چپتر 589: دوئل (۷)
0شعلههایی که در مسیرش قرار داشتند، به نظر میرسیدقدرت قادرند همهچیز را خاکستر کنند. گاوید در مسیر آننشد شعلهها ایستاده بود. هیچ راهی برای عقبنشینی وجود نداشت.
او شمشیرش را بالا برده بود، اما گاوید از قبللوانتین میدانست که آتش الهی فروزان چقدر قدرتمند است و چهدرد افسانهای در این میدان نبرد از خود به جا خواهد گذاشت.
در آن افسانه، گاوید به عنوان شیطانی احمق که در برابر یک خداانکار ایستادگی کرده، ثبت میشد. این افسانه از قبل مقدر شده و غیرقابلتغییر بود.باور شمشیر شیطانی در دست گاوید توسط شعلههای الهی که به شدت میسوختند، بلعیده میشد.
گاوید با خودش فکرغیرقابلتغییر کرد: خدا، و در درونششدت این کلمه را انکار کرد.
حتی اگر یوجین واقعاً به درخششی خداگونه دست یافته بود، آن الوهیتانگار از ایمان شیاطین زاده نشده بود. گاوید باور داشت که پرستش یکدرد خدا برای قوم شیاطین مضحک است. هیچچیز مسخرهتر از این وجود نداشت.
گاوید با خودش فکر کرد:قدرت حتی اگه شمشیرت واقعاً بهلوانتین یه معجزه تبدیل شده باشه.
او نمیخواست در سکوت حقیقت را بپذیرد و نابود شود. حتی اگر هامل یا بهتر است بگوییم، یوجین لاینهارتخداگونه واقعاً به الوهیت دست یافته بود، گاوید او را به رسمیت نمیشناخت. دلیلش ساده بود؛ او انسان نبود. اونمیخواست از قوم شیاطین بود و شیاطین از ایمان انسانها پیروی نمیکردند. این آخرین اقدام گاوید لیندمن برای سرپیچی بود.
«آآآآآه!»
گاوید در حالی که شمشیر شیطانی را به سمت شعلهها تاب میداد، فریاد کشید.لوانتین با این حال، شمشیر گاوید در برابر قدرت الهی، از تبدیل شدن به یک معجزهروحش بازماند. انگار که از قبل مقدر شده باشد، شعلههای لوانتین شمشیر شیطانی را خاکستر کرد.
نابودی به همینجا ختم نشد. شعلههایی کهبازماند شمشیر شیطانی را به خاکستر تبدیل کردهنشد بودند، حالا به بدن گاوید هجوم آوردند.
درد فقط جسمی نبود، بلکه تا عمق روحش نفوذ میکرد. او را میسوزاند وحتی به خاکستر تبدیل میکرد. دردی که تجربه میکرد، حتی در مقایسه با هزاران مرگیپرستش که در زمینهای بایر و متروک تجربه کرده بود، به طرز غیرقابلقیاسی بدتر بود.
او تحمل کرد. روحش که بایددست کاملاً متلاشی میشد، در میان دردی جانکاه،فکر فرم خود را، هرچند ناقص، حفظ کرد.
شعلهها همچنان میسوختند و همراه با آنها، گاوید درد سوختنشدن تمام وجودش را تجربه میکرد. صدای ترقوتروق شعلهها به گوش میرسید.بدن در میان آنها، صدایی که مدتها بود نشنیده بود، بلندتر شد.
آه.
گاوید لیندمن هرچه را که داشت دور انداخته بود تا در اینجا بایستد. جدای از وفاداریاش به پادشاه شیاطینخداگونه اسارت و شکوه امپراتوری هلموث، او تنها برای دوئل با هامل و میل به پیروزی باقی مانده بود. شکوهنمیخواست درهم شکسته بود. او خودش چشمی را که چشم شیطانی شکوه الهی در آن قرار داشت، سوراخ کرده بود.
