در مورد مولون؟ بعد از اینکه اون احمق پادشاهی خودش رو راه انداخت—» چشمهایکثافت سیهنا یهو از تعجب گرد شد: «آه! اصلاً خبر داری؟ مولون، اون خنگول، واقعاً پادشاه واقعی شد!»
«واقعاً فکرالبته کردی تا حالاتناسخ به گوشم نرسیده؟»
«هاها، کی فکرش رو میکرد مولون واقعاً شاه بشه؟ کاش بودیدرهم و جشن پایهگذاری پادشاهی رور رو میدیدی... شنیدی اون ابله برایاشکیِ جشن بعد مراسم فقط با یه شنل و شورت اومده بود وسط؟»
«...آخه واسه چی؟»
«من اون شورت رو به عنوان هدیه بهش دادم و بهش گفتم این یه لباس رسمیه که فقط آدمهای باتقوا و شجاع میتونن ببیننش!جاری ولی اون مرتیکه واقعاً فقط با همون یه لنگه شورت اومد بیرون! درباریهاش از وحشت خشکشون زده بود، ولی اون بهشون میگفت شماها چونمیکنی تقوا و شجاعت کافی ندارید نمیتونید لباسم رو ببینید—» سیهنا نتونست حرفش رو تموم کنه، چون از خنده رودهبر شد و شکمش رو چسبید.
وقتی آروم گرفت، ادامهراستش داد: «به هر حال،میبینم باید از آنیس تشکر کنم.»
«...» یوجین لامتاکام چیزی نگفت.
سیهنا با قدردانی گفت: «اینکه الان میتونمداره اینطوری باهات حرف بزنم، همهش به لطفجدیدت آنیسه که این معجزه رو ممکن کرد.»
یوجین اشاره کرد: «...قبلخوشحالم از اینکه بیام اینجا، یههمینطوری صحنه از گذشته رو دیدم.»
صورت سیهنا درهم رفت و اسم اژدها رو با غیظ تف کرد: «آه، رایزاکیا رو دیدی. حالاجدیدت که فکرش رو میکنم، مقصر اصلی اینکه به این روز افتادم اون تخمافعیه تا ورموث! نامرد فهمیدهدرهم بود لبهٔ مرگم و راه افتاد دنبالم، بعدشم سد رو شکست و به قلمرو الفها هجوم آورد!»
یوجین پرسید: «...دقیقاً چی شد؟»
سیهنا در حالی که از شدت انزجار میلرزید و مشتهاش رو گره کرده بود گفت: «مگه ندیدی؟ اون عوضی نفس مرگبارش رو شلیک کرد سمتمون و من جلوش سد کشیدم. چون حالم مساعد نبود، نتونستم کامل جلوش رو بگیرم. یادتخجالتش هست نَفَس رایزاکیا چطوریه، نه؟ رسماً یه تودهٔ متراکم از نیروی شیطانیه. نه، اصلاً خودِ رایزاکیا یه تودهٔ گنده از کثافت و نیروی شیطانیه؛ مثل یه موش فاضلابِ طاعونزده میمونه. همهٔ الفهای اونجا بهش آلوده شدن. منم نتونستم جلوی نفوذممکنه نیروی شیطانیش به زخمهام رو بگیرم. اینطوری شد که به نفرینش آلوده شدم. درست لحظاتی قبل از اینکه بمیرم، تونستم با درخت جهان پیوند برقرار کنم و بعد بدنم رو به همراه همهٔ اون الفها داخل درخت جهان مهروموم کردم.»
سیهنا باهمینطوری شونههایی افتاده دوبارهبدی روی زمین نشست.
بعد از اینکه به خودش مسلط شد، ادامه داد: «...هرچند دلم به حال الفهایی که بیرون موندن میسوزه، ولی اون موقع چارهٔ دیگهای نبود. وضع اضطراری بود و بایدچرا عجله میکردم تا خودم و صدها الف رو از مرگ نجات بدم. کل قلمرو رو مهروموم کردم و حافظهٔ الفها رو تغییر دادم تا هیچکس نتونه دوباره واردش بشه...هان آها، این کار رو به لطف جادوی باستانیای انجام دادم که سینه به سینه از طریق درخت جهان منتقل شده بود. این درخت در واقع به روح تکتک الفها وصله.»
«خب بعدش؟»
«منظورت چیه که بعدش؟ خودتنمیدونم هم دیدی، ندیدی؟ من ونیست الفها درون درخت جهان مهروموم شدیم—»
یوجین روبهروی سیهنا نشست و گفت:میبینم «اون رو نمیگم. میگم چطوری میتونم کاریبرام کنم که دوباره چشمهات رو باز کنی؟»
سیهنا برای لحظاتی سکوت کردتناسخ و فقط به یوجین کهداره اینقدر نزدیکش نشسته بود خیره شد.
سیهنا سرانجام دست به سینه شد، نفسی بیرون داد و اعتراف کرد: «هامل،غرید من دوتا اشتباه کردم. اولیش این بود که سعی کردم رایزاکیا رو بکشم، ولینداشت نتونستم. اگه موفق به کشتنش میشدم، میتونستم نفرینش رو از روی زخمهام پاک کنم.»
یوجین پرسید: «دومیش چی؟»
سیهنا اخمهاش رو درهم کشید: «چون بیرون انداختنش کار حضرت فیل بود، تبعیدش کردم به بُعد خارجی... یا خب، تلاشم رو کردم. اگهخودبهخود درستوحسابی تبعیدش کرده بودم، این نفرین اینقدر طولانی باقی نمیموند. از اونجا که نفرین هنوز چسبیده به جونم بدون اینکه بدتر بشه... معلومهداری اون یارو توی یه شکاف ابعادی گیر افتاده. کثافت جونسختهها! معنیش این نیست که بیشتر از صد ساله توی یه شکاف ابعادی دووم آورده؟»
یوجین نیشخندی زد و گفت: «توی این حالت،میبینم اگه اون رایزاکیای سگجون رو که توی شکافانگشت ابعادی گیر کرده بکشیم، حال تو هم خوب میشه؟»
سیهنا باچشمهای تردید تأییدسبزش کرد: «...احتمالاً.»
یوجین باتناسخ اشتیاق پرسید:نکردم «چطوری پیداش کنیم؟»
سیهنا دست ردخیلی به سینهش زد:میبینم «واسه توِ الان غیرممکنه.»
یوجین اذعان کرد: «میدونم. ولی بازمپیدا بگو. چون به محض اینکه ممکنمهم بشه، میرم سراغش و دخلش رو میارم.»
سیهنا در جا حرفی نزد،نشون فقط نگاهی به هامل انداخت ودرهم آهی کشید: «...واقعاً خودِ خودِ هاملی.»
یوجین طلبکارانهجدیدت گفت: «یهوبگذریم چت شد؟»
سیهنا باهمینطوری خندهای ملایم گفت:بدی «نه، هیچی نیست.»