تصمیم برای دور انداختن چشم شیطانیاش، انتخاب خود گاوید بود. با این حال، مه سیاهدرونش که از روی سکوها در حال تماشای دوئل بود، به تصمیم گاوید احترام نگذاشت. درست همانطورداشت که گاوید آرزوی پیروزی در این دوئل را داشت، مه سیاه نیز خواهان پیروزی گاوید بود.
وقتی گاوید به زمین افتاد، آنها آه کشیدند و ناامید شدند، وقتی دوباره شمشیر شیطانی راهمینجا به دست گرفت، با امیدواری نامش را صدا زدند و حالا که به نظر میرسید گاویدمیسوزاند در شرف نابودی و تبدیل شدن به یک افسانه است، با حرارت نام او را فریاد میزدند.
فقط مه سیاه نبود. دوئل در راگویاران درانگار سراسر قاره پخش میشد. نه تنها انسانها، بلکهحالا شیاطین نیز در حال تماشای این دوئل بودند.
شیاطین طبیعتاً به پیروزی گاوید امید داشتند. آنها مشتاقانه منتظر پایان سوگند و آغازحتی جنگ بودند. حتی شیاطین جوانی که هنوز مفهوم جنگ را به طور کامل درک نکردهقوم بودند، با هر بار بلند شدن دوباره و دوبارهی گاوید، برای پیروزی او هورا میکشیدند.
این اجتنابناپذیر بود. در حالی کهدست امیدهای انسانها روی یوجین متمرکز بود، تمامفکر آرزوهای شیطانی روی گاوید معطوف شده بود.
او فکر میکرد که این بیرحمانه و تلخ است. او همهچیز را دور انداخته بود تا فقطختم شمشیرش را نگه دارد و حالا، همان چیزهایی که فکر میکرد رهایشان کرده، از پشت از اوتجربه حمایت میکردند. گاوید این را هم کنایهآمیز و هم ترحمانگیز میدانست. او فقط میتوانست خودش را مسخره کند.
گاوید بافریاد خودش فکر کرد:قدرت با این حال...
او به جلو حرکت کرد. صداها از افتادنش جلوگیریفکر میکردند و بدن او را که تا الان بایددرخششی به خاکستر تبدیل میشد، سر پا نگه داشته بودند.
من...
این آرزویی که بر او سرازیر میشد، با آنچه یوجین دریافت کرده بودباشد تفاوت داشت. اگر آرزوهای متمرکز شده روی یوجین یک معجزه مطلق به همراه آوردهبلکه بود، آرزوهای معطوف شده به گاوید تنها مرگ اجتنابناپذیر او را به تعویق میانداخت.
من...
در آن سوی شعلههای بیرحمی که هنوز زبانه میکشیدند، او یوجین را دید.انکار یوجین با چشمانی گشاد به او خیره شده بود، نگاهش عاری از هرگونهباور تمسخر یا تحقیر بود — تنها حیرت و تحسین در آن دیده میشد.
من، تو...
پاهای گاویدحالی تلوتلوخوران بهتاب جلو رفت.
«گاوید لیندمن.»
صدا در میان تشویقهایشعلههای محوشونده و آه وخودش نالهها، واضح و نزدیک بود.
این صدای پادشاه شیاطین اسارت بود که بر تخت زنجیری خود نشسته بود. از آن ملال همیشگیانکار که زندگی روزمرهاش را تشکیل میداد، خبری نبود. پادشاه شیاطین اسارت در حالی که شاهد پایان کارمضحک شوالیهای بود که مدتها در کنار خود نگه داشته بود، لبخندی تلخ و شیرین بر لب داشت.
«با حسرت نرو.»
این جملهفریاد در ذهنحال گاوید رسوخ کرد.
حسرت، حسرت... آیا اجتنابناپذیر نبود؟ با وجود تمام چیزهایی که رها کرده و خودحتی را وقفشان کرده بود، این پایان کار او بود. حتی با رسیدن به چنینپرستش جایگاهی، در نهایت نتوانسته بود به مردی برسد که واقعاً میخواست او را شکست دهد.
آیا اشتباه کرده بود؟ آیا نبایددست آن چیزها را دور میانداخت؟ بهخودش جای اصرار بر یک دوئل، اگر شاید...
«ها ها.»حالی خندهای از لبانمیداد گاوید فرار کرد.
چنین حسرتهایی بیفایده بود. شعلههای بیرحم، مرگی که از قبل قطعی شده بود،ختم هوشیاریای که هر لحظه ممکن بود محو شود — آیا اینها او رانفوذ در آخرین لحظاتش ضعیف کرده بودند؟ گاوید خندید و دستش را دراز کرد.
گاوید تأیید کرد: «آره.»
مه سیاه در حال تماشا بود. تمام شیاطین هلموثشدت در حال تماشا بودند. نوآر جیابلا در حال تماشاحتی بود. و پادشاه شیاطین اسارت در حال تماشا بود.
او نمیتوانست میراثیسمت از حسرت یافریاد رسوایی به جا بگذارد.
خاکستر بهجامانده ازکشید روح سوختهاش، تبدیلشدن به شمشیر او شد.
با حسرت در ترحم بهشدت خود متوقف نشو. اگر هنوز کاملاًدرونش نمردهای، به تقلا کردن ادامه بده.
گاوید به خودششده گفت: من نیومدم اینجاتوسط که با حسرت بمیرم.
حتی اگر شکست از قبل قطعی بود، او نمیخواست به شکلی رقتانگیز و بیفایده سقوط کند. پیروزیختم دستنیافتنی، دقیقاً به خاطر همین دستنیافتنی بودنش، باعث میشد او بیشتر تشنهی آن باشد. او نمیخواست در اسطورهایمقایسه که یوجین لاینهارت مینوشت، به عنوان یک شیطان احمق و ناچیز که به هیچچیز نرسیده بود، باقی بماند.
او شمشیرش را محکم گرفت.
در میان شعلههایی که به نظر میرسید قادرند همهچیز را در مسیر خود خاکسترحتی کنند، گاوید پایش را روی زمین کوبید و از میان آنها به سمت یوجین هجومقوم برد. شیاطین به خدایان اعتقادی نداشتند. ارادهی مستأصل او در برابر امر الهی ایستادگی کرد.
یوجین با بهشده حرکت درآوردن لوانتین،دست شعلهها را پراکنده کرد.
او احترام عمیقی نسبت به گاوید احساس کرد. یوجین انتظار حرکتی در چنینباشد وضعیتی را نداشت. معجزات و اسطورهها از شمشیر گاوید قویتر بودند، اما در لبهیبلکه پرتگاهِ وجود، ارادهی سوزان او جرأت کرد حتی در برابر معجزات هم سرکشی کند.
نه.
این فقط اراده نبود. اینشدت نفرینی بود که از یککرد پایان مستأصلانه متولد شده بود.
ووش!
ناگهان، شعلههای لوانتین ناپدیدتاب شدند. آن اسطورهی خشن رویقدرت نوک شیشهای لوانتین متمرکز شد.
در آن لحظه، ذهن گاوید شفاف شد.بازماند او دید که چگونه باید شمشیرش رانشد تاب دهد و ضربهاش را وارد کرد.
ضربهی او، در حالیشعلههای که خاکسترهای تیره را پراکندهفکر میکرد، به لوانتین برخورد کرد.
دنگ!
اسطوره وحالی نفرین باتاب هم برخورد کردند.
گاوید با صدایی خشنحال و بریدهبریده خندید: «هاانگار ها... فقط یکم دیگه.»
او دیگر نمیتوانست دوام بیاورد. گاوید در حالی که زیر لب زمزمهکلمه میکرد، زانو زد. آخرین ضربهی او توسط لوانتین دفع شده بود. اشتیاق اونشده نتوانسته بود بر لوانتین غلبه کند، بلکه متوقف و درهم شکسته شده بود.
با این حال، قطعهی کوچکی که جداتوسط شده بود، گونهی یوجین را خراشید وکرد موفق شد هرچند جزئی، به او برسد.
گاوید پرسید:حالی «فکر میکنیتاب چرا باختم؟»
او به یوجین نگاه کرد که به آرامی لوانتین را پایین آوردهمینجا و دست چپش را بالا برد تا گونهاش را لمس کند. خونیعمق که دستش را رنگین کرده بود، داغ بود و زخم درد میکرد.
یوجین جوابدست داد: «چون منشدت از تو قویترم.»
با وجود اینکه بارها بریده شده و به شدت زخمیمیسوختند شده بود، آن زخمها التیام یافته بودند. اما این زخمیوجین روی گونهاش ناپدید نمیشد. این زخم برای همیشه باقی میماند.
پس از مکثی، یوجین ادامهمیداد داد: «من و تو بارهایشدن متفاوتی رو به دوش میکشیم.»
گاوید تکرارفریاد کرد: «چیزایی کهقدرت به دوش میکشیم.»
یوجین با لحنی قاطعشعلههای و صریح گفت: «منخودش مطلقاً نمیتونم اینجا ببازم.»
او به عنوان آگاروث و به عنوان هامل مرده بود. سپسبلعیده به عنوان یوجین لاینهارت دوباره متولد شده بود. او شمشیر مهتاب راخداگونه دریافت کرده بود. او توسط شمشیر مقدس، توسط نور انتخاب شده بود.
یوجین تمام آنها را به دوشفریاد میکشید. او هیچچیز را دور نینداختهانگار بود. او نمیتوانست چنین کاری کند.
یوجین گفت: «با این حال...» او احساسبازماند کرد که خون از گونهاش به پایین میچکدبودند و زیر لب زمزمه کرد: «آخرش هیجانانگیز بود.»
شمشیر نفرینشدهی تاریک.
بدون الوهیت، او نمیتوانست مسیر خائنانهی تیغه را تشخیص دهد. شمشیری که درست قبل از برخورد خم شده بود، به نفرینی مرگبار تبدیل شده بود که گردن یوجینزاده را هدف گرفته بود. اگر آن را دفع نکرده بود، گردنش قطع میشد و یک اشتباه کوچک به قیمت از دست دادن یک بازویش تمام میشد. او بلافاصلهانسان پس از خرد کردن قطعات، آنها را سوزاند و باعث شد فقط گونهاش را خراش دهند؛ در غیر این صورت، ممکن بود یک چشمش را از دست بدهد.
«که اینطور؟»حالی گاوید خندید ومیداد سر تکان داد.
تق!
یک دستش به خاکستر تبدیل شد. مرگیبلعیده که تا حد ممکن آن را بهحتی تعویق انداخته بود، حالا داشت نزدیک میشد.
او گفت: «تو بردی.»
شمشیر شکسته بود، اما دلش میخواست لعنت بفرستد. میخواستقدرت پایان تلخ و ناامیدکنندهای برای افسانههایی که امروز نوشتهنشد میشدند و در آینده دهان به دهان میچرخیدند، اعلام کند.
اما شکایتی نکرد، چون این کار فقط غرولندهای یک مرد شکستخورده به نظر میرسید.نشد او تمام توانش را گذاشته بود... واقعاً نهایت تلاشش را کرده بود. مبارزهای ازمیسوزاند سر ناچاری بود، مبارزهای که آن را اوج مناسبی برای پایان یک زندگی میدانست.
گاوید صدادست زد: «هامل...شعلههای نه، یوجین لاینهارت.»
انگشتان خشکشدهاش را تکان داد و فضای اطرافش، هرچند ناپایدار، تاب برداشت. بهفکر نظر میرسید حتی همین دستکاری ناچیز هم برایش سخت بود. تلخخندی زد وایمان شکاف کوچکی باز کرد که از آن یک بطری نیمهپرِ مشروب بیرون غلتید.
گاوید گفت: «یهسمت هدیه ناقابل برایفریاد برندهست، اما برش دار.»
یوجین پرسید: «این چیه؟»
گاوید جواب داد: «نمیبینی؟ مشروبه.»
یوجین بطری غلتان را از روی زمین برداشت. بطری بازمیسوختند شده بود، نصفش خورده شده بود و هیچ برچسبی نداشت. نگاهیواقعاً به این الکل مشکوک انداخت و بعد به گاوید خیره شد.
گاوید اعلام کرد: «سمی توش نیست. هرچند سم هم روت اثری نداره. قصد داشتملوانتین به افتخار پیروزیم مقابل تو باهاش بنوشم. اما حالا که شکست خوردم، حقشه کهعمق تو به عنوان برنده داشته باشیش. اگه خوشت نمیاد، راحت باش و بندازش دور.»
یوجین سرش را تکانحال داد و گفت: «نه.» وباشد بطری را داخل شنلش گذاشت.
و اعلام کرد: «بعدشعلههای از اینکه پادشاه شیاطینخودش اسارت رو کشتم، مینوشمش.»
گاوید با چهرهای خالی پلک زد،دست بعد به یوجین نگاه کرد وخودش با صدایی دورگه زیر خنده زد.
گاوید گفت: «امیدوارمسمت هیچوقت برای همچینفریاد کاری استفاده نشه.»
یوجین نگاه کوتاهی به بالا انداخت: «گاوید لیندمن، منباشد سیصد سال پیش از تو ضعیفتر بودم. اگه اونهجوم موقع عقبنشینی نکرده بودی، با شمشیر تو کشته میشدم.»
گاوید جواب داد: «میدونم که ازت قویتر بودم. سیصد سالکرد پیش و حتی یک سال پیش هم ازت قویتر بودم.یافته اگه واقعاً میخواستم بکشمت، هر زمانی میتونستم این کار رو بکنم.»
یوجین تأیید کرد: «درسته.»
گاوید گفت: «اما همونطورتاب که خودت قبلاً گفتی،حال امروز، من ضعیفتر بودم.»
اعتراف رضایتبخشی نبود. بدون حسرتقدرت هم نبود. او ناامید و کلافهنابودی بود. گاوید لحظهای چشمانش را بست.
گاوید اعلام کرد: «اما این شکست... بابلعیده شکست سیصد سال پیش فرق داره. بهحتی نظر اجتنابناپذیر میاد و حقش هم همینه.»
یوجین فقطمقدر در سکوت اینشمشیر حرفها را پذیرفت.
گاوید چشمانش را باز کرد و گفت: «یوجین لاینهارت.» اوشدن به سختی تلاش کرد تا بدن بیرمقش را بلند کند.حالا «بهم این فرصت رو میدی که این شکست رو گزارش بدم؟»
«آره.»
یوجین سر تکانتوسط داد و یکمیسوختند قدم به عقب برداشت.
یوجین صدا زد:شده «یه چیز دیگه. ممنونتوسط که باهام دوئل کردی.»
یوجین بدون اینکه منتظر جوابی بماند، رویش را برگرداند. درشدن حالی که تلوتلو میخورد، گاوید به پشتِ در حال دور شدنِبدن یوجین نگاه کرد. در آخرین کلماتش هیچ اثری از تمسخر نبود.
گاوید دوباره به حرف آمد:قدرت «یوجین لاینهارت، ممنون که این دوئلنابودی رو به آخرین دوئلم تبدیل کردی.»
یوجین جوابی نداد. برنگشت. فقط دستش رابلعیده بالا آورد و یک بار تکان داد.حتی گاوید نرم خندید و رویش را برگرداند.
از جایگاههای روبهرو، صدای تشویق به هوا برخاست. همه داشتند اسمبلعیده یوجین را فریاد میزدند. گاوید هیچ توجهی به آن نکرد. پایشدرخششی را دراز کرد و به سختی یک قدم به جلو برداشت.
تق!
پای ضعیفشدهاش به خاکستر تبدیل شد و نتوانستانگار تعادلش را حفظ کند؛ کاری که در حالتحالا عادی برایش بیزحمت بود. بدن تخلیهشدهاش به جلو افتاد.
با این حال، باشعلههای صورت زمین نخورد. کسی بدنفکر گاوید را گرفت تا نیفتد.
صدایی پرسید: «حسرتی داری؟»
گاوید به زحمت سرش را بلند کرد و پادشاه شیاطین اسارتبازماند را دید. دیدش تار بود، اما حتی اگر بیناییاش را کاملاًهجوم از دست میداد، باز هم در شناختن پادشاه شیاطین اشتباه نمیکرد.
گاوید بافریاد لبخندی کجحال سر تکان داد.
و جواب داد: «کمی هست.»
پادشاه شیاطین اسارت جوابغیرقابلتغییر داد: «اگه بخوای، میتونمشعلههای اون حسرتها رو پاک کنم.»
پادشاه شیاطین که بدون استفاده از زنجیرها از تختشقدرت پایین آمده بود، شخصاً با دستانش گاوید را نگهنشد داشت. صدایش آرام بود، خالی از هرگونه اندوه یا ترحم.
اجتنابناپذیر بود. برای گناهکاری مثل او، که تمامانگار علیتها را با زنجیر در هم تنیده بود،حالا چنین احساساتی مدتها پیش از بین رفته بود.
با این حال، حتی اگر او از اندوه یا حسرت خالی بود، کلمات پادشاه شیاطیناگر صادقانه بودند. این رسم پادشاه شیاطین نبود که مستقیماً انتخاب کند. اما، اگر گاوید میخواست، پادشاههیچچیز شیاطین حتی مرگ از پیش تعیینشدهای که در انتظار گاوید بود را هم به اسارت میکشید.
گاوید در جواب سرش را تکان دادتوسط و گفت: «این دوئل باید با مرگ بازندهدرونش تموم بشه. لطفاً جلوی پایان کارم رو نگیرید.»
جواب قانعکنندهای بود. پادشاه شیاطین دیگر اصرار نکرد.حال به دنبال او، مه سیاه پایین آمد وهمینجا هم پادشاه شیاطین و هم گاوید را احاطه کرد.
بدن گاوید همچنان داشت به خاکستر تبدیل میشد.انگار در تمام این مدت، مه سیاه شمشیرهایی بیرونحالا کشید و آنها را به سمت آسمان نشانه رفت.
پادشاه شیاطین در حالیشعلههای که به گاوید نگاهخودش میکرد، گفت: «دوک جیابلا.»
نوآر که در آسمانِ بالا بود، کنار پادشاه شیاطینشدت فرود آمد. توری که قبلاً به عقب انداخته شده بود،اگر حالا روی صورتش افتاده بود و چهرهی نوآر را میپوشاند.
پادشاه شیاطینحالی پرسید: «حرفیتاب برای گفتن داری؟»
نوآر با صدایی آرام و خالی از خندههای همیشگیاش جوابلوانتین داد: «هیچوقت انتظار همچین ملاحظهای رو ازتون نداشتم.» او دستشدرد را بالا آورد و پرسید: «بهم یه لحظه فرصت سوگواری میدید؟»
پادشاه شیاطین بدون اینکه جوابی بدهد،میسوختند به گاوید نگاه کرد. گاوید لبخندکلمه تلخی زد و سر تکان داد.
گاوید به نوآر گفت: «بهشمشیر چیزی که میخواستی رسیدی، امامیسوختند به نظر نمیاد خوشحال باشی.»
نوآر جوابحالی داد: «خودم هممیداد کاملاً غافلگیر شدم.»
او نگه داشتن گاوید را از پادشاهبازماند شیاطین تحویل گرفت. به آرامی پایین آمدنشد و سر گاوید را روی پاهایش گذاشت.
و پرسید: «بایدتوسط اون موقع جلویمیسوختند دوئل رو میگرفتم؟»
گاوید جواب داد: «نه.»
نوآر در حالی که به صورت گاوید خیره شده بود، به نرمی زمزمه کرد:لوانتین «درسته، متوقف کردنت اون موقع غیرممکن بود.» چشمان گاوید که حالا کدر شده بودند،عمق دیگر چیزی نمیدیدند و بدنش به متلاشی شدن و تبدیل شدن به خاکستر ادامه داد.
نوآر پیشنهاد داد:کشید «میتونم یه رویایشدن آخر بهت نشون بدم.»
چشمان بنفشش درخشیدند.
نوآر ادامه داد: «همه آرزو دارن تو آخرین لحظاتشونشدت یه رویای شاد ببینن، گاوید لیندمن. هر چیزی کهحتی بهش نرسیدی، هر چیزی که نتونستی به دستش بیاری... رویا...»
گاوید جواب داد: «فقط یه پوچیه. و من همین حالا همبازماند زندگیای داشتم که خیلی شبیه رویا بود. تمام چیزهایی که رهاشونهجوم کردم، رویایی بود که از بچگی تو سینهم نگه داشته بودم.»
نوآر پرسید: «حتی این مرگ؟»
«یه شکسته، اما کابوس نیست.» خندهی کوتاهی کردخودش و بعد ادامه داد: «حسرتهایی هست، افکاری هست کهواقعاً هنوز تو سرم میچرخن. با این حال، کاملاً رضایتبخشه.»
نوآر نمیدانست چه بگوید.
گاوید گفت: «امیدوارم چشمی کهمیداد بهت سپردم کمکت کنه تاشدن رویات رو به واقعیت تبدیل کنی.»
نوآر دیگر چیزی نگفت، فقط لحظهای چشمانش را بست. میتوانست چشم شیطانی شکوه الهینشد را که در حفرهی چشم چپش کاشته شده بود، حس کند. با آهی طولانیمیسوزاند سر تکان داد. گاوید لرزش نوآر را حس کرد و با صدایی دورگه خندید.
گاوید گفت: «...اعلیحضرت. میتونمشعلههای برای سلطنت و شکوفاییخودش شما آرزوی موفقیت کنم؟»
پادشاه شیاطین اسارت با چشمانیشمشیر غمگین به گاوید نگاه کرد؛میسوختند او سنگینی سوالش را درک میکرد.
و جواب داد: «نه.»
پادشاه شیاطینفریاد سرش راحال تکان داد.
پادشاه شیاطین ادامه داد: «من نه به دنبال سلطنتم وکرد نه شکوفایی. اگه میخوای به چیزی امید داشته باشی، گاویدیافته لیندمن، آرزو کن که آرمانی که دنبالش بودم به ثمر بشینه.»
گاوید نمیدانست پادشاهشده شیاطین چه آرمانیدست را دنبال میکند.
با این حال، احساس میکرد که پادشاه شیاطین نه قدرت میخواهد و نه شکوه. اگر واقعاًهمینجا به دنبال چنین چیزهایی بود، هیچ دلیلی برای بستن سوگند در سیصد سال پیش وجود نداشت، هیچدردی دلیلی نداشت که یوجین، تناسخ هامل را نکشد، و هیچ دلیلی برای صبر کردن در بابل نداشت...
گاوید بیدرنگ گفت: «بله.»
اما دربارهیدست آرمان پادشاهشعلههای شیاطین چیزی نپرسید.
«امیدوارم آرمانتون محقق بشه.»
حتی در مرگ هم، ارواح شیاطین هلموث نمیتوانستند پادشاهقدرت شیاطین اسارت را ترک کنند. اما وقتی گاوید داشت بهبودند خاکستر تبدیل میشد، پادشاه شیاطین روح او را نگه نداشت.
گاوید چنین چیزی را نمیخواست.
پادشاه شیاطین چشمانشتوسط را بست ومیسوختند جواب داد: «همینطور باشه.»
دوک هلموث، شمشیر اسارت.
شیطان، گاوید لیندمن.
او متلاشیفریاد و بهحال خاکستر تبدیل شد